تا هنوز (6)
همچنان ترس یا زندگی؟ فرصتی برای پیدا کردن پاسخ این سوال نبود. جوانی که لباس خاکی سربازی به تن داشت با شنیدن صدای رگبار به طرف جوی آب شیرجه رفت.

گلوله ها از کنار او گذشتند. اما سرش به جدول خورد و از هوش رفت.

زن عباپوش همچنان می رفت و ذره ای از وقارش کم نشده بود…

منبع:

محمدی، محمدعلی، تا هنوز، 89، انتشارات سوره مهر

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده