آرام سخن بگو(18)
شما هم شروع کنید به زدن دشمن تا لااقل نتونن سرشون رو از سنگر بالا بیارن. هماهنگی خوبی با توپخانه و خمپارهاندازها انجام شده است. به هر زحمتی هست خودمان را به عقب میکشانیم و از دامنه ارتفاع بالا میآییم. دشمن بدون هدف و با شدت و با کلیه سلاحها شروع به تیراندازی میکند. در منطقه عقب هم تلفاتی گرفت. شاید فکر نمیکند عناصری از ما در منطقه حضور داشته باشند، چون اکثر گلولهها را به پشت جبهه شلیک میکند. 30-20 دقیقهای طول میکشد. اما همگی سالم به عقب میرسیم.

دسته سوم که من هم همراهش هستم، در حال حرکت است. از میدان مین و تله منور عبور می‌کنیم. از دامنه ارتفاع بالا می‌رویم. وقتی روی ارتفاع می‌آییم، یک قبضه تیربار شدیداً شروع به تیراندازی به طرف افراد دسته ما می‌کند. سه چهار نفر از بچه‌ها مجروح می‌شوند. همه افراد زمین‌گیر شدند. فرمانده دسته یک اعلام می‌کند:

ـ موفق شدیم کلیه سنگرها رو منهدم کنیم. دشمن عقب‌نشینی کرده.

ـ پس شما یک گروه رو به طرف دسته2 بفرست تا فشار روی دسته2 کمتر بشه. دسته سوم که اصلاً قرار نبود وارد عمل بشه، به کمک دسته2 اومده. این که زمین‌گیره، شما از سمت راست بیا، منتها از پشت دشمن…

در حال مذاکره با فرمانده دسته یکم هستم که دشمن به آنها پاتک می‌کند. با آمادگی قبلی و با طرح و برنامه عقب نشسته بودند تا در فرصت مناسبی پاتک کنند. درگیری تن به تن بین دسته1 و عناصر دشمن آغاز می‌شود. هر لحظه امکان دارد افراد در تاریکی شب، خودی را بزنند. درگیری سختی آغاز شده. به فرمانده دسته دو و سه ابلاغ می‌شود:

ـ این چند سنگر که در سمت شما مقاومت می‌کنند، باید سریعاً با نارنجک دستی منفجر بشن.

تازه متوجه می‌شوم که چند نفر از دسته سوم مجروح شدند. ستوان یوسفی هم یکی از زخمی‌ها است. به گروهبان اوج‌تپه می‌گویم:

ـ دو نفر رو بفرس تا یوسفی رو به عقب تخلیه کنن.

به همراه سرباز خلج بی‌سیم‌چی که از اهالی اصفهان است و بی‌سیم روی کولش است، با گوشی مشغول صحبت با فرمانده دسته‌ها هستم. به معاون دسته سوم می‌گویم:

ـ یوسفی رو چیکار کردی؟

ـ دو نفر رو فرستادم تا او رو به عقب ببرن.

ـ پس شما هم بیایین جلو. ببینین این سنگر تیربار رو چطور میشه خفه کرد.

آتش سنگر خاموش می‌شود و انفجاری رخ می‌دهد. اوج‌تپه نارنجکی داخل سنگر دشمن انداخته است. آتش سنگر خاموش می‌شود. پرسنل زمین‌گیر به سمت جلو حرکت می‌کنند و شروع به پاکسازی مناطق تصرف‌شده می‌کنند.

من به همراه سرباز خلج در خط‌الرأس یک منطقه نسبتاً صافی ایستاده‌ایم. با بی‌سیم با فرمانده دسته یکم مشغول صحبت هستم. یک نفر دستم را می‌گیرد و محکم می‌کشد.

ـ پسر چرا دست منو گرفتی؟ ول کن!

اما او من را به طرف خودش می‌کشد. آن‌قدر محکم می‌کشد که تلفن از بی‌سیم جدا می‌شود و من هم به زمین می‌افتم. صدای ناله‌ای از آن فرد بلند می‌شود و دست من را رها می‌کند. به طرف صدا برمی‌گردم. گروهبان اوج‌تپه با کلنگی که همراهش است، به شکم او زده. همه سربازان در تجهیزات خود بیل و کلنگ هم دارند، تا بعد از تصرف هدف بتوانند برای خود سنگر احداث کنند. گروهبان اوج‌تپه همیشه می‌گفت:

ـ آخه این چیه به من میدن؟ من با این هیکل، باید این بیل و کلنگ رو ببرم؟

برای همین، برای خودش یک کلنگ دسته کوتاه مقنی‌های چاه‌کن تهیه کرده بود و آن را به کمرش و فانسقه گیر می‌داد و به همراه داشت.

همان موقعی که من گفتم «دستم رو ول کن» اوج‌تپه متوجه صحنه می‌شود. جلو می‌آید. در تاریکی شب، ما همدیگر را نمی‌بینیم. متوجه جایی می‌شود که من ایستاده‌ام. درست روی یک سنگر سرپوشیده دشمن. سرباز عراقی داخل سنگر پنهان شده بود. وقتی می‌بیند فرمانده یگان با پرسنل خودش مشغول صحبت است، به این فکر می‌افتد برای نجات جان خودش، فرمانده را به اسارت بگیرد. به همین خاطر، دست من را می‌گیرد تا به داخل سنگر بکشد و بتواند یگان ما را به اسارت بگیرد یا تسلیم کند. گروهبان اوج‌تپه این صحنه را می‌بیند. وقتی سرباز دشمن دست من را گرفت، او فرصت تیراندازی نداشت. کلنگ را می‌گیرد و به شکم او می‌زند. کلنگ را از شکم سرباز عراقی بیرون می‌کشد. خون او روی هیکل هردو می‌پاشد.

درگیری هنوز به شدت ادامه دارد. دشمن خیلی سریع شروع به پاتک کرده و ما تازه متوجه شدیم که سنگرهایی که منهدم کرده‌ایم، خط مقدم دشمن نبوده! سنگرهای اصلی و خط مقدم دشمن یک تپه عقب‌تر بود. در دسته یکم، در سمت راست، درگیری سختی ادامه دارد. قرار است از هر دسته، افرادی جهت تخلیه مجروحین تعیین شوند. از فرماندهان دسته‌ها آمار می‌گیرم، که بسیار نگران‌کننده است. با هر مجروح، یک یا دو نفر به عقب رفته‌اند که دیگر برنگشته‌اند. دسته یکم اعلام می‌کند:

ـ الحمدلله پاتک رو دفع کردیم، ولی کلاً پنج نفریم! یک بی‌سیم‌چی، بقیه هم یا مجروح شدن یا مجروحان رو به عقب بردن.

با این تعداد کم، دیگر نمی‌توانیم دشمن را تا جاده آسفالته اندیمشک ـ دهلران تعقیب کنیم. وضعیت گروهان را به گردان اعلام می‌کنم. فرمانده گردان پاسخ می‌دهد:

ـ مأموریت شما تک ایذائی و ضربه زدن به دشمن و جلب توجه دشمن به این منطقه و منحرف کردن توجه دشمن به مناطق دیگه بود که الحمدلله تا اینجا موفقیت‌آمیز بوده.

قرار بود یگان دیگری به منطقه بیاید و در منطقه تصرف‌شده مستقر شود و از منطقه پدافند کند، اما زمان طولانی شد و آن یگان به منطقه نرسید. هوا کم‌کم روشن می‌شود. به فرماندهان دسته‌ها ابلاغ می‌شود:

ـ اگه مجروح یا شهیدی دارین، سریع تخلیه‌شون کنین به عقب و منتظر دستور بعدی باشین.

گروهبان اوج‌تپه که معاون دسته سوم بود پاسخ می‌دهد:

ـ بررسی کردم، مثل اینکه هنوز ستوان یوسفی به عقب تخلیه نشده! از سه نفر سربازی که به کمکش رفته بودن هم خبری نیست!

لحظاتی می‌گذرد و مجدداً اعلام می‌کند:

ـ پیداشون کردیم. هر سه نفر مجروح شدن و کنار یوسفی افتادن و نمیتونن حرکت کنن.

دو نفر از مجروحان که تا حدی می‌توانند حرکت کنند، زیر بغل دیگری را می‌گیرند و به عقب برمی‌گردند. برای ستوان یوسفی حتماً نیاز به برانکارد هست. گروهبان اوج‌تپه چادر انفرادی به همراه دارد. یوسفی را داخل آن قرار می‌دهد:

ـ سریع برید عقب!

صدای چند نفر سرباز عراقی به گوش می‌رسد که به سمت اوج‌تپه در حرکتند. اوج‌تپه به سمت عراقی‌ها برمی‌گردد. مقداری از ستوان یوسفی دور می‌شود که تیراندازی عراقی‌ها شروع می‌شود و با سه سرباز عراقی درگیر می‌شود. هر سه نفر را از بین می‌برد. اما از اطراف هنوز صدای تیراندازی به گوش می‌رسد.

ـ من محاصره شدم.

به معاون دسته یک دستور می‌دهم سریعاً به کمک اوج‌تپه برود. لحظاتی بعد آتش قطع می‌شود.

ـ یوسفی چی شد؟

ـ دادم دو نفر سرباز به عقب ببرن. من و بی‌سیم‌چی کس دیگه‌ای رو نداریم. چی کار کنم؟

ـ حرکت کن بیا به سمت من.

ـ الحمدلله یوسفی رو دادم ببرن عقب. فکر کنم از دسته سوم دیگه کسی مجروح نمونده باشه.

هوا در حال روشن شدن است. غافل از این هستم که در همین لحظات، اوج‌تپه با عراقی‌ها درگیر است. دو سرباز عراقی، دو سربازی که در حال حمل مجروح بودند را به رگبار می‌بندند و هر دو را مجروح می‌کنند و به شهادت می‌رسند و کنار ستوان یوسفی می‌افتند و ما به این امید هستیم که آنها تخلیه شدند.

همه افراد باقیمانده را فرامی‌خوانم. کلاً هفت نفر از گروهان باقی مانده. وضعیت خود را به فرمانده گردان، جناب سرهنگ جعفر خوشدل، اعلام می‌کنم. ایشان پاسخ می‌دهند:

ـ اکثر یگانت به عقب اومده و اغلب مجروحان تخلیه شدن. دیگه صلاح نیست شما اونجا بمونید. اگر احتیاط هم بخواهید، الآن بیاد و وارد عمل بشه، دشمن پاتک میکنه و ثمری نداره. احتیاط هم بیاد نمیتونه کاری انجام بده. ضمن اینکه احتیاط ما هنوز پراکنده تو منطقه عقبه. گروهانی که اونجا مستقره هنوز آمادگی نداره. به اون یگان قبلاً گفته نشده که آماده باشه. شما افراد باقیمونده رو جمع کن و برگرد عقب.

هوا کاملاً روشن شده است. با خودم فکر می‌کنم:

ـ اگه بخواهیم از سینه‌کش تپه روبه‌رو، خودمون رو بالا بکشیم، دقیقاً در تیررس دشمن هستیم و همه ما رو هدف قرار میدن.

باید حرکت کنیم و از آن تپه پایین بیاییم.

ـ بریم پایین ارتفاع.

کمی که حرکت کردیم، روبه‌رویمان پرتگاهی می‌بینیم. از حاشیه دیگرش داخل شیار و بعد از آن به پایین ارتفاع می‌آییم. به سرباز بی‌سیم‌چی دسته یک می‌گویم:

ـ فرکانس اونو بچرخون. دیده‌بان توپخونه رو بگیر ببینم میتونه بهمون کمک کنه.

بعضی از افراد می‌گویند:

ـ الآن عراقی‌ها می‌رسن.

سر و صدای آنها را می‌شنویم. آمدند و داخل سنگرها مستقر شدند. فقط کافیست یک نارنجک قِل بدهند پایین ارتفاع. اگر بدانند ما آنجا هستیم، با ول کردن یک نارنجک، همه ما را از بین می‌برند. اما خدا را شکر نمی‌دانند. آفتاب بالا آمده است. مجبوریم برای رفتن به عقب از دامنه آن تپه بالا برویم، اما در دید و تیر مستقیم دشمن قرار می‌گیریم. گروهبان اوج‌تپه شروع به صحبت با من می‌کند:

ـ جناب سروان! اگه شما مجروح یا شهید شدی، قول میدم هر طوری شده شما رو به عقب می‌بریم. شما هم قول بده اگه من مجروح یا شهید شدم، حتماً جنازم رو به عقب ببرید و نذارید اینجا بمونم.

ـ این حرف‌ها چیه حالا داری می‌زنی؟!

هفت نفری که مانده بودیم، هرکس سفارش خود را به دیگری می‌کرد. همین‌طور که فرکانس بی‌سیم را می‌چرخانیم، دیده‌بان توپخانه، ستوان آرامی، را پیدا می‌کنم. وضعیت خود را اعلام می‌کنم.

ـ چیکار میتونی برامون بکنی تا نجاتمون بدی؟

ـ الآن وضعیتتون چطوره؟

ـ اگه بیایی تو سنگر دیده‌بانیت، میتونی ما رو ببینی. من زیاد نمیتونم صحبت کنم. احتمال داره افراد دشمن جلوتر بیان و ما رو ببینن.

ایشان به سنگر خودش می‌آید. با دوربین منطقه را وارسی می‌کند.

ـ شما رو دیدم.

ـ اول خدا، بعد هم خدا… ولی تنها راه عقب آمدنمون شما هستی. شما جایی که ما هستیم رو پرده دود ایجاد کن.

ـ بذار ببینم اجازه میدن! من محدودیت شلیک گلوله‌های دودانگیز دارم. سه چهار گلوله بیشتر نمیتونم شلیک کنم.

ـ ما تا از این ارتفاع بخواهیم بالا بیاییم، حداقل 20 دقیقه طول میکشه، تازه اگر تمام توان و انرژی خودمون رو جمع کنیم و کل مسافت رو بدویم.

ـ 20 دقیقه دودانگیز؟!

ـ نمیخواد دائم بزنی! یک گلوله شلیک کن، تا اثرش از بین رفت، گلوله دوم رو بزن.

ـ یک گلوله نمونه شلیک می‌کنم. به من بیشتر از سه چهار گلوله اجازه ندادن! اما 8-7 تایی می‌تونم پرتاب کنم… ده تا شلیک می‌کنم! شما باید تو این مدت خودتون رو از دامنه تپه بالا بکشین.

اولین گلوله را پرتاب می‌کند. خوشبختانه درست بالای سر ما روی ارتفاع عمل کرد. همگی شروع می‌کنیم به دویدن و به عقب آمدن. به خمپاره‌ها می‌گویم:

ـ شما هم شروع کنید به زدن دشمن تا لااقل نتونن سرشون رو از سنگر بالا بیارن.

هماهنگی خوبی با توپخانه و خمپاره‌اندازها انجام شده است. به هر زحمتی هست خودمان را به عقب می‌کشانیم و از دامنه ارتفاع بالا می‌آییم. دشمن بدون هدف و با شدت و با کلیه سلاح‌ها شروع به تیراندازی می‌کند. در منطقه عقب هم تلفاتی گرفت. شاید فکر نمی‌کند عناصری از ما در منطقه حضور داشته باشند، چون اکثر گلوله‌ها را به پشت جبهه شلیک می‌کند. 30-20 دقیقه‌ای طول می‌کشد. اما همگی سالم به عقب می‌رسیم.

به عقب برگشتیم. متوجه می‌شویم هفت نفر از پرسنل گروهان، زخمی‌هایی هستند که نشد آنها را تخلیه کنیم و روی سینه‌کش تپه مانده‌اند. سه نفر از آنها، همان یوسفی و دو نفر سرباز همراهش هستند. ساعت 10-9 صبح است. یک نفر از آنها دست تکان می‌دهد.

منطقه آرام شده است. دیده‌بان‌ها گزارش می‌دهند:

ـ عراقی‌ها اومدن، شهدا و مجروحان رو روی پتو گذاشتن و دارن به عقب می‌برن. ظاهراً فقط دو نفر به شهادت رسیدن و بقیه مجروح شدن.

گویا ستوان یوسفی در اسارت، یا در همان حمل شدن به عقب به شهادت رسید.

گروهبان دهنوی، یکی دیگر از درجه‌داران گروهان هم که از درجه‌داران خوب گارد جاویدان سابق و اهل کرمانشاه بود، در تپه چشمه رشادت‌های زیادی از خود نشان داد و همین‌جا هم به شهادت رسید. بعدها تپه چشمه به نام ایشان نام‌گذاری شد.

نتوانستیم در این مرحله از عملیات تپه چشمه، منطقه‌ای را تصرف کنیم و مجبور به عقب‌نشینی شدیم. آماری از یگان به دست می‌آوریم.

ـ در مجموع 41 نفر زخمی تخلیه شدن.

آمار یگان در آغاز حمله حدود 83 نفر بود، 41 نفر مجروح شدند و 7 نفر شهید یا مفقودالاثر شدند. یعنی بیش از 50درصد یگان از رده خارج شده است.

 

منبع: آرام سخن بگو(خاطرات سرتیپ دوم احمد آرام)، آموزگار، الهه،1396، ایران سبز، تهران

 

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده