جنگ و زندگی-13
عجبا شگفتا، سرپرست خانواده با چهرهاي برافروخته خستگيناپذير فرياد زد گفت: برادر، برادر ارتشي، شما به فکر خودتان باشيد ما نياز به دلسوزي کسي نداريم. مستحق به گدائي و محبت کسي نيستيم! حاشا در فريادشان واقعيت همين بود. زيرا نشاط زندگي به چشم ميخورد و خنده قهقهه گلها شکفته زندگي گوش را نوازش ميداد.

شور و حال مردم گيلانغرب به وطن و جنگ

گروهبان وظيفه خرسند: مسئول بي‌سيم مخابره گردان . با اداي احترامات نظامي گفت: قربان پيام دريافت شده از ستاد فرماندهي را رؤيت كرديد؟

– از ستاد فرماندهي غرب به کليه يگان‌هاي عملياتي در منطقه، خيلي فوري آمادگي و توان رزمي را اعلام داريد!

پاسخ پيام: آموزش 75% روحيه پرسنل 85% . توان رزمي ادوات قريب به 35% اعلام ‌گرديد. واقعيت يگان همينطور بود. که پاسخ داده شد. زيرا پرسنل از آموزش و روحيه خوبي برخوردار بودند. اکثر پرسنل تحصيلات عالي و بينش سياسي مطلوب مزيد بر آموزش نظامي برخوردار بودند که با آرامش مسائل پيچيده جنگ را تجزيه و تحليل مي‌کردند و انگيزه جنگيدن براي آنها روشن بود. فرياد مي‌زدند ما هدف‌هاي عالي آميخته به آرمان‌هاي زيبا و ملکوتي در سر داريم که بر اثر توکل به خدا و تحقيق در شناخت مکتب اسلام ناب محمدي اگر اندک غبار هراس، خوف از عمليات و يأس و نااميدي از آينده بي‌ثبات در فكر و قلبمان بود پاک زدوده شد و جايگاهش را به روحيه قوي، با نشاط و ظلم ستيز واگذار كرد. عجبا شجاعت و جسارت پرسنل در مقابله با خصم خفاش‌نما كه زبانزد خاص و عام بود.

سلام و درود بر مردم بي‌پناه رنج کشيده گيلانغرب که بر اثر ترس از اصابت ترکش بمباران هوائي و آتش توپخانه خانه و زندگي خود را ترک كرده و به زير پل‌هاي شکسته، آبريزهاي جاده ني‌پهن و در شيارها و سوراخ‌هاي دامنه ارتفاعات برآفتاب و دامنه ارتفاعات بر جاده کاسگران، قلاچه که قبلاً لانه شغال و روباه بوده پناه برده و زن و فرزندان خود را در اين دهليزهاي، حفره‌نماها مسکن داده و زندگي مي‌كنند و روزها با تمام عشق به مزرعه خود مراجعه و با يك دنيا اميد به پروردگار رزاق به کار زراعت در قطعه زمين خدادادي مشغول مي‌شوند و قريب به يک ساعت مانده به فرار آفتاب به لانه خود برمي‌گشتند و اهل خانواده در كنار سرپرست يا بزرگ خانواده يا ريش‌سفيد مورد احترام. در زير روشنائي شمع برافروز با صرف يک فنجان چاي و اندک غذا قيل و قال بچه‌ها را خاموش و تاريکي شب را به سپيدي بامدادي روز مي‌سپردند. و خويشتن را آماده حرکت و مقابله با حوادث روزانه مي‌نمودند! من با کنجکاوي دلسوزانه از خانواده‌ها جنگ‌زده خواهش کردم کوچ کنيد به قلاچه، سرپل ذهاب، يا به کرمانشاه بروند، ولي موافقت نمي‌كردند.

عجبا شگفتا، سرپرست خانواده با چهره‌اي برافروخته خستگي‌ناپذير فرياد زد گفت: برادر، برادر ارتشي، شما به فکر خودتان باشيد ما نياز به دلسوزي کسي نداريم. مستحق به گدائي و محبت کسي نيستيم! حاشا در فريادشان واقعيت همين بود. زيرا نشاط زندگي به چشم مي‌خورد و خنده قهقهه گلها شکفته زندگي گوش را نوازش مي‌داد.

سرپرست خانواده با دلي پر از اميد و عشق با لب‌هاي کبودي ترک خورده از دل جانش ترنمي ساز کرد. درحاليکه نگاه محبت آميزش به فرزندان و اهل عيالش بود. تراوش‌هاي ذهني همراه با احساسات لطيفش در فضاي آشيانه زندگي طنين‌انداز شد.

– «روله جان، گرارکم (فرزند، پسر) پايان شب سيه  سفيد است. تاريکي رخت بر بندد. فرشته‌هاي رحمت اميد بر بال‌هاي سپيد نور بامدادي به بدرقه ما مي‌آيند. وطن ما مادر ماست كه نازدانه‌هايش را در آغوش مي‌پذيرد. با نوشيدن شيره جانش سرمست و محظوظ مي‌شويم»

اي کاش من فداي لب‌هاي سوخته دست‌هاي پينه بسته صبوري دل و بلندهمتي آنها مي‌شدم! از مقاومت پايداري آنها روحيه گرفتم، نغمه نبود، ترانه نبود، بلکه فرياد يکدل بلندهمت بود!

سرپرست خانواده با نگاه نفوذپذيرش به چشمانم ذل زده گفت:

-سرکار از آسمان مداوم بلا ببارد و آتش توپخانه عراق اين مکان را جهنم سوزان کند محال است لانه عشق را ترک کنيم. و يکقدم به طرف قلاچه برداريم. و به سر سفره ديگران بنشينيم و نظاره‌گر گرسنگان درنده خوي عزيزانمان باشيم. هرگز هرگز کوچ نخواهيم کرد.

صداي انفجار بمب‌ها و گلوله‌هاي توپخانه همچنان به گوش مي‌رسيد و براي فرار از اصابت ترکش‌ها، با يک خيز به لانه جنگ‌زدگان پريديم. فرزندان آنها را در آغوش گرفتم و با بوسه زدن بر چهره تقدسي آنها ترس و دلهره را فراري داديم… سرپرست خانواده با لحني غرورآميز بانگ برآورد. روله جان، گررکم، از صداي سگ و گرگ نترس خدا خفه‌شان مي‌کند! دل قوت دار، فرشته رحمت به سراغت مي‌آيد، روله! آسوده بخواب! آسوده.

 

در دخمه های گچی چه می گذرد.

شب دلهره‌انگيز را همراه با انبوهي از حوادث در دخمه‌اي که به عنوان ديدگاه در منطقه عملياتي در حريم خط لجمن (لبه، جلوئي منطقه نبرد) مستقر شده، تا صبحگاه سپري كرديم.

اين تنگ لانه موش، جاي استراحت يک تيم 5 نفري بود که در داخل آن يک دوربين پايه‌دار ديده‌باني، تلفن بي‌سيم و کوله‌پشتي پر از تجهيزات انفرادي جاي گرفته بود. مابقي فضاي اين دخمه ميدان تاخت تاز موش‌ها بود. دنبال هم مي‌كردند. روي دوپا مي‌ايستادند به چشمانمان ذل مي‌زدند و با خيرگي جيغ مي‌كشيدند.

به بازي‌هاي زيرکانه خود ادامه مي‌دادند. ما خواستيم چندتائي از آنها را براي عبرت هم‌بازيهايشان قرباني کنيم اما زمانه قدّار، تازيانه‌اش را بر فرق سر من چنان کوبيد که لحظه‌اي به هوش آمدم اين من هستم يا صدام حسين، که آزادي آن‌ها را گرفته و لانه آنها را اشغال كرده‌ايم.  نبايد حق حيات را از آنها بگيريم و به خاطر همين تجاوز به حق، مدت زماني در اين لانه موش‌ها محبوس بوديم. باران گلوله مي‌باريد. موج انفجار به داخل دخمه مي‌آمد و آنها را هلاک مي‌كرد. بر اثر حضور و دقت ديده‌بانان، هدايت آتش و امداد الهي، آتش توپخانه دشمن را خنثي و اغلب مواضع آن‌ها را منهدم و تلفات زيادي بر خصم وارد مي‌نموديم.

هيهات: حقارت، پستي، گستاخي تا چند، تا کي سکوت بايد کرد، دم فرو برد. تا کي چکاوک خون در حلقوم ريخت. در مقابل نعره اهريمنان مستکبر بي‌تفاوت ماند و نظاره‌گر خشم غضب و ستيزه‌جوئي درندگان خون‌آشام بود! که انسان‌ها را مي‌درند، تکه تکه مي‌کنند انسان‌هائي که براي دفاع از حق حيات زندگي آشيانه‌اي ساخته‌اند، كه بر سر آنها خراب مي‌كنند.

سرهنگ احمدي افسر عمليات ستاد فرماندهي تيپ در دخمه ديدباني مستقر شد. او پس از احترامات نظامي و خوش بش با ديده‌بانان و افسر رابط توپخانه، لحظه‌اي چشمانش را به دوربين ديده‌باني چسباند و با ولعي منطقه عمليات و خط لجمن (لبه جلو منطقه نبرد) را برانداز کرد.

گفت: عجيب، دشمن خط خود را تقويت کرده و غار جنب تنگ را سکوي پرتاب انواع موشک‌ها كرده است. تعداد تانک‌ها و نيروي زرهي در خط را افزايش داده و تعداد تيربار دوشكا جلوي خط لجمن را افزايش داده است و تازه خبردار شديم لشکر 12 را از جنوب به جاي نيروي پوششي به پاي کارآورده و بطور کلي مواضع را تا حد امکان تقويت كرده است. اينطور به نظر مي‌رسد که عدو اطلاع پيدا کرده که ما مي‌خواهيم عملياتي انجام دهيم. سرگرد از پشت عينک منطقه نبرد را برانداز کن، من هم با ولع چشمانم را به دوربين چسباندم و همانند عينک ذره‌بيني تمام منطقه عمليات به چشم خريداري قد و قامتش را برانداز کردم. واقعاً مشاهدات سرهنگ احمدي عالي بود مورد تأييد قرار دادم. و گفتم: جناب سرهنگ دشمن قصد حمله را ندارد، اما ترس و وحشت از حمله ما داشته که چنين خط لجمن را قوت بخشيده و به آن اهميت داده است.

سرهنگ با حالت ترديد و نگراني به سخن آمد گفت:

– سرگرد توجه داشته باش آنچه ديدي يک مترسک نيست بلکه يک غول جنگي يک سد آهني است. در آشيانه غار با پرندگان آتش‌افروز و هجوم خفاش‌هاي خون‌آشام درگيري خواهيم داشت. ترديد دارم بچه‌هايمان بتوانند اين سد را بشكنند و رخنه کنند و نيروي عمده (اصلي) كه پشت اين سد مخفي است اسير نمايند!

در حاليكه منطقه نبرد را ديده‌باني مي‌كردم گفتم:

– جناب سرهنگ، مقابله با آنها ترس ندارد.

اين ساز و برگ جنگي و سد آهني مترسكي بيش نيست، اين‌ها مثل ابرهائي هستند بي‌باران كه فقط وقتي به هم مي‌خورند، سر و صدا دارند، آنچه كه من مي‌بينم فقط نمايش قدرت است و بس. اين اشياء فلزي روح ندارند، جماد، بي‌حركت‌اند باور كنيد يك مترسك بيش نيستند!

سرهنگ احمدي ديده‌گاه عملياتي را ترك مي‌كرد گفت:

– پزشك جان روحيه پرسنل گردان عالي است و روحيه تهاجمي بچه‌ها چشم‌گير، خدا را شكر.

خود نمائي زيبائيهاي طبيعت، انبوه ابرهاي تيره و كبود مانع بازتاب چهره نوراني خورشيد گرديد.

گاهي آبشارهاي زرين نور از ميان حلقه ابرهاي سيمين فام بر منطقه نبرد جاري مي‌شد، تماشايي بود. الهام گرفتن از اين زيبائي‌هاي سحر انگيز، اميد، عشق به پيروزي را در دل بچه‌ها رزمنده نويد مي‌داد.

سرهنگ احمدي فرياد دلش را گاهي با کنايه‌ و زماني به طور شفاف بيان نموده و هدف و منظور از عمليات را اعلام مي‌كرد و مي‌گفت: که هر چه در توان داريم براي عملياتي كه در راه است بايد به کار بريم. عنقريب حمله‌اي انجام خواهد شد.

به منظور آمادگي و حفظ روحيه پرسنل در خط لجمن و بهره‌گيري از ورزيدگي شجاعت، شهامت بچه‌ها دستور دادم 3/2 مهمات واگذاري را نزديک خط بياورند و در مواضع تعيين شده ذخيره کنند. به همين منظور به ستوان توفيق معاون گردان پيام زير را دادم:

– به گروهبان ثريائي مأموريت داده شود نقل نبات ويژه را بار الاغ‌ کرده و به آخور جديد ببرند.

گروهبان ثريائي همراه چند سرباز وظيه مهمات سلاح‌هاي ويژه را در سه خودرو بار زدند. و هر خودرو را به فاصله زماني 35 دقيقه اعزام مي‌گردند. ما هم از ديدگاه ناظر بر مأموريت بوديم. يکي از خودروهاي مهمات در مسير جاده آسفالته ني‌‌پهن به سمت خط لجمن حرکت و نزديک سنگرها توقف کرد. از توقف خودروي مهمات نگران شدم پيام دادم.

– ستوان توفيق الاغ لنگ شده و خفته است.

– بله قربان صاحب مال اينجاست سوار بر يک الاغ چاق چله شده است. خودروي مهمات بعلت نقص فني خاموش شده بود. راننده خودرو را ترک به تعميرکار مراجعه و تقاضاي مکانيک و جرثقيل کرده بود که خودرو را بکسل و تخليه کنند.

توقف خودرو مهمات در ديد مستقيم دشمن بود هر لحظه امکان داشت بلائي سر ما و حادثه ناگواري براي بچه‌ها سنگرنشين پديد آيد. از حادثه قضا قدر الهي به خداوند قادر رحمان پناه بردم، پيكرم را در تنگناي فشار روحي همانند غريقي كه در باتلاق بليات انداخته باشند يافتم هردم خفگي و هلاک شدن جثه ضعيف را حس مي‌کردم. با اين نگراني‌ها، چنگ به قدرت عظمت الهي زدم،  از خالق توانا درخواست كمك كردم، خدايا بچه‌ها را از آسيب محفوظ بدار!

روياي پرتاب شهاب‌هاي انفجار از مهمات و آتش گرفتن خودروي مهمات، هجوم ترکش‌هاي کيوتين نما بر فضاي سنگر بچه‌ها، روح مرا شکنجه مي‌كرد.

صداي بي‌سيم شنيده شد:

– بابابزرگ، پزشک، پزشک. من گروهبان ثريائي هستم.

– به گوشم ثريائي 

– قربان الاغ با بارش آتش گرفت!

– صداي عر، عرش را شنيدم. تاکيد کن بچه‌‌ها داخل لانه‌ها زمين‌گير شوند.

اي خداوند عشق هستي، اي صاحب لطف مرحمت، اي نگهدارنده عالم هستي، اي عاشق مخلوق و اقتدار محض، از خودت مي‌خواهم عزيزان سنگرنشين ما را که در سنگر عشق براي دفاع از توحيد، عدالت و عزت اسلام و شرف ملي در سنگرها زمين‌گير شده‌اند از قضا و قَدَرَت محفوظ بداري!

سرباز دوست‌محمدي راننده خودروي فرمانده با اداي احترامات نظامي مقابل فرمانده گردان ايستاده گفت:

– قربان من آماده‌ام

با دنيائي تشويش و نگراني هيکل فرسوده را به سنگر شيفتگان عشق رساندم، بر اثر انفجار مهمات، باران تركش بود كه بر روي سنگرها مي‌باريد. موشك و بمب بود كه منفجر مي‌شد. ميدان نبرد مي‌لرزيد. فضاي سنگرها هول‌انگيز و دلخراش شده بود. رزمندها به ديوار سنگرها پناه برده و تعدادي هم در کف سنگرها زمين‌‌گير و نفس‌ها در سينه حبس شده بود. و با ترديد ترس نگاها به يکديگر رد و بدل مي‌شد و با حالت مات مبهوت دست به سر صورت بدن خود مي‌کشيدند که سالمند يا نه! من و سرباز دوست‌محمدي در کف سنگر زمين‌گير شده‌ بوديم. انگشتان سبابه را با فشار در گوش فرو برده و دهان را باز کرده و در انتظار قطع صداي انفجارها بوديم. تا جائي كه سر و صدا قطع شد و نفسي راحت كشيديم.

تصوير شهيد ثريائي (نفر سمت چپ) به همراه خدمه نفربر پي‌ام‌پي

 

منبع: جنگ و زندگی، پزشکی طوسی، سید بهاالدین، 1389، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده