جنگ و زندگی-2
بازگشت امام خمينی به خانه اش بغض زمان ترکيد شمعهاي آسمان ناپديد گشت. تاريکي شب گريخت، از صداي زنگ ساعت از خواب پريدم. تقويم كنار ساعت رو ميزي بود. ساعت 0615 دقيقه روز 12 بهمن ماه 1357 را نشان ميداد. ميشد روز، روز آرامي باشد اما چنين نبود. مدتها بود كه آتش زير خاكستر مانده بود. امروز ميرفت كه طوفاني اين آتش را نمايان كند. از جا بلند شدم و با مختصري نرمش و ورزش صبحگاهي، سرحالي و نشاط زندگي را کسب نمودم. شهر فرنگ منزل را روشن کردم و به تماشاي او زل زدم. برنامه مصنوعي را به نمايش گذاشته بود. خوانندههاي جوان، هر کدام يک تصنيف به مدت 2 الي 3 دقيقه را با رقص و آواز به بينندگان ارائه ميدادند. صبحانه خوردم، روي مبل نشستم و در ذهنم مرور كردم.

 افکاري پريشان، از تشنج‌زدائي روزهاي قبل، تصاوير خشم‌آلودي از رفتارها و حرکات جماعت جلوي دانشگاه تهران كه به حالت اعتصاب نشسته بودند از نظرم مي‌گذشت. صداي فرياد دل‌شيفتگان چون شعارهاي گوناگون در روح مغزم نجوا مي‌كردند. ديو چو بيرون رود فرشته درآيد، مرگ بر بختيار، مرگ بر بختيار، منقل و بافور بيار، واي بر بختيار، واي بر بختيار اگر امام دير بياد، اگر امام فرمان دهد سرنگونت مي‌کنيم، سرنگونت مي‌کنيم….

از طرفي ديگر اخبار راديو و تلويزيون اعلام کرد فروگاه بسته شده و فرود هواپيماي امام امكان ندارد.

هيهات، افکاردلهره‌انگيز بر مغز و روحم چنگ انداخته بود. ترس از چه، چه حوادثي قرار بود اتفاق بيفتد ما غافل بوديم از نشستن هواپيماي امام بر زمين فرودگاه، امروز قرار بود امام بيايد، امروز قرار بود هواپيماي امام بر زمين فرودگاه تهران بنشيند، چه اتفاقي قرار بود بيفتد! اگر چه اين اراده خداوند بود كه امام به خانه‌اش برگردد. يك مرتبه تصوير ساز و آواز قطع شد و تصويري از فرود هواپيماي بوئينگ707 كه امام خميني در آن حضور داشت را در فرودگاه مهرآباد نشان داد. از فرط هيجان از جايم بلند شدم تصوير و صداي تلويزيون يک مرتبه قطع شد. مجدداً تصاوير خط خطي نشان داده شد.

 

بعد از چند ثانيه باز تصوير و صدا آمد. صداي ساز موسيقي و سرود شنيده شد، اي ايران، اي ايران اي مرز پرگهر، اي خاكت سر چشمه هنر… تصوير و صدا قطع شد و پس از  چند ثانيه مجدداً صدا و تصوير آمد. اين بار تصوير پياده شدن امام به همراه فرزندش حاج‌احمد آقا و مهماندار هواپيما كه در طرفين امام بودند، نشان داده شد. سرود اي امام، اي امام شنيده مي‌شد. دوباره تصوير و صدا قطع شد. بعد  از چند ثانيه سرود اي ايران اي ايران نواخته شد. من با عصبانيت دكمه تلويزيون را زدم.  خاموشي چنين تلويزيوني بهتر از روشن بودنش بود. به خيابان زنجان شمالي رفتم.

خيابان زنجان شمالي، بلوار خيابان آزادي ، … و خيابان‌هاي آن منطقه از جمعيت موج مي‌زد، نگاهم به ساختمان 5 طبقه نيمه ساخته نبش خيابان شادمان افتاد، حيران چشم دوختم به جمعيت داخل ساختمان نيمه ساخته كه به پايكوبي و شعار دادن سرگرم بودند.هر آن امكان داشت ساختمان فرو بريزد؟ خدا نكند، هيچ‌كس نمي‌خواست چنين اتفاقي بيفتد. حتي فكرش را هم نمي‌كردند.

نگاهم به  درختان افتاد كه افرادي در لا به لاي شاخه درختان نشسته بودند. انگار شكوفه انتظار داده بودند. حال خودم را نمي‌فهميدم، غم به تمام وجود خسته‌ام چنگ انداخته بود. پيرمردي با چهره نوراني كنار دستم بود قطراتي از اشك روي گونه‌هايش بود، لب باز كرد و گفت:

  • چرا ماتت برده جوان؟
  • حيرانم پدر. حيران اين همه آدم مشتاق.
  • جوان نگران مباش. هر مؤمني كه جرعه‌اي از آب تهران خورده باشد با عشق و علاقه به ديدار امام مي‌آيد. خداوند متعال محبت امام را بر آب كه مهريه خانم فاطمه زهرا (س) است انداخته تا طاغوتيان و حسودان از حسرت ديدارش محروم بمانند.

سخن اين پيرمرد مشتاق ديدار امام، چنان قلب و روح مرا تسخير و درونم را منقلب كرد كه به ياد خوابي افتادم  وقتي كه در شيراز بودم. امام را در روياي دلپذيري ديدم كه مطابق روال هر شب جمعه كه به زيارت حضرت شاهچراغ مشرف مي‌شدم، نزديک حرم ايستاده بودم، جهت زيارت به طرف حرم و مسجد بالاي سر حضرت سيد احمد شاه‌چراغ قدم برمي‌داشتم كه وارد رواق شدم، امام پشت به قبله نشسته بود. يك جلد قرآن باز شده روي رحلي در جلوش قرار داشت و در حال تدريس قرآن بود. مقابل او روحاني ديگري بود كه او هم رحلي در جلوش قرار داشت. امام به سمت من نگاه انداخته و گفتند:

نگاه كن در اين مسجد چند نفر آمده‌اند، يك نفر ايشان، يك نفر شما. تنها دو نفر.      

«آن وقت مي‌پرسي چرا، من نمي‌آيم؟ من وقتي مي‌آيم که همه به مسجد آمده باشند. نه فقط يک نفر با شما بشن 2 نفر»

از خواب پريدم. سحر بود و وقت نماز. سجده شكر به جا آوردم، با تضرع و لابه از خداي بزرگ طلب بخشش نمودم.

چه زيبا بود و فرشته‌هاي پر جوش و خروش با فرشته رحمت الهي همراه، هم سو و هم پرواز شدند. پرواز، پرواز و برقله بام ايران جلوس کردند. فرياد زدند! استقلال آزادي جمهوري اسلامي. اين فرياد جمعيت را به خود آورد. همه در انتظار بودند، وسط خيابان تا كيلومترها شاخه‌هاي گل پا بر شانه هم نهاده و صورت به خاك گذاشته بودند. شايد كه قدوم امام را لمس كنند.

سعي كردم پياده خود را به ميدان آزادي برسانم. آيا ممكن بود؟ فشار جمعيت عبور را سخت كرده بود. همان‌طور كه خود را به جلو مي‌كشيدم، به ايامي كه در شهر شيراز بودم، داشتم فكر مي‌كردم.

اواسط شهريورماه 1357 حکومت نظامي بود. سرتيپ اکبر يزدجردي فرمانده بود. مردم انقلابي با سربازان مأمور ناآگاه كه حفاظت از تأسيسات، ميادين و مکان‌هاي کليدي و اقتصادي شهر را  به عهده داشتند درگير مي‌شدند كه كار به مجروحيت آن‌ها مي‌كشيد و به ناچار پراکنده و متفرق مي‌شدند.

تب انقلاب به دانش پايه‌هاي مرکز پياده شيراز هم رسوخ کرده بود. من هم دوره عالي را مي‌گذراندم و ارشد دانشپايه بودم. تب شور انقلاب را نظاره مي‌کردم. تعداد كمي از دانشجويان ناآگاه هر دانشپايه رجزخواني نموده و مدح، ستايش محدرضا شاه را سر مي‌دادند و تعدادي كمي هم منفي‌بافي مي‌كردند و حرکت مردمي انقلاب را شورش مي‌خواندند و اين حركت را کارشکني در امور اداري دولت و بحران اقتصادي به دست ارتجاع سياه مي‌خواندند. اما بودند كساني چون من كه به طرفداري از امام و انقلاب رودروي آن‌ها مي‌ايستاديم. مشاهده اين گونه رفتارها روح مرا متزلزل و آشفته مي‌كرد، خطر را به جان خريدم. متوسل به جدم امام حسين شده و از خداوند ياري مي‌خواستم. اي حسين جان جد بزرگوارم، تو براي سقوط حکومت طاغوتي يزيد دعوت ياران را اجابت کردي. حسين جان جانت را و  اهل بيت را به ميدان کربلا آوردي و مبارزه را با يزيديان شروع کردي. حاشا به کرمت حسين جان اين سيد بنده مخلص خدا روح اله خميني از کنج زمين فرانسه! اعلاميه صادر مي‌کند و عده‌اي در اينجا مجروح مفقودالاثر و زنداني مي‌شوند. و اين جوانان پرشور عاشق بي‌مهابا دستخوش قضا و قدر الهي مي‌گردند!

اي خداي بزرگ و توانا. از شر شياطين و قدرت طلبان زر و زور و حکومت ما به تو پناه مي‌بريم. بارالها ياري کن کسي را که دلش براي اين امت مي‌سوزد. و براي اقتدار، استقلال، امنيت اين ملت شريف جانفشاني مي‌کند.

با افکاري پريشان و چهره‌اي برافروخته‌ از بيداد زمان‌ وارد دانشپايه شدم. رجزخواني و کج فکري بعضي از دانشجويان نسبت به انقلاب و امام روح مرا مشوش و ستيزه‌جو كرد. و به اندک بي‌توجهي و اهانت دانشجوياني كه نسبت به انقلاب و امام توهين مي‌كردند پاسخ مي‌دادم. مي‌گفتم تو را چه سنه، سر پيازي ته پيازي که هارت و پورت مي‌کني. خدا به کله پوک ما دو چشم داده است، كه نهضت اسلامي امام‌خميني و رژيم حاكم سلطنتي را ببينيم. هر کدام از اين بندگان خدا، دلسوزي و جانفشاني براي اقتدار و استقلال اين ملت شريف انجام دهند ما هم گراميشان مي‌داريم و بهشان اقتدا مي‌کنيم. و هر کدام لغزش و خيانتگري كردند ما هم سرنگونشان نموده و چشم خطاکار را کور مي‌کنيم و با نور بصيرت راهمان را ادامه مي‌دهيم.

 

منبع: جنگ و زندگی، پزشکی طوسی، سید بهاالدین، 1389، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده