خاطرات رزمی(38)
چند خاطره دیگر از جزیره مجنون ما صبح زود از لشکر می­ آمدیم تا به تیپ خودمان سر بزنیم. به پل رسیدیم. وسط پل بودیم که دیدیم از زیر ماشین آتش بیرون میآید. نگاه کردیم، دیدیم سرباز راننده ترمز دستی را نخوابانده و ترمز آتش گرفته. ماشین خراب شده و ترمزش هم خراب شده بود.

من و جناب ذوالفقاری (ایشان هم­اکنون در هیئت معارف جنگ هستند) و چند نفر دیگر بودیم. سروان ذوالفقاری مقداری کمک­های مردمی آورده بودند. دو سه نفر هم همراهشان بودند که جزیره مجنون را ببینند. آقای ذوالفقاری جمعی21 نبود، جمعی فرمانده لجستیکی نیروی زمینی بود و در کمک­های مردمی مسئولیت داشتند. قبلاً ما با هم با تلفن آشنا بودیم، اما دو سه بار یکدیگر را دیده بودیم. به من گفت من را به جزیره مجنون ببر تا هم آنجا را ببینم و هم این وسایل را که می‌دهم، اگر کم است باز هم بیاورم. یک جیپ میول داشتیم، سه چهار نفری سوار شدیم. اما راننده اشتباه کرده و ترمز را نخوابانده بود. جیپ را کنار سنگرهایی زدیم که روی پل در نظر گرفته بودند. بقیه مسیر را شاید هشت یا نه کیلومتر من و جناب ذوالفقاری و دو سه نفر همراهش پیاده به جزیره آمدیم. باران حسابی می­بارید. به دژبان رسیدیم، اما رومون نشد بپرسیم اگر ماشین دارید ما را به قرارگاه تیپ1 برسانید.

به دژبانی رسیدیم که در وسط دیواره خاکی جزیره مجنون شمالی بود. یا باید از سمت چپ به جنوب می‌رفتیم و از جنوب دور می‌زدیم و به سنگر فرمانده تیپ می‌رفتیم، یا می‌رفتیم شمال و از شمال دور می‌زدیم و به سنگر فرمانده می‌رفتیم. بالأخره ما را راهنمایی کردند که از شمال برویم، زیرا سمت شمال را خیلی منفجر نمی‌کردند. حدود ده کیلومتر پیاده دور زدیم تا به قرارگاه تیپ1 رسیدیم. صبح موقع نماز شد. وضو گرفتیم و در مسجد نماز خواندیم. بعد رفتیم به سنگر فرماندهی تیپ1. آن موقع سرهنگ سالارکیا فرمانده تیپ1 لشکر21 حمزه بودند. صبحانه خوردیم. هواپیماهای دشمن بمباران شیمیایی زدند. من ماسک داشتم، ولی همراهانی که از تهران آمده بودند نداشتند. من هم به خاطر آنها ماسک نزدم. گفتم برویم بالای تپه تا صدمه کمتر بشود. بالأخره تمام شد و جناب ذوالفقاری هم به سلامت برگشتند.

وقتی لشکر سنندج آمد ما را تعویض کند، چون منطقه جنگی نیامده بود، چیزی نداشتند. اما ما کلی تراورس و گونی آورده بودیم، سنگر درست کرده بودیم. گفتیم توکل بر خدا. هرچه داشتیم برای آنها گذاشتیم و رفتیم. البته توپخانه‌ها و تانک‌ها را با هاورکرافت فرستادیم. خودمان هم آمدیم با برادران سپاهی که از جزیره مجنون به طرف بیرن هور برای خرید و آوردن نیرو و بردن زخمی­ها رفت و آمد می‌کردند سوار قایقشان شدیم. در این مواقع برادران سپاهی شروع به شوخی می‌کردند. مثلاً قایق را به چپ و راست می­کشاندند و می‌گفتند شیمیایی زدند. چون اخلاق آنها را می­دانستیم، می‌گفتیم عیبی ندارد. اما یک دفعه قایق را به سمت نی­هایی که کشیده بودند روی معبرهای آب پیچاند و یکی از آنها بینی‌ام را سوراخ کرد و خون بیرون زد. چیزی نگفتم، دستمالی داشتم، آن را روی بینی­ام گذاشتم. وقتی پیاده شدیم دیدیم اینجا شیمیایی زدند. برادر محسن، برادر عباس محتاج و برادر رحیم صفوی، 8-7 متر آن طرف­تر نشسته بودند، یک خاکریزی هم پشتشان بود. به جای اینکه پشت خاکریز نشسته باشند، جلو خاکریز نشسته بودند و به خاکریز تکیه داده بودند. تعدادی از برادران بسیجی و سپاهی هم کمی آن طرف­تر به خاکریز دیگری تکیه داده بودند و ماسک روی صورتشان بود.

با برادران سلام علیک کردیم. گفتیم جریان چیست؟ چرا آنها ماسک زدند و شما نزدید؟ گفتند ما اینجا نبودیم، تازه آمدیم. عراق صبح زود اینجا را شیمیایی زد. حدود پنج دقیقه بعد از آن ما رسیدیم. تعداد زیادی از بسیجیان و یا سپاهیان که اینجا آمده بودند، پیاده شده و منتظر ماشین بودند. خیلی­ها ماسک داشتند، تعدادی هم نداشتند. کسانی که ماسک نداشتند شدیداً شیمیایی شدند. گفتم باد بوی شیمیایی را دیگر از بین برده. برای ما ماشین می‌آید، اگر ماشین می‌خواهید شما را ببریم. گفتند نه، الآن ماشین می‌آید. این آخرین مرحله­ای بود که من از جزیره مجنون بیرون آمدم و بعد هم واحدهایمان آمدند.

منبع: خاطرات رزمی، رزمی، علی، 1395، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده