دلاورمردان روزهای سخت-19
شهید ستوانیکم حسن هداوند میرزایی که سرپرست تیم مستقر در میمک بود، به همراه شهید استوار آقازاده و یک تیم از نوهد برای تسخیر ارتفاع کله قندی آماده تسخیر ارتفاع کله قندی شدند. به علت دست به دست شدن رشته ارتفاعات میمک در تک و پاتکهای متوالی، آن ارتفاعات مملو از اجساد نیروهای عراقی بود. هنگامی که حمله نهایی آغاز شد، در تاریکی شب به کشته های شبهای قبل عراقیها برخورد کردیم که موفق به تخلیه آنها نشده بودند. نهایتاً پس از 24 ساعت رزم سنگر به سنگر موفق به تسخیر آن قله مرتفع گشتیم. تلاش تمامی دلیر مردان ایل خزعل و نیروهای لشکر 81 زرهی در این عملیات ستودنی بود.

پدر در جست و جوی پسر

 

دی ماه 59 وقتی که در سنندج بودم، پدر پیرم پرسان پرسان خود را به ستاد لشکر 28 رسانیده بود، او که دو ماهی بود از سرنوشت من بی خبر بود، پس از شرح داستان برای دژبان پادگان، به دفتر جناب سرهنگ حسین خرسندی که رئیس ستاد لشکر 28 و یکی از افسران دلاور و مهربان ارتش بود راهنمایی شده بود. جناب خرسندی که مرا می شناخت به دفتر جناب سرهنگ مظفر کشاورز زنگ زد، مرا احضار کرد و من توانستم با پدرم صحبت کنم. چون در آن زمان تلفن همراهی در کار نبود و منزل پدرم در شهرستان هم فاقد تلفن بود، پدرم آن زحمت را بر جان خریده بود و خود را به سنندج رسانیده بود تا مرا ببیند و از احوالم باخبر شود روحش شاد.

 

 

دلهره

نهم بهمن ماه 59 غروب که در دیواندره بودم و هوا هم سرد و برفی و جاده هم لغزنده بود، سوار یک پیکان باری شدم، در آن خودرو علاوه بر راننده، یک سرنشین دیگر هم حضور داشت. در حالی که روشنایی روز رخت بر می بست و تاریکی شب خود را نمایان می ساخت، سر سخن باز شد و از من پرسیدند که از کجا می آیی؟، چرا تنهایی و چطور جرئت کردی که سوار ماشین شوی؟

پرسیدم شما چرا من را سوار کردید؟ راننده گفت: دلمان سوخت. راننده نگاهی به ظاهرم انداخت. دید که لباس نظامی با درجه ستوانیکمی به تن دارم و یک قبضه کلت روولور 43/11 برکمرم بسته شده و یک قبضه تفنگ ژ-3 هم در دست دارم.

راننده گفت: جناب سروان می دانی که جاده اصلاً تأمین ندارد و الان ضد انقلاب در کنار جاده‌ها پراکنده اند برای شکار امثال شماها. او پیشنهاد داد که بهتر است حرکت خودرو را متوقف کند تا من اسلحه ها را قایم کنم. من هم دیدم پذیرفتن پیشنهاد او بهترین راه است.

خودرو را پارک کرد، تفنگ ژ-3 را از هم باز کردم و پشت صندلی و داخل جعبه ابزار ریختم، راننده کلت را گرفت و به کمر خودش بست، لباسهایم را هم با لباسهای راننده عوض کردم.

 

راننده می‌گفت: ما اهل این منطقه‌ایم و محل‌هایی که ضد انقلاب کمین می‌کند، به خوبی می‌شناسیم.

من هم گفتم: (یا من بیده ناصیتی) خدایا هر چه پیش آید صلاح توست و تصمیم گرفتم نگرانی به خود راه ندهم.

سرنشینان خودرو به من گفتند قول می‌دهیم اگر جلوی ما را بگیرند و ما را تهدید به مرگ کنند نخواهیم گذاشت که تو را ببرند. به هر حال حضور من در آن خودرو بیش از چهار ساعت به طول انجامید و در تاریکی شب به مقصد رسیدم و آن راننده بدون اینکه یک ریال هم کرایه بگیرد، من را به درب پادگان لشکر 28 رساند و تمام تجهیزاتم را به من تحویل داد.

درسی که از غیرت، شرف، اخلاق و نوع دوستی عزیزان کُرد آموختم، تا ابد فراموش نشدنی است.

اعزام به ایلام

پس از مدتی گردان 154 نوهد برای آموزش، تجهیز و سازماندهی عشایر غیوری که در جهت دفاع از میهن اسلامی سلاح به دست گرفته بودند، به ایلام اعزام شد. وقتی که به ایلام رسیدم، جناب سرهنگ ذوالنوری که فرمانده‌ گردان بود گفت: چهار روز است که ارتش حملات کوبنده و برق آسایی در ارتفاعات میمک اجرا نموده است.

شایان ذکر است که جناب سرگرد محمود کروندی فرمانده‌ گردان 195 تیپ 1 لشکر 81 زرهی کرمانشاه و جناب سرهنگ اسماعیل سهرابی فرمانده وقت تیپ بودند.

مقرر شد که اینجانب به عنوان فرمانده‌ تیم مستقر در میمک به آن جا بروم. وضعیت نبرد در رشته ارتفاعات میمک به گونه‌ای بود که مرتفع ترین قله در دست عراق بود و نبرد در آنجا به صورت تن به تن ادامه داشت. عراق به هیچ عنوان عقب نشینی از آن ارتفاعات را نمی پذیرفت، لاجرم سرسختانه با پاتک های متوالی تلاش می‌کرد که نیروهای ایرانی را به عقب برگرداند. اما فرماندهی مقتدرانه‌ جناب سرگرد کروندی و جناب سرگرد خلف بیگی که معاون ایشان بود و همچنین دلاوری یک گردان از لشکر پیاده مشهد باعث شد که عراق نتواند به هدف خود دست یابد.

این نکته را نباید دور از نظر داشت که به علت مستقر بودن دیده‌بانان توپخانه‌ عراق در همان ارتفاع که به نام کله قندی مشهور بود، تمام جاده‌های مواصلاتی ایران در اختیار دید و آتش عراق بود و روزها هیچ کسی قادر به عبور از راه های بین پایگاهی ما نبود و تا زمان پس گیری آن قله از ارتش عراق، تمامی تحرکات ما برای تعویض نیروها، تخلیه مجروحین و شهدا، تدارک رسانی غذا و مهمات در تاریکی شب و با مشقات زیاد انجام می‌شد.

چون عراق نقاط حساس جاده‌های ما را ثبت تیر نموده بود، خودروهای ما که با چراغ خاموش رفت و آمد می‌کردند، با آتش سنگین دشمن مواجه می‌شدند و راننده مجبور بود که با سرعت کم و با راهنمایی توسط افرادی که در کنار ما می‌نشستند خودرو را براند و به مقصدش برسد. خلاصه ارتفاعات میمک تا چند شب بدین سان حفظ گردید.

 

شهید ستوانیکم حسن هداوند میرزایی که سرپرست تیم مستقر در میمک بود، به همراه شهید استوار آقازاده و یک تیم از نوهد برای تسخیر ارتفاع کله قندی آماده‌ تسخیر ارتفاع کله قندی شدند. به علت دست به دست شدن رشته ارتفاعات میمک در تک و پاتک‌های متوالی، آن ارتفاعات مملو از اجساد نیروهای عراقی بود. هنگامی که حمله‌ نهایی آغاز شد، در تاریکی شب به کشته های شب‌های قبل عراقی‌ها برخورد کردیم که موفق به تخلیه‌ آنها نشده بودند. نهایتاً پس از 24 ساعت رزم سنگر به سنگر موفق به تسخیر آن قله‌ مرتفع گشتیم. تلاش تمامی دلیر مردان ایل خزعل و نیروهای لشکر 81 زرهی در این عملیات ستودنی بود.

عملیات فوق اولین عملیاتی بود که ارتش موفق به پس‌گیری منطقه‌ای شد که صدام حسین آن را یکی از نقاط جدانشدنی از عراق می‌دانست. حدود ساعت چهار بعدازظهر بود که که شهید حسن هداوند میرزایی حضور خودش را به عنوان اولین نفر در آن نقطه‌ مرتفع اعلام کرد و گفت که من هم اکنون در سنگر دیدگاه عراقی‌ها هستم. هرگز صدای آن لحظه از خاطرم محو نمی‌شود.

 

منبع: دلاورمردان روزهای سخت، اسدی، احمد، 1394، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده