دلاورمردان روزهای سخت-22
درگیری بسیار پیچیدهای بین نیروهای ما و ضد انقلاب رخ داد. وضعیت درختان منطقه و وجود کورههای آجرپزی باعث شده بود که کنترل عملیات بسیار دشوار شود. سرانجام حدود ساعت 10 صبح، آن محل کاملاً پاکسازی شد و دست ضدانقلاب از آنجا قطع گردید.

آزادسازی شهر بوکان

 

سه گردان از تیپ 30 گردان به منظور استقرار در پایگاه‌های تأمینی محور میاندوآب به بوکان حضور داشت که توسط تیم‌های نوهد رزم چریکی را فراگرفته بودند. پاکسازی اولیه توسط برادران سپاه و بسیج با هدایت و فرماندهی تیم‌های نوهد صورت می‌گرفت. شب‌ها برای خارج کردن پایگاه‌ها از کنترل ضد انقلاب با استفاده از تاریکی و اصل غافلگیری به ارتفاعات سرکوب حاشیه جاده حمله می‌شد. پس از درگیری‌های سنگین، عناصر وابسته به گروهک‌ها توان مقاومت را از دست می‌دادند و مجبور به فرار یا تسلیم می‌شدند. پس از برقراری تأمین نسبی، رزمندگان ما خود را برای انجام عملیات بعدی مهیا می‌کردند.

در تاریخ 20/6/1360 عملیات از کیلومتر 10 شهر میاندوآب به سمت بوکان آغاز شد. حدود 5 کیلومتر اول در زمینی تقریباً مسطح می‌گذشت که مقاومت چندانی از سوی ضد انقلاب دیده نمی‌شد. اما از آن به بعد در سمت راست جاده تعداد زیادی کوره آجرپزی وجود داشت که ضد انقلاب با جان پناه گرفتن در داخل آنها اقدام به اجرای کمینی گسترده نمود.

با آن که ما آمادگی درگیر شدن در این منطقه را داشتیم، ولی متأسفانه بخشی از نیروهای ما بدون توجه به دستورات صادره، برای تعقیب آن دسته از ضد انقلاب هایی که فرار کرده بودند فاصله‌ای غیر منطقی با ما گرفتند. ساعت هشت صبح بود که برادر حاج ابراهیم صوفی که مسئول عملیات محور سپاه بود به من اطلاع داد که هشت نفر از نیروهای ما برنگشته‌اند. تیم‌هایی برای یافتن آن هشت نفر اعزام نمودیم، اما متأسفانه دقایقی بعد از اعزام آن تیم ها، با پیکر بی جان آنان که مورد اصابت گوله قرارگرفته بودند، مواجه شدیم. ضد انقلاب یک تیرپارچی در بالای لوله دودکش آجرپزی قرار داده بود و به وسیله آن نیروهای ما را به شهادت رسانیده بود.

درگیری بسیار پیچیده‌ای بین نیروهای ما و ضد انقلاب رخ داد. وضعیت درختان منطقه و وجود کوره‌های آجرپزی باعث شده بود که کنترل عملیات بسیار دشوار شود. سرانجام حدود ساعت 10 صبح، آن محل کاملاً پاکسازی شد و دست ضدانقلاب از آنجا قطع گردید.

چهار کیلومتر جلوتر روستایی وجود داشت به نام ساری قمیش. طبق هماهنگی‌هایی که با شهید صیاد و شهید آبشناسان به عمل آمده بود، قرار شده بود که ابتدا ارتفاع سرکوبی که در سمت چپ جاده و مقابل ساری قمیش بود را شبانه تأمین کنیم. برای انجام این کار حدود 50 نفر از برادران بسیج و تیمی از نوهد به فرماندهی شهید هداوند میرزایی به ارتفاع مذکور رفتند و علی رغم درگیری شدیدی که رخ داد موفق به پاکسازی آن ارتفاع شدند. وقتی که آن ارتفاع را در اختیار گرفتیم دیدیم که ضد انقلاب سنگرهای بسیار مستحکمی پوشیده از صخرهای سنگی با فضای دید خوب برای خود درست کرده است. به این دلیل که احتمال می‌دادیم مردم بومی در آن نزدیکی ها حضور داشته باشند، از هرگونه تیراندازی با سلاح نیمه سنگین و سنگین اجتناب کردیم. اگر می‌خواستیم با اتکا بر قدرت آتش، ضد انقلاب را به عقب برانیم برای ما بسیار ساده بود. با شلیک چند گلوله خمپاره یا توپ می‌توانستیم که ارتفاعات مورد نظرمان را از کنترل ضد انقلاب خارج کنیم. اما بنا بر تعهدات اخلاقی و دینی و همچنین توصیه های مکرر جناب صیاد، هرگز اجازه غیر اخلاقی و غیرانسانی جنگیدن را به خود نمی‌دادیم. همین امر باعث شده بود که ما ساعت‌ها سختی‌ها و عذاب های جان فرسا را تحمل کنیم .

روستای ساری قمیش یک کیلومتر با جاده آسفالته فاصله داشت. در زیر ارتفاعی چهارصد متری قرار داشت. اطراف روستا را بیشه زاری که از درختان انبوه فرا گرفته بود. برای عبور ستون از مقابل روستای یاد شده مجبور بودیم آن ارتفاع و روستا را تأمین کنیم و پایگاهی در آن مکان ایجاد کنیم.

شب هنگام سی نفر از نیروهایمان مامور شدند که با عبور از معابری که در پشت روستا وجود داشت خود را به بالای ارتفاع مورد نظر برسانند و تأمین محور را برقرار سازند. تا حدود ساعت شش صبح، اوضاع خوب بود اما به محض روشنایی صبح ضد انقلاب که مجبور به تخلیه آن ارتفاع شده بود، به صورت 360 درجه آن ارتفاع را با خمپاره اندازهای خود به آتش بست. نیروهای ما به دلیل اینکه فاقد جان پناه مناسبی بودند شرایط دشوار و بدی را سپری کردند. به ناچار از سه جهت به ضد انقلاب حمله کردیم و با هر ترفندی که بود، توانستیم اغلب نیروهای گرفتار شده را به عقب بازگردانیم.

ایثارگری های پرسنل نوهد از جمله جناب ابراهیم صالحیان، شهید گروهبانیکم عباس چگینی، شهید فتحیانپور، شهید محمدی و شهید شیرزادیان فراموش ناشدنی است و تلاش و شجاعت این افراد باعث شد که دشمن نتواند تعداد بیشتری از نیروهای ما را به شهادت برساند. متأسفانه هفت نفر از برادران بسیج و پیشمرگان کرد در بالای ارتفاع توسط آتش خمپاره های دشمن به شهادت رسیده بودند و راهی برای تخلیه آنها وجود نداشت. برای تخلیه شهدا به همراه برادر عیسی زاده که از سپاهیان حاضر در آن منطقه بود و پرسنل نوهد دوبار به آن ارتفاع یورش بردیم، ولی با تقدیم کردن یک شهید و ومجروح شدن چند تن از نیروهایمان موفق به تخلیه شهدا نشدیم.

بعد از ظهر حوالی ساعت دو بود که با خود گفتم اگر دیر بجنبیم و هوا تاریک شود احتمالاً ضد انقلاب می‌تواند پشت سر ما را هم ببندد و خاطرات ستون بانه به سردشت برایم زنده شد. با بی سیمی که همراهم بود از طریق جناب سرهنگ کوچک زاده با جناب سرهنگ صیاد شیرازی که در محور اشنویه در حال عملیات بود ارتباط برقرار کردم. اوضاع را برای جناب صیاد شرح دادم. خدا رحمتش کند گفت: حفظ موقعیت کنید و عقب نیایید، من تا نیم ساعت دیگر خودم را به شما می رسانم. ما هم‌چنان در حاشیه همان درختان در کنار جاده آسفالته سنگر گرفته بودیم و اجازه نمی‌دادیم ضد انقلاب به سمت بقیه نیروهایمان بیاید. گرچه مهمات ما در حال اتمام بود، اما به آینده امیدوار بودیم.

یک ساعت بعد از تماس من با جناب صیاد، صدای سه فروند بالگرد به گوش رسید. امیدها دو چندان شد. بالگرد 214 که حامل شهید صیاد بود، یک کیلومتر پشت سر ما فرود آمد. به همراه ستوان فهیمی صالح و گروهبانیکم صالحیان به سمت بالگرد دویدیم. دیگر رزمندگان نیز در حال مبارزه با ضد انقلاب بودند. اولین جمله شهید صیاد این بود: خونسرد باشید، عجله نکنید تا ببینیم چه باید کرد. اوضاع را به طور مفصل شرح دادم و موقعیت ضد انقلاب و نیروهایمان را به سمع ایشان رساندم.

از من پرسیدند آیا کسی از نیروهای پیشمرگان یا بسیجی هست که با این منطقه آشنا باشد؟ عرض کردم: جناب سرهنگ فردی هست به نام کاک عبدالله که شجاع و جسور است، اما سپاه گفته که نمی‌شود زیاد به او اعتماد کرد، چون قبلاً جزو پیشمرگان حزب دموکرات بوده است و سابقه جنگ با رزمندگان جمهوری اسلامی در سوابقش موجود است. در ادامه گفتم که البته کاک عبدالله توبه نامه گرفته و گاهی به عنوان راهنما به نیروهای ما کمک می‌کند.

جناب صیاد گفت: که صدایش کنید. از طریق شهید میرزایی وی را احضار کردیم. شهید صیاد مقداری با وی صحبت کرد. جناب صیاد به برادر صوفی گفت که هر چه سریع تر موتوری تهیه گردد و در اختیار کاک عبدالله که موتورسوار بی نظیری است قرار گیرد.

شهید صیاد رو به من کرد و گفت: نمی‌شود اینجا ماند. باید به سمت جاده پایگاه درمان آباد برویم و از پشت سر، ضد انقلاب را درگیر کنیم تا دست از این سوی جاده بردارد. فرمایش ایشان کاملاً منطقی بود، لیکن امری انجام نشدنی به نظر می‌رسید. عرض کردم چگونه‌این کار را انجام دهیم. بالگرد که نمی‌تواند ما را به آنجا ببرد، چون تمام آن قسمت در کنترل ضد انقلاب است. فرمودند: بیا با موتور کاک عبدالله برویم. دستور دادند که با جناب سرهنگ خرسندی هماهنگی‌های لازم انجام شود و ضمناً درخواست کردند که سریعاً نقشه منطقه و بیسیم در اختیارشان قرار گیرد. سپس به کاک عبدالله گفت: ما را با موتورت به پشت ارتفاع محل درگیری ببر. کاک عبدالله به شهید صیاد گفت: جناب سرهنگ اگر هم ما را تعقیب کنند چون من راه را بلدم می‌توانیم فرارکنیم. اجرای آن تصمیم شجاعت خاصی می طلیبد. نه میشد به جناب صیاد گفت که این کار به صلاح نیست و نه راه دیگری وجود داشت. خلاصه به همراه شهید صیاد به ترک موتور کاک عبدلله سوار شدم. با خود می‌گفتم اگر کاک عبدالله ما را ببرد به ضد انقلاب تحویل دهد، چون درجه جناب صیاد از من بالاتر است ضد انقلاب با من زیاد کار نخواهد داشت و خطرها متوجه جناب صیاد است.

کاک عبدالله با سرعت زیاد از میان زمین‌های کشاورزی عبور کرد و ما را به پشت سر ضد انقلاب رساند. در میان گندم‌زاری که ارتفاع علف‌هایش به اندازه قد ما بود ایستاد و موتورش را خاموش کرد. من و جناب صیاد در محلی مخفی شدیم. شهید صیاد به فرمانده توپخانه‌ای که پشت سر ستون بود، به عنوان دیدبان گفت: چند گلوله به مقر اصلی ضدانقلاب و مکان‌هایی که خالی از سکنه هست شلیک کنید. همین امر باعث شد که آتش ضد انقلاب قطع گردد.

 

ضد انقلاب وقتی ما را در پشت سر خود مشاهده کرد، پنداشت که ما می‌خواهیم آنها را دور بزنیم. تصمیم به فرار به سمت روستای قره موسالو گرفتند و البته تک تیراندازهایی در دره باقی گذاشته بودند. حدود دو ساعت آنجا ماندیم. جناب صیاد با به کارگیری تعدادی از پرسنل تیپ 30 و چند تن از نوهد، نیروها را به درون بیشه زار هدایت کردند تا با ضد انقلاب قطع تماس نشود و ضد انقلاب گمان نکند که ما عقب‌نشینی کرده‌ایم. به هر شکل ممکن تا آخر شب عملیات طول کشید.

شهید صیاد به کاک عبدالله گفت اگر بتوانی شهدای ما را تخلیه کنی، در ازای تخلیه هر شهید، پنج هزار تومان پاداش خواهی گرفت. کاک عبدالله پیشنهاد را پذیرفت و غروب با موتور  به محلی که پیکر شهدا در آنجا مانده بود رفت و همه شهدا را تخلیه نمود. پس از اتمام کارمان در آن منطقه کاک عبدالله ما را از راهی دیگر به ارتفاعی بین کوره آجرپزی و روستای ساری قمیش بود رساند.

به شهید صیاد گفتم: جناب سرهنگ شما به عواقب کار اندیشیده بودیدکه اگر کاک عبدالله ما را به ضد انقلاب تحویل می‌داد چه عواقبی در انتظارمان بود؟ ایشان گفت: من به یاد ستون بانه-سردشت افتادم و هیچ تعللی را جایز ندانستم، ضمناً مگر خون ما با خون دیگر سربازان فرقی دارد؟

خلاصه اینکه روستای ساری قمیش به واسطه دلاوری‌ها و ایثارگری‌های رزمندگان عزیز در 24 ساعت اول کاملاً پاکسازی شد.

 

منبع: دلاورمردان روزهای سخت، اسدی، احمد، 1394، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده