دلاورمردان روزهای سخت-10
صحنه بسیار وحشتناکی بود، گلولهها بدنه بالگرد را سوراخ کرده و از اطراف ما زوزه کشان میگذشتند، صدای برخورد گلوله مانند صدای تگرگ به گوش میرسید. برخورد گلوله ای به قسمت هیدرولیک بالگرد باعث از کار افتادن ملخ عقب آن و در نتیجه بی تعادلی گردید، هیچ راه فراری از این وضعیت نبود. در همین اثناء کمک خلبان از قست مچ پا تیر خورد و پایش در داخل پوتین غرق خون شد.

جا ماندن از بالگرد

در مرداد ماه 1359 که منطقه عملیاتی بانه-سردشت در کنترل دشمن و گروهک‌ها و منافقین بود، ماموریتی مبنی بر شناسایی این محور استراتژیک از طریق ستاد عملیاتی به تیم ما متشکل از ستوانیکم اصغر نوری و ستوان یکم علی انصاری و گروهبان چنانه، ابلاغ گردید. پس از هماهنگی‌های لازم تیم ما یک فروند بالگرد 214 به منطقه یاد شده اعزام و همزمان یک فروند بالگرد کبری نیز با تیم، به پرواز درآمد. خلبان در ارتفاع حدود 300 متری در محور سردشت به بانه پرواز می‌کرد و تیم ما نیز در حال ثبت و بررسی گزارشات و اوضاع و احوال منطقه در حال انجام وظیفه بود.

حدود 30 دقیقه از شروع ماموریت گذشته بود که در نزدیکی شهر سردشت، ستوان نوری که با دوربین در حال شناسایی محور بود به ما اعلام کرد که در اطراف و زیر پل که در محور وجود داشت، عناصری از دشمن و ضد انقلاب در حال جابجایی و حمل و نقل مهمات و غیز هستند. پس از مشورت با گروه، نظر او درگیر شدن و انهدام آنها بود، در هر صورت ستوان نوری که ارشد و فرمانده گروه بود، تصمیم گرفت و به بالگرد کبری که محافظ ما بود، دستور داد که اطراف پل را با چند راکت مورد هجوم قرار داده و عناصر آن ها را هدف قرار دهد. خلبان نیز طبق دستور عمل و ماموریت خود را انجام سپس ستوان نوری به خلبان حامل تیم فرمان داد که در نزدیک پل فرود بیاید تا ضمن دستگیری و اسیر کردن آنها مدارکی از آنها را به دست بیاوریم.

خلبان در حال کم کردن ارتفاع بود که ناگهان تعدادی از عناصر ضد انقلاب زیر پل کمین کرده بودند، به سمت بالگرد شروع به تیراندازی نمودند.

صحنه بسیار وحشتناکی بود، گلوله‌ها بدنه بالگرد را سوراخ کرده و از اطراف ما زوزه کشان می‌گذشتند، صدای برخورد گلوله مانند صدای تگرگ به گوش می‌رسید. برخورد گلوله ای به قسمت هیدرولیک بالگرد باعث از کار افتادن ملخ عقب آن و در نتیجه بی تعادلی گردید، هیچ راه فراری از این وضعیت نبود. در همین اثناء کمک خلبان از قست مچ پا تیر خورد و پایش در داخل پوتین غرق خون شد. گلوله، خون و سکوت در داخل بالگرد حاکم شد پس از این حادثه بالگرد در کمترین ارتفاع به حالت سقوط حرکت می‌کرد و تعادلی هم نداشت و به چپ و راست می رفت. خلبان شجاع به همراه کمک مجروح خود، آخرین تلاش ها را انجام دادند و با همان وضعیت اضطراری بالگرد را در حدد 300 متری دورتر از پل، داخل یک رودخانه به زمین نشاندند. هر لحظه احتمال انفجار می رفت. پرسنل که از مرگ حتمی نجات یافته بودند تلاش زیادی کردیم از آن خارج شویم ولی دربها باز نمی‌شدند، در هر صورت درب ها را به گلوله بسته و درب را باز کردیم و یکی از درجه دارها زیرپوش خود را در آورد و ساق پای کمک خلبان را محکم بست که خونریزی کمتری داشته باشد و او را کول گرفتند. پس از خارج شدن از بالگرد ساقط شده سریعاً به بالای یک تپه کوچک رفتیم که تا حدودی مشرف باشیم.

خلبان در اثر خونریزی حال خوبی نداشت، ما نیز اطراف تپه یک دایره تشکیل داده و با بدن های کوفته و خسته، مدارک همراه و درجه های خود را زیر خاک پنهان کردیم که در صورت اسارت احتمالی هویتمان مشخص نشود.

بالگرد کبری با مشاهده فرود اضطراری و سقوط ما، از منطقه دور شد که به پایگاه اطلاع دهد. نیروهای باقی مانده دشمن و منافقین که وضعیت فرود ما را دیده بودند، جهت اسیر کردن ما قصد نزدیک شدن به بالگرد را داشتند، ولی در تیررس ما بودند.

ما نیز که از نظر مهمات در مضیقه بودیم،به ناچار به صورت تک تک تیراندازی می‌کردیم که آن ها را ترسانده و نتوانند به ما نزدیک شوند. حدود چهل دقیقه بعد بود که یک بالگرد شنوک بالای سرما دیده شد و ما خیلی خوشحال شدیم که نیروی کمکی به ما رسیده است. سرانجام که در فاصله 100 متری ما در روی یک تپه کوچک بر زمین نشست و یک بالگرد کبری دیگر نیز بر فراز آسمان مراقب آن بود. چند نفر از خدمه بالگرد شنوک ازآن پیاده شدند و با دست به ما علامت می‌دادند که برویم و سوار بالگرد شویم.

بالگرد همچنان روشن بود و گرد و خاک زیادی بپا شده بود. بچه ها خلبان تیر خورده را دوش گرفته و سریعاً به سمت بالگرد شنوک رفتیم، تمام درب های بغل و عقب باز شده بود، خود را به داخل بالگرد رساندیم. بلافاصله خلبان به خاطر وضعیت اضطراری سریعا از زمین برخواست، من ناگهان دیدم ستوان نوری بین ما نیست از پنجره نگاه کردم دیدم که او به لحاظ اینکه پرسنل را کنترل کند که سوار شوند در شلوغی کار و گرد و خاک به سوار شدن نرسیده و روی زمین جا مانده و به ما علامت می‌داد که برگشته و او را سوار کنیم. من با سروان خلبان موضوع را در میان گذاشتم و از او خواستم که ستوان نوری را نجات دهیم، ایشان به خاطر تیر اندازی و اینکه جان بقیه در خطر است قبول نکردند. مجبور شدیم با بی سیم به بالگرد کبری اطلاع دهیم که فرمانده ما روی زمین جا مانده و خواستیم که اطراف او را زیر نظر بگیرد که او بتواند از منطقه به یک جای امن رفته و خودش را نجات دهد. خلبان شجاع و ورزیده اصفهانی حماسه ای دیگر را آفرید. این خلبان توانست ستوان نوری را تا مسافتی حمایت کرده و سپس با تیراندازی به سمت دشمن آن ها را زمین گیر نموده،

بقیه شرح ماجرا از زبان جناب سرهنگ بازنشسته اصغر نوری (فرمانده سابق لشکر 58 ذوالفقار در دوران دفاع مقدس)

من برای سوار نمودن اعضای تیم نوهد به اطراف بالگرد شنوک می‌دویدم و می‌خواستم مطمئن شوم که کسی در زمین باقی نمانده است. یک لحظه نیز درون بالگرد شنوک را دیدم از وجود سرکار استوار چنانه که سرگروهبان تیم ما بود خبری نیست، تصور کردم او از بالگرد فاصله زیادی دارد و به ناچار برای پیدا کردن او دوان دوان به سمت مکانی که در آنجا آرایش پدافندی گرفته بودیم دویدم. در همین لحظه که من از بالگرد جدا شده بودم ایشان از آن سویی که درب دیگر دارد وارد شده بود و من که از سوار شدن وی مطلع نبودم، هراسان به هر سو می دویدم و او را در حالیکه صدای موتور و بالهای بالگرد و گرد و خاک ناشی از ملخ های سنگین شنوک محل را نامساعد برای شنیدن کرده بود صدا می زدم.  وضع به هم ریخته‌ای بود و ضد انقلاب همچنان به سمت بالگرد شنوک تیراندازی می‌کرد.

لذا خلبان برای اینکه به سرنوشت بالگرد 214 دچار نشود، بدون اینکه متوجه شود من سوار نشده ام، سریعاً تصمیم به ترک محل می گیرد. پس از چند لحظه که فاصله می گیرد و ستوان انصاری به او اطلاع می‌دهد که فرمانده تیم ما سوار نشده و در آن مکان جای مانده است.

خلبان شنوک با این استدلال که جثه بالگرد بسیار بزرگ و ضد انقلاب در آن نقطه دارای انواع سلاح‌ها خصوصاً تیربار ضد هوایی است، می‌گوید نشست مجدد به معنای کشته شدن همه سرنشینان است. ولی می‌گوید نترسید همین الان به خلبان بالگرد هجومی کبری می گویم به هر شکل شده وی را از محل درگیری تخلیه نماید.

ستوان نوری ادامه می‌دهد به محض ترک شنوک خیلی نا امید شدم، ولی با خود اندیشیدم به راحتی نباید تسلیم اسارت و یا مرگ شوم. و تصمیم گرفتم با استفاده از پوشش درختان محل از آن نقطه بگریزم و دور شوم تا  هنگام شب به سمت سردشت حرکت کنم. تنها عاملی که مرا کمک می‌کرد، توکل به خدا و اعتقاد به اینکه می‌توانم زنده بمانم. چون در زمانی که دوره نیرو مخصوص را می گذراندیم به ما آموزش دادند در سخت‌ترین شرایط موجود جنگ های نامنظم با تدبیر صحیح و خرد نیکو می‌توان بر غیرممکن، ظاهری از ممکن ساخت و با توجه به همین آموزش ها اقدام به جنگ و گریز و فرار از درگیری نمودم. مسافت زیادی را طی نمودم. همینطور به سرنوشت آتی می اندیشیدم که چه خواهد شد و من چه باید انجام دهم که مجددا صدای حضور بالگرد را در بالای سر خود شنیدم. بسیار خوشحال شدم و متوجه گردیدم که فراموش نشده ام و حتما برای تخلیه من از این محل آمده. اما کمی دقت کردم دیدم بالگرد هجومی کبری می‌باشد و آن دارای توانمندی سوار نمودن من را ندارد. ولی باید به هر شکل و تدبیری از آن بهره می گرفتم. متاسفانه هیچگونه وسیله ارتباطی بیسیمی در اختیار نداشتم که محل خود را به خلبان نشان دهم.

سریعاً لباس خود را درآورده و با استفاده از زیر پیراهن سفید رنگ و چرخانیدن آن بالای سر خودم، خلبان را به مکانی که در آنجا بودم       هدایت کردم.

خلبان نیز با جسارت و شهامت وصف ناپذیری در حالی که باران گلوله به سمت آن می آمد با مانورهای عملیاتی ویژه خودش را بالای سر من رساند.

موضوعی که دردسر و دست و پاگیر شده بود، تفنگ G-3 همراه من بود، سریع آن را حمائل و از موقعیت به دست آمده استفاده و با قلاب نمودن دستان خود به اسکی ها (پایه های زیر بالگرد) به آن آویزان شدم. با هر ترفندی هم که شد پاهایم را دور همان پایه چرخاندم.

حساب، حساب مرگ و زندگی بود و راه سومی وجود نداشت. فقط به خودم تلقین می‌کردم و می‌گفتم که اگر نترسی و خونسرد باشی می‌توانی زنده بمانی، در غیر اینصورت عواقب سخت و غیر قابل پیش‌بینی دیگری را در پیش داشتم. به محض آویزان شدن به زیر بالگرد کبری، خلبان، اقدام به ترک محل نمود و با سرعت هر چه تمام به سمت پادگان سردشت رفت. لحظات زمان بر من به سختی گذشت ولی چاره ای نبود جز همان توکل به خدا، حفظ روحیه و خونسردی و امید به زنده ماندن.

دقایقی چند بالگرد آرام آرام به صورت عمودی اقدام به فرود نمود. در چند متری زمین لحظاتی بی حرکت ماند، زمین زیر پایم به علت باد شدید ناشی از چرخش ملخ ها آن چنان گرد و خاک بر پا شده بود که قادر به تشخیص دقیق ارتفاع با زمین نبودم، ولی چون دوره هلی‌برن و این چنین پرش هایی را قبلا طی نموده بودم به شیوه فرود یک چترباز دستان خود را از پایه های بالگرد به محض اصابت به زمین و با استفاده از فنون چتربازی با یک چرخش سریعا از زمین برخاسته و از بالگرد فاصله گرفتم.

چنین اقدامی نه برای خود و نه برای دیگران که شاهد صحنه بودند باورکردنی نبود، اما انجام گرفت، آنچه که شاید اگر ترس حاکم می شد، شاید عواقبی دیگر میتوانست در پی داشته باشد.

فردای آن روز، اکثر رسانه های کشور با تیتر درشت خود، این اقدام متهورانه و جسورانه را به دید خوانندگان خود رساندند.

شایان ذکر است پس از پایان این رخداد بالگرد 214 ساقط شده در بستر رودخانه به کنترل نیروهای ضد انقلاب درآمد و برای ما راهی جز انهدام آن وجود نداشت، لذا با هماهنگی سلسله مراتب وقت منطقه، تصمیم به پرتاب راکت گلوله توپ به بالگرد فوق گرفته شد. ابتدا یک فروند بالگرد کبری به آن محل اعزام و با پرتاب چند راکت و موشک بالگرد موصوف کاملاً منهدم گردید.

 

ضمنا از خلبان پرسیدم شما متوجه شدید که من به بالگرد آویزان شدم که به پرواز در آمدید، گفت وقتی ما بالای سرت به صورت ساکن ایستاده بودیم متوجه سنگینی بار و کمی افت به سمت پایین شدم، دانستم که به اسکی‌های بالگرد آویزان شده‌ای، چون ما هیچ گونه دیدی به زیر پای خود نداشتیم. ضمناً علائمی که بتواند این وضعیت را به خلبان هشدار دهد  وجود ندارد.

 

 

منبع: دلاورمردان روزهای سخت، اسدی، احمد، 1394، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده