مردان آسمان (34)
سرگرد یحیی جان­محمدی(قسمت پنجم) پانزدهم مهر 1359 طبق روزهای قبلی نام من نیز در لیست ماموریت های روزانه قرار گرفت. بر اساس برنامه ریزی صورت گرفته، یک دسته چهار فروندی باید تاسیسات نفتی العماره را بمبارن می­کرد. من در این دسته پروازی به عنوان لیدر، رهبری سایر خلبانان را به عهده داشتم.

صبح اول وقت در گردان پرواز برنامه­های مربوط را با سایر خلبانان هماهنگ کردیم. بعد از توجیه برنامه پروازی و خداحافظی با سایر همکاران، سوار بر ماشین شده و به سمت آشیانه­ها رهسپار شدیم. در داخل آشیانه­ها چهار فروند جنگنده اف-5 هر کدام مجهز به چهار بمب و دو موشک هوا به هوا آماده پرواز بودند. بررسی­های اولیه را انجام دادم و پس از استارت و روشن شدن موتورها به سرعت به طرف ابتدای باند پرواز رفتم. سایر جنگنده ها نیز در ابتدای باند پرواز قرار گرفتند و سپس با دستور من، بلند شدیم.

در ارتفاع پایین پرواز می­کردیم تا به وسیله رادارهای عراق شناسایی نشویم و البته از شر موشک­های ضد هوایی برد متوسط و بلند دشمن نیز در امان بمانیم. این روش بسیار خطرناک بود چون هر لحظه کوچکترین تلاطم در هوا یا در فرامین باعث برخورد با زمین و نابودی هواپیما و خلبان می­شد.

از فراز مناطق بیابانی در مرز گذشته و در نزدیکی هدف با علامت مخصوص به سایر خلبانان، آمادگی­های قبل از بمباران را یادآور شدم. به عنوان اولین فروند بر روی تاسیسات نفتی با مهارت های قبلی که آموخته بودم، تمام بمب­ها را رها کردم و پس از گردش به شرق سمت ایران را در پیش گرفتم. لحظه ای در آینه هواپیما به پشت سرم نگاه کردم و زبانه های آتش ناشی از بمباران تاسیسات نفتی را دیدم. پشت بیسیم سایر خلبانان دسته را صدا زده و از سلامت آنها مطمئن شدم.

در مسیر بازگشت از روی سوسنگرد عبور کردیم. در این منطقه درگیری بین نیروهای خودی و دشمن شدت داشت. بعد از عبور از روی سوسنگرد، در حال بررسی موقعیت دسته پروازی بودم که ناگهان مورد اصابت گلوله های پدافند ضد هوایی دشمن قرار گرفتم و هواپیما دچار تکان­های شدیدی شد. تمام چراغ ها و بوق های اخطار روشن شده و پیام خوروج فوری را می­داد.

بلافاصله با پایگاه تماس گرفتم و اوضاع را به آنها اطلاع دادم. دستور دادند در صورت بحرانی بودن وضعیت بیرون

بپرم. در جواب گفتم تا جایی که امکان دارد هواپیما را هدایت می­کنم تا آن را در پایگاه فرود بیاورم. تمام سعی و تلاش خود را به کار گرفتم تا بتوانم هواپیما را تا پایگاه هدایت کنم. در پنج کیلومتری دزفول، فرامین هواپیما به صورت کامل قفل شد و هواپیما به سمت زمین شیرجه زد. درنگ جایز نبود و چون در ارتفاع پایین پرواز می­کردم، زمان کمی برای زنده ماندن در اختیار داشتم. در آخرین لحظات در ارتفاع ده متری از زمین ضامن صندلی را کشیدم و دیگر چیزی متوجه نشدم.

چند ثانیه­ای بیهوش بودم تا این که با احساس درد شدیدی در ناحیه کمر، حواس خود را بازیافتم. در اثر پرش که با سرعت و ایجاد فشار بالایی صورت گرفت، مهره های کمرم دچار آسیب جدی شده بود. چون در ارتفاع پایین از هواپیما بیرون پریدم، زمان فرود با چتر کوتاه بود و به دلیل درد شدید در بدن امکان کنترل چتر برایم بسیار دشوار شده بود. در آنجا چند هدف را به صورت سیبل های بزرگ جهت تمرین تیراندازی و بمباران جنگنده ها قرار داده بودند که از بخت بد هنگام فرود با یکی از آنها برخورد کردم و محکم به تخته سنگ بزرگی در کنار آن کوبیده شدم. درد بدنم تشدید شد. در حالی که روی زمین افتاده و از درد به خودم می­پیچیدم، ناگهان خود را در احاطه مردم محلی دیدم. آنها با دیدن صحنه فرود من به خیال این که عراقی هستم جهت دستگیری ام به سمت من دویده و حالا در اطرافم قرار داشتند. یکی از آنها با صدای بلند گفت:

این خلبان عراقیه، باید دستگیرش کنیم.

دیگری می­گفت:

نه باید اول کتکش بزنیم.

فرد دیگری هم پی در پی فریاد می­زد:

این ها همان هایی هستند که بر سر خانواده های ما بمب می­ریزند و زن و بچه های بی­گناه را می­کشند. باید همینجا اعدامش کنیم.

منبع: مردان آسمان،محسن شیرمحمد، 1391، آفرینه، قم-تهران

 

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده