دلاورمردان روزهای سخت-15
روزها به همین منوال میگذشت و همه رزمندگانی که در آن عملیات بودند از فرط خستگی، گرسنگی و تشنگی به ستوه آمده بودند و عده ای نیز اندیشه بازگشت در سر داشتند. شب ها تا صبح نگهبانی دادن به صورت پاس بندی تقسیم شده بود و من هم مسئول برنامه ریزی نگهبانی بودم. در شب اول به احترام سن و سمت شهید صیاد وی را از برنامه نگهبانی حذف کردیم، ولی ایشان دستور داد که باید نام وی را هم در نگهبانی منظور کنیم، زیرا ایشان بین خودش و دیگران فرقی نمی دید.

در پی آب

به دست آوردن آب برای افرادی که در ارتفاعات شیندرا حضور داشتند بسیار مشکل بود، زیرا فاصله با چشمه‌ موصوف زیاد بود و وسیله ای برای ذخیره آب هم در اختیار نبود. یک روز که به همراه شهید شهرامفر بالای ارتفاعی نشسته بودیم، متوجه شدیم که کلاغی هر چند دقیقه یک بار به انتهای دره ای میرود و ما نیز حدس زدیم در آنجا آب وجود دارد. تصمیم گرفتیم به همراه ستوان نجفی، بدون آنکه به سرهنگ صیاد اطلاعی بدهیم به انتهای دره برویم و ببینیم چه خبر هست. نیم ساعت که از محل استقرارمان فاصله گرفتیم، چشمه آب را دیدیم و همانطور که با خوشحالی به طرف آب می رفتیم با اصابت یک گلوله فسفری توپ دشمن مواجه شدیم و پس از آن شمار گلوله‌های دشمن بیشتر شد. تقدیر این بود که زنده بمانیم و تنها اقبال ما دراین بود که گلوله ای که به سمت ما شلیک شده بود فسفری بود و انفجاری نبود. البته بخشی از لباس و حتی موی شهید شهرامفر در آن صحنه سوخت. به هر حال قمقمه های خود را پر از آب کردیم و به سمت سنگر برگشتیم و موضوع را به شهید صیاد اطلاع دادیم و نفراتمان را از وجودن آن چشمه آب مطلع کردیم. فقط در تاریکی شب که ضدانقلاب امکان رویت نیروهای ما را نداشت، رفتن به سمت آن چشمه‌ آب برای پرسنل ما میسر بود و در روز ضد انقلاب همواره طول مسیر را آتش باران می‌کرد. نکته‌ جالب این بود که شهید صیاد رفتن به چشمه را نوبتی کرده بود و خودش نیز طبق نوبت برای آوردن آب راهی چشمه می‌شد.

روزها به همین منوال می‌گذشت و همه‌ رزمندگانی که در آن عملیات بودند از فرط خستگی، گرسنگی و تشنگی به ستوه آمده بودند و عده ای نیز اندیشه‌ بازگشت در سر داشتند. شب ها تا صبح نگهبانی دادن به صورت پاس بندی تقسیم شده بود و من هم مسئول برنامه ریزی نگهبانی بودم. در شب اول به احترام سن و سمت شهید صیاد وی را از برنامه‌ نگهبانی حذف کردیم، ولی ایشان دستور داد که باید نام وی را هم در نگهبانی منظور کنیم، زیرا ایشان بین خودش و دیگران فرقی نمی دید.

 

حمله ضد انقلاب با استفاده از گوسفند

اتفاقاً شبی که نوبت نگهبانی شهید صیاد بود، حدود ساعت 2 نیمه شب با هراس به داخل سنگر آمد و ما را بیدار کرد. ما هم با واهمه از خواب بیدار شدیم و علت بیدار کردن را پرسیدیم. ایشان گفت: بچه ها چند دقیقه است صدای حرکت گوسفند می شنوم، اما چیزی نمی بینم. چند لحظه که به دقت گوش دادیم، متوجه شدیم درست می‌گوید. با بیسیم به دیگر سنگرها آماده باش دادیم. سلاح‌هایمان را برداشتیم و منتظر بودیم ببینیم چه اتفاقی می افتد.خوشبختانه روز قبل تعدادی نارنجک دستی درخواست و دریافت کرده بودیم و بین سنگرها توزیع نموده بودیم. با پرتاب تعدادی از نارنجک ها، ضد انقلاب متوجه شد که رزمندگان ما هوشیار هستند. متوجه شدیم که نیروهای ضد انقلاب بین گوسفندان مخفی شده اند و قصد دارند با پیشروی به سمت سنگرهای ما، کار ما را یکسره کنند.

در تبادل آتشی که بیش از یک ساعت به طول انجامید، ضد انقلاب موفق به نفوذ در سنگرهای ما نشد، که اگر چنین اتفاقی می افتاد، عمق فاجعه معلوم نبود، زیرا اگر به ارتفاعات دست می یافتند، نیروهای مستقر در آنجا را اسیر می‌کردند و یا به شهادت می رساندند.

خلاصه درگیری تا صبح به طول انجامید و پس از اتمام درگیری، 100 متری از ارتفاع پایین آمدیم و با پیکر زخمی‌شده‌ تعداد زیادی گوسفند مواجه شدیم و در بین آن گوسفندها جنازه‌ 4 نفر از عناصر ضد انقلاب هم به چشم می خورد. ضمناً 11 گوسفند سالم نیز در کنار آنان یافتیم. گوسفندها را به ارتفاعات بردیم و بین نیروها تقسیم کردیم و توانستیم پس از چند روز غذایی مطلوب بخوریم. ضد انقلاب به وسیله فریب هم نتوانست به هدف شوم خود دست یابد.

حافظ بسیار زیبا سروده است:

دیدی آن قهقه کبک خرامان حافظ        که ز سرپنجه شاهین قضا غافل بود

 

آن واقعه واقعاً امداد غیبی بود و اگر لطف پروردگار نبود، معلوم نبود چه بلایی سر ما می آمد.خلاصه تا چند روز غذای افراد از راه غیب رسید.

منبع: دلاورمردان روزهای سخت، اسدی، احمد، 1394، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده