هفتمین فصل غزل (32)
ای گل سرخ بهشتی به چمن آمدهای ای مسافر... به غریبی زوطن آمدهای

مثنوی غربت

جعفر رسول زاده «آشفته»

ای گل سرخ بهشتی! به چمن آمده‌ای

ای مسافر! به غریبی زوطن آمده­ای

خبر آمد که تو عاشق شده بودی یک روز

داغ این ایل شقایق شده بودی یک روز

خبر آمد که شفق دست به دامان تو بود

صبح، یک واهمه از شام غریبان تو بود

هشت آیینه به تکرار خدا دل بستی

جلوه‌ها دیدی و بر نقش لقا دل بستی

تو که رفتی «به در میکده خواب‌آلوده»

خرقه تر دامن و سجاده شراب آلوده»

تو به میعاد تماشایی باران رفتی

گل من – خوب به تقديس بهاران رفتی

راز دریادلی خيبر و مجنون بودی

یک جهان چشم، شبی اشک و شبی خون بودی

هدیه‌ای بود شهادت که زعرش آوردند

حله ای بود که بر پیکر پاکان کردند

آیه‌ای بود که شد مصحف بیداری‌ها

معرفت نامه خون‌رنگ علمداری‌ها

راه معراج، که از فاصله دور گذشت

رفعت خاک که با قافله نور گذشت

لاله‌ها را هنر داغ و شهادت دادند

باغ را فرصت باران و طراوت دادند

عارفان، بی می و سجاده عبادت نکنند

جز به خوناب جگر غسل شهادت نکنند

وای ما، مانده به تلواسه بیدرد شدن

خنجر واقعه در پنجه نامرد شدن

هجرتی تازه نکردیم، سفر زندانی است

پای این قافله راهگذر زندانی است

شب، سکوتی است که در پنجره‌ها افتاده است

تا زخورشید نگوییم، سحر زندانی است

چه کسی آن‌طرف فاصله را می‌فهمد

روزگاریست که … در چشم نظر زندانی است

باز مولاست که با چاه سخن می‌گوید

على از غربت و مظلوم شدن می‌گوید

بشکند پای، گر از راه خطر خسته شود

ننگمان باد، اگر دست علی بسته شود

كوفه ارزانی آنها که على نشناسند

ساربان جمل واقعة خناسند

باز دست جملی‌ها علم تزویر است

باز قرآن مجسم، هدف شمشیر است

باز میعاد خوارج سحر و محراب است

فتنه بیدار نشسته است، مگو در خواب است

اگر از پا ننشستیم برادر مردیم

عهدمان را نشکستیم برادر مردیم

گوهر گمشده؛ عشق، چه دریا شده‌ای!

سبزه دشت شهادت، چه مصفا شده‌ای؟

ای گل سرخ بهشتی به چمن آمده‌ای

ای مسافر… به غریبی زوطن آمده‌ای

 

منبع: هفتمین فصل غزل ، مجموعه شعر دفاع مقدس ، 1376، بنیاد حفظ آثار و ارزش‌های دفاع مقدس

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده