هفتمین فصل غزل (27)
عبدالحمید رحمانیان رها در عرش در دلش خشم سالهای هنوز، مثل آتشفشان زبانه کشید زیر باران خون و خاکستر، سر به میدان نهاد و پا نکشید

سوز فریاد غربت آهنگش، لرزه بر جان آسمان انداخت

چشمه در چشمه خون گل‌رنگش، بر زمین نقش جاودانه کشید

آخرین روزهای پاییزی، ظهر یک جمعه، جمعه‌ای متروک

ناگهان دل به اهتزاز آمد، پیکر مرد را به شانه کشید

هاله‌ای تابناک از تابوت، مثل پر، مثل ابر، مثل نسیم

در خیابان عشق چرخی زد، بال در عرش بی‌کرانه کشید

مثل یک پرچم رها در باد، رفت و از چشم ماه، پنهان شد

رفت و آهش در آسمان خدا، ردپای کبوترانه کشید

روز آخر نگاه نوحه‌گرش، پرده‌در پرده، این رجز می‌خواند:

از کرامات عقل دم مزنید، از مقامات عشق پا نکشید

 

منبع: هفتمین فصل غزل ، مجموعه شعر دفاع مقدس ، 1376، بنیاد حفظ آثار و ارزش‌های دفاع مقدس 

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده