هفتمین فصل غزل (18)
یک پنجره کمکم دلم نصیب فراموشی، کمکم دلم روانه ویرانی است باید اسیر خلوت خود باشم وقتی زمانه رنگ پریشانی است

یک شعله از نگاه تو را باید، فانوس راه خویش نگه‌دارم

وقتی‌که جاده مبهم و تاریک است وقتی هوای حادثه توفانی است

تقويم چشمه‌ای تو خورشیدی، دنیا بدون چشم تو تاریک است

هر چار فصل زندگی‌ام اما حیران کوچه‌های زمستانی است

بغضی غریب آمده تا امشب همسایه همیشه من باشد

ای خوبشانِ های عزیزت کو !؟ امشب نوید یک‌شب بارانی است

باید برای این دل‌آشفته، یک پنجره به سمت تو بگشایم

وقتی‌که روبرو همه دیوار است، وقتی‌که قلب‌ها همه سیمانی است

عمری است زیر سقف کبود شهر، با مردمان فاصله خو کردم

باید که کوله‌بار سفر را بست، هم‌صحبتی برای من اینجا نیست.

منبع: هفتمین فصل غزل ، مجموعه شعر دفاع مقدس ، 1376، بنیاد حفظ آثار و ارزش‌های دفاع مقدس 

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده