عبور از سيروان (45)
شهادت ستوان يكم محمد حسين بهاروند احمدي دستور استقرار گروهان سوم بيسيمي به ستوان بهاروند احمدي سرپرست گروهان سوم ابلاغ شده بود و بهاروند يگان خود را در مواضع گروهان يكم مستقر نموده بود ولي هنوز تعدادي از افراد گروهان يكم در مواضع حضور داشتند وضع جبهة نوسود و خط مقدم بسيار حساس و در اثر ضربات حاصل از تهاجم سنگين عراقيها شكننده به نظر ميرسيد به طوري كه هنگام مراجعت به پاوه در محل كومه دره ابراهيم همت فرمانده سپاه پاوه را ديدم كه به سمت دوآب ميرفت او هم با مشاهدة من توقف نمود خيلي از او گله مند بودم و از اينكه عليرغم قول مساعدت نيروي كمكي او هيچ گاه به من نرسيده بود ميبايست اعتراض و نارضايتي خود را ابراز نمايم، همت پيش دستي كرده و گفت ديدي نيرو برايت فرستادم؟

شهادت ستوان يكم محمد حسين بهاروند احمدي 

دستور استقرار گروهان سوم بي‌سيمي به ستوان بهاروند احمدي سرپرست گروهان سوم ابلاغ شده بود و بهاروند يگان خود را در مواضع گروهان يكم مستقر نموده بود ولي هنوز تعدادي از افراد گروهان يكم در مواضع حضور داشتند وضع جبهة نوسود و خط مقدم بسيار حساس و در اثر ضربات حاصل از تهاجم سنگين عراقي‌ها شكننده به نظر مي‌رسيد به طوري كه هنگام مراجعت به پاوه در محل كومه دره ابراهيم همت فرمانده سپاه پاوه را ديدم كه به سمت دوآب مي‌رفت او هم با مشاهدة من توقف نمود خيلي از او گله مند بودم و از اينكه علي‌رغم قول مساعدت نيروي كمكي او هيچ گاه به من نرسيده بود مي‌بايست اعتراض و نارضايتي خود را ابراز نمايم،  همت پيش دستي كرده و گفت ديدي نيرو برايت فرستادم؟ من لحظه به لحظه در جريان نبرد بچه‌ها بودم؛ آفرين برشما خوب درسي به دشمن داديد و تلفات سنگيني بر آنها وارد آورديد؛ به ايشان گفتم كه نيروي احتياط نتوانست به ما الحاق شود! همت گفت: نيروها حركت كرده بودند، اما خودت در صحنه  بودي و حجم آتش دشمن را ديدي؛ آيا امكان الحاق بود؟! برادر مختاري هم خيلي تلاش كرد، اما نتوانسته بود آنها را به خط برساند؛ آنها جلو آمدند، اما زير آتش شديد كپ كردند! همت پس از اين توضيح از من خواست تا برگردم و سر و ساماني به خط بدهم، او گفت بهاروند به علت ناآشنايي به منطقه و كهولت سن مناسب آنجا نيست. عرض كردم چون گروهان يكم خيلي آسيب ديده احتمالاً تعويض شود، به هر حال اگر تصميم فرمانده گردان بر اين باشد كه من دوباره به خط بروم حرفي نيست؛ خداحافظي كرده و از هم جدا شديم. عصر آن روز به پايگاه شيخان مراجعه كردم تا ضمن توجيه ستوان بهاروند باقي مانده گروهان يكم را به عقب برگردانم وقتي وارد پاسگاه شيخان شدم ستوان بهاروند به پايگاه بالا رفته بود و مشغول آرايش يگان و تكميل سنگرها بود، تا غروب آفتاب كمتر از يك ساعت وقت باقي بود چون موفق به ديدار بهاروند نشدم، يادداشتي نوشته و نكات مورد توجه در خط دفاعي را در آن قيد و به دست گروهبان حسن شفاييان دادم تا به او برساند. سرباز پيماني لطيف مؤمني هم عازم روي تپة محل استقرار دستة دوم بود تا پتو و ساير لوازم خود را پايين بياورد او هم قرار شد پيام مرا به ستوان بهاروند برساند؛ خيلي بهاروند را دوست داشتم و مايل بودم تا از نزديك او را ببينم و حضوراً نكاتي در مورد استقرار نيروها و تهية مواضع به او بگويم اما باقي ماندن يك دستگاه جيپ توپ‌كش گروهان با قبضة 106 ميلي‌متري محمول بر آن بدون راننده مرا از رفتن به نزد بهاروند باز داشت. اين جيپ كه به صورت اماني از طريق فرمانداري در اختيار گروهان بود در تهاجم شب گذشتة دشمن رادياتورش سوراخ و بدنه‌اش نيز مورد اصابت تركش و گلوله‌هايي قرار گرفته بود، راننده‌اي در اختيار نداشتم؛ تصميم گرفتم تا جيپ و تفنگ را با همان وضع به پاوه برگردانم زيرا تعويض رادياتور يا تعمیر آن نياز به زمان داشت؛ هوا سرد بود و آب رادياتور يك باره خالي نمي‌شد و تخمين زده مي‌شد چند كيلومتر تا تخلية آن طي طريق نماييم. جيپ را از اثاثية گروهان پر كرده و سربازي به نام توكلي « كه بعداً به شهادت رسيد» را با يك گالن آب همراه خود نمودم تا هر 500 متر يا 1 كيلومتر بر آب رادياتور بيفزايد كه اين مسافت را افزايش داده گاهاً 5 كيلومتر مي‌رفتم و دوباره آب رادياتور را تكميل مي‌كردم از پايگاه شيخان كه به عقب آمديم به نيروي در حال فعاليت گروهان سوم نگاه مي‌كردم و ديدم چند گلوله توپ يا خمپاره وسط آنها منفجر شد كمي عقب‌تر از پايگاه شياري بود كه چشمة آبي و چند درخت آنجا جلب توجه مي‌كرد آنجا ايستادم تا مؤمني برسد. رادياتور و گالن را نيز پر كنيم، سرباز لطيف مؤمني با حالت دو از تپه سرازير و خود را به ما رسانيد و با حالت اضطراب و تأسف گفت: خمپاره به داخل گروهان سوم خورد احتمالاً چند نفر را كشته است، در نيسانه چسب دوقلو خريديم اما از ريزش آب جلوگيري نكرد، در دوآب با خبر شديم كه ستوان بهاروند احمدي به شدت مجروح شده و در حال تخلية او هستند با زحمت و چندين با توقف جيپ حامل 106 ميلي‌متري را به پاوه رسانديم؛ ساعتي بعد به بيمارستان پاوه رفتم تا زخمي‌هاي گروهان را ببينم و از وضع بهاروند با خبر شوم چند نفر از مجروحين را ملاقات كرده در اين اثنا پيكر شهيد محمد حسين بهاروند احمدي را وارد محوطة بيمارستان نمودند تا به داخل سردخانه ببرند. چند دقيقه او را در داخل محوطه قرار دادند و بر بالينش فاتحه‌اي خوانده و وداع نموديم؛ استوار طهماسب علي سپهوند آن مرد رئوف، مؤمن و خداجو كه شب قبل در نيسانه به حال من و همرزمانم زار زار گريه كرده بود اينك بر بالاي جسد بهاروند مي‌گريست و دعا مي‌خواند؛ سپهوند گفت خودم او را شسته، غسل و كفن كرده‌ام! اين چنين بهاروند در عرض چند ساعت مأموريت به شهادت رسيد؛ او مردي آرام، رئوف بشاش و خوش بيان بود و با افتخار به شهادت رسيد.

وضع بسيار بدي بود، ترس و وحشت بر افراد مستولي شده بود؛ حاضرين در بيمارستان مي‌گفتند از صبح تا حالا ده‌ها شهيد و مجروح وارد بيمارستان شده است؛ احساس مي‌كردم همان شب مرا به خط اعزام كنند تا سرپرستي گروهان سوم را به عهده بگيرم اما چنين نشد و روز بعد ستوان يكم عبدالحسين سلطان‌پناه فرماندة اصلي گروهان از مأموريت كرمانشاه احضار و به خط مقدم اعزام شد.

 

منبع: عبور از سیروان، سرتيپ2 ستاد علي عبدي بسطامي ، ۱۳۹1، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده