شناسنامه به هوای برادرم، که بی خبر رفته بود، رفتم به خرمشهر... بعد از چند روز فهمیدم که رفته اهواز... همه اسلحه می گرفتند...

من هم رفتم رفتم مسجد جامع، شناسنامه ام را دادم و تفنگ ام-1 گرفتم که مرتب گیر می کند و بچه های خرمشهر اسمش را گذاشته اند: ام-چماق.

چیز دیگری نبود که در مقابل شناسنامه ام به من بدهند.

 

 

منبع:

محمدی، محمدعلی، تا هنوز، 89، انتشارات سوره مهر

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده