خاطرات رزمی(41)
انتصاب به فرماندهی لشکر21 حمزه از آبانماه 68 تا 1/10/69، مسئولیت فرماندهی لشکر21 حمزه را عهدهدار شدم. در مهرماه سال67 نیز، به درجه سرتیپدومی نائل شده بودم. در تاریخ 5/7/68 و تاریخ 3/3/69، به ترتیب مفتخر به دریافت نشان درجه3 و 2 فتح از سوی فرماندهی معظم کل قوا گردیدم. از 4/4/59 تا 1/10/69، به مدت 125 ماه در منطقه عملیات خدمت کردم. سه بار مجروح شدم و سابقه 50درصد جانبازی دارم.

 

در مدتی که فرمانده لشکر بودم، همان فعالیت و مأموریت و مدیریت لشکر در منطقه عملیاتی و پادگان‌های باقیمانده در تهران ادامه داشت. علاوه بر امور جاری لشکر، اقداماتی نیز به طور خلاصه به شرح زیر انجام گرفت:

  1. ایجاد مجتمع رفاهی وسیع در پادگان عین خوش شامل گرمابه 100 دوشه، خبازخانه، عکاسی، آرایشگاه، کفاشی، خیاطی، غذاخوری و بهداری برای نفراتی که از خط مقدم در مرخصی چندساعته به این مکان می‌آمدند.
  2. ایجاد مدرسه سرباز برای سربازان نوسواد، شامل سربازان قرارگاه و یگان‌های هم‌جوار. دوره اول 161 نفر و دوره دوم 175 نفر آموزش دیدند.
  3. ایجاد خط دژ و مواضع سدکننده با سنگرهای پدافندی و استراحت مستحکم در منطقه عین خوش و حفر چاه با تلمبه آب دستی برای نفرات این موضع.
  4. حفر چاه عمیق و بهره‌برداری از آن برای کلیه یگان‌های مستقر در منطقه در محدوده پادگان عین خوش.
  5. همکاری با شرکت نفت منطقه بیات در خاموش نمودن آتش چاه‌های نفت.
  6. بازسازی و واگذاری اقلام مورد نیاز یگان‌ها و نیز استفاده از کمک‌های هلال احمر پس از سیل ویرانگر 9/10/68 در مناطق استقرار یگان‌ها.
  7. انجام آزمایش گردانی، گردان‌های پیاده تیپ1 و 2 در منطقه دشت عباس.

حادثه مین در فعالیت نصب میله مرزی

من تا تاریخ 1/10/69 که در منطقه بودم، مرز ایران و عراق را اغلب خودم شناسایی می‌کردم. بعضی از نقاط مرزی را مین­گذاری کرده بودند و میله­های مرزی را قبل از جنگ کنده بودند و در فاصله پنج یا ده کیلومتری انداخته بودند. نقاط میله مرزی را با انفجار یا بولدوزر از بین برده بودند. در زمان جنگ هر منطقه­ای که از عراق می­گرفتیم، نمی­گذاشت میله­های مرزی را نصب کنیم. پس از جنگ تحمیلی، تا آنجا که مقدور بود، با افسران توپخانه، به خصوص سرگرد (آن زمان که بعدها امیر شد) توپخانه ابراهیمی، نقشه­ها را می­آوردند و بر اساس این نقشه­ها نقاط میله مرزی را مشخص و بعد از آن میله مرزی را مستقر می‌کردیم. ما خیلی از میله­های مرزی را در بالای تپه قرار دادیم که دو کشور بتوانند از بلندی تپه استفاده کنند و طرفین به هر دو منطقه دید داشته باشند.

حدود آذرماه بود. رفتیم رودخانه چنگوله، به طرف مرز عراق. می‌خواستیم میله مرزی را تعیین کنیم. عده­ای جاده را با تراکتور شخم زده بودند، جاده شوسه بود. می‌خواستند مین‌گذاری کنند. حدود 8-7 کیلومتر را شخم زده بودند و مین ضدتانک و ضدخودرو و ضدنفر گذاشته بودند، برای اینکه عراق نتواند به سمت مهران و پل چنگوله و دهلران بیاید.

جنگ که تمام شد، مناطقی را از مین پاکسازی کرده بودند. زمانی که مین­گذاری می‌کنند شماره مین مختصات و منطقه مین­گذاری شده، خصوصاً مین ضدتانک و تعداد آن را باید یادداشت کرده باشند و زمانی که مین­ها را جمع می‌کنند باید با نقشه و تعداد مین تطبیق داشته باشد. این کار را باید فردی که مین­ها را کار گذاشته یا کسی از روی نقشه انجام بدهد.

من و فرمانده لشکر92، جناب سرهنگ توکلی، افسر عملیات نیروی زمینی جناب سرهنگ رامتین، افسر اطلاعات، افسر مخابرات آمده بودیم. من تا آن روز افسر مخابرات به این چاقی ندیده بودم، نزدیک 250 کیلو وزنش بود. آمده بود سیستم مخابراتی و ارتباط را برقرار کند. من و امیر توکلی و امیر رامتین هرکدام ماشین آورده بودیم. ماشین جناب رامتین لندکروز نو بود، شاید چند ماه هم کار نکرده بود. فرمانده گردانی داشتیم به نام سرگرد ناصری، به مرخصی رفته بود. معاون ایشان سرگردی بود به نام سرگرد عرفانی. او هم یک وانت تویوتا آورده بود که در مجموع پنج ماشین شد. پرچم ایران را همراه خودمان برده بودیم. سمت غرب رودخانه چنگوله برادران سپاه مستقر بودند. برادران سپاه جاده چنگوله به مرز را شخم زده بودند و شدیداً مین­گذاری کرده بودند. پس از آتش­بس مین­ها را جمع کرده بودند. گفتم ممکن است که هنوز مین وجود داشته باشد. خواستیم از طرف چنگوله برویم میله مرزی و پرچم را بگذاریم، اما برادران سپاهی دستور داشتند که کسی را راه ندهند. هرچه صحبت کردیم، آنها به ما اجازه عبور ندادند و برگشتیم. معاون فرمانده گردان سوارزرهی، جناب سرگرد عرفانی گفت من جاده دیگری می­شناسم، باید از رودخانه عبور کنیم و از گودالی رد شویم، بعد از جاده به چنگوله برسیم. حرکت کردیم و از گودال و آب رد شدیم. وارد جاده­ای شدیم که جناب سرگرد گفته بودند. حدود 250 متر بیشتر نرفته بودیم که یک طرف جاده تپه بود و طرف دیگر شیب ملایمی به سمت رودخانه داشت. حدود 800 متر می‌شد. متوجه شدم که جاده را شخم زده­اند. آن موقع کسی نمی‌توانست از این جاده برود، چون هم به مرز نزدیک بود، هم عراقی‌ها داخل آمده بودند. اما به گفته سرگرد عرفانی ادامه دادیم. 200 متری رفتیم، اما دلم راضی نشد که ادامه بدهیم. همیشه همراه من یک سوت بود. سوت بلندی کشیدم و ماشین­ها برای در امان ماندن از تیراندازی در پناه تپه قرار گرفتند. افسر مخابرات صندلی جلو ماشین جناب رامتین نشسته بود. یک افسر اطلاعات و شخص دیگری هم در صندلی عقب نشسته بودند. آن بنده خدا آن­قدر سنگین بود که چرخ سمت راست جلوی ماشین روی مین ضدتانک رفت و ماشین مثل کلاغی به آسمان پرتاب شد و تمام قطعاتش به این سو و آن سو پرت شد و دود سیاهی بلند شد. زمانی که بالای سر جناب سرگرد رسیدیم، پایش از بالای زانو قطع شده بود. دو نفری که عقب نشسته بودند به خاطر جراحات واردشده زجر می­کشیدند. یکی از آن دو نفر جناب سروان جوهری بود که شکمش پاره شده بود و روده­هایش بیرون ریخته بود. آن دیگری از ناحیه پا و شکم زخمی شده بود. ما پیاده شدیم، ولی به دلیل احتمال وجود مین، نتوانستیم به سمت آنها برویم. در نهایت پایمان را روی سنگ­ها گذاشته و به سمت آنها آمدیم. برادران سپاهی که به ما اجازه عبور نداده بودند، از صدای انفجار و دود سیاه متوجه شدند و آمبولانس فرستادند و مجروحین را به بیمارستان منتقل کردیم. خودم با راننده ماندم تا اوضاع را درست کنم. به افرادی که برگشتند، گفتم به قرارگاه لشکر اطلاع بدهید که افسر گردان مهندسی بیاید و مین­یاب به همراه اکیپ بیاورند و منطقه را بررسی و پاکسازی کنند. متأسفانه به علت دوری راه، عصر به منطقه رسیدند. فرمانده گردان مهندسی هم با ستون مزبور بودند. با زحمت ماشین را بیرون آوردیم و به سمت قرارگاه لشکر برگشتیم و نزدیک غروب رسیدیم.

قرارگاه حدود 180 یا 200 کیلومتر با پل چنگوله فاصله داشت و در منطقه عین خوش بود. از کنار رودخانه که به طرف مرز می‌رفتیم، حدود دو کیلومتر رفته بودیم که به روی مین رفتیم.

جانشین و سرپرست قرارگاه شمال‌شرق

از 15/4/70، به سِمت جانشین و سرپرست قرارگاه شمال‌شرق نزاجا منصوب شدم. آن زمان، محل این قرارگاه در پادگان تربت حیدریه بود که پس از مدتی، به مشهد منتقل شد. در این مدت، نسبت به تأمین نیازمندی‌ها و کمبودهای قرارگاه از طریق نزاجا و مقدورات یگانی و محلی به صورت ستادی و اجرایی اقدام نمودم که یک نمونه گزارش اینجانب که به پی‌نوشت و دستورات جانشین فرمانده نزاجا، امیر سرتیپ عبادت رسیده را در اینجا ارائه می‌نمایم:

منبع: خاطرات رزمی، رزمی، علی، 1395، ایران سبز، تهران

 

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده