عبور از سيروان (10)
كمين در قوريقلعه[1] خودروهاي ستون وارد درة قوريقلعه و پيچ بزرگ آن شده و تعدادي از آنها از مقابل قهوهخانه عبور كرده بودند. يكباره كردها به وسط جاده آمده و آنها را متوقف نمودند. ماشين حامل ما درست مقابل قهوهخانه ناچار به توقف شد. تعدادي كاميون حامل نفرات جلوتر از ما و تعدادي نيز پشت سر ما و بدون رعايت فاصله از حركت باز ايستادند.

با مشاهدة وضعيت زمين و نحوة آرايش افراد كرد شديداً احساس خطر كرده و گردان را در كمين و كشتارگاه ديدم. سر و ته ستون در داخل پيچ بزرگ قوري‌قلعه قرار گرفته بود و از جلو، عقب و طرفين در محاصرة افراد مسلح كرد و كاملاً زير ديد و تير آنها بود. افراد تفنگدار دموكرات در نقاط مسلط و جان پناه‌هايي سنگر گرفته بودند و سلاح و مهمات كافي هم در اختيار داشتند. نگاهي به اطراف انداختم. افراد كرد به صورت تيم و گروه در لابه‌لاي تخته سنگ‌ها و درختان و در چهار طرف ما ديده مي‌شدند كه گاه تظاهر به نیرو مي‌كردند. استعدادي حدود يك گروهان مشهود بود. در چند نقطه افرادي را ديدم كه تيربار يا آر.پي.‌جي7 را جابه‌جا مي‌كردند. حتي چند نفر از پايين جاده و از داخل دره بالا آمده و در حالي ‌كه تيربار و تفنگ حمل مي‌كردند، عرض جاده را طي كرده و به سمت محلي كه غار مانند بود بالا رفتند. ديگر افراد مسلح نيز با نمايش نارنجك تفنگي، آر.پي.جي7 و ساير سلاح‌ها قدرت‌ نمايي مي‌كردند. از اينكه اين چنين به راحتي در كمين افتاده بوديم و در بدترين شرايط از نظر زمين و آمادگي روحي و جسمي افراد قرار داشتيم بسيار ناراحت بوده و خودخوري مي‌كردم.

افراد ما در عقب كاميون‌ها نشسته و دستان اغلب آنان يخ زده و از شدت سرما بدن خود را داخل اوركت جمع كرده بودند. اكثر آنها بي‌خيال و گويا متوجه قضيه و خطر پيش آمده نبودند. دستان سرد و بدن خشكشان اجازة جست‌و‌خيز و سرعت عمل در به كارگيري سلاح و تجهيزات و تيراندازي به سمت دشمن را از آنان سلب كرده بود. تعدادي از سربازان بي‌تفاوت و در لاك خود فرو رفته و به نظر مي‌رسيد هيچ‌گونه آمادگي دفاع ندارند اما تعدادي با ديدن قهوه‌خانه از خودرو پياده شده و جهت خريد خوردني به طرف آن رفتند كه با مخالفت كردها مواجه شدند. كمي جلوتر سروان دهقان با چند نفر كرد مشغول مذاكره بود. او سال‌ها در منطقة پاوه ـ نوسود خدمت كرده بود و بنا به گفتة خودش تعدادي از مردم آنجا را مي‌شناخت و با آنها دوست بود و مناطق پاوه، نوسود، جوانرود و باينگان و دهات اطراف آنها را به خوبي مي‌شناخت. نزد آنها رفتم تا علت توقف ستون را جويا شوم. از گفتگوي آنها متوجه شدم كه كردهاي دموكرات خواسته و شرايطي دارند و بنا بر اين شد تا چند نفر از آنها نزد مسئول حزب دموكرات منطقة پاوه بروند و كسب تكليف كنند تا در صورت موافقت اجازة حركت به ستون داده شود! سروان دهقان نيز به اتفاق گروهبان دوست‌علي شهاب و چند نفر سرباز مسلح كه اسكورت وي را تشكيل مي‌دادند همراه كردها به سمت قشلاق به جلوتر رفتند تا خود را به مسئول حزب برسانند.

از اين وضع بسيار ناراحت و متأسف شده، برگشتم و با توجه به احتمال درگيري به سربازان يگان خود در داخل كاميون‌ها دستور دادم تا پياده شوند، اطرافشان را نگاه كنند، مواضع دشمن را شناسايي كرده و براي خود جان پناهي انتخاب كنند تا در صورت آغاز درگيري بتوانند سريعاً موضع گرفته و از خود دفاع كنند. تعدادي از سربازان گروهان ما از اهالي لرستان بودند و چند نفر از آنها تجربة درگيري سقز را با خود داشتند. آنها به من قول دادند كه تسليم نخواهند شد و تصميم گرفتيم تا مرز شهادت و تا آخرين فشنگ بجنگيم و سلاح خود را تحويل ندهيم. از شدت ناراحتي طاقت نمي‌آوردم و از اينكه به علت عجله و بي‌توجهي تعدادي راننده كه احساس مسئوليت نمي‌كردند و ستون را اين چنين به كمين‌گاه كشانيده بودند و اينك خطر قلع و قمع و خلع سلاح يك گردان ارتش به دست عده‌اي فريب خورده و اشرار دور از انتظار نبود، خود و همكاران را سرزنش مي‌كردم و مرگ را شيرين‌تر از اسارت يا خلع سلاح مي‌دانستم. براي همين در جستجوي محل و مسيري بودم تا در صورت درگيري خود و عده‌اي را به نقطه‌اي ارتفاعي و سركوب برسانم و به جنگ با ضدانقلاب بپردازم. چيزي كه بيشتر مرا ناراحت كرد، برخورد سروان حسين عبدالهي فرمانده گروهان اركان بود. او به سربازان گروهان من كه پياده شده بودند تذكر مي‌داد كه سوار ماشين شوند و باعث تحريك نشوند و اجازه نداد سربازان گروهان خودش پياده شوند. به او اعتراض كرده و خطر غافلگيري را يادآور شدم اما او معتقد بود نبايد درگير بشويم و عنوان مي‌كرد اين‌ها كه دشمن خارجي نيستند و خود صاحب كشور و اين سلاح و تجهيزات هستند! و ما نبايد با خواستة ملت مخالفت كنيم! به او گفتم اين‌ها تعدادي فريب خورده و عامل اشرار و ضدانقلاب هستند و مي‌خواهند مملكت را به آشوب بكشانند، تو به اين‌ها مي‌گويي ملت و صاحب مملكت!؟ بهتر است به سربازان يگان خود آماده باش بدهي و آمادة تسليم و پذيرش ننگ خلع سلاح و اسارت نباشي! او به نرمي و تواضع با من صحبت مي‌كرد و سعي داشت مرا تسكين دهد و در نهايت گفت علي‌جان! من براي مصلحت مي‌گويم. سربازان نيايند پايين، حال هر جوري خودت صلاح مي‌داني عمل كن.

در اين بين تعدادي از دموكرات‌ها كه در اطراف جاده و در حال تردد بودند به سربازان تذكر مي‌دادند كه سوار كاميون شوند. يكي از آنها مي‌گفت اگر سربازان پياده شوند درگيري به وجود مي‌آيد. آنها به ظاهر براي جلوگيري از تحريك و آغاز درگيري از طرف ارتش اين خواسته را داشتند و البته احساس ترس هم مي‌كردند، اما در واقع هدف آنها غافلگير كردن افراد ما بود و تصميم داشتند تا در صورت دريافت دستور حمله به ستون با آتش خود اجازة عكس‌العمل مفيد را از افراد ما بگيرند. به سربازان خود گفتم توجه نكنيد و به دنبال زمين مناسب براي دفاع و درگيري باشيد و آنها هم مانند كردها به نمايش نيرو پرداختند. در لابه‌لاي درختان و تخته‌سنگ‌هاي زير جاده نقطه‌اي را به چند نفر نشان دادم كه جان پناه خوبي بود و از آنجا امكان خروج از حلقة محاصره وجود داشت و سنگر دفاعي خوبي بود. بيشتر از نيم ساعت به همان وضعيت مانديم تا سروان دهقان و چند نفر از دموكرات‌ها كه به وسيلة جيپ اوآز به سراغ مسئول حزب رفته بود مراجعت كردند و گفتند مسئول حزب و همراهان وي در راه هستند و به زودي به محل مي‌آيند. دقايقي بعد يك دستگاه آمبولانس سفيدرنگ آهو استيشن از راه رسيد و چند نفر از آن پياده شدند. در بين آنها فردي با سر و وضع بسيار مرتب و آراسته و حدود 40 ساله مشخص بود كه توسط ديگران محافظت مي‌شد. ظاهر و رفتار او شبيه به مديران شركت‌هاي بزرگ يا خوانين و ملاّك بود. او خوش برخورد و موقر مي‌نمود. به افسران و حاضرين در محل دست داد. ژست خاص او تداعي كنندة حركات امراي سابق بود، بخصوص يك تيم گرداگرد او در حركت بودند و صحنه‌اي شبيه بازديد يك فرمانده عالي‌رتبه را به وجود آورده بودند. اطرافيان او را آقاي «هدايتي» مسئول حزب دموكرات كردستان شاخة پاوه و اورامانات معرفي كردند و گفتند ايشان دبير دبيرستان‌هاي مهاباد است و از آنجا به پاوه اعزام شده. گذشته از ژست و حركات رئيس‌مآبانه هدايتي برخورد و گفتارش كاملاً متين و مؤدبانه بود و خيلي آرام و خندان صحبت مي‌كرد اما براي من مشاهدة اين منظره دشوار بود و به زحمت خود را كنترل مي‌كردم. سرهنگ2 پاك‌سرشت فرمانده گردان هم به جمع حاضرين پيوست و پس از احوال‌پرسي بحث ممانعت از حركت ستون را پيش كشيد. آقاي هدايتي گفت گويا در بدرآباد پاسداران به كمك اين گردان تعدادي پيشمرگ كرد را اسير كرده‌اند! بايد آنها آزاد شوند تا اجازة حركت به ستون داده شود! سرهنگ پاك‌سرشت كه بيان گيرايي داشت شروع به صحبت كرد و گفت چنين چيزي نيست و اصلاً درگيري نبوده و به هدايتي قول داد كه اگر كسي را پاسداران دستگير كرده باشند او تلاش خواهد كرد تا آزاد شوند. در ضمن به برخورد دموكرات‌ها اعتراض كرد و گفت ما بنا نداريم كه درگيري ايجاد شود و منطقه متشنج شود، بلكه دستور داريم آرامش را در منطقه برقرار كنيم. نظر مسئولين ارتش و مملكت ايجاد آرامش است. من به پرسنل دستور داده‌ام كسي حركتي نكند كه درگيري ايجاد شود، ولي اين عمل افراد شما صحيح نيست. به هر صورت هدايتي را قانع كرد تا بدون درگيري ستون به راه خود ادامه دهد. هدايتي و همراهانش از فرمانده گردان خواستند تا مانند فرمانده گردان 111 در حفظ آرامش بكوشد و پاسداران و مردم پاوه را ملزم به رعايت حدود تعيين شده بنمايد. پاك‌سرشت هم كه هدفش رهايي از آن مخمصه بود با زيركي خاص خود آنها را مطمئن كرد كه از خواسته‌هاي منطقي آنها حمايت خواهد كرد. در اين اثنا چند نفر كُرد از سمت پاوه رسيدند و دهقان به محض ديدن آنها به طرفشان رفت و با صداي بلند گفت: «اكبر روايي[2] بي‌انضباط پايت را بچسبان!» خنديد و به او نزديك شد. آن دو همديگر را در آغوش گرفتند. او با دهقان به بحث و گفتگو پرداخت و معلوم بود به اوضاع و شرايط موجود در منطقة پاوه اعتراض دارد و يكي از مخالفين جدي انقلاب است و گفته‌هاي دهقان را نمي‌پذيرفت. بعدها در مورد او از دهقان پرسيدم. سروان دهقان گفت سال‌ها سابقة آشنايي با وي را دارم. او انسان ناآرامي است و قبل از انقلاب هم مشكلاتي به وجود آورده است و در اين جلسه از او خواسته‌ام تا دست از مخالفت بردارد و به انقلاب بپيوندد ولي او خيلي بدبين است و روي ايدة خود پافشاري مي‌كند. اگر اختيار با اكبر روايي بود شايد به راحتي راه را براي حركت ستون باز نمي‌كردند. او مردي بلند قامت و لاغر اندام بود كه با قدم‌هاي بلند در جست و خيز بود. ديگر هيچ وقت او را نديدم اما در گزارشات واصله فعاليت‌هاي ضدانقلابي او و گروه تحت امرش در مناطق مرزي پاوه، نوسود و جوانرود سال‌ها جريان داشت و اکبر روایی با پاكسازي و ناامني منطقه براي فعاليت امثال او به داخل مرز عراق رفت. با خاتمه مذاكرات پاك‌سرشت و دهقان با هدایتی و دیگران ستون به حركت درآمد و گرچه اطميناني به ختم غائله نداشتيم و احساس مي‌كرديم ممكن است توطئه‌اي در كار باشد اما همين كه از محدودة قوري‌قلعه رد شديم احساس آرامش نموديم و بدين ترتيب از يك كمين خطرناك و شرايط بحراني نجات يافتيم. در آن زمان انگشت اتهامات و انتقادات متوجه فرمانده گردان بود و از اينكه به چنين موقعيتي كشانيده شديم، از فرمانده گردان ناراحت بوديم و اين اشتباه بزرگ نظامي را به حساب او مي‌گذاشتيم اما واقعيت اين است كه او مقصر نبود، بلكه اين راننده‌هاي مأمور بي‌انضباط و ديگر افراد بي‌توجه بودند كه به دستورات توجه نداشتند و شخص فرمانده گردان نيز مانند همة ما به منطقه و عوارض آن ناآشنا بود و در مجموع ايشان فرمانده‌اي مدير، زيرك، شجاع و باتحمل بود كه در آن شرايط بحراني و اوضاع متشنج به مدت سه ماه گردان را اداره كرد و با درايت خود از بروز حوادث ناگوار جلوگيري به عمل آورد.

 

منبع: عبور از سیروان، سرتيپ2 ستاد علي عبدي بسطامي ، ۱۳۹1، ایران سبز، تهران

 


[1]ـ هم اكنون در قوري قلعه غاري پيدا شده كه امتداد آن به زير كوه شاهو ادامه دارد و چند كيلومتر آن به بهره‌برداري رسيده و مناظر ديدني آن در رديف غار علي‌صدر است.

[2]ـ وي يكي از رهبران حزب دموكرات در منطقة قشلاق پاوه بود. او به همراه حدود 7 نفر مسلح در تاريخ 10/4/58 خدمة نفربر متوقف شده در اثر نقص فني لشكر 81 در دو راهي پاوه به جوانرود را خلع سلاح كرده و باعث حادثة واژگوني كاميون حامل 18 نفر پاسدار كمكي و شهادت سه نفر و مجروح شدن بقيه شده و در شكل‌گيري حادثة پاوه موثر بوده است.

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده