عبور از سيروان (25)
پاكسازي دشه و درهتين (2) با بيسيم جريان را به فرمانده گردان گزارش كرده و درخواست توقف عمليات هوانيروز را نمودم. كساني كه ماجراي شليك راكتها و رگبار مسلسل بالگرد را نظارهگر بودهاند، به طور حضوري موضوع را به سرگرد دهقان گفته بودند. دهقان شديداً وحشت كرده و به اطرافيان خود گفته بود با اين شدت آتش همه كشته شدهاند؟! برويد جسد آنها را بياوريد. مركز مخابرات گردان دقايقي درگير برقراري ارتباط با خلبانان بود و پس از فراغت، سرگرد با من تماس گرفت و وضعيت را پرسيد. وقتي به او گفتم هيچ كس صدمه نديده، تعجب كرد. گفت: «مطمئني؟! شاهدين ميگويند بالگردها آنجا را با خاك يكسان كردهاند؟! به او گفتم آمار گرفتهام، راكتها در كنار ما به زمين اصابت كرده و حتي يك راكت خارج از باغ به زمين برخورد كرده است. او خوشحال شد و گفت اين بار هم جان سالم بهدربردي!

 

از آب گواري چشمه خورديم و قمقمه‌ها را پرِ آب كرديم. تعدادي از سربازان هم مقداري گردو چيده بودند كه به آنها تذكر داده شد. به حركت خود ادامه داديم اما اين بار با احتياط بيشتر و اعزام ديده‌ور به جلو پیش می رفتیم، زيرا هرچه قدر به بالاي ارتفاع نزديك‌تر مي‌شديم، احتمال برخورد با دموكرات‌ها بيشتر بود. كم‌كم به بالاي كوه رسيديم و بر بخشي از ارتفاع مسلط شديم. ابتدا دستور اتخاذ آرايش دورادور صادر شد و سپس به شناسايي و بررسي منطقه پرداختم. در آن محل ما جناح چپِ نيروهاي سپاه را پوشش مي‌داديم. به جز آثار پوكة فشنگ و خمپاره از دشمن خبري نبود اما پاسداران به طور مداوم تيراندازي مي‌كردند. از طريق بي‌سيم‌ با كاظمي ارتباط برقرار نموده و محل خود را به او اطلاع داده و جوياي اوضاع شدم. او گفت وضع ما خوب است و بهتر است شما هم در همان حوالي مستقر شويد و مراقب اوضاع باشيد. از گزارش‌هاي بيسم‌چي متوجه شدم كه پاسداران با مقاومت نيروي كوچكي مواجه شده‌اند، آنان موفق به تصرف هدف‌هاي مورد نظر شده و دشمن را متواري كرده بودند، ولي يك نفر شهيد و چند نفر زخمي دارند.اما تيراندازي پاسداران به نقاط مشكوك همچنان ادامه داشت.

تپه‌هاي اطراف و نقاط مرتفع نزديك را جستجو كردم تا ضمن اطمينان از عدم حضور دشمن، محل مناسبي براي استقرار نيروي خود پيدا نمايم. در آن نزديكي هاوار خوبي يافتم كه از چند ديوار سنگي تشكيل شده و براي شب جاي محفوظي بود و ضمن دارا بودن ديد به اطراف، موضع دفاعي مناسبي داشت. پس از استقرار متوجه حركت قافله‌اي شديم كه از جانب زردويي به طرف دشه در حركت بودند و از نزديكي ما عبور مي‌كردند. مراتب را به اطلاع كاظمي رسانده و جوياي هويت آنان شدم. كاظمي‌ گفت اينان خودي هستند و اينك به خاطر نجات از شر ضدانقلاب به پاوه مهاجرت مي‌‌كنند؛ مبادا سربازان به آنها تيراندازي كنند! دستور ترميم ديوارة هاوارها را دادم. عده‌اي را براي جمع‌آوري هيزم به اطراف فرستادم. چند سنگر دفاعي نيز در جهات مختلف ساخته شد. از نظر آذوقة غذايي در مضيقه بوديم و به جز مقداري شكلات جنگي كه در حالت عادي كسي رغبت به خوردن آنها ندارد، چيزي همراه نداشتيم و اميدوار بوديم گروهان ما را تدارك نمايند. بلافاصله موقعيت خود را به ستوان يادگاري و سرگروهبان گروهان اطلاع داده‌ و تقاضاي ارسال غذا و مقداري مهمات نموديم. آنان آذوقه‌ را بار قاطر كرده و توسط چند نفر از جمله سرباز پيماني برزوپور به جانب ما فرستادند اما آن افراد ناآشنا موفق به پيدا كردن محل ما نشدند و چون شب فرا رسيد، آنان نااميد شده و مراجعت مي‌نمايند. آن شب را بدون غذا مانديم و مهم‌تر از گرسنگي، سرماي شب ما را اذيت نمود. آن ايام فصل مرداد ماه بود و تصور نمي‌شد كه شب آن قدر سرد شود كه تحمل آن دشوار باشد اما چون آشنايي به هواي كوهستان داشتم و مي‌دانستم شب‌ها سرد مي‌شود، لذا هيزم فراواني جمع كرديم. در دو محل آتش برافروختيم[1] و كنده‌ها و تنة درختان را برآن افكنديم. اواخر شب به قدري سرد شده بود كه قسمت پشت ما كه در مجاورت شعلة آتش نبود، به شدت سرد مي‌شد؛ به ‌طوري‌كه مجبور بوديم گاه پشت به آتش بنشينيم و به ناچار تا صبح تغيير سمت مي‌داديم. سرماي كوهستان تا حدود ساعت 9 صبح كه آفتاب، زمين و لباس ما را گرم كرد حس مي‌شد.

پست‌هاي نگهباني پايگاه هم در چهار جهت مراقبت مي‌كردند و زود به زود تعويض مي‌شدند تا خود را با آتش گرم كنند. نمي‌توان گفت هيچ كس نخوابيد اما امكان نداشت كسي بتواند ساعتي را در آن سرما بدون آتش با پوشش دوام بياورد.

سربازان اهل شهرهاي بزرگ كمتر با طبيعت و موجودات آن آشنا هستند. غروب روز اول حيواني از نزديكي پايگاه عبور كرد و من توانستم قسمتي از گُردة او را ببينم هوا تاريك شده بود و نتوانستم تشخيص دهم چه بود چند نفر سرباز كه به آن نزديك‌تر بودند هر يك جانوري را نام مي‌بردند. يكي مي‌گفت كفتار بوده، اما فرخزاد معتقد بود آن جانور بوفالو است كه اين نظريه مردود بود. مشاهدة چهرة فرخزاد و نحوة بيان او كه به درستي نظرية خود اصرار داشت، خنده‌دار و باعث انبساط خاطر همرزمانش شد. روزهاي بعد معلوم شد آن حيوان قاطري رها شده از عشاير بوده است.

آن شب بي‌سيم در كنارم بود و روي چانل پاسداران به گوش بودم. آقاي ناصر كاظمي كه در اين مأموريت، خود فرماندهي عمليات را به عهده گرفته بود، در طول شب دربارة هوشياري، كنترل پست‌هاي نگهباني و استقرار نيروها در محل‌هاي دفاعي به علت تيراندازي‌ها به وسيلة بي‌سيم با فرماندهان گروه‌ها صحبت مي‌كرد. پاسداران در چند نقطه مستقر شده بودند و لازم بود براي تأمين خود اقدام نمايند. اما بيشتر صحبت‌هاي فرماندار خطاب به عناصر پشتيباني مستقر در پاوه و دشه بود كه غذا و آذوقه و پوشاك مورد نياز رزمندگان را مي‌بايست به جلو حمل مي‌كردند. او مرتب تقاضاي ارسال مهمات و آذوقه مي‌نمود و موردي كه باعث ناراحتي و عصبانيت او شده بود، تأخير در اعزام قاطر و وسايل حمل جنازة آن شهيد و مجروحين بود. او مسئولين را تهديد مي‌كرد كه به هر نحوي شده بايد پيكر آن شهيد و مجروحين را ظرف آن شب از كوه پايين برده و به پاوه حمل نمايند. او گفت اگر به پاوه برگردم مي‌دانم با آن‌هايي كه كارشكني كرده‌اند چه كار كنم!

 

منبع: عبور از سیروان، سرتيپ2 ستاد علي عبدي بسطامي ، ۱۳۹1، ایران سبز، تهران

 


[1]ـ افروختن آتش نوعي بي‌احتياطي  و دادن آدرس به دشمن بود، اما در آن شرايط براي حفظ توان نيروي همراه ناچار به استفاده از آتش بوديم. البته خطر حملة ضدانقلاب ضعيف به نظر مي‌رسيد.

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده