خاطرات رزمی(37)
گفتم دو خرجه بگذارید و عراقیها را زیر آتش بگیرید. شاید حدود دو ساعت آنها را با توپخانه و خمپارههای دو خرجه 120مم و سایر سلاح¬های برد بلند زیر آتش گرفتیم و خیلی تلفات به عراقیها وارد کردیم. فکر نمیکردیم آنها هم فردا همین کار را با ما بکنند. فردای آن روز عراقیها همین کار را با ما کردند. آن روز که من زدم شاید 60-50 نفر از آنها کشته گرفتم و بیشتر از این تعداد هم زخمی گرفتیم. ولی آنها هم همین بلا را سر ما آوردند. ما هم در آن روز 15 نفر شهید و هشت نفر مجروح دادیم.

اعزام لشکر21 به جزیره مجنون

یکی دو ماه آنجا با تیپ1 لشکر21 حمزه ماندیم. نزدیکی­های عید شد. برادران گفته بودند لشکر21 به اینجا بیاید. قرارگاه کربلا هم دستور داده بود. قرار شد همه ما بیاییم. فرمانده لشکرمان جناب سرهنگ سلیمانجاه بودند. خیلی خدمت و تلاش کردند، خیلی خوب مدیریت داشت. آن موقع مرخصی بودند. هر بار که فرمانده لشکر به مرخصی می‌رفت، یک اتفاقی می­افتاد. آن موقع که ایشان مرخصی بودند، من تنها بودم. به من دستور دادند ظرف هفت الی ده روز تمام لشکر با تمام امکاناتش را به جزیره مجنون ببرم. گفتم امکانات بدهید، جزیره مجنون خاک که نیست، همه­اش آب است. گفتند ما پیش‌بینی کردیم برایتان هاورکرافت می­فرستیم. به نیروی دریایی اعلام کردند و هاورکرافت به جزیره مجنون آوردند. شاید بیش از ده سرویس.

هاورکرافت مثل هواپیماست. شاید شش یا هفت متر بالای زمین یا آب حرکت می‌کند. گفتند هاورکرافت آوردیم و هماهنگی می‌کنیم، مسئولش را هم به شما معرفی می‌کنیم، هرچند تا می­خواهی بگو روزانه برایتان بفرستند. من دست تنها بودم. البته افسران دیگر مانند جناب سرهنگ مهدی‌پور و سایر افسران که در ستاد لشکر بودند، کمک می‌کردند. هر چه تراورس و گونی و وسایل سنگرسازی داشتیم، هرچه مهمات و سلاح داشتیم، همه را جمع کردیم و ظرف هفت تا ده روز با هاورکرافت به جزیره مجنون منتقل کردیم. در آنجا جاها را تعیین کردیم و مستقر شدیم. هاورکرافت روز نمی‌توانست بیاید، زیرا هم بالگردهای عراقی می‌زدند، هم هواپیماهایشان می‌زدند، هم تانک و توپش چون دید داشت. عراقی‌ها دکل­هایی به عنوان دیدگاه گذاشته بودند. این دکل­ها اینقدر بلند بود که درخت هم جلویش را نمی­گرفت، راحت می‌توانستند جزیره را بزنند. به محض اینکه می‌دیدند، آتش می‌کردند. در نتیجه، ما فقط شب­ها امکان داشتیم وسایل را ببریم و تخلیه و جابجا کنیم تا عراق متوجه نشود.

شب­ها اینها را آوردیم، پلی که ماشین­های سنگین رد می‌شدند، بعضی­ها را با ماشین از آن طرف رد می‌کردیم و بعضی­ها را با هاورکرافت. مثلاً با هاورکرافت خودروها را می­فرستادیم داخلش. بزرگ بود. وسایل را هم می­آوردند. ظرف همان مدتی که گفته بودند لشکر را جابجا کردیم. سنگر درست کردیم، نفر گذاشتیم و آمادگی پیدا کردیم. چند دستگاه لودر و بولدوزر آوردیم تا  اگر دیوار خاکی آن را منفجر کنند، فوری لودر و بولدوزر خاکریز بزنند. روزها کمپرسی­هایمان می‌رفتند و خاک پر می‌کردند و در جاهای مختلف خاک می­ریختند تا اگر جاده جزیره را منفجر کردند، خاک بیرون را بیاوریم بریزیم، چون خاک نی جلو آب را نمی­گرفت. توپخانه­مان را هم آورده بودیم. عراق را مستأصل کردیم. یعنی عراقی‌ها یک توپ تیراندازی می‌کردند، ما با ده قبضه توپ جوابشان را می‌دادیم، با تانک جوابشان را می‌دادیم. عراقی‌ها دیدند مثل اینکه ما تقویت شدیم و دیگر آن سلاح­های قبلی­شان مؤثر نیست. ولی در هر صورت عراقی‌ها تیراندازی می‌کردند.

تلفات پی در پی یگان‌های لشکر

روزی من سی نفر در جزیره مجنون شهید دادم. خودم آنجا بودم. همان روزی بود که حاج­آقا شاه‌آبادی برای بازدید از آن هواپیمای ساقط­شده عراقی آمده بود. این­قدر عراقی‌ها زدند که سی نفر از خدمه­های توپخانه و خدمه­های تانک و سایر سلاح­ها و حتی سربازان پیاده­مان شهید شدند، حدود 50-40 نفر هم زخمی دادیم. البته ما هم خیلی عراقی‌ها را زیر آتش قرار دادیم.

روزی تعداد بمباران­های یک روز عراق را شمردیم، 170 سورتی هواپیما برای ما آمده بود. البته هم ما ضدهوایی داشتیم، هم برادران ضدهوایی داشتند، هم نیروی هوایی از جاهای دیگر موشک­های راپیر و موشک­های مختلف دیگر گذاشته بودند که هواپیماهای عراقی را می‌زدند و اجازه نمی‌دادیم هواپیماهای عراقی بمباران کنند. ولی می­آمدند. سنگر گردان مهندس سنگر بزرگی بود و حدود 20 نفر داخل آن بودند و ناهار می‌خوردند، هواپیمای عراقی این سنگر را زد. بعد از اینکه آنها زدند و پدافند شدید ضدهوایی­های ما هم انجام شد، من سراغ فرمانده گردان مهندسی را گرفتم. سرهنگ عمید فرمانده گردان مهندسی بود ولی در جزیره مجنون نبود، فرمانده یک گردان مهندس بودند، چندتا گروهان داشت. 15 نفر از اینها شهید شدند. بقیه هم مجروح شدند.

به ما خبر دادند، واقعاً مثل اینکه یک گردان از دست داده بودیم، برای اینکه برادران مهندس خیلی به درد ما می‌خوردند، خیلی کمک می‌کردند، خیلی جاهای جزیره را مین­گذاری می‌کردند و یا مین­برداری می‌کردند، تیراندازی می‌کردند، پل درست می‌کردند، مخصوصاً پل­هایی که روی رودخانه کارون زده بودند، پل­هایی که در عملیات فتح‌المبین روی رودخانه کرخه زده بودند و… خداوند همه آنها را رحمت کند. گفتم جناب سرهنگ مهندس عمید، فرمانده محترم گردان مهندس لشکر21 حمزه یک دسته دیگر فرستادند و جای آنها را گرفتند. کار مهندسی تعطیل نشد.

روزی به همه توپخانه‌های خودمان گفتم تا وقتی من آتش­بس بگویم عراقی‌ها را که آن طرف جزیره مجنون بودند، زیر آتش توپخانه بگیرید. خمپاره‌های 120م‌م دو نوع گلوله دارند، یک گلوله دارند که حد اکثر 6 کیلو متر برد دارد، و یک گلوله­هایی هم دارد که دو خرجه­ است، یعنی با یک خرج اول هوا می‌رود، روی هوا این خرج جدا شده و به زمین می­افتد، خرج دیگر که آتش می­گیرد، حدود شش کیلومتر دیگر گلوله را می­برد. گفتم دو خرجه بگذارید و عراقی‌ها را زیر آتش بگیرید. شاید حدود دو ساعت آنها را با توپخانه و خمپاره‌های دو خرجه 120م‌م و سایر سلاح­های برد بلند زیر آتش گرفتیم و خیلی تلفات به عراقی‌ها وارد کردیم. فکر نمی‌کردیم آنها هم فردا همین کار را با ما بکنند. فردای آن روز عراقی‌ها همین کار را با ما کردند. آن روز که من زدم شاید 60-50 نفر از آنها کشته گرفتم و بیشتر از این تعداد هم زخمی گرفتیم. ولی آنها هم همین بلا را سر ما آوردند. ما هم در آن روز 15 نفر شهید و هشت نفر مجروح دادیم.

حضور جناب سرهنگ صیادشیرازی در جزیره

روزی جناب سرهنگ صیادشیرازی ـ خدا رحمتش کند، بسیار آدم شایسته، دانا و صبوری بود ـ به من پیغام داد که من می‌خواهم به  جزیره مجنون بیایم، کِی بیایم؟ همان روز هم نوبت من بود که در جزیره باشم، گفتم آقا روز آتش و بمباران زیاد است. روز نیایید، برای اینکه مشکلات را هواپیماها ایجاد می‌کنند. البته نمی‌دانم چقدر ضدهوایی داشتیم، موشک راپیر هم داشتیم، موشک­های خوبی داشتیم، همه هم تلاش می‌کردند و می‌زدند، ولی بعضی مواقع اصلاً نمی‌توانستند بزنند، بعضی مواقع هم یکی دو تا از هواپیماها را می‌زدند.

آدرس دادم و گفتم از جزیره مجنون که خواستید از پل بیایید، به دم در که رسیدید به دژبان خودتان را معرفی کنید. من هم می­سپارم که شما را سوار ماشین کنند و از آنجا پیش من بیاورند. آنها می­دانند من کجا هستم. ایشان هم همین کار را کردند، قبلاً هماهنگی کردیم، گفته بود من امشب می­آیم. من هم پیش‌بینی­های لازم را انجام دادم. ایشان آمدند، من در سنگر بودم. ماشین را آوردم و گفتم کجا برویم؟ گفت اول جزیره مجنون شمالی، بعد جنوبی را دور بزنیم و ببینیم واحدها چه کار می‌کنند. اول جزیره شمالی را دور زدیم. پنج کیلومتر در پنج کیلومتر طول و عرض جزیره است، منتها کمی گرد است. رفتیم دیدیم بعضی­ها درگیر هستند و تیراندازی می‌کنند. عراق هم تیراندازی می‌کند. دیوار خاکی جزیره را که عراقی‌ها یکی دو شب قبل زده و منفجر کرده بودند لودرها خاک می­ریختند. بعد به جزیره جنوبی رفتیم، جزیره جنوبی خطرناک­تر از شمالی بود، چون جنوبی به عراقی‌ها نزدیک­تر بود. آنجا هم لودرها مشغول خاک­ریزی و بستن جلو آب بودند.

سرگرد بهمنی را دیدم که کنار بولدوزر ایستاده بودند و به ریختن خاک در دیوار جزیره نظارت می‌کردند. سرگرد بهمنی تا آن موقع که من در لشکر21 حمزه بودم، رئیس رکن3 تیپ3 لشکر21 حمزه بود. خیلی افسر خوب و باسواد و شایسته­ و باانضباطی بود. جناب بهمنی فراموش کرده بود تور صورتش را بزند، کنار بولدوزر ایستاده بود تا بولدوزر جلو دیوار خاکی جزیره را که شکسته بود و آب آمده بود، بگیرد. دیدم صورتش سیاه است. گفتم بهمنی اینها چیست که به صورتت مالیدی؟ چون می­دانستم که ایشان ریش نمی­گذارند، قبلاً هم ریش نداشت. گفت اینها پشه­ است. دست کشید و همه پرواز کردند.

دستور تعویض لشکر21 با لشکر28

جناب صیاد بازدیدها را انجام دادند و بعد دستور دادند؛ لشکر28 سنندج بیاید و لشکر21 حمزه را تعویض کند، چون یکی دو ماه قبل از عید و بعد هم تا آخر خردادماه همه واحدهای لشکر21 حمزه در جزیره مجنون بودند. 15-10 روز طول کشید تا واحدهای لشکر28 سنندج آمد و بالأخره لشکر را از جزیره مجنون تعویض کردند و ما هم خودمان را برای عملیات بدر آماده کردیم. قرارگاهمان در جفیر بود و ما به قرارگاه برگشتیم. کل لشکر پنج ماه تمام در جزایر مجنون بودند. دو ماه قبل از آن هم تیپ1 لشکر21 حمزه در جزیره مجنون بود و در مجموع تیپ1 لشکر به مدت هفت ماه در جزایر بودند.

 

منبع: خاطرات رزمی، رزمی، علی، 1395، ایران سبز، تهران

 

 

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده