جنگ و زندگی-21
پيامد های ناگوار طبيعت در ميدان نبرد ساعت سنجش زمان 0635دقيقه بامداد روز سوم عمليات را اعلام كرد. تماشاي ميدان نبرد جالب بود. ديگر صداي شليک آتش توپخانه و تيربارها شنيده نميشد! گويا دشمن در خواب بيهوشي به سر ميبرد.

چشمان ذل زده‌ام سنگرها و مواضع دشمن را دنبال مي‌کرد. نشانه‌اي از جنگ و ستيز دشمن ديده نمي‌شد.

تماشاي منطقه نبرد، برايم جالب بود. شکوه عظمت جنگ طبيعت مرا به وجد آورده بود. گاهي ابرهاي چرک پنبه‌اي با ابرهاي کبودرنگ گرکي درگير مي‌شد. صداي رعد و برق به گوش مي‌رسيد و دقايقي بعد يورش باران تگرگ بوده كه ساعتي ادامه داشت. باد با هجوم طوفانگونه‌اش همچون هواپيماي جنگي ميان ابرها حمله‌کننده ميانجيگري کرد. که از شدت برخورد درگيري ابرها بکاهد. که مسير ريزش تگرگ‌هاي گلوله شکل را منحرف کند!

مشاجره و کنايه‌ها از بي‌سيم شنيده مي‌شد.

– از بخت بد ما سنگر حوضچه شده است!

– لباس‌هامون توي تشت آب افتاد منتظر مشتمالند.

– علي بيا نگاه کن اين جوي آبه يا نهر رودخانه!

– محسن آبشار سنگر را ببين.

– علي جان آبشار نيست بگو دوش حمام صحرائيست.

– محسن جان يقلوي را بيار آب حوض را بکشيم.

– علي جان باشه توهم کلاه آهني‌ات را بيار

جنگ طبيعت خشمگين، پيامدهاي ناگواري پديد آورد. گوش دادن به مشاجره کنايه‌هاي روفقا روح مرا آزرده کرد. زيرا شنيدني‌ها واقعيت داشت. آخر سنگرها فاقد پليت، نبشي، ورق آهن بودند! سقف سنگرها با چند تخته جعبه مهمات و ميل ديرک‌هاي چادر انفرادي پوشانده شده و رويش تلي ازخاک ريخته شده بود. جلوي در ورودي سنگر با قرار دادن چند کيسه شني ديوارکي ساخته شده بود. و سقف اغلب سنگرها را آب گرفته بود و کانال‌هاي  تردد به جوي آب و سنگرها به حوضچه تبديل شده بود.

رفتار خوش طبيعت چهره رزمندگان را با نشاط و اميدوار به پيروزي کرد. تلاش طوفان به ثمر رسيد. ابرها لجوج را پراکنده كرد. اما عاقبت ابرها محو و خورشيد تابيدن گرفت. دشت ني‌پهن بار ديگر درخشيده اين منبع انرژي حرارت بر چهره سنگر نشينان بوسه زد و لباسهايشان را خشك كرد.

صداي بي‌سيم به گوش رسيد!

– بابا پزشك، بابا پزشك ستوان مرادي هستم.

– به گوشم مرادي 

– قربان بابا سليماني و جوجه‌اي (02) شد:

– شنيدم مرادي پروازشان دهيد!

– طيفوري… طيفوري بهاء هستم.

– سلام قربان طيفوري هستم امر بفرمائيد.

– اعلام وضعيت؟

– قربان خوب نيست، آتش‌هاي ايذائي تداوم دارد.

– حال جوجه‌ها؟

– قربان! خوب مشغول بازي هستند.

– طيفوري دستور دهيد جوجه‌اي از لانه خارج نشود. تردد نکند استتار اختفاء فراموش نشود.

– اکباتانژاد، اکباتانژاد بهاء هستم.

– سلام قربان، اکباتانژاد هستم امر بفرمائيد.

– اعلام وضعيت

– قربان آرام است گاهي تبادل آتش انجام مي‌گيرد.

– روحيه جوجه‌ها

– خوب، هوشيار، آماده بازي است.

– اکباتانژاد. دستور دهيد جوجه‌ها از لانه خارج نشوند . تردد نکنند و به استتثار اختفا توجه شود.

تابش خورشيد و مدهوشي مستي از سر دشمن پريد. گوئي دشمن را بيدار كرد. بارش آتش‌هاي ايذائي به سمت مواضع ما آغاز و شدت گرفت. سروان سليماني و سرباز تاتلي در ديد ديده‌بانان دشمن قرار گرفته و مجروح و معلول شدند. و ستوان مرادي تعدادي از مجروحين را از محل ميدان نبرد تخليه و به بيمارستان صحرائي رساند.

امان از پيامدهاي ناگوار جنگ طبيعت که يکي پس از ديگري درتقدير زمان خودش را نشان مي‌داد. مجروح شدن، سروان سليماني كه فرمانده گروهان سوم بود و سرباز تاتلي، سخت ناگوار بود.

سروان سليماني از ديدگاهش خارج شده بود تا از سنگرهاي آبگرفته بازديد كند و راه چاره بيابد، اما گلوله‌اي به زمين افتاد و بر اثر انفجار و اصابت تركش مجروح شده بود و سربازان همه اندوهگين بودند!

– اي کاش داداش تا تلي لباس‌هاي خيسش را بربام سنگر پهن نمي‌کرد جايش خالي نباشد. جايش خالي نباشد.

– جاي بابا سليماني خالي نباشد. چقدر حرص و جوش مي‌خورد و فرياد مي‌زد. که از سنگرها خارج نشويد بيرون نيايند. و استتار اختفاء را رعايت کنيد! افسوس! صداي بي‌سيم بلند شد.

– بابا پزشک بابا پزشک ستوان وطن پرست (مسئول ترابري) هستم.

– به گوشم وطن.

– قربان الاغ با بارش در گِل فرورفته نياز به غول کش داريم .

– شنيدم.

– مرادي، مرادي بهاء هستم.

– به گوشم بابا بزرگ مرادي هستم امر بفرمائيد.

– به سوي وطن‌پرست پرواز کن بگو الاغش را رها کند.

خودروي آيفاي حمل بار مهمات از گيلانغرب بيرون آمده بود اما به هنگام عبور از ميان جاده چرخ‌هايش در گل فرو مي‌رود و بکس باد مي‌کند. تا جائي که رينگ، چرخ‌ها ناپديد مي‌شود، و براي بيرون کشيدن از گل نياز به غول‌کش (خودروي جرثقيل ده تن) داشتيم از يگان‌هاي مجاور به ويژه تيپ 2 و پشتيباني منطقه 3 سراغش را گرفتيم. اما از بخت بد ما در اين يگان‌ها‌ جرثقيل وجود نداشت. مجبور شديم از نفربر شني‌دار روسي كمك بگيريم. ستوان مرادي و تعداد سرباز با بيل و کلنگ در محل حاضر شدند و شروع به کَندن مسير سيل آب جلوي چرخ‌ها نمودند. و آب‌هاي راکت و گل‌هاي چسبنده را تخليه کردند و با استفاده از سيم بکسل نفربر روسي آيفا را از باتلاق گل بيرون کشيديم. خدا را شکر و سپاس گفتيم که آيفا و بچه‌ها از آسيب‌ آتش دشمن محفوظ ماندند. بار مهمات به سلامت به مقصد رسيد.

 

منبع: جنگ و زندگی، پزشکی طوسی، سید بهاالدین، 1389، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده