خاطرات رزمی(40)
من و جناب پورداراب، در اثر موج انفجار این موشکهای 9 متری بیهوش شدیم. سه تا زده بودند. من همیشه در زمان جنگ کلاه آهنی بر سر داشتم، چه بیرون، چه داخل، تور هم داشتم؛ اما جناب پورداراب کلاهش را برداشته بود و کنار گذاشته بود. خون از سرش سرازیر شد، صورتش ورم کرد؛ خیلی وحشتناک شده بود. من فقط سرم را موج انفجار گرفته بود و باد کرده بود. نمیدانم چقدر طول کشید. احساس میکردم یک ربع طول کشید که بقیه هم موجی شدند. من و پورداراب هم موجی شدیم.

عملیات پدافندی 21/4/67 لشکر21

 

ما در منطقه حدود 100 تا 150 کیلومتر عرض، یعنی از تپه‌های عین خوش تا پل چنگوله، پدافند می‌کردیم. برادران سپاهی در قسمت پل چنگوله بودند. فرمانده لشکر ما جناب سرهنگ صدیق‌زاده بودند، افسر خوب و مهربان و با دانشی بود. به امورات جنگ وارد بود. برای مرخصی به مشهد رفته بود. جناب سرهنگ پورداراب جانشین فرمانده لشکر بود. من هم به ایشان کمک می‌کردم. ضمن اینکه بعضی از کارها هم که مربوط به خودم بود که معاون اداری لشکر باید انجام می‌داد.

روز 20/4/67 حدود ساعت 17:30 سروان نامی، به عنوان رئیس بازرسی لشکر پیش من آمد. دنبال جناب پورداراب رفته بود، ولی او را پیدا نکرده بود. گفتند من اکنون از خط مقدم زبیدات دارم می­آیم. گفت عراق آمده پایین زبیدات. یعنی مثلاً یک کیلومتر یا 500 مترجلوتر از طرف عراق. چون آنجا ارتفاعات هست، زیاد دیده نمی‌شود و آنجا مستقر شده. من نگاه کردم، دیدم آنجا شهر جدید ایجاد شده! خیابان­کشی کردند، تیر چراغ برق گذاشتند. رفتم بالای بلندی تا توانستم اینها را ببینم. عراق با قدرتی که با کمک تمام اعراب به دست آورده بود، چه نفر، چه نیرو، چه امکانات و چه نیازمندی­هایش، این­قدر به خودش می­بالید که فاو و شلمچه و جزایر مجنون را تصرف کرده، حالا آشکارا به آنجا آمده و چراغ هم روشن کرده و خیابان­کشی هم کرده و آنجا را مثل یک شهر درست کرده. حدود چندین لشکر زرهی و مکانیزه عراق هم بودند، تانک‌هایشان مشخص بود، نفربرها و توپ‌هایش هم مشخص بود. نامی به من گفت من فکر می‌کنم عراق 10 یا 12 لشکر آورده. ولی من بعداً که بررسی کردم و منطقه را دیدم، همان شب، شبانه برای بازدید رفتم، دیدم حدوداً بیش از پنج لشکر آورده.

متأسفانه عراق برق­آسا آمده بود. یعنی یک روز قبل آمده بود. روزهای قبل ما هر روز گشتی داشتیم، هر روز دیده­بان­هایمان دیده­بانی می‌کردند، هر روز فرماندهان سر می‌زدند، بازرسی و حفاظت سر می‌زدند، هیچ آثاری قبل از روز بیستم آنجا ندیدیم. ولی روز بیستم، ساعت 5 بعدازظهر من شدیداً نیت حمله عراق را احساس کردم. آن موقع که جناب نامی این حرف را به من زد، جناب پورداراب دم دست نبود. شاید رفته بود به واحدی سر بزند، نگفته بود. من پرسیدم که چرا تا به حال چیزی به ما نگفتید؟ چرا زودتر نگفتید؟ گفت من دو سه روز پیش هم به آنجا رفته بودم، ولی کسی از عراق آنجا نبود و من چنین چیزی ندیدم. گفتم زود ماشین حاضر کنید. ماشین را حاضر کردند، بی‌سیم­چی و تأمین برداشتم و سریع به دیدگاه لشکر رفتم. دیدگاه لشکر را خودم ساخته بودم. یک دوربین 20×120. دوربین توپخانه بود. همیشه دیده­بانان در پشت بام بودند. خودم رسیدم به دیدگاه لشکر و همان‌جایی که عراقی‌ها آمدند و مستقر شدند. آنجا را هم نشان می‌داد. با دوربین نگاه کردم و دیدم تعداد زیادی نیرو، تانک و نفربر و خودروهای مهمات­بر و نفربر آورده. اینجا شهری درست کرده که به نظر من 300-200هزار نفر می­تواند در آنجا جای بگیرد، چراغ­ها را روشن کرده و رفت و آمد هست و امکانات و وسایل جابجا می‌کند و 100درصد صبح به ما تک می‌کند. برگشتیم و به فرماندهان و واحدها بی‌سیم زدم. گفتم فردا صبح عراق به ما تک می‌کند. توی بی‌سیم نوشتم مرخصی­ها لغو، آماده­باش درجه یک. همه واحدها آماده­باش درجه یک باشند. خودروها همه بنزین بزنند. مهمات بار مبنا در اختیار نفرات تقسیم شود. آماده باشید، فردا صبح در مقابل دشمن پدافند کنیم و تعداد واحدهایی که دشمن می‌خواهد به ما تک کند بیش از پنج لشکر است. بی‌سیم را فرستادم و تلفنی تماس گرفتیم و گفتیم که بی‌سیم‌ها رسیدند؟ گفتند بله.

گفتیم همه آماده باشید فردا صبح عراق می‌خواهد به ما حمله کند. جناب نامی را هم با خودم بردم. نامی همه اینها را توضیح داد. در گزارشات نوبه­ای اطلاعات عملیات نیروی زمینی هم هست. گفتیم هیچ ترس و وحشتی هم از ما ندارد، اگر داشت چراغ را روشن نمی‌کرد. داشت به ما هشدار می‌داد و این نشانه قدرت­نمایی دشمن بود. با توجه به اینکه یگان‌های مستقر در منطقه بزرگ پشت شهرک دشمن به قدری زیاد و غیرقابل شمارش بود که من احساس کردم دشمن در اولین فرصت، یعنی فردا صبح زود، به یگان‌های لشکر21 حمزه تک خواهد کرد. البته تیپ40 سراب هم به ما کمک داده بود که در شرهانی مستقر بود.

به سنگر برگشتم، ابتدا به تیپ­ها آماده­باش کامل دادم، مرخصی­ها را لغو کردم، دستورات لازم جهت به جلو بردن بار مبنا و سلاح­ها و پر کردن باک بنزین خودروها و ادوات زرهی و آماده بودن ماسک­های ضدگاز پرسنل دادم، دستور تیراندازی سلاح­های سنگین، از قبیل تانک و توپخانه و خمپاره‌ها و موشک­های تاو و سایر سلاح­ها را با برد منحنی و مستقیم در تیررس آنها صادر نمودم. ما از شب شروع کردیم به زدن عراقی‌ها. با مخابرات لشکر تمام دستورات صادره را به تمام یگان‌های تابع اعلام کردم و سپس تا صبح با تک­زنگ با واحدها تماس گرفتم تا مطمئن شوم دستورات به آنها رسیده. صبح ساعت 4 نماز را خواندم و وضعیت واحدها را پرسیدم. گفتند فعلاً خبری نیست. ساعت 5 صبح روز 21/4/67 دیدم زمین زیر پایم می­لرزد. فوری مسئولان هدایت عملیات پدافندی را به اتاق عملیات احضار کردم.

پس از پایان تک دشمن، متوجه شدیم دشمن با هزار لوله توپ‌های سنگین و سبک، محل استقرار یگان‌های لشکر را در مواضع پدافندی­شان زیر آتش تهیه گرفته و تانک‌های آن نیز خاکریزهای خط مقدم یگان‌های لشکر را با تیر مستقیم زیر آتش گرفته و با تانک و سلاح­ها تیر مستقیم خاکریزهای خط مقدم را در اثر تیراندازی مستقیم تانک‌های دشمن از بین برده‌اند و خاکریزها صاف شده­اند و سنگرهای نگهبانی از دور دیده می‌شوند. سنگرهایی که نفرات نگهبان در آن هستند از دور دیده می‌شدند. در این موقع، دشمن شروع به زدن سنگرهای پدافندی، خوابگاه­های دیده­بانی و پدافندی و استراحت پرسنل مستقر در خط مقدم کرد. چندین هواپیمای دشمن سرتاسر خط مقدم پدافندی را شیمیایی زده بود و اغلب پرسنل خط مقدم و هواپیماهای دشمن دقیقه به دقیقه منطقه قرارگاه لشکر را بمباران می‌کردند.

سایر هواپیماها منطقه جاده دهلران به دشت عباس را بمباران شیمیایی می‌کردند، پرسنل سواره یا پیاده که در حال تغییر موضع بودند، مورد اصاب قرار گرفته و به شهادت رسیدند. من با بلندگو به همه اعلام می‌کردم و همه­جا گفتم با بلندگو اعلام کنند تا می­توانید از ماسک ضدگازتان استفاده کنید و عقب‌نشینی ننمایید. تانک‌های تی72 کولردار دشمن که آن روز مجهز به کولر گازی بودند، به طرف قرارگاه لشکر حرکت می‌کردند. حتی دشمن گله­های گوسفندان چوپانان را نیز بمباران شیمیایی کرد، طوری که تا پنج شش لاشه‌های گوسفندان مانده بود و بو گرفته بود.

آن روز یکی از گرم­ترین روزهای سال67 بود. سربازان و درجه‌داران با حمله بسیار سنگین دشمن که از بمباران هوایی، شیمیایی استفاده می‌نمود و 70 فروند بالگرد از بالا این تانک‌ها و نفربرهای زرهی و حمله­کنندگان را دیده‌بانی و هدایت می‌کرد، راه عقب‌نشینی برای پرسنل لشکر21 حمزه باقی نگذاشته بود؛ پرسنلی که مقاومت کرده و با دشمن درگیر شده بودند، تعداد زیادی شهید و تعدادی نیز اسیر شده بودند، ولی با وجود این مشکلات سربازان و درجه‌داران  افسران جان بر کف، از جمله پرسنل رده‌های عقب لشکر و اغلب پرسنل قرارگاه لشکر تا ساعت 1600 شدیداً مقاومت کردند.

  1. من با بلندگو آنها را هدایت می‌کردم و هرجا آتش دشمن زیاد بود، نفر بیشتر می‌فرستادم. به تدریج تبادل آتش بین رزمندگان قرارگاه لشکر و بعثیان عراقی شدت پیدا کرد. با توجه به اینکه هواپیماهای عراق، توپ‌های ضدهوایی قرارگاه لشکر را شدیداً بمباران کرده بودند و توپ‌های ضدهوایی مجبور به تغییر موضع شدند، در همین حال عراق تعداد سه فروند موشک اسکات 9 متری، که قبلاً شهر دزفول را می‌زدند، قرارگاه لشکر در عین خوش را زدند که یکی از آن موشک‌ها به پشت سنگر فرمانده لشکر اصابت نمود که پرسنل هدایت‌کننده که محل هدایت عملیات فرماندهان عملیاتی لشکر و اتاق جنگ بود، یعنی حدود 8-7 نفر، از جمله افسر عملیات، من و جناب پورداراب، در اثر موج انفجار این موشک‌های 9 متری بیهوش شدیم. سه تا زده بودند. من همیشه در زمان جنگ کلاه آهنی بر سر داشتم، چه بیرون، چه داخل، تور هم داشتم؛ اما جناب پورداراب کلاهش را برداشته بود و کنار گذاشته بود. خون از سرش سرازیر شد، صورتش ورم کرد؛ خیلی وحشتناک شده بود. من فقط سرم را موج انفجار گرفته بود و باد کرده بود. نمی‌دانم چقدر طول کشید. احساس می‌کردم یک ربع طول کشید که بقیه هم موجی شدند. من و پورداراب هم موجی شدیم.

سرگروهبان قرارگاه لشکر سنگرش 150 متر با ما فاصله داشت و جدا بودند. افراد پرسنل و سربازان و خوابگاه سربازان و تعمیرگاه موتوری جدا بودند. اینها صدای انفجار و موج موشک را احساس می‌کنند، سرگروهبان با دو سه نفر سرباز می‌آید و می‌بیند که همه ما غش کردیم. آنجا آب نزدیک بود، آب می‌آورند و روی سر و صورت ما می‌ریزند و ما را بیدار می‌کنند. من و جناب پورداراب اصلاً چیزی نمی‌شنیدیم. در چوبی مثل آرد پودر شده بود و به سر و صورت ما پاشیده شده بود. تمام بی‌سیم‌های مخابرات لشکر از کار افتادند و به کلی ارتباط ما با تمام واحدها قطع شد.

تیپ3 ما در غرب رودخانه میمه بود. میمه رودخانه‌ای است که از کوه‌های سیاه گونا سرچشمه می‌گیرد و از دهلران رد می‌شود و به خاک عراق می‌رود. تیپ3 ما آنجا بود، به تیپ3 حمله نشده بود. چون کوهستانی بود و اینها را معطل می‌کرد، فاصله ما واحدها از یکدیگر زیاد بود. مثلاً یک گردانش 12 تا 15 کیلومتر پدافند می‌کرد، بین یک گردان دیگر 150 تا 200 متر فاصله خالی بود، آن هم برای خودش پدافند می‌کرد. به همین ترتیب تا چنگوله پیش می‌رفت. در چنگوله هم سپاه پاسداران پدافند می‌کرد. من یک جیپ میول داشتم که از تپه بالا می‌رفت، زیر تور استتار بود که دیده نشود. اینها خیال کرده بودند مهمات است و با موشک­های کوچکتر زده بودند. من قبل از اینکه بیهوش بشوم، گشت می‌زدم و نفرات را روی کانال جابجا می‌کردم.

در همین موقع که بالای ارتفاع بودم، دیدم سه چهار هواپیما آمدند، بعد دیدم روی هوا چیزهایی هست که پایین می‌ریزد. خوب که نگاه کردم، دیدم جیپ خودم است. گردان مهندسی را فرستادیم که با فاصله زیاد از هم، مثلاً پنج کیلومتر آن­طرف­تر، بروند، جایی را گیر بیاورند که آنها و وسایلشان را نزنند. تعدادی رفتند. گردان مهندس را فرستادیم، گردان مخابرات چیزی نداشت. گفتیم بروید به آموزش‌های گروهبانی که پنج کیلومتر از ما فاصله داشت، پشت ارتفاعات عین خوش. خیلی­ها را فرستادیم و رفتند، ولی آنها که پدافند می‌کردند تا غروب ماندند. خودمان هم ماندیم و دیدیم درست­شدنی نیست، باید خودمان هم جابجا شویم.

اینها رسیدند به 100 یا 200 متری ما. با این همه تانک. گردان مخابرات که می‌خواست برود، سوار ماشین شده بود، دو مهمات‌بر توپ‌های 203 م‌م، ماشین­هایی است که به آن اورال می­گویند، خیلی بزرگ است، مال شوروی است، آنها وسایلشان را سوار کردند و خودشان هم سوار شدند. دیدیم از طرف دهلران، نزدیک عین خوش دو تا اورال خدمه واحدها را سوار کردند و پر بود. خیلی­ها آویزان بودند. ما یکی فرستادیم جلویشان، گفتیم بیایید اینجا، قرارگاه لشکر سنگر دارد. وقتی اینها نزدیک قرارگاه لشکر رسیدند، دو تانک عراقی از پشت سر به فاصله حدود 200 تا 250 متر، که از چم‌سری به پل چیخواب آمده بود و از آنجا دوره زده بود، به طرف قرارگاه لشکر آمدند. دوتایی این دو اورال را زدند.

 در هرکدام 50-40 نفر سوار بودند، رفتیم دیدیم نصف آنها شهید شدند و نصف دیگر هم زخمی هستند. ماشینی پیدا کردیم و زخمی­ها را تخلیه کردیم، اما شهدا را نتوانستیم تخلیه کنیم، چون تانک‌ها در 200 متری ما بودند و خود ما را هم می‌زدند. کلی شهید دادیم. کسانی که توانستند بروند، رفتند به پل کرخه. 50 کیلومتر فاصله بود. رسیدیم به پل کرخه، برادران سپاهی آنها را پیاده کردند و گفتند اسلحه­ها و فشنگ­ها و وسایلتان را تحویل بدهید، بعد هرکجا می‌خواهید بروید. ما گفتیم این اسلحه را به ما تحویل داده­اند و ما باید اینها را پس بدهیم. اما همه سلاح­ها را گرفتند. اینها مجبور شدند به دزفول بروند، 300-200 متر مانده به دزفول، دو طرف رودخانه دزفول دیوارمانندی است. مردم در تابستان این دیوارها را سوراخ کردند و برایشان اتاق درست کردند، موقعی که هوا زیاد گرم نیست، همه می‌روند و کسی هم اجازه ندارد اینها را تملک کند. اینها رفتند داخل آن اتاق­ها، بعد سفارش کردند که به ارتشی­ها غذا ندهید! اینها جلو دشمن ایستادگی نکردند و تسلیم شدند و عقب‌نشینی کردند و حق ندارند نان بخرند… یکی دو روز به ما نان ندادند.

از این طرف این اتفاق، و از آن طرف هم که عراق داخل قرارگاه لشکر رفت و هه سنگرها را آتش زد. اولین جایی که آتش زد تپه­ای بود اول عین خوش سمت چپ، تپه بزرگی بود. فکر کنم هفت تانکر مواد سوختی گذاشتند، هرکدام یک یا دو میلیون لیتر. شیر مواد سوختی را باز کردند و دیگر نمی­دانستند تانکرها کجاست. مشخص نبود، چون رویش را پوشانده بودند، آتش زدند. پنج روز تمام عراق در قرارگاه عین خوش بود و هرکه را می­دید شهید می‌کرد. آن­همه سوخت و گازوئیل و نفت آنجا داشتیم، هه سوخت و سنگرها آتش گرفت، بجز یکی دو سنگر. یکی سنگر جناب صدیق‌زاده، فرمانده لشکر، یکی هم ظاهراً خالی بود، دو تا کانکس بود که در تهران ساخته بودند. یک اتاق داشت و یک آشپزخانه. قبل از انقلاب برای فرمانده لشکر ساخته بودند. بعد از اینکه انقلاب شد، این کانکس­ها مانده بود. این کانکس­ها را بکسل کردند و بردند. هرچه در سنگرهای ما به درد می‌خورد برده بودند و هرچه هم به درد نمی‌خورد آتش زده بودند.

جناب صدیق‌زاده افسر خیلی خوب و باسوادی بود. یکی دو روز بعد آمد. تمام کتاب­هایش را برده و آتش زده بودند. گفت رزمی چرا زودتر اینها را تخلیه نکردی؟ گفتم ما شب فهمیدیم. اینها صبح به ما حمله کردند. بعد هم ما در فکر دفاع بودیم، فکر نمی‌کردیم واحدهای جلو این‌طور تار و مار شوند. ما هم مجبور شدیم بعد از اینکه تا ساعت 6 بعدازظهر پدافند کردیم، آنجا را ترک کنیم. توپخانه‌های ما تا عصر اجرای آتش داشتند، اما زمانی که نیروهای دشمن نزدیک‌تر شدند، مجبور شدند موضع خود را تخلیه کنند. پنج کیلومتر مانده به قرارگاه لشکر یک خاکریزی بود و تعداد نفراتی از ما و سپاه در آن مستقر بودند. از سپاه آمدند کمک آنها که مستقر بشوند تا دشمن از اینجا عبور نکند و به طرف دزفول و پل کرخه نرود. پرسنل پیاده یا سواره، هرکس هرچیزی گیرش می­آمد و فرار می‌کرد، ما جلویش را می­گرفتیم. حتی سرهنگ اتفاقی افسر عملیات را با چند نفر دیگر فرستادم جلویشان را بگیرد، اما به حرفشان گوش نمی‌دادند و می‌گفتند که شما هم باید فرار کنید.

یک استوار مهندسی داشتیم، استوار خوب و مهربانی بود، هیکل تنومندی داشت. وقتی وضعیت را می­بیند، سربازان مهندسی­اش را سوار دو سه تا ماشین می‌کند که هم بتواند ماشین­ها را ببرد، هم پرسنلش را ببرد به جهاد سازندگی که 5-4 کیلومتر جلوتر و زیر درخت‌ها بود، تا نفرات و ماشین­ها محفوظ بمانند. همینکه به جهاد سازندگی می‌رسند، سه چهار هواپیمای عراقی اینها را می‌بینند و بمباران می‌کنند و اغلبشان شهید می‌شوند. چند نفری که می‌مانند و هرکسی که داشت عقب‌نشینی می‌کرد، در مسیر جاده، هواپیماهای عراق می‌رسیدند و آنها را بمباران می‌کردند. ضدهوایی‌های ما هم از بین رفته بودند، ضدهوایی‌های منطقه را هم زده بودند و از بین برده بودند. استواری به نام سیادت داشتیم، خیلی آدم کاری بود، با همان درجه استواری، مهندسی لشکر را به خوبی اداره می‌کرد، ولی به این ترتیب او هم گرفتار شد، رفته بود به جهاد سازندگی و جهاد سازندگی هم بمباران شده بود.

یگان‌های ما که فرار کردند، تا دزفول رفتند، تا دم کرخه رفتند و برادران اسلحه‌هایشان را گرفتند و کلاً بدون خط دفاعی شده بودیم. اینها هم که رفتند بدتر شد. در 1500 متری قرارگاه لشکر، قبلاً به همین منظور خاکریز زدیم. خاکریز شمالی جنوبی زده بودیم تا اگر موقعی عراق حمله کرد و ما عقب‌نشینی کردیم، روی آن خاکریز بیاییم. آن نفراتی که در قرارگاه لشکر بعد از ساعت 6 یا 7 غروب مانده بودند را فرستادیم و این خاکریز را اشغال کردیم. خودمان هم در این آموزشگاه گروهبانی که دنباله این خاکریز بود رفتیم و مستقر شدیم تا شبانه تک نکند و هرچه مانده بود درو کند و اسیر کند. خیلی نمانده بود. حدود 50 نفر افسر و درجه‌دار و سرباز.

ساعت 5 آتش تهیه شروع شده بود، ما نه ناهار خورده بودیم، نه شام، چیزی هم نداشتیم که بخوریم. دیدیم اگر شبانه خودمان، یعنی تقریباً 15-10 نفر از افسرها و درجه‌دارها و چند نفر سرباز اینجا بمانیم، نمی‌توانیم با گشتی‌ها مقابله کنیم و خودمان هم شهید یا اسیر می‌شویم. شب رفتیم ایستگاه صلواتی سه‌راه ابوغریب. دیدیم هیچ‌کس نیست، نه نانی بود و نه آبی. اینها هم عصبانی شدند و همه را به هم زدند. دو سه نفری گشتیم، محوطه‌ای بود که پارکینگ ایستگاه صلواتی بود، خوب نگاه کردیم، دیدم زیرزمین است. بچه‌ها را فرستادیم، گفتیم بروید ببینید نانی پیدا می‌شود؟ رفتند و دو گونی نان خشک آوردند. بچه‌ها که نان می‌خوردند، اضافه‌اش را خشک می‌کردند. کمی هم آب پیدا کردیم و با این نان خشک خوردیم.

شب یکی را فرستادیم و افسر نگهبان خطی شد که 1500 متر درست کرده بودیم که اگر عراق آمد، درگیر شویم. شب یکی دو ساعتی خوابیدیم. صبح زود تقریباً ساعت 5 کلیه پرسنل قرارگاه لشکر که با ما آمده بودند، حدود 25 تا 30 نفر بودند، ماشین هم داشتیم و از سه‌راه صلواتی رفتیم به طرف منطقه آموزشگاه گروهبانی که در پنج کیلومتر عین خوش، جاده عین خوش ـ دهلران قرار داشت، حرکت کردیم. در بین راه جاده فرعی که به طرف آموزشگاه گروهبانی می‌رفت، در اثر انفجار یک خودرو حامل مهمات و خمپاره‌انداز 120م‌م، جاده پر از گلوله­های خمپاره‌انداز 120م‌م شده بود. تعدادی منفجر شده بود و تعدادی هنوز سالم بودند. جاده پر از این خمپاره‌ها بود، به طوری که اگر می‌خواستیم رد بشویم، ماشین به خمپاره‌ها برخورد می‌کرد و منفجر می‌شد.

گفتم چند نفر بروید و این خمپاره‌ها را پاکسازی کنید. دیدم کسی نرفت! زمانی که من ستوان و فرمانده گروهان بودم، برای تمرین تیراندازی خمپاره 120م‌م می‌رفتیم. پرسنل را وادار می‌کردیم خمپاره‌هایی که عمل نکرده­اند را جمع کنند و یواش بگذارند زمین و بعد آنها را منفجر می‌کردیم. خود من هم شرکت می‌کردم و یاد گرفته بودم. یک افسر مهندسی به ما داده بودند. وقتی دیدم کسی نرفت، خودم رفتم آن خمپاره‌هایی را که ماسوره­هایشان سالم بود و به خود خمپاره بسته بود، یا اصلاً ماسوره نداشت جمع کردم. بعد آمدم سوار ماشین شدم و رفتیم به آموزشگاه گروهبانی و جاده را باز کردیم.

همه خودرها را تک­تک عبور دادم، بعد از اینکه آخرین خودرو عبور کرد، خودم هم سوار یکی از خودروها شدم و رفتیم. آموزشگاه گروهبانی لشکر دارای 20 یا 30 سنگر بود، ما رفتیم و داخل سنگرها شدیم. من هم داخل سنگر فرمانده آموزشگاه گروهبانی شدم. غروب جناب سرهنگ دژکام، بالگرد فرستاد که اینها را پیدا کنید و برگردید و بیایید و شب در قرارگاه جنوب بخوابید. شب شده بود که دیدم بالگرد آمد، دور زد، جلوتر نرفت، آمد آموزشگاه گروهبانی، بغل خاکریز نشسته بود. خاکریزهای 1500 که نفر گذاشته بودیم. آنها گفته بودند که آموزشگاه گروهبانی هستند. به آموزشگاه گروهبانی آمد، با من صحبت کرد که بیا برویم قرارگاه جنوب. من و جناب پورداراب گفتیم ما این­همه پرسنل داریم، اینجا خط مقدم داریم، نمی­توانیم بیاییم، شما برو. دو سه نفر از درجه‌داران و افسران سوار بالگرد شدند و رفتند، ما آنجا ماندیم، آتش روشن کردیم، طوری که از دور زیاد دیده نشود، شعله­اش خیلی کم بود، داخل گودی هم بود، اما از فاصله 30-20 متری مشخص بود. پرسنلی که از خط مقدم فرار کرده بودند، با دیدن آتش خودشان را پیش ما رساندند. خدا را شکر تعداد زیادی نجات یافته بودند، اما دیدیم لشکری باقی نمانده! تعدادی فرار کردند، تعدادی به دزفول رفتند، تعدادی شهید و تعدادی اسیر شدند. فردای آن روز توانتسیم آمار کمی بگیریم. در حدود پنج هزار نفر گمشده و اسیر و شهید داشتیم. ما سی هزار نفر بودیم، با اینکه اواخر جنگ تعدادمان خوب بود، منتهی عراق تجهیزات خوبی داشت.

من و جناب پورداراب و جناب دژکام قرار گذاشتیم بالگرد بیاید، گرچه ممکن بود بالگرد را هم بزنند، ولی ما از پشت ارتفاعات برویم، بالگرد کمی پایین‌تر برود، طوری که دشمن متوجه نشود، با فاصله‌ای که قرارگاه لشکر با تپه‌های عین خوش داشت، دشمن در تپه‌هایی بود به نام مورموری، اینها نمی‌گذاشتند دشمن ما را ببیند. بالگرد گرفتیم و هریک آینه‌های شکسته گذاشتیم داخل جیبمان. بالگرد که حرکت کرد و از صافی زمین گذشت و به تپه‌های پشت مورموری رفت، آینه‌ها را انداختیم به کوه‌ها. عادت سربازها را می‌دانستم، که هرکدام یک آینه در جیبشان هست، حتی آینه شکسته. ما یک آینه انداختیم، آنها 100 آینه انداختند. یعنی به این طریق به نوعی اثری از یگان پیدا کردیم. جاهایشان را یادداشت کردیم، کجای کوه و چند نفر. مثلاً آتشبار پدافند ضدهوایی ما، ستوان یکم… ما رفته بودیم و آقای مرتضی قربانی از موزه دفاع مقدس از ما دعوت کرده بود برای تقدیر. پیش برادر قربانی رفتیم، دیدم افسر جوانی آمد. سرهنگ2 بود. سلام کرد. می‌دانستم که او را می‌شناسم. در جلسات قرآن می‌خواند، آدم مؤمنی بود، متعهد بود، اما اسمش در خاطرم نیست.

خودش را معرفی کرد، گفت تیمسار من را می‌شناسید؟ گفتم بله، خیلی هم خوب می‌شناسم. کاغذی به من داد. دیدم عکس آنجاست. گفت می‌خواهم نماینده مجلس بشوم، این تبلیغات من است. حالا بازنشست شده. من هم آنجا گفتم شما همه ایشان را می‌شناسید، قرآن‌خوان است، می‌خواهد نماینده شود. نمی‌دانم دوباره کجا بود که همدیگر را دیدیم، سلام کرد. گفت امیر دستتان درد نکند، خیلی برای من تبلیغ کرده بودید. نماینده شدم. ایشان فرمانده آتشبار پدافند هوایی ما بود. اینها رفته بودند به تپه‌ای، ما آینه انداختیم و نشان دادیم. فردای یک ماشین از توپخانه با یک نفر راهنما فرستادیم، رفتند و آنها را سوار کردند. دو روز بود که آب و غذا نخورده بودند، نزدیک بود هلاک شوند.

گفتیم اینها را به بیمارستان آبدانان نیرو هوایی که پدافند و پایگاه داشت ببرند، دشمن هم جرئت نمی‌کرد به آنجا حمله کند. هم پایگاه راداری دارد، هم پایگاه هوایی. به اینها شیر و آب و غذا داده بودند. فکر می‌کنم حدود صد نفری بودند. تپه‌های دیگری هم رفتیم و حدود 400-300 نفر را نجات دادیم. عده­­ای هم خودشان وقتی روز شد، از پشت این تپه­ها آمده بودند و حدود دو تا سه هزار نفر را پیدا کردیم. از این چهار پنج هزار نفر، حدود دوهزار نفر شهید و زخمی و اسیر شده بودند، من و جناب پورداراب منطقه را ترک نکردیم، با چند درجه‌دار و سرباز قرارگاه لشکر در منطقه ماندیم و شروع کردیم به جمع کردن جنازه­های شهدا.

فرمانده نیروی هوایی در آبدانان بسیار انسان خوبی بود، نگفت من برای پرسنل خودم هم چیزی ندارم. اگر برای خودش هم نداشت، برای بچه‌هایی که ما می­فرستادیم، شیر تهیه می‌کرد، آب و غذا تهیه می‌کرد و اینها را سرحال می‌کرد. این کار حدود سه روز طول کشید، تعداد زیادی از پرسنل فراری به ارتفاعات، جمع شدند و مسئولین دیگر هم به این طریق به جمع­آوری پرسنل اقدام کردند.

آن موقع، جناب دژکام فرمانده قرارگاه جنوب بود. سرهنگ صدیق‌زاده فرمانده لشکر بود و برای مرخصی به مشهد رفته بود. یکی دو روز بعد از عملیات 21/4/ از مرخصی برگشتند و ایشان هم در جمع­آوری پرسنل تلاش زیادی کردند. من در جمع­آوری پرسنل فراری به کوه­ها و تپه‌های اطراف، از قبیل ارتفاعات کمر سُرخ و سیاه کوه و سایر ارتفاعات، تعدادی پیکر شهدای افسران و درجه‌داران و سربازان که در منطقه افتاده بودند را مشاهده کردم، لذا آمبولانس و خودروهای بزرگ برای جمع­آوری آنها به منطقه فرستادم و پیکر پاک شهدای عملیات 21/4/67 را جمع­آوری کرده و به شعبه شهدای اندیمشک فرستادم. حتی حضرت آقای خامنه‌ای، رئیس­جمهور وقت، هم چند روز بعد آمد و لشکر را بازدید کردند و به پرسنل دلداری داردند و خیلی خوب سخنرانی کردند، اصلاً عصبانی نشدند که بگویند چرا رها کردید. فرمودند عراق با تمام قدرت به شما حمله کرد، شما هم خوب مقاومت کردید. در قرارگاه عین خوش، میدان صبحگاه بود که ایشان تشریف آوردند. من شب تا صبح نخوابیدم، با 12-10 سرباز. دشمن آنجا را موشک زده و خراب کرده بود، آنجا را مرتب کردیم، چادر و جایگاه درست کردیم. در محل­هایی که جاده برای تخلیه شهدا نبود، با بالگرد رفتیم و آنها را جمع­آوری کردیم.

 در یکی از این مراحل، به پیکر پاک یک گروه پیاده کامل برخوردیم که حدود نه نفر سرباز وظیفه، سرجوخه از هر گروه، گروهبان وظیفه به فاصله­های 60-50 متر از هم پیدا کردیم. در فاصله­های مختلف از پنج متر تا پنجاه متر، در یک مسیر افتاده بودند. خلبانان با دیدن این منظره به شدت تحت تأثیر قرار گرفتند و شروع کردند به مرثیه خوانی و گریه، طوری که نزدیک بود از حال بروند. من پس از دلداری دادن به آنها گفتم با توجه به این حال زار شما، احتمال هر حادثه­ای می‌رود. پس از آنکه پیکر همه شهدا را جمع‌آوری کردیم، داخل بالگردهای 214 گذاشتیم.

رفتیم آبگرم دهلران، گفتم خود را شستشو بدهید، حالتان که بهتر شد، آن وقت پیکر شهدا را تحویل شعبه شهدای اندیمشک می­دهیم. اما تصور کنید که خودم چه حالی داشتم. احساساتم شدیدتر از برادران همراهم بود. من بی سر و صدا گریه می‌کردم. وگرنه چگونه می‌شود مصیبت رزمندگان و شهدای اسلام را دید و به جای اشک، خون از چشمان فرونریخت و از ته دل گریه و ضجه نکرد؟ حدود یک هفته با بالگرد214 و خودرو و آمبولانس به جمع­آوری پیکر پاک شهدا و رزمندگان اسلام مشغول بودیم. بیش از 300 نفر از افسران و درجه‌داران، سربازان و بسیجیان شهید به همین طریق و گاهی با قرار گرفتن در کمین مزدوران عراقی جمع­آوری شدند و تحویل شعبه شهدای اندیمشک شدند.

 

منبع: خاطرات رزمی، رزمی، علی، 1395، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده