جنگ و زندگی-22
درگيری ياران با جهاد نفس خورشيد! اين خزانه عظيم انرژي، اشعه انرژي زايش را از منطقه نبرد ربود و چشمان نور بارش در خونابه آسمان فرورفت و ناپديد شد و مُهر شرمساري را بر پيشاني غروب غمافزا زد.

چشمک زدن‌ ستاره‌گان نورافشان آسمان مرا به وَجد آورد. عشق، اميد و نيايش را در وجودم قوت بخشيد! وحشت از هيولاي تاريکي شب در نظرم بي‌اثر شد. صداي غرش انفجار بمب‌ها خمپاره‌ها ضعيف و بي‌مهابا کشت.

استوار نجفي (سرگروهبان گردان) همراه با گروهبان وظيفه منقضي 56 ناصر قاضي‌پور وارد سنگر شدند و بعد از اداي احترامات نظامي ناصر لب به سخن گشود.

– قربان تعداد 255 کيسه گوني 50 کيلوئي برنج مازاد از سهميه گردان در انبار ذخيره داريم اجازه بفرمائيد ببريم کرمانشاه آبش کنيم. حداقل کيلوئي 50 تومان بفروش برسد. قريب چهارصد پانصد هزار تومان کمک خرج گردان مي‌رسد.

در حال بررسي براي هداياي مردمي بودم و بسته‌بندي‌هاي کوچک انجير و بادام خشک را از جهت سلامت بودن چشائي و شناسائي مي‌کردم. از شنيدن 255 کيسه برنج مغزم سوت کشيد، پارچ آبخوري پلاستيکي يک ليتري مقابلم را با عصبانيت برداشتم و كمي آب نوشيدم و بقيه آب را دور ريختم و با غيض به سرگروهبان ناصر و استوار نجفي گفتم:

– کيسه‌هاي برنج را بار آيفا کنيد. ببريد کاسکران (آبادي کنار جاده کيلومتر 12 گيلانغرب) مي‌باشد. با اين پارچ پلاستيکي يک ليتري) پيمانه کنيد و به هر خانواده يک پيمانه برنج بدهيد. انشاء الله خانواده‌اي بي‌برنج نماند.

هيچ وقت چهره با نشاط نداشتم و در طول مدت خدمتم در منطقه عمليات رزمنده‌اي چهره خوشحال مرا نديده بود. هميشه اين رزمندگان بودند كه خنده به لب داشتند. اتفاقاً اولين بار است که چهره غم‌زده گريان، با دلسوزي ملتسمانه رزمندگان همچون ناصر قاضي‌پور و سربازان همراه روبرو شدم.

قطرات زلال حزن‌انگيز همچون مرواريدهاي بلورين از گوشه چشمانشان جاري بود و از گونه‌هاي کبودرنگ سرمازده سُرمي‌خورد و مي‌لغزيد. حق،حق کنان گفتند: قربان شما از کجا مي‌دانيد اين بندگان گرسنه در حفره غارها دل كوه، زير پل جاده ني‌پهن به اصطلاح زندگي مي‌کنند!

– قربان اين خلق‌الله قحطي زده يک پيمانه برنج مي‌گرفتند خام خام با ولع مي‌خوردند طوري كه هنوز به لانه‌اشان نرسيده دوباره برمي‌گشتند تا پيمانه ديگري بگيرند.

استوار نجفي ادامه داد:

– از ساعت 9 صبح شروع به تقسيم يك پيمانه سهميه برنج كرديم. اين مردم بيچاره پير زن و پير مرد و زنان باردار و زن بچه بغل به طول 300 متري صف بسته بودند.

پيرمردها دستمال كمري خود را جلو مي‌آوردند و زن‌ها دستمال آويز گردنشان را تا يك پيمانه برنج بگيرند، تازه همان‌جا مشت مشت مي‌خوردند و دوباره ته صف مي‌رفتند. از ديدن و شنيدن اين صحنه همه ناراحت بوديم.

ناصر را مورد خطاب قرار دادم:

– در ميان مردم بومي کاسکران! آيا جواني ديدي که برنج دريافت کند؟ ناصر حق حق کنان گفت.

– خير جناب سرگرد حتي يک جوان بالاي 10 تا 12 ساله ديده نشده فقط پيرمردها، پيرزن‌ها و زنان باردار و بچه به بغل، داخل صف بودند و به نوبت برنج مي‌داديم. ناصر با قيافه‌اي محبت‌آميز و با سيماي ملکوتي نگاهش به من دوخت گفت:

– قربان ما خيلي خوشحاليم، ما در اينجا جنگ با نفس انجام داديم. بلکه جهاد اكبر انجام داديم. خوشحاليم كه براي اولين بار شما را هم شاد مي‌بينيم.

روحم از سيماي بانشاط ناصر و سربازان همراه، بوسه برمي‌داشت و براي درک عظمت جنگ با نفس و يا جهاد اکبر را بهتر بشناسيم و هيبت بزرگي روح سالم متوکل را لمس کنيم. فرياد دل برآوردم.

– گفتم ما سربازان امام زمانيم، بايد جهاد با نفس را بشناسيم بايد شيطان را از خانه دل بيرون كنيم. با وسوسه‌هايش مخالفت‌ نمائيم، جنگيديم و موفق شديم. آنگاه با قلبي آرام … روح سالم متوکل را در آغوش گرفتيم تا نفس مطمئنه غالب شود و وجودت را حمد ستايش گويد. لبخند شادي، نشاط چهره، ريزش اشک شوق، از چشمان معصومتان گواه رضايت نفس مطمئنه است. همچنانکه حضرت يوسف سلام‌الله عليه با وسوسه‌هاي شيطان جنگيد و موفق هم شد. ناصر با دلي آتشين روح عاشق آهي کشيد فرياد زد!

– خوشا به حال آن روح و دلي که نفس مطمئنه حمد و ستايشش گويد. استوار نجفي سرگروهبان گردان و گروهبان خرسند دوست‌محمدي با نگاهشان، قيافه برافروخته ناصر را برانداز مي‌گردند. و مات اشک‌هاي چشم و نغمه‌سرائي ناصر شده بودند. مشتاقانه فرياد دل برآورند و با نغمه‌خواني ناصر همدل و هم‌صدا شدند.

– خوشابه حال آن روح دلي .. .که نفس مطمئنه حمد و ستايش گويد. در اين معبدگاه عشق صدا ملکوت موذن طنين‌انداز شده بود. گوئي فرشتگان مقرب الهي، و ارواح مقدسه ما را احاطه و در آغوش گرفته‌اند. و تشنه شنيدن فرياد دلشيفتگان مي‌باشند.

روح سرکشم، ناصر و همراهانش را در آغوش گرفت فرياد دل طنين‌انداز شد، گفتم:

– فرزندان عزيزم. در اين گذرگاه زمان ما همواره در حال جنگيم. جنگ با ستيزجويان عراقي، جنگ با سلطه‌جويان و ابرقدرت‌ها، و مهمتر از همه جنگ با نفس است جنگ با سلطان حسادت‌ها، جنگ با شيطان لئيم و رجيم که با شعله‌هاي هوس‌انگيزش ما را با شتاب مي‌راند به سوي کژي‌ها به طرف جهنم رنج و عذاب اين عالم. بايستي پناه به خداي قادر قهار ببريم، از اين سلطان شرارت‌ها، از اين شيطان قسم خورده به نفس اماره که به جايگاه آفرينش خوبي‌ها، خالق زيبائي‌ها حسد مي‌ورزد. گاهي خشم و غضب مي‌کند. لحظه‌اي سرکشي طغيان را نشان مي‌دهد، سرانجام جنگ مي‌کند، خوش رقصي مي‌کند. تا گوشه‌اي از خانه دل مومن، اين جايگاه مظهر خوبي‌ها را تصاحب کند.

تا روح منزه متوکّل را متزلزل و گمراه کند. با حيله‌ها و دسيسه‌هاي فريبنده‌اش عشق ما را از خانه دل پر نور اميد بيرون نراند و روح را آلوده به گناه روانه جهنم فساد نکند، آرام نمي‌گيرد! رزمنده امام زمان، خوشا به حال آن روح سالم متوکل هرگز لغزش نكرده و حيله‌ها و دسيسه‌هاي فريبنده شيطان بگام دلش اثر نبخشيده و عاشقانه از خانه دل جايگاه معبود آفرينش خوبي‌ها، با شايستگي مراقبت حفاظت مي‌کند. آنگاه اين دلباختگي با اخلاص، به جنگ با نفس يا جهاد اکبر ختم مي‌گردد. روح رنج کشيده متوکل رستگار شده و فرشته فوزالعظيم را در آغوش گرفته است. همانند روح مقتدر سالم متوکل حضرت ابراهيم خليل الله با روح شيطان رجيم جنگيد. بر حيله‌ها و وسوسه‌هاي فريبنده‌اش غالب شد. و جهنم آتش‌سوزان به آتش سرد سلامت، گلستان گرديد.

ناصر و سربازان همراهش با روحي سرشار از عشق و اميد به پيروزي معبد عشق و همدلي با من را رها کرده و به سوي همرزمان رهسپار شدند.

گروهبان خرسند: با نگاه مهرآميزش نگاهم كرد. لب به سخن گشود و گفت:

– قربان نوزاد ماماني‌تان هژيرجان حالش چطور است!

از شنيدن اين کلام شوکه شدم و به گروهبان خرسند گفتم:

– تو نام پسر مرا از کجا مي‌داني؟

خرسند با احترامات نظامي مؤدبانه گفت!

– قربان ما كه وارد منطقه شديم، فرموديد با گذشت يک هفته يک تلگراف با اين متن «من خوب هستم نگران نباشيد و هژير ماماني را ببوسيد. قربانت بابا بَهاء» به منزلم ارسال کنيد! بعد دست به جيب برد 16 برگ تلگراف به همين متن گفته شده نشانم داد و با لحني التماس گونه گفت!

– قربان بريم گيلانغرب يک تلفن بزنيد و خانواده گراميتان را از نگراني نجات دهيد!

نگاهي به برگه‌ها كردم، خود را ديوانه‌اي مدهوش، چون عقابي مارخوار بر دل صخره‌اي نشسته و كمين كرده تا صيدي كه از لانه بيرون آيد بروبايد. با اين حال افکار چشمانم دوربين ديدگاه را رها کرد و به نگاه گروهبان خرسند دوخته شد گفتم!

– مگر مي‌شود مسئوليت اين ديدگاه را بدون اين‌كه جانشين باشد، ترك کنم بروم. پاسخ اين سنگرنشينان دلاور را چه کسي خواهد داد. گروهبان خرسند و سرباز راننده حبيب لندور با حالت مهرورزي گفتند!

– قربان سه ماه است که خانواده گراميتان از شما بي‌خبرند، به جاي تلگراف دو کلمه تلفني صحبت كنيد و از سلامتيان خبر ‌دهيد.

با دنيائي از دلهره و تشويش به گيلانغرب رفتيم و تمام شهر را جستجو کردند يک تلفن راه دور هم ديده نشد. با عجله به گردنه قلاچه رسيديم پاسگاه قلاچه و آبادي‌ها اطراف آن را کاوش كردند. يک باجه تلفن راه دور هم ديده نشد. سرانجام به اسلام شهر رفتيم. مخابرات اسلام‌شهر (سرپل ذهاب) چنان شلوغ بود كه نمي‌شد به سه کابين تلفن راه دور نزديك شد. مردم جنگ زده سرپل ذهاب ساعت‌ها در انتظار مي‌ماندند و آخر هم با پرخاشگري و ناراحتي سالن انتظار مخابرات را ترک مي‌کردند.

من هم از تلفن زدن پشيمان شدم و با کوله‌باري از اندوه غم، اسلام شهر را ترک و پس از پنج ساعت اتلاف وقت به سنگر ديدگاه منطقه نبرد برگشتيم. ديگر صداي غرش آتشبارها و انفجار گلوله‌هاي توپ و تانک شنيده نمي‌شد. چشم بر دوربين چشمي ديدگاه گذاشتم و به تغييرات مواضع و آرايش خط پدافند و حرکات زيرکانه و فريبکارانه دشمن چشم دوختم.

مدت پنج شبانه‌روز از شروع عمليات گذشته و مرحله يکم عمليات به اتمام رسيده بود و رزمندگان در مواضع تثبيتي در مقابل بارش آتش‌هاي ايذائي مقاومت مي‌کردند. و بر اثر کمبود مهمات به کندي مقابل به مثل مي‌كردند. بنا به گزارش‌هاي نوبه‌اي و اطلاع رسيده دشمن در حال جابه جائيست، و نيروهاي خود را در خط پدافندي تقليل داده است.

گروهبان خرسندي وارد سنگر شد. و پس از سلام و احترامات نظامي تلگرافي که در دست داشت ارائه داد.

متن تلگراف: « بابا هژير، هژير ماماني منتظر جواب سلام است»

 

تصوير فرمانده گردان مهدي و ستوان مرادي در حال بررسي توزيع هداياي مردمي

 

منبع: جنگ و زندگی، پزشکی طوسی، سید بهاالدین، 1389، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده