عبور از سيروان (33)
عمليات نجات (پل دوآب ) (3) به جناب سرهنگ صياد شيرازي بيسيم زده و ماجرا را از ايشان سؤال كردم و قصور خلبانها را يادآور شدم. سرهنگ به منظور تسكين خاطر من گفت كريمي آمده است، ناراحت نباش! عرض كردم اگر آمده گوشي را بدهيد به ايشان تا با من صحبت كند. صياد چون متوجه شد من قانع نميشوم، گفت ناراحت نباش! كريمي به سلامت برميگردد.

اگر تا صبح پيدايش نشد ما افراد بومي را مي‌فرستيم تا او را بياورند. با اين گفتگو از احتمال آمدن او مأيوس شدم و يقين كردم كه امشب را آنجا مي‌ماند. چيزي كه بر اضطراب من مي‌افزود، اين بود كه سربازانِ همراه وي گفتند كريمي شنا بلد نيست و با دشواري از آب عبور كرده است. حال از آن نگران بودم كه مبادا طعمة آب شده باشد. ستوان يادگاري از مأموريت گروهان سوم برگشته بود. او و ستوان هادي‌زاده، استوار شهوه، استوار وفايي، گروهبان ملكي، شكوري و ديگر درجه‌داران در سنگر من جمع شدند و هر يك راه و چاره‌اي را پيشنهاد كردند. در دل آن شب تاريك و طوفاني در طبيعتي كه روز روشن عبور از آن بسيار دشوار بود، آيا امكان رسيدن به كريمي و نجات او عملي بود؟! هيچ يك از كساني كه به آن محيط آشنا بودند، چنين راه‌حلي را موفقيت آميز نمي‌دانستند، زيرا خطر سقوط و تلفات براي نيروي امداد وجود داشت. به هر حال نتيجة تبادل نظر بر اين شد كه سه گروه تفحص تشكيل دهيم و يك گروه پشتيبان آتش براي آنها سازمان داده و شب هنگام آنها را به روي ارتفاع رشكاو ببريم و فردا با آغاز روشنايي روز در سه محور از قلة نان‌ويژه و رشكاو سرازير شوند و هر گروه هم با بي‌سيم ارتباط خود را با گروه پشتيبان و فرمانده حفظ كند. ستوان يادگاري گفت بسيجي‌هاي آذري خمپاره‌انداز 60 ميلي‌متري همراه دارند و بهتر است براي پشتيباني از اين مأموريت يك يا چند قبضه از آنها كمك بگيريم و خودش داوطلب امانت گرفتن آن شد. چون خيلي اصرار كرد، موافقت كردم و او توسط يك دستگاه جيپ به پاوه رفت و دير وقت مراجعت نمود. تصميم خود براي اجراي عمليات تفحص و كمك‌رساني را به اطلاع فرمانده عمليات رساندم. جناب سرهنگ شيرازي در نهايت موافقت كرد تا اقدام كنيم. آخرِ شب طوري حركت كرديم كه قبل از روشنايي روز در گردنة رشكاو حاضر بوديم و با آغاز روشنايي گروه‌‌ها به سمت رودخانه حركت كردند. خودم بر روي ارتفاع ماندم و قبضه‌هاي خمپاره‌انداز را به سمت بيلته و نروي روانه كردم. نزديك به سنگر ستوان يدالله رشنو فرمانده گروهان دوم قدم مي‌زدم. گاهي با دوربين منطقه را مي‌پاييدم و بي‌سيمي با گروه‌ها در ارتباط بودم. ستوان رشنو و ستوان وظيفه فروتن مرتباً اصرار مي‌كردند كه به سنگر بروم و صبحانه‌اي بخورم. آنها معذب شده بودند و با ما همدردي مي‌كردند. ستوان فروتن ليوان چاي را دستم داد و گفت ميل كن تا گلويت باز شود. در اين حين صياد تماس گرفت و گفت يك نفر ديده مي‌شود. به فرمانده گروه‌ها بگو حركت نكنند تا ببينيم اين فرد كريمي است يا كس ديگري؟

اشعة آفتاب و هواي پاك و مطبوع كوهستان محيط را لذت بخش كرده بود. كم‌كم افراد ديگري به جنب و جوش افتادند؛ از جمله دو نفر كُرد بومي كه يكي برادرش و ديگري دامادش شهيد شده بود. در آن محل به اين طرف و آن طرف مي‌رفتند و بي‌قراري مي‌كردند. شهداي آنان در محدودة فعاليت ضدانقلاب بر جاي مانده بود و در اختيار آنها بود. اينان مي‌گفتند اقوام ما به دنبال كساني رفته‌اند كه مغضوب دشمن نباشند، بلكه افرادي بي‌طرف باشند تا شايد ضدانقلاب جنازه‌ها را به آنها تحويل دهد. آنها گفتند دموكرات‌ها پيغام داده‌اند كه برويم جسدها را تحويل بگيريم، اما اگر خودمان برويم ما را مي‌گيرند و اذيت مي‌كنند. يكي از اين افراد كه بي‌قراري مي‌كرد، حمه كريم (محمد كريم‌) نام داشت كه با قاطر خود مسئول حمل آب براي گروهان ما بود. او حدود يك ماه به طور مرتب آب مصرفي گروهان را از چشمة آب نورياب به بالاي تپه مي‌آورد و تحويل مي‌داد. حمه كريم پيمانكار حمل آب بود و كراية حمل آب را از گردان مي‌گرفت. حمه كريم پيرمرد قوي هيكل و با روحيه‌اي بود. اينك دامادش شهيد شده بود. گاهي گريه مي‌كرد و گاهي به شوخي‌هاي هميشگي خود مي‌پرداخت و كمي مي‌خنديد. به او تسليت گفته و دلداري دادم. ايشان هم مقداري انار به من تعارف كرد. آنها شب را در كلبه‌هاي كومه‌دره خوابيده بودند و از درختان انار آنجا مقداري چيده بودند. فرد ديگري كه برادرش شهيد شده بود و خيلي ناراحت بود و خود را معلم معرفي كرد نيز جهت پيدا كردن پيكر برادر شهيدش به آنجا آمده بود كه با او همدردي كرده و تسليت گفتم.

نيم ساعتي بعد جناب سرهنگ شيرازي بي‌سيمي اطلاع داد كه كريمي آمد. او گفت مژده بده، بالاخره كريمي صحيح و سالم برگشت. او هم‌اكنون در چند قدمي من است. صياد همچنين اضافه كرد كه يك فروند بالگرد در راه است. حالا كريمي را توسط بالگرد بفرستم پاوه يا بيايد نزد خودت؟ از جناب سرهنگ تشكر نموده و خواهش كردم تا او را به پاوه بفرستد. فاصلة ما تا جناب سرهنگ زياد بود و راه آن هم ناهموار، و ضرورتي نداشت كه كريمي به ما ملحق شود. فوراً به گروه‌هاي شناسايي ابلاغ گرديد تا مراجعت نمايند. ساعتي بعد گروه‌ها برگشتند و همه از زمين ناهموار و پرتگاه‌هاي خطرناك شكايت داشتند.

در حين مراجعت ما به يگان، پيامي از طريق بي‌سيم دريافت شد كه فرماندهان و مسئولين عمليات ارتش و سپاه و خلبانان هوانيروز جهت شركت در كميسيون در محل هتل جهانگردي حضور به هم رسانند.

منبع: عبور از سیروان، سرتيپ2 ستاد علي عبدي بسطامي ، ۱۳۹1، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده