دلاورمردان روزهای سخت-24
همینطور که ما در حال تیراندازی بودیم و صدای یا زهرا یا حسین شنیده میشد، راننده خودرو که دستهایش را از ناحیه کتف کمی بالا آورده بود و سرش را پایین گرفته بود که از تیرهای احتمالی کمی در امان بماند، ناگهان صدای آخ گفتنش به گوش رسید. با داد گفتم حسن تیر خورد. وضعیت عجیبی بود. شهید آبشناسان که در صندلی عقب نشسته بود، با صدای بلند گفت: نترسید و تیراندازی کنید.

انتخاب فرمانده سپاه بوکان

پس از پاکسازی و تأمین کامل شهر بوکان برای انتخاب فرمانده سپاه در شهر با مشکل مواجه شدیم. پس از رایزنی های بسیار، سپاه از ما درخواست کرد که برای چند ماه مسئولیت کامل شهر را بپذیریم و فراهم کردن نیروهای مورد نیازمان را تقبل کردند. با هماهنگی‌هایی که با جناب سرهنگ صیاد شیرازی به عمل آمد، سروان رضا فهیمی صالح مدتی با پوشیدن لباس سپاه به عنوان فرمانده سپاه بوکان انتخاب گردید.

 

کمین در مسیر بوکان ـ میاندوآب

7 مهرماه 1360، 24 ساعت پس از پاکسازی بوکان تصمیم گرفتم، خودرو، نقشه‌ها و سایر وسایلی که جناب صیاد در اختیار ما نهاده بود، بنا بر اوامر ایشان به تبریز برسانم. حدود ساعت چهار بعد از ظهر بود که به دروازه خروجی بوکان – میاندوآب رسیدم. دیدم شهید آبشناسان و دو نفر از بسیجی‌ها به نام‌های آقای نیکدل و آقای خرمی به همراه یک دستگاه جیپ ارتشی عازم میاندوآب هستند. توقف کردم. پرسیدند: کجا می‌روی؟ موضوع را شرح دادم. جناب آبشناسان که متوجه شدند، مسیرمان یکی است تشریف آورند و در جیپ استیشینی که متعلق به شهید صیاد بود سوار شدند و با هم به سمت میاندوآب رفتیم. حدود 30 کیلومتر که از بوکان فاصله گرفتیم، به منطقه‌ای به نام داشبند رسیدیم. وضعیت جغرافیایی آن مکان برای اجرای کمین کاملاً مناسب بود. اولاً دارای چند شیب با زوایای بسیار تند بود که سرعت را تا حد 20 کیلومتر در ساعت کاهش می‌داد. در سمت چپ رودخانه زرینه‌رود حاشیه‌ای پر از درخت وجود داشت و در سمت راست جاده رشته کوهی مرتفع قرار داشت که امکان هرگونه مانوری را سلب می‌نمود. گرچه در بالای همان ارتفاع پایگاهی وجود داشت که بخشی از نیروهای تیپ 30 گرگان در آنجا مستقر بودند، اما به علت عدم دید کافی تأمین خوبی نداشت.

وقتی که ما به آن منطقه رسیدیم ساعت از چهار بعدازظهر گذشته بود و طبق دستور نفرات تأمین راس ساعت چهار از پایگاه‌های خود مراجعت می‌کردند. خلاصه به محض اینکه خودرو ما وارد اولین پیچ شد، ناگهان صدای به گلوله بستن خودرو را شنیدیم و ضمناً اصابت گلوله‌ها به حاشیه جاده کاملاً مشهود بود.فرصت واکنش از ما گرفته شد و فقط سرهنگ آبشناسان گفت که نترسید و با اسلحه‌هایتان به بیرون تیراندازی کنید. ما که دارای تفنگ ژ 3 تاشو بودیم، شیشه را پایین دادیم و شروع به تیراندازی کردیم. نفرات ضد انقلاب را به وضوح می‌دیدیم که در بالای ارتفاع ایستاده بودند، اما ما مجال توقف نداشتیم و مجبور بودیم به مسیر خود ادامه بدهیم. خدا رحمت کند راننده‌ای که در اختیارمان بود سربازی بود بسیار ورزیده، مودب و شجاع به نام حسن بیدوا. ایشان همان روز صبح به من گفت: جناب سروان بیست روز از سربازی من باقی مانده و می‌خواهم پس از مراجعت عروسی کنم. من هم به او قول دادم و گفتم انشاالله اگر زنده برگشتیم حتماً با مسئولین سازمانت تماس می‌گیرم و به خاطر این زحماتی که در این چند شب و روز کشیدی و بیداری را تحمل کردی برایت مرخصی تشویقی خواهم گرفت.

همین‌طور که ما در حال تیراندازی بودیم و صدای یا زهرا یا حسین شنیده می‌شد، راننده خودرو که دست‌هایش را از ناحیه کتف کمی بالا آورده بود و سرش را پایین گرفته بود که از تیرهای احتمالی کمی در امان بماند، ناگهان صدای آخ گفتنش به گوش رسید. با داد گفتم حسن تیر خورد. وضعیت عجیبی بود. شهید آبشناسان که در صندلی عقب نشسته بود، با صدای بلند گفت: نترسید و تیراندازی کنید. شهید آبشناسان فرمان ماشین را محکم گرفت. شرح آن لحظات توصیف ناپذیر است.  شهید آبشناسان با قامت بلندی که داشت می‌خواست فرمان ماشین را کنترل کند و این کار بسیار مشکل بود. ماشین به چپ و راست می‌پیچید .هر لحظه ممکن بود که به کوه اصابت کند یا داخل رودخانه بیفتد. من سریع خم شدم. پای حسن را از روی پدال گاز برداشتم و با دست گاز ماشین را می‌فشردم که توقف نکند. خلاصه با هزار مصیبت از پیچ‌های داشبند و کمینگاه به در آمدیم و خودرو خود به خود خاموش شد و در وسط جاده ماند. حدود دو کیلومتر از کمینگاه فاصله گرفته بودیم. سریع به بیرون پریدیم و از ارتفاع بالا رفتیم و با سلاحی که همراهمان بود به تیراندازی متقابل با مهاجمین پرداختیم. خوش شانسی ما این بود که در همان لحظه یک دستگاه خودرو ارتشی که پر از سرباز بود از سمت میاندوآب جهت رفتن به بوکان به سمت ما می‌آمد. پریدیم جلوی آن‌را گرفتیم و با عجله تمام دور زد. کمی خیالمان راحت شد. آمدیم کنار ماشین خودمان. وقتی که خواستیم شهید بیدوا را از پشت فرمان برداریم ، دیدیم که یک گلوله که احتمالا متعلق به تفنگ ژ3  بود، درب خودرو را سوراخ کرده و ناحیه قلب وی را شکافته است. تمام خون بدنش در کف صندلی جاری شده بود. شهید را به عقب خودرو منتقل کردیم. وقتی یاد آن صحنه می‌افتم که چند لحظه قبل از مرگش درباره عروسی‌اش سخن می‌گفت، تمام وجودم را غم فرا می‌گیرد. مَشی و تقدیر خداوند متعال این بود که آن جوان رعنا و ورزیده، عمرش به دنیا نباشد و به جای اینکه چند روز به مرخصی برود برای همیشه از این دنیای فانی مرخص گردید. روحش شاد و یادش گرامی.

خلاصه جیپ را که موتورش مورد اصابت گلوله ضد انقلاب قرار گرفته بود بکسل کردیم و به مقرمان سد نوروزلو مراجعت کردیم. از بد حادثه، لحظاتی بعد از اینکه ضد انقلاب از جان سالم به در بردن ما مطلع شد با ابتکاری که به خرج داد چندین تنه درخت قطع شده در آن بیشه زار را به عنوان مانع برای مسدود نمودن جاده در روی آسفالت جاده قرار داد. متأسفانه حدود نیم ساعت بعد از ما یک دستگاه پیکان بار سپاه که شش سرنشین داشت و مانند ما از بوکان عازم میاندوآب شده بود، به محض رسیدن به آن موانع واژگون شد. مهاجمین ناجوانمردانه و به دور از اخلاق انسانی سرنشینان آن خودرو را که مجروح شده بودند به گلوله بستند و در اقدامی بسیار ددمنشانه سر آنها را از بدنشان جدا کردند و به صورت به هم پیوسته در کنار رودخانه انداختند.

دیگر کار فجیع ضد انقلاب که روح و روان هربیننده‌ای را پریشان می‌کرد، این بود که پیکر بی سر آن مظلومان را در کنار جاده گذارده بودند. چند ساعت پس از رخ دادن این فاجعه از طریق تیپ به ما اطلاع دادند که یک دستگاه خودرو در کف جاده آتش گرفته و در حال سوختن است. البته کاری از دست کسی بر نمی‌آمد و فقط نیروهای پایگاه در حال آماده باش بودند. موضوع را با بیسیم برای جناب سروان فهیمی صالح (معاون گردان) که در بوکان بود شرح دادم و گفتم فردا اول صبح به محل آتش گرفتن آن خودرو برود و ببیند جریان چه بوده است. جناب فهیمی صالح ساعت 9 صبح با بیسیم چگونگی وقوع آن حادثه اسفناک و به شهادت رسیدن برادران بسیجی را اعلام داشت. به همراه شهید آبشناسان برای بررسی واقعه به آن محل رفتیم. شاهد ماجرای تلخ و باور نکردنی گردیدیم که شاید وحشی صفت‌ها بتوانند از عهده انجام آن بر آیند.      ضد انقلاب سرها را به گونه‌ای از بدنشان جدا کرده بود که منسوب کردن هر سر به بدن امری بسیار مشکل بود. خلاصه هر پیکر را می‌بایست به همراه سرش به خانواده‌اش تحویل می‌دادیم، اما سری که باپیکری در داخل کفن قرار داده می‌شد مربوط به یک بدن نبودند. به هر حال پیکر پاک شهدا به سردخانه شهر میاندوآب منتقل گردیدند و سپاه پس از بررسی‌های دقیق پیکرهای پاک شهدا را به خانواده‌هایشان تحویل داد.

 

منبع: دلاورمردان روزهای سخت، اسدی، احمد، 1394، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده