از هویزه تا آتش بس-12
در همان لحظه اول راننده (سرباز عباسي) و سرگرد معافي بيهوش شده و ناگهان لندرور به كوهي از آتش تبديل شده و سروان ميرزايي هم هر چقدر تلاش ميكند، نمي­تواند از داخل انبوه آتش خارج شود، در نتيجه هر سه نفر در داخل خودرو مذكور كاملاً سوخته و در تاريخ 3/6/60 شهيد مي­شوند، درحالي كه سروان منشي­باشي نظاره­گر اين حادثه بوده و تلاش و داد و فرياد وي هم نتيجه­اي در بر نداشته و عملاً نمي­تواند اقدامي براي خاموش كردن آتش و يا تخليه سرنشينان جيب لندرور انجام دهد.

حادثه شهادت سرگرد معافي و سروان ميرزايي

 

افسوس كه حادثه ناگوار و تأسف انگيز ديگري رخ داد و خستگي پرسنل را چندين برابر كرد. اين حادثه­ در واقع موجب شد كه كمر گردان بشكند.

 شب مورخه 2/6/60 را هيچ وقت فراموش نخواهم كرد كه تب و لرز شديدي مرا گرفت و تخت من كنار تخت سروان ميرزايي بود. او از سرفه­ها و تكانهايي كه مي­خوردم متوجه شد كه حال من خوش نيست، لذا نيمه شب از جاي خود بلند شده و از ساك خود مقداري نبات براي من آورد و با مزاح اظهار داشت كه من و تو الان زير گلوله­هاي شديد دشمن نيستيم و فعلاً به اين زوديها سعادت شهيد شدن با گلوله را نداريم، نكند از فرط مريضي بميري؟

 من به علت بيماري تا صبح خوابم نبرد. فردا به بهداري گردان اعزام و از آنجا به بهداري تيپ3 منتقل شدم و دكتر مربوطه به دليل ابتلا به آنفولانزا 24 ساعت استراحت مطلق به من داد وتأكيد نمود كه بايستي در استراحتگاه بهداري كه در پادگان دشت آزادگان مستقر است استراحت نموده و سرم تزريق کنم. بنابراين شب را در آنجا بسر بردم.

فردا صبح كه نسبتاً بهبود يافتم آماده براي ترخيص و مراجعت به گردان بودم كه صحبت­هاي در گوشي چند نفر توجه مرا جلب و اظهار مي­كردند كه يكي از آنها سروان ميرزايي بوده كه شهيد شده. هراسان گفتم كي شهيد شده؟ آنها حرف را عوض كردند و اسم فرد ديگري را عنوان نمودند كه مربوط به شهادت وي در چند ماه قبل بود. ولي تقدير چنين بوده كه سروان ميرزايي و سرگرد معافي به منظور عيادت من به بهداري تيپ 1 مراجعه مي‌کنند ولي چون من از طريق بهداري تيپ 3 اعزام شده بودم موفق به عيادت من نمي­شوند، بنابراين به منظور انجام پاره­اي از دستورات فرمانده گردان به بنه صحرائي گردان واقع در حوالي حميديه مي­روند. پس از انجام مأموريت محوله باك خودرو لندرور خود را پركرده و سپس به سمت پاسگاه فرماندهي گردان مراجعت مي­کنند در حالي كه سروان منشي باشي[1] افسر مخابرات گردان هم با يك دستگاه وانت دنبال آنها مي­آمده است.

به منظور جلوگيري از گرد و خاك در خط مقدم هرچندگاهي پشت خاكريزها توسط خودرو تانكر، مازوت[2] پاشيده مي‌شد. يك دستگاه از اين تانكرها كه از خط مقدم مراجعت مي‌نموده، پس از ورود به جاده آسفالت اهواز سوسنگرد مقداري از مازوت را هم در جاده مي‌پاشد، بنابراين به محض رسيدن لندرور حامل  سرگرد معافي و سروان ميرزايي به محل مذكور دچار لغزندگي گشته و با يك دستگاه خودرو جيپ سيمرغ سپاه تصادف كرده و سپس به تير بتوني برخورد مي‌کند. در همان لحظه اول راننده (سرباز عباسي) و سرگرد معافي بيهوش شده و ناگهان لندرور به كوهي از آتش تبديل شده و سروان ميرزايي هم هر چقدر تلاش مي‌كند، نمي­تواند از داخل انبوه آتش خارج شود، در نتيجه هر سه نفر در داخل خودرو مذكور كاملاً سوخته و در تاريخ 3/6/60 شهيد مي­شوند، درحالي كه سروان منشي­باشي نظاره­گر اين حادثه بوده و تلاش و داد و فرياد وي هم نتيجه­اي در بر نداشته و عملاً نمي­تواند اقدامي براي خاموش كردن آتش و يا تخليه سرنشينان جيب لندرور انجام دهد.

اين حادثه از نظر روحي و رواني ضربه دردناكي به گردان خصوصاً به اينجانب بود. آنها به نيت عيادت من پاسگاه فرماندهي را ترك كرده بودند. آيا سزاوار است كه شاهد چنين صحنه دلخراشي باشم. به هر حال مدتي از نظر روحي و رواني بسيار برايم سخت گذشت، هر لحظه در كنار تخت خود چهره با محبت سروان ميرزايي و قيافه مظلومانه سرگرد معافي را مجسم مي­کردم. من هرچه تلاش كنم نمي‌توانم ذره‌اي از شجاعت، تعهد و جوانمردي و دانش و مديريت اين دو قهرمان را بيان کنم. ولي مرور زمان و درگيري عملياتي و مشاهده مجروحين و شهداي ديگر كم­كم وضعيت را دگرگون مي­نمايد و شرايط جنگ به حالت عادي ادامه مي­يابد. پس از شهادت سرگرد معافي از تاريخ 3/6/60 شغل وي يعني معاون گرداني به سرگرد صنعتي و شغل افسر عمليات گردان 220 به اينجانب محول شد.

 

منبع: از هویزه تا آتش بس، نوجوان، امرالله، 1388، ایران سبز، تهران

 


1. سروان منشي‌باشي افسر مخابرات گردان بود كه در سال 1361 با همان درجه بازنشسته شد.

2. مازوت: نوعي سوخت كه براي مصارف كوره‌هاي آجرپزي و غيره به كار مي‌رود.

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده