خاطرات رزمی(39)
جناب سرگرد فراشی از تیپ3 لشکر21 حمزه رفته بود پشت خمپارههای 120مم گردان خودش و شروع به تیراندازی کرده بود. چهارنج نفر از سربازان مانده بودند و به او کمک میکردند. مثل باران آتش روی عراقیها می¬ریخت. در همین موقع یک گلوله به پایش خورد و شهید شد، اما سربازانش دست برنداشته بودند و باز هم تیراندازی میکردند. اما دیدند همه رفتند، تعداد زیادی شیمیایی شدند، تعدادی قایق پیدا نکردند و به رودخانه زدند و در هور شهید شدند و خیلی مشکلات ایجاد شد.

 

عملیات بدر

سربازان و افسرانمان شب­ها اغلب با قایق برای شناسایی می‌رفتند. چون آنجا فقط با قایق می‌شد رفت و شناسایی کرد و در جلسات می‌گفتند عراق آنجا نیروهای نقطه­ای گذاشته، مثلاً پنج نفر، هشت نفر، ده نفر با فاصله. همه گزارش­ها این طور بود. حتی در مغازه­های ساکنین قبلی هم که چادر بود، چیزهای مورد مصرف مثلاً عشایر آن منطقه را داشتند. خیلی زیاد بود. بر خلاف عملیات خیبر که اصلاً خیلی کم ساکن داشت، عملیات بدر ساکنینش زیادتر بودند، یعنی وصل می‌شدند به خشکی. تراکتورهایی بود که چرخ­های بسیار بزرگی داشت. این چرخ چیزهایی مثل میخ داشت که چرخ بتواند در لجن هم راه برود، که به آنها نی­کوب می‌گفتند. آنها راه­آب درست می‌کردند. مثلاً می‌خواستند به خشکی بروند، نی­ها جلویشان را گرفته بودند، این راه­هایی بود که اینها باز کرده بودند. در نتیجه، تعدادی تا آنجا که با قایق می‌رفت با قایق رفته بودند و از آنجا به بعد به خود هور زده بودند که آن موقع هم آبش کم بود، نهایتاً تا روی ناف در آب بودند و پیاده خود را به عملیات رزمی برسانند.

یکی از علت­هایی که ما نتوانستیم آنجا جای پای محکمی بگیریم نداشتن پشتیبانی قوی بود، یعنی ما توپخانه‌هایی که از نظر برد به سر نیروهای عراق برسد، نداشتیم. برای اینکه توپخانه ما که نمی‌توانستیم با قایق ببریم و آن توپخانه‌های دوربرد داخل آب نمی‌شد، اینها را مستقر کرد و شلیک کرد.

جناب سرگرد فراشی از تیپ3 لشکر21 حمزه رفته بود پشت خمپاره‌های 120م‌م گردان خودش و شروع به تیراندازی کرده بود. چهارنج نفر از سربازان مانده بودند و به او کمک می‌کردند. مثل باران آتش روی عراقی‌ها می­ریخت. در همین موقع یک گلوله به پایش خورد و شهید شد، اما سربازانش دست برنداشته بودند و باز هم تیراندازی می‌کردند. اما دیدند همه رفتند، تعداد زیادی شیمیایی شدند، تعدادی قایق پیدا نکردند و به رودخانه زدند و در هور شهید شدند و خیلی مشکلات ایجاد شد. اینها را برای من تعریف کردند، گریه­ام گرفته بود.

هواپیماهای ما شاید سه چهار سورتی بیشتر نتوانستند بیایند. آن هم اگر سماجت می‌کردند و بیشتر دور می‌زدند، 100درصد زده می‌شدند. چون ضدهوایی­های عراق همانجا خیلی زیاد بودند. با خود هواپیما هم می‌زدند. در نتیجه، ما کم آوردیم و ضمن اینکه نیروها هم امیدوار به برگشت نبودند، می‌خواستند برگردند، اما قایق زیاد نبود، آب زیاد بود، خیلی­ها جلو چشم‌مان موقعی که حمله می‌کردیم، قایقشان چپ می‌شد و در آب شهید می‌شدند.

فکر می‌کنم ما یک ماه قبل از عملیات بدر مطلع شدیم. گفتیم بدر کجاست؟ گفتند آن طرف جزیره­های مجنون و نزدیک رودخانه دجله، غرب رودخانه، شرق رودخانه دجله.

عراق 50-40 فروند هواپیما داشت. تا آن زمان عراق از هواپیماهای ملخ­دار استفاده نمی‌کرد. اما شروع کرد به استفاده از آنها. دائم تعداد زیادی هواپیما، 20 هواپیما، 40 هواپیما، به واحدهای پیاده ما نزدیک رودخانه دجله یورش می­بردند و نفرات ما را با مسلسل تیرباران می‌کردند. یکی دو روز عملیات هواپیما به درازا کشید. خیلی از نیروهای ما که می‌خواستند برای انجام عملیات بدر از رودخانه عبور کنند و بصره را از آن طرف محاصره کنند، به شهادت رسیدند یا مجروح شدند. در نتیجه، فرمانده قرارگاه کربلا مجبور شد دستور عقب‌نشینی بدهد. در پشت نیروهای ما خاک نبود، جزیره دریاچه هور بود، نیروهای ما باید برای عقب‌نشینی با قایق از رودخانه عبور می‌کردند، تعداد قایق­ها کم بود و نیروها باید به نوبت سوار می‌شدند، تعدادی که شنا بلد بودند با اسلحه به آب می‌زدند و شنا می‌کردند. ما از منطقه هورالعظیم گذشتیم و به ساحل دجله رسیدیم. عراق با استفاده از هواپیماها به نیروهای ما اجازه فعالیت نداد و فرصت را از ما گرفتند. تیراندازی و حمله انجام دادیم، ولی پیشروی به آن صورت نبود. آتش هواپیماهای عراق همچنان ادامه داشت. به دلیل اینکه هواپیماهای ما نمی‌توانستند در این منطقه باشند، نیروهای عراقی به راحتی با استفاده از این هواپیماها لقمه چرب و آماده­ای گیرشان آمده بود.

ما با نیروهای سپاه ادغامی بودیم. لشکر علی ابن ابی‌طالب (ع) کنار ما بود، لشکر14 امام حسین(ع)، یک بخشی هم لشکر27 آمد. زمانی که به مشکل خوردیم، قرارگاه نجف در شمال منطقه نتوانست کاری انجام دهد. بعد مجدد یک مانوری آغاز شد. یکی از عللی که بدر موفق نبود این بود که یگان‌های جناحین نتوانستند خوب عمل کنند. دیگر یگان‌های عملیات بدر، که ما و یگان‌های سپاه بودیم، خوب پیشروی داشتند، حتی لشکر31 عاشورا ساحل غربی و شرقی دجله را گرفت، منتها چون یگان‌های کناری موفق نبودند، به خصوص شمال که قرارگاه نجف بود، به این علت یگان‌های ما از سمت دشمن خیلی تهدید می‌شد.

به هر حال، ما نتوانستیم از دجله عبور کنیم و از آن طرف بصره را محاصره کنیم. نیروهای ما تقریباً دو شب درگیر بودند و مشکل ما هواپیماهای ملخ­دار عراقی بود که در ارتفاع پایین پرواز می‌کردند و مسلسلشان افراد پیاده را به رگبار می­بستند و امان نمی‌دادند که اینها سرشان را بالا بگیرند. نه تنها بالگردها، بلکه هواپیماها هم قدرت مانور نداشتند، در نتیجه، عراقی‌ها به شدت بمباران می‌کردند. فقط با ضدهوایی مثل 7/12 یا موشک راپیر جواب می‌دادیم که خیلی مناسب نبود. چون سربازی که در حال تیراندازی با ضدهوایی بود، در تیررس دشمن بود. در نتیجه، عملیاتی انجام نشد و دستور عقب‌نشینی صادر شد. در این عقب‌نشینی هم به دلیل کمبود قایق، نیروهای ما هنگام سوار شدن در ساحل هور به رگبار بسته شدند. عراق شروع کرد به شیمیایی زدن و تعداد زیادی از نیروها در حال عقب‌نشینی شیمیایی شدند. عده زیادی شهید شدند و تعدادی هم توانستند از ماسک استفاده کنند. حتی آنها که از ماسک استفاده کرده بودند، باز دچار جراحات شیمیایی شدند، ولی کسانی که از قایق جا ماندند یا نتوانستند از ماسک استفاده کنند، مجروح شیمیایی شدند که بعد از عملیات بدر عقب رفتند. در مجموع دو یا سه روز این عملیات زمان برد. موقعی که به عقب برمی­گشتند، پوتین­هایشان را درآورده بودند تا اگر قایق طوری شد، بتوانند شنا کنند. در این مدت مجروح و شهید زیاد داشتیم.

سقوط فاو، شلمچه، جزایر مجنون در بهار سال67

سال1362، عین خوش را تحویل داده بودیم به جناب سرهنگ محمدی، فرمانده تیپ55. مدت­ها در عین خوش بودیم، اما در جنوب مشکلاتی پیش آمد و دومرتبه لشکر21 حمزه و واحد ما را خواستند. در نتیجه، ما عین خوش و زبیدات را تحویل واحد دیگری دادیم و به جنوب رفتیم و در خرمشهر مستقر شدیم. محل استقرارمان منطقه عرایض بود، نهر عرایض و دهکده عرایض. قرارگاه تیپ1 لشکر21 حمزه بود و من آنجا فرمانده تیپ1 لشکر21 حمزه بودم.

 برادران سپاه آمدند و گفتند ما می‌خواهیم خودمان عمل کنیم و دیگر ادغامی عمل نمی‌کنیم. در نتیجه از منطقه اهواز تا فاو را سپاه به عهده گرفت که هم پدافند کند و هم اگر لازم باشد عملیاتی انجام دهد، مثل عملیات کربلا4، کربلا5 و عملیات­های دیگر. بنابراین، ما را دومرتبه برگرداندند و رفتیم به عین خوش. پدافند آنجا را تحویل گرفتیم و در همان مواضع قبلی مستقر شدیم تا اینکه عراق در سال66 و 67 به فاو حمله کرد.

اروندرود رودخانه­ای است که وقتی آدم نگاه می‌کند، خیال می‌کند آب راکد است و فشاری ندارد، ولی وقتی سوار قایق می­شویم و روی آب می‌رویم، می­بینی که سرعت زیادی دارد که ممکن است قایق چپ کند. برادران سپاه در آن رودخانه لوله­هایی به قطر 50 یا 70 سانتی­متر بود، لوله­ها را به هم جوش دادند و یک پل لوله­ای ساختند که از ابتدا کف رودخانه تا روی سقف رودخانه و تقریباً سه چهار متر بلندتر بود. قطر لوله­هایی طوری بود که یک جیپ به راحتی از آنها رد می‌شد. اینها را به هم وصل کردند و روی آن را شن و خاک و سیمان و بتن ریختند. میله­های واسطه­ای هم گذاشتند و اینها را طوری به هم دوختند که این آب قدرت این را نداشته باشد که آن راتکان بدهد. ابتکار خوبی به خرج داده بودند.

 مثلاً دو طرف لوله­ها را بسته بودند و لولا گذاشته بودند. اگر آب اروندرود مثلاً جزر بود، اگر می‌خواست آب برگردد به سمت اروندرود یا بالای دریا برود، آن لوله­ها را باز می‌کردند. یعنی آن دریچه­ها را باز می‌کردند. و هروقت مد می‌شد، آب بالا می­آمد و اگر دلشان می‌خواست دریچه­ها را باز می‌کردند و آب بالا می‌رفت. بدین ترتیب آب را کنترل کرده بودند. یک پل بزرگی هم زده بودند، در فاو یک بیمارستان هم ساخته بودند. می‌گفتند این بیمارستان 40 متر زیر زمین است، ولی من چون نرفتم آنجا را ببینم نمی­توانم قبول کنم. چهل متر پایین­تر مثل رودخانه، آب هست. احتمالاً ده یا 15 متر پایین­تر بوده. می‌گفتند بیمارستان بزرگی است و 40 اتاق عمل دارد. یعنی مجروحین را می‌بردند بیمارستان و اغلب تهران نمی­فرستادند، چون بهترین پزشکان و پرستارها را آورده بودند و آنجا معالجه می‌کردند. نعمت بزرگی بود. وسایل مهندسی زیادی هم آورده بودند. مثلاً 300 دستگاه اتوبوس بود، کلی از این ماشین­های تراک که با شکمش خاک را برمی­دارد و جای دیگر خالی می‌کند و هرچقدر بخواهید گود می‌کند.

عراق در رادیو ایران آراء مربوط به انتخابات رئیس جمهوری را شنیده بود، فکر می‌کنم رئیس جمهوری حضرت آیت­الله خامنه‌ای بود. آراء خرمشهر و آبادان و دهات اطراف آن را که اعلام کردند، عراق دید شاید در آنجا 2000 نفر نظامی باشد، چون 3500 نفر رأی بود. البته این اشتباه بزرگی بود که آراء این منطقه را در رادیو اعلام کردند، البته نمی­دانستند عراق ممکن است سوءاستفاده کند. عراق تصمیم گرفت و می‌خواست که به واحدهای ایران حمله کند، ولی نمی­دانست از کجا شروع کند. وقتی این مسئله پیش آمد که فاو و خرمشهر و دهات اطراف و خسروی و اروندکنار همه 3500 نفر رأی دادند، تصمیم گرفت به فاو حمله کند. اول پل را از بین بردند تا اینها نتوانند فرار کنند. وقتی پل را از بین بردند، بعد زمینی به خود فاو حمله کردند و آنجا را به طور کلی تصرف کردند.

برادران سپاه که از شلمچه دفاع می‌کردند و متوجه کمبود نیروها شدند، تمام نیروهایشان را جمع کردند و به شلمچه آوردند. تمام امکاناتشان را به شلمچه بردند و در نتیجه آنجا دژ بزرگی برای خودشان شد. عراق با وجودی که می­دانست شلمچه تقویت شده، به شلمچه حمله کرد و نیروهای برادران به شدت شهید و زخمی شدند و مشکلاتی ایجاد شد و در نهایت شلمچه نیز تصرف می‌شود.

 بعد از تصرف شلمچه، می­بیند که ارتش ایران دیگر نمی­تواند جلو او بایستد، سمت جزیره مجنون می‌رود و به آنجا حمله می‌کند و جزیره مجنون را هم می­گیرد و به طور کلی آن منطقه را پاکسازی می‌کند. ما آن زمان در عین خوش پدافند می‌کردیم، در زبیدات. آماده شده بودیم، با توجه به این عملیاتی که عراق انجام داده بود برای برادران سپاه در جنوب، پیش‌بینی حمله عراق را می‌کردیم، ولی تا آنجا که مقدور بود نیروهایمان را تقویت کردیم و روحیه و امکانات می‌دادیم، ولی جنگ طولانی شده بود. واحدها تعویض می‌شدند، واحدهای قدیمی به عقب می‌رفتند و واحدهای جدید می­آمدند. نفرات را عوض می‌کردیم، اما راضی به این تعویض نبودیم، زیرا آنها کارکشته شده بودند، جاها را بلد بودند، تاکتیک­شان خوب بود، یاد گرفته بودند، هشت سال جنگ کرده بودند.

 به هر حال، اعلام کردند یک عده بفرستید که کسانی که دلشان می‌خواهند به عقب بروند و ما عده دیگری به جای آنها می­دهیم. متأسفانه عده­ای که به جای اینها آمدند آموزش­هایی که قدیمی­ها داشتند را نداشتند، البته مقصر نبودند، چون در جنگ نبودند. ما در عین خوش سر هر پیچ دو تانک گذاشته بودیم. کاملاً آماده شده بودیم.

 

منبع: خاطرات رزمی، رزمی، علی، 1395، ایران سبز، تهران

 

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده