آرام سخن بگو(17)
وقتی تو جنگ جهانی دوم، جبهه ارتش آلمان با فرانسه به هم نزدیک بودند، برای اینکه سربازاشون بیکار نمونن و فرسوده نشن، شروع به حفر کانال تو منطقه میکنن. هم یگانهای آلمان این کار رو میکنن، هم یگانهای فرانسوی. با این کار سربازها بیکار نبودن و برای خودشون جانپناه بهتری تهیه میکردن. با حرف ایشان، به فکر حفر کانال میافتیم. در منطقه عقب، جایی برای استقرار یگان ما نیست و تلفات گروهان آنقدر زیاد است که اعلام کردند گروهان به همان نقطه پراکندگی برگردد.

ساعت حدود 10 صبح است. بنی صدر ـ رئیس جمهور وقت ـ و تیمسار فلاحی ـ جانشین ستاد مشترک ـ به همراه آیت‌الله صدوقی ـ امام جمعه یزد ـ و فرمانده تیپ به منطقه می‌آیند و با دوربین، صحنه درگیری را مشاهده می‌کنند.

از حاشیه رودخانه، راه دسترسی به عقب دارد، اما شدت آتش به قدری است که امکان تخلیه مجروحان نیست. دشمن خود را به عقب کشیده؛ کانال هندلی هم یک نقطه مشخص است، دشمن معتقد است که با فشار آتش توپ و تانک و خمپاره قادر است آن منطقه را از ما بازپس بگیرد. البته با توجه به شرایط خاص منطقه، موفق است.

فرماندهان این صحنه درگیری را ملاحظه می‌کنند:

ـ اگه این گروهان تا یه ساعت دیگه زیر آتش باشد، همه از بین میرن. بهتره گروهان به عقب برگرده.

از گردان به ما اعلام می‌کنند:

ـ تو یک فرصت مناسب، اول مجروحان، بعد محل یگان رو به عقب هدایت کنید.

شهید فلاحی، طرح تونل را مطرح می‌کند.

ـ وقتی تو جنگ جهانی دوم، جبهه ارتش آلمان با فرانسه به هم نزدیک بودند، برای اینکه سربازاشون بیکار نمونن و فرسوده نشن، شروع به حفر کانال تو منطقه میکنن. هم یگان‌های آلمان این کار رو میکنن، هم یگان‌های فرانسوی. با این کار سربازها بیکار نبودن و برای خودشون جان‌پناه بهتری تهیه می‌کردن.

با حرف ایشان، به فکر حفر کانال می‌افتیم. در منطقه عقب، جایی برای استقرار یگان ما نیست و تلفات گروهان آن‌قدر زیاد است که اعلام کردند گروهان به همان نقطه پراکندگی برگردد.

نیروی زمینی مشغول تهیه طرحی در جبهه جنوبی منطقه است. به لشکر21 مأموریت ابلاغ می‌شود:

ـ لشکر21 مأموریت داره در منطقه هر تیپ خود، یک تک ایذائی (فریبنده) انجام بدهد و دشمن را تو منطقه از اجرای عملیات شکست حصر آبادان منحرف کنه.

هنوز یک ماهی به اجرای عملیات حصر آبادان مانده. با این کار، دشمن بیشتر متوجه منطقه کرخه می‌شود و توجه کمتری به آبادان می‌کند.

این عملیات‌های لشکر21 بدین صورت هستند:

دو عملیات در منطقه تپه سبز و سه عملیات در محور شوش دانیال.

فرمانده تصمیم می‌گیرد از هر تیپ یک گروهان انتخاب شود. از تیپ1 گروهان من برای عملیات در تپه چشمه انتخاب می‌شود.

شهریورماه سال60 است. 27 و 28 شهریور. من به قرارگاه گردان در غرب رودخانه کرخه می‌روم. از آنجا به همراه فرمانده گردان، به قرارگاه تیپ به فرماندهی جناب سرهنگ سلیمانجاه می‌رویم. ایشان مأموریت را به ما ابلاغ می‌کنند:

ـ شما قبلاً روی این تپه عملیات داشتید و شناسایی دقیق دارید. اینجا یک یگان است. شما از آن یگان عبور از خط می‌کنید. در همان ارتفاعات تپه چشمه به دشمن حمله می‌کنید و آرایش اون رو به هم می‌زنید. گروهانی از گردان140 به فرماندهی ستوان پوررضایی آنجا مستقره. شما باید از این یگان عبور از خط کنید و یک تک ایذائی اجرا کنید. قرار نیست منطقه‌ای رو تصرف کنید و در آن مستقر بشید.

در قرارگاه تیپ توجیه می‌شویم و به یگان برمی‌گردیم. باید سازمان برای رزم را آماده کنم. فرمانده دسته سوم گروهان، ستوان وظیفه صمدی، از خدمت ترخیص شده است. گروهبان دسته اوج‌تپه است که سرپرستی دسته سوم گروهان را بر عهده دارد.

در گروهان ارکان گردان131، ستوانی هست به نام یوسفی. قبلاً درجه‌دار بود. در بحبوحه بعد از انقلاب، به آموزشگاه افسری می‌آید و از درجه‌داری به افسری ارتقاء پیدا می‌کند. فرمانده دسته شناسایی است.

گروهان ما در منطقه پراکندگی است و برای اجرای تک ایذائی آماده می‌شود. فرمانده گردان تلفن می‌کند:

ـ میخوای یه افسر بهت بدم؟ خودش اومده به یگان شما.

ـ اسمش چیه؟

ـ ستوان یوسفی.

ـ ایشون که فرمانده دسته شناساییه.

ـ علاقمنده تو یگان شما باشه.

ـ خب بله! من از خدا میخوام. دسته گروهان من الآن فرمانده نداره.

ـ پس می‌فرستمش به یگان شما.

ستوان یوسفی آمد و خودش را معرفی کرد.

ـ چطور شد اینجا اومدی؟

ـ من با فرمانده گروهان اختلاف سلیقه پیدا کردم. دیگه نخواستم تو اون گروهان بمونم. هر روز درگیری داشتیم. درخواست کردم به گروهان شما منتقل بشم، که اگه لایق بدونید، من رو بپذیرید.

ـ من از خدا میخوام.

او را فرمانده دسته3 گروهان گذاشتم.

از عملیاتی که در کانال هندلی داشتیم، یک ماهی می‌گذرد. به همین خاطر، گروهانمان تقلیل پیدا کرده. استعداد گروهان 170 نفر بود، اما حالا که می‌خواهیم عملیات تپه چشمه را انجام بدهیم، حدود 90-80 نفر بیشتر نیستیم. هنوز یگان تجدید سازمان نکرده و نیروی جدیدی واگذار نشده است. باید با همین استعداد کم عملیات را انجام بدهیم. تیپ و گردان می‌دانند استعداد گروهان بسیار پایین است. اما چون به منطقه آشنایی داریم و قبلاً در این منطقه، عملیاتی انجام داده و تا مسافت‌ها به جلو رفته بودیم، این مأموریت را به ما داده‌اند.

ـ شما اینجا یک عملیات ایذائی انجام میدین. اگه موفق شدین یه تپه رو تصرف می‌کنید و اگه نشد به عقب برمی‌گردید.

عملیات آغاز شد. از همان منطقه پراکندگی، با خودرو به دامنه ارتفاعات تپه چشمه می‌آییم. یگان دیگری در آنجا مستقر است. همان تپه‌ای است که در فروردین‌ماه تصرف کرده بودیم. از خودرو پیاده می‌شویم و بقیه راه را پیاده می‌آییم روی تپه چشمه. طبق سازمان رزمی، روی ارتفاع مستقر می‌شویم. داخل سنگری می‌شوم که در واقع، قبلاً سنگر خودم بود و حالا سنگر فرمانده گروهان مستقر در منطقه. با افسر دیگری، به جز فرمانده گروهان و هم‌نام خودم ـ احمد آرامی ـ آشنا می‌شوم. می‌گوید دیده‌بان توپخانه توپ230 میلی‌‌متری است. ستوان پوررضایی فرمانده گروهان پیاده است. ایشان هم همراه دیده‌بان توپخانه آنجا است. با ستوان آرامی صحبت می‌کنم.

ـ میخواین اینجا مأموریتی انجام بدید؟

ـ بله، شما خبر ندارید؟ شما دیده‌بانید، چطور خبر ندارید؟

ـ کسی به ما اطلاع نداده. من خبر ندارم. به خاطر سرّی بودنش نگفتن. گذاشتن لحظه آخر ابلاغ کنن. شما فرکانس من رو یادداشت کن و همراه خودت داشته باش تا موقع نیاز، روی فرکانس من بیایی و بتونم کمک کنم.

گروهان را سازماندهی می‌کنم. ستوان یوسفی تازه 6-5 روز است که وارد گروهان ما شده.

ـ شما نمیخواد تو عملیات شرکت کنی. در عقبه گروهان بمان. تو این عملیات، گروهبان اوج‌تپه اداره دسته سوم رو به عهده داره. اگه ان‌شاءالله سالم برگشتیم، در خدمتتون هستیم.

ـ نه! شما میخواین من رو از این عملیات محروم کنید. من دیدم این یگان زیاد تو عملیات‌ها شرکت میکنه و همه‌جا میگن ستوان آرام چنین و چنان کرده، دوست داشتم با شما باشم. میخوام حتماً تو این عملیات باشم.

ـ پس چون تازه‌وارد هستی و هنوز پرسنل رو خوب نمیشناسی، فرمانده دسته سوم، یعنی دسته احتیاط، باش. دو دسته دیگه تک میکنن.

سازماندهی بر همین اساس انجام شد. گروهان با همان سازمان رزمی از خط‌الرأس تپه چشمه و از یگان مستقر در آن عبور می‌کند و به پایین ارتفاع سرازیر می‌شود. به کف دره می‌رسیم. از ارتفاع بعدی بالا می‌رویم. ارتفاع تپه بعدی کوتاه‌تر از ارتفاع تپه چشمه است. دشمن سنگرهای خود را در ضدِشیب آن تپه احداث کرده. زمان تک فرا می‌رسد. از تپه سرازیر می‌شویم. هر سه دسته گروهان با هم حرکت را شروع می‌کنند.

فرمانده دسته یکم ستوان وظیفه تفضلی، همان فوتبالیست معروف است. با گروهبان کاکاسلطانی از خطه شمال کشور هستند. درجه‌دار بسیار شجاعی است. معاون دسته یکم که در سمت راست به عنوان تک اصلی عمل می‌کند. فرمانده دسته دوم گروهان ستوان وظیفه طباطبایی است. معاون ندارد. به عنوان تک پشتیبانی در سمت چپ عمل می‌کند. دسته سوم هم که دسته احتیاط است، به فرماندهی ستوان یوسفی و معاونت گروهبان اوج‌تپه، کمی عقب‌تر از دسته یکم و دوم گروهان و مابین این دو دسته تک‌ور حرکت می‌کند.

دسته پشتیبانی و خمپاره‌انداز81 میلی‌متری در محل مناسبی در مواضع گروهان مستقر در تپه چشمه، که ما از آن عبور از خط کرده‌ایم، مستقر است. قرار است هر زمان هرکدام از دسته‌های گروهان نیاز به پشتیبانی آتش داشته باشند، آنها را پشتیبانی کنند. اگر بتوانیم تا جاده آسفالته دهلران ـ اندیمشک برویم، در مناسب‌ترین محل، مواضع پدافندی تهیه می‌کنیم. نهایت منطقه پیشروی گروهان 5-4 کیلومتر است. باید تا جاده دشمن را تعقیب کنیم و بعد برگردیم. نمی‌توانیم تا جاده برویم. دسته گروهان یکم گروهان هنوز به کف دره نرسیده که فرمانده دسته اعلام می‌کند:

ـ ما به میدان مین دشمن برخوردیم. سیم خاردار هم کشیده شده. الآن ما دقیقاً تو میدان مین هستیم.

به فرمانده دسته یکم می‌گویم:

ـ به گروه مین‌بردار ابلاغ کن راهی براتون باز کنه. افراد حرکات اضافه انجام ندن که روی مین نرن.

در حال صحبت هستیم. فرمانده دسته دوم اعلام می‌کند:

ـ به میدان مین رسیدم.

در همین لحظه، پای یکی از افراد به تله منور می‌خورد، تله منفجر می‌شود و با انفجار آن منطقه روشن می‌شود. با روشن شدن منطقه، راه عبور از میدان مین را پیدا می‌کنند و بلافاصله از آنجا عبور می‌کنند و خودشان را سینه‌کش به تپه می‌رسانند. اما دسته یکم مقداری معطل می‌شود. با انفجار تله منور در منطقه دسته دوم، تک کشف می‌شود؛ بنابراین مجبور می‌شویم هجوم را آغاز کنیم، چون دشمن تیراندازی را شروع کرده است. دسته دو کارش را شروع میکند و به مواضع دشمن هجوم می‌برد. دشمن آتش خود را در کل منطقه باز می‌کند. دسته یکم هم مجبور است تک را شروع کند، چون اگر صبر کند، از بین می‌رود. با شروع هجوم دسته یکم، چند تله منور دیگر روشن می‌شود. متوجه می‌شوند راهی به سینه‌کش تپه نمانده. اگر هم میدان مین باشد، در آن فاصله کم، یکی دو مین بیشتر نیست. در نتیجه، دسته یکم هم هجوم خود را آغاز می‌کند. تله منورها یکی پس از دیگری منفجر می‌شود، اما فقط منطقه را روشن می‌کند و به کسی آسیب نمی‌رساند. اما یکی از افراد با مین ضدنفر برخورد می‌کند و مجروح می‌شود. او را به عقب تخلیه می‌کنند، اما به شهادت می‌رسد. بالأخره گروهان روی سنگرها هجوم می‌آورد. دسته دوم اعلام موقعیت می‌کند:

ـ من روی سنگرها رسیدم. دشمن در حال عقب‌نشینیه.

 

 

منبع: آرام سخن بگو(خاطرات سرتیپ دوم احمد آرام)، آموزگار، الهه،1396، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده