عبور از سيروان (53)
اجراي عمليات (3) در وسط ستون حركت ميكردم و بيسيمي به هاديزاده كه ديد نظري هم روي او داشتم مرتباً تذكر ميدادم مراقب عكسالعمل دشمن باشد و سربازان با آرايش به جلو بروند. در برآورد خود ابتدا برخورد با عناصر ضدانقلاب و سپس نيروهاي عراقي را پيشبيني ميكرديم اما شدت بارندگي كه از ساعات اولية شب تا نزديك صبح ادامه پيدا كرده بود و هنوز هم ادامه ريزش آن متصور بود، اين باور را به وجود آورده بود كه ضدانقلاب سنگرهاي خود را ترك كنند و ما مستقيماً به جنگ با عراقيها برويم.

چون با وجود اطلاع ضدانقلاب از تحركات چند روز اخير شدت و ادامة باران اين اميدواري را ايجاد كرده بود كه آنها غافل شوند و اين چنين هم شد اما به دليل دوري نيروهاي بعثي تا قبل از روشنايي روز به آنها نرسيديم. هادي‌زاده اعلام كرد بچه‌هاي گروهان و تعدادي از پاسداران محلي روي قله هستند و خبري از دشمن نيست. به او گفتم بچه‌ها با آرايش روي ارتفاع حركت كنند و در يك محل تجمع نكنند. اين سفارش‌ها شد و البته مي‌خواستيم برابر اصول از زمين استفاده كنيم اما واقعيت اين است كه شدت سرما كه با وزش بيشتر باد تاب و توان را از بين مي‌برد، سبب بي‌نظمي روي ارتفاع و حتي در طول مسير شده بود. حدود صد متري با نوك قله فاصله داشتيم و به خوبي بيقراري و سردرگمي سربازان و پاسداران را مي‌ديدم. ستوان هادي‌زاده گفت اكنون ما به بالاترين نقطة قله رسيده‌ايم و اگر اين هدف باشد، كسي روي آن نيست و به جز تعدادي ديدگاه و سنگر موقت چيزي مشاهده نمي‌شود؛ چه كار كنيم؟ به او گفتم بچه‌ها جان‌پناه‌هايي را اشغال يا تهيه كنند و اطراف را شناسايي نمايند تا من به شما برسم. كم‌كم معلوم شد نيروهاي ضدانقلاب محل را ترك كرده‌اند و آن نقطه پايگاه موقت آنها بوده است. كسي روي هدف‌هاي الف و ب هم نمانده و نزديك‌ترين نيروي عراقي به محل ما يگان مستقر بر روي قله شمشي و ملندو بود كه البته نيروي تأميني آن حدود يك كيلومتر جلوتر و روي ارتفاع مشرف بر وزلي سنگرهاي مستحكمي ساخته بودند ولي ديد و تير مستقيم روي ما نداشتند.

در ساعات اوليه روز عراقي‌ها از حضور ما بر روي قله كماجر بي‌اطلاع بودند و هيچ‌گونه عكس‌العملي نشان ندادند و تا حدود ساعت 8:30 صبح آتشي روي ما اجرا نشد و فقط با سرما دست و پنجه نرم مي‌كرديم، اما ديده ‌شدن نيرو روي قله از يك طرف و تيراندازي نيروهاي گروهان دوم كه در سمت راست ما در حال صعود بودند، آرامش منطقه را به هم زد و توجه دشمن را جلب نمود.

گروهان دوم كه ديرتر از يگان ما و نزديك صبح حركت كرده بود اينك نيرويي از آن در حدود يك دستة پياده نزديك ساعت 8:20 صبح در حال صعود به رأس كوه قلي بودند و بدون مشاهدة دشمن تيراندازي كرده و عراقي‌ها و دموكرات‌ها را با خبر كردند. از آن به بعد ابتدا آتش‌هاي پراكنده و سبك عراقي‌ها روي ما باز شد و با توپ و خمپاره‌انداز منطقه را زير آتش قرار دادند و بعداً با مساعد شدن هوا شدت يافته و روي نيروها متمركز شد. بارندگي به صورت متناوب تا حدود ساعت 9:45 ادامه داشت و از اين ساعت به بعد از مقدار ابرها كاسته شده و حدود ساعت 11 هوا آفتابي شد.

از اصابت گلوله‌هاي توپ روي آن ارتفاع و اطراف خود خيلي واهمه نداشتيم اما نگراني و احساس خطر واقعي اين بود كه نيرويي از عراقي‌ها و يا كردهاي دموكرات به ما حمله‌ور شود. در آن صورت افراد ما آمادگي دفع دشمن را نداشتند؛ زيرا طولاني بودن بارش باران و وزش باد طوري بدن همه را سرد كرده بود كه توان و طاقت خود را از دست داده و دستانمان به خوبي قادر به نگهداري تفنگ نبود. انگشتان دست نرمش خود را از دست داده و جمع نمي‌شدند. لرزش شديد لب و دست و ديگر اعضاي بدن در اكثر افراد ايجاد شده بود. من كه در اثر حساسيت به سرماي شديد، بدنم كهير مي‌زد اينك در بعضي قسمت‌هاي بدنم به ويژه كف پا و لب و صورت كهيرهاي درشت نمايان شده بود. در كف پاهايم خون در نقاطي از زير پوست جمع و برجسته شده و خارش و درد ايجاد كرده بود. نمي‌توانستم تفنگ را با انگشتانم به خوبي جا به جا كنم و از آرنج كمك مي‌گرفتم. احساس مي‌كردم واقعاً قادر به نشانه‌روي و چكاندن ماشه نيستم و اين مشكل سرد شدن و شكنندگي بدن در ديگر افراد با كمي شدت و ضعف ظاهر شده بود. شدت سرمازدگي باعث بيهوشي و غش تعدادي از رزمندگان هم شد؛ از جمله استوار بيات كه به عنوان متخصص مين همراه يگان ما بود. چند نفر سرباز و پاسدار دچار سرمازدگي شده و بر زمين افتادند. اين چند نفر كه روي قله بي‌حال شده بودند، به دستور آقاي كاظمي و ستوان هادي‌زاده توسط افراد گروه كمك‌هاي اوليه از كوه به طرف روستاي نروي حمل شدند. شرايط بسيار دشوار و غير قابل تحمل شده بود. كسي قادر به تهية سنگر و دفاع نبود. معلوم نبود تفنگ‌هاي خيس شده و گِلي كه جان لوله را نيز آب گرفته بود، به درستي كار كند!

 به ياد گفته‌هاي سرهنگ عطاريان افتاده بودم كه سربازان جبهة مريوان با شليك رگبارهاي تير دستان خود را گرم مي‌كردند. حالا دستان ما قادر به نگهداري تفنگ نبود؛ آيا مي‌بايست ما هم به اين طريق خود را گرم كنيم؟ نه! اين كار منطقي به نظر نمي‌رسيد زيرا چندين رگبار لازم بود تا لوله گرم شود و براي اين كار مهمات زيادي هدر مي‌رفت. من و تعدادي كه در اطرافم بودند حدود يك صد متر پايين‌تر از خط‌الرأس كوه و متكي به يك صخرة كوچك ايستاده و باران و سرما را تحمل مي‌كرديم. به نظر مي‌رسيد آن نقطه نسبت به رأس كوه كمتر در معرض باد قرار دارد و از ديد و تير دشمن هم محفوظ است. سربازان نزديك به من مرتباً درخواست تعويض مي‌كردند و حتي آنان كه غرور جواني‌شان اجازة اظهار ضعف و خستگي نمي‌داد، در فكر راه و چاره‌اي براي نجات از آن شرايط بودند. بعضي به صراحت مي‌گفتند حالم بسيار بد است و يك نفر قادر به ايستادن نبود. سربازي را با او همراه كردم تا زير بغلش را بگيرد و به پايين راهنمايي كند.

چند ساعت زير باران و سر پا ايستاده بوديم و حركت يا فعاليت قابل توجهي نداشتيم. پاهاي همه كه در داخل پوتين خيس مدت زيادي لباس‌هاي تر و سنگين را تحمل كرده بود، از فرط خستگي به كندي جا به جا مي‌شد از طرفي زمين خيس خورده و سرد هم قابل نشستن نبود. همه مي‌دانستيم كه آن شرايط قابل تحمل نيست و به تدريج تعداد زيادي سرمازده و بي‌حال مي‌شوند و اگر مداوا نمي‌شدند، خطر مرگ هم وجود داشت اما ترك هدف موضوعي نبود كه به راحتي از كنار آن گذشت. نه خود راضي مي‌شديم كه نتيجة ساعت‌ها تحمل سختي و هدف به دست آمده را از دست بدهيم و نه فرماندهان آمادگي پذيرش اين اقدام را داشتند. نيرويي هم در دسترس نبود تا جايگزين ما شود. اميدوار بوديم با قطع بارندگي و طلوع آفتاب هوا گرم شود اما رگبارهاي باران در اولين روز بهار تا حدود ساعت 10 ادامه داشت.

 

منبع: عبور از سیروان، سرتيپ2 ستاد علي عبدي بسطامي ، ۱۳۹1، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده