هفتمین فصل غزل (25)
هرگز زیادم نرفته وقتیکه میرفتی، آن شب مادر نگاه غمینی انداخت بر خط و خالت با حسرت جانگدازش پشت سرت ظرف آبی پاشید و با گریه خنديد: «فرزند، شیرم حلالت»

آتش بیاور برادر

منیژه درتومیان

دیروز از ره رسیدی، با زخم سنگین بالت

این قرعه را خوانده بودم از روز اول به فالت

امروز روی مزارت آهسته‌تر گریه کردم

گفتم مبادا بیفتد از غصه آتش به بالت

هرگز زیادم نرفته وقتی‌که می‌رفتی، آن شب

مادر نگاه غمینی انداخت بر خط و خالت

با حسرت جان‌گدازش پشت سرت ظرف آبی

پاشید و با گریه خنديد: «فرزند، شیرم حلالت»

گفتی محال است ما را با عشق همسایه بودن

دیدی اجابت شد آخر آن آرزوی محالت

اینجا سرودن چه سخت است، بی‌عشق بودن چه سخت است

وقتی‌که آتش بیفتد، برگردش ماه و سالت

یک شعله تا انتهای خاکسترم مانده، اینک

آتش بیاور برادر، از زخم سنگین بالت

منبع: هفتمین فصل غزل ، مجموعه شعر دفاع مقدس ، 1376، بنیاد حفظ آثار و ارزش‌های دفاع مقدس 

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده