هفتمین فصل غزل (13)
سحر بود و چون آسمان بال خود را به پهنای آیینهها میگشودم تمام نمازم غزل بود و آتش قیامم، قنوتم، رکوعم، سجودم

من و آیینه

پرویز بیگی حبیب آبادی

سحر بود و در شرق آیینه بودم

دلم را در آیینه‌ها می‌سرودم

خودم را به دست دلم می‌سپردم

دلم را زدست خودم می‌ربودم

سحر بود و چون آسمان بال خود را

به پهنای آیینه‌ها می‌گشودم

تمام نمازم غزل بود و آتش

قیامم، قنوتم، رکوعم، سجودم

در آیینه دستان جامانده تو

و در پیش رو روزهای کبودم

نیستان ناله، نیستان آتش

رها بود در بندبند وجودم

در آیینه‌ها ردپای شقایق

و در روبرو من که عاشق نبودم

 

منبع: هفتمین فصل غزل ، مجموعه شعر دفاع مقدس ، 1376، بنیاد حفظ آثار و ارزش‌های دفاع مقدس

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده