خاطرات رزمی(36)
روزی برای بازدید واحدها به جزیره مجنون رفتم. دیدم رزمندگان داخل جزیره مجنون ریششان پر شده، خواستم تذکر بدهم که این­قدر ریش نگذار که تا گلو بیاید. گفتم جناب سروان، ماشاءالله ریشت خیلی رشد کرده. گفت جناب سرهنگ اینها ریش نیست، دستش را کشید روی صورتش دیدم همه پشه است. پشه صورتش را گرفته بود. او هم جلو ما صورتش را نمیخاراند، خجالت می­کشید. بعد دیدم سربازها و درجهدارها هم همین­طور هستند. فکر کردم به لشکر تهران و پادگان لویزان بیسیم بزنم و بگویم لااقل به تدریج 15-10 هزار تور صورت برای ما بفرست،

اعزام تیپ1 به جزایر مجنون

 

جزیره مجنون دو قسمت بود، یک قسمت جزیره شمالی و یک قسمت جزیره جنوبی. این دو پنج کیلومتر با هم فاصله داشتند. یک جاده شوسه از جزیره شمالی به جنوبی کشیده بودند. برادران از قرارگاه کربلا می‌خواستند به آنها کمک بدهند، نگهداری جزیره خیلی مشکل بود. هر روز عراقی‌ها دیوارهای خاکی جزیره را منفجر می‌کردند و آب هور مثل سیل می­آمد داخل جزیره. می­ترسیدند که هر دو جزیره را آب بگیرد و خودشان هم باید آنجا بمانند و مشکلی پیش بیاید.

قرارگاه کربلا اغلب می‌گفت تیپ1 لشکر21 حمزه برود جزیره مجنون مستقر شود و کمک کند. ما 24 روز بعد از جابجایی در طلائیه مسئول شدیم تا یک تیپمان را به جزایر مجنون بفرستیم تا در نگهداری جزایر به برادران سپاهی کمک کنند. همان زمان، احتمالاً قبل از عید سال64، تیپ یکمان را فرستادیم و من شدم فرمانده جزیره مجنون. برادر سپاهی داشتیم که فرمانده واحد خودش بود، اما کل فرماندهی به عهده من گذاشته شده بود. یکی از برادران هم فرمانده واحد خودش بود، ولی با هم تبادل نظر می‌کردیم. هواپیماهای عراقی می­آمدند و مدام بمباران می‌کردند. ما روزها خیلی کم به جزایر می‌رفتیم، چون 15 کیلومتر دو پل درست کرده بودند، یک پل پهن که ماشین­های سنگین می‌رفت، یک پل باریک که آمبولانس و جیپ و جیپ نفربر می‌رفت.

ما ماشینمان جیپ بود و از پل باریک­تر می‌رفتیم. برای ساخت این پل، یک یونولیت خیلی بزرگ آوردند، روی آن یک ورق آهنی عاج‌دار که ماشین هم روی آن برود لیز نمی‌خورد، حتی در مواقع بارندگی، روی آن گذاشتند. آن را به لوله­هایی که به زمین کوبیده بودند وصل می‌کردند و دیگر زیاد به چپ و راست نمی‌رفت. 6-5 سانتی­متر تکان می‌خورد. این ورقه­های آهنی را با قلاب وصل کرده بودند و 15 کیلومتر در آب، پل درست کرده بودند. ما برای اینکه ببینیم آب چقدر است، اندازه گرفتیم. چوبی به سرباز می‌دادیم که از کنار پل داخل آب فرو کنند. احساس می‌کردیم که بعضی جاها آدم غرق می‌شود. مطمئن شدیم که بعضی جاها هست که اگر پل پایین رفت و نفر پایین افتاد، شاید بتواند تا جایی شنا کند و خودش را به جای بلندتری برساند.

 بعد حدود 500متر این پل را پهن کردند که اگر دو خودرو آمدند، یکی کنار بزند و دیگری رد شود. بعد باز هم پهن کردند و ضدهوایی گذاشتند، ضدهواپیما روی پل، منتها در قسمت کنار دایره­مانندی درست کرده بودند. هم توپ ضدهوایی و هم سنگرهای نفراتش و هم دورش دو سه ردیف گونی خاک گذاشته بودند و هم امکانات و مهماتی که داشتند در سنگر محفوظ بود و رزمندگان هم وقتی هواپیما می‌خواست پل را بزند، با ضدهوایی نمی­گذاشتند پل را بزند. پل را هم تا آخر نتوانستند بزنند.

ما سه چهار نفر بودیم، جناب سرهنگ مهدی‌پور هم بود. سه چهار روز من می­آمدم جزیره مجنون، بعد جناب سرهنگ مهدی‌پور و بعد آن برادرمان که اسمش در خاطرم نیست. روزی برای بازدید واحدها به جزیره مجنون رفتم. دیدم رزمندگان داخل جزیره مجنون ریششان پر شده، خواستم تذکر بدهم که این­قدر ریش نگذار که تا گلو بیاید. گفتم جناب سروان، ماشاءالله ریشت خیلی رشد کرده. گفت جناب سرهنگ اینها ریش نیست، دستش را کشید روی صورتش دیدم همه پشه است. پشه صورتش را گرفته بود. او هم جلو ما صورتش را نمی‌خاراند، خجالت می­کشید. بعد دیدم سربازها و درجه‌دارها هم همین­طور هستند. فکر کردم به لشکر تهران و پادگان لویزان بی‌سیم بزنم و بگویم لااقل به تدریج 15-10 هزار تور صورت برای ما بفرست، اینجا اینقدر پشه روی صورت رزمندگان می­نشیند و صورتشان را می‌خارانند که خون افتاده و مشکل دارند. آنها هم تور فرستادند و رزمندگان کمی از این مشکل خلاص شدند. یکی دو تا هم به خود ما دادند که وقتی به جزیره مجنون می‌رفتیم به صورتمان می‌زدیم. برادران سپاه در جزیره مستقر بودند، منتها ما سعی می‌کردیم در کار آنها دخالت نکنیم، مشورت می‌کردیم، اما دخالت نمی‌کردیم. روزی هواپیما بمباران کرد، برادران در آشپزخانه غذا می­پختند. دود آشپزخانه بالا رفته بود. هواپیمای  عراقی آشپزخانه را چنان بمباران کرد که حتی غذایی را هم که پخته بودند از بین رفت. تعداد زیادی از آشپزها شهید و زخمی شدند. البته اینها پیش‌بینی کرده بودند و بی­غذا نماندند، کوکو سیب­زمینی زیاد داشتند.

شهادت حجت‌الاسلام شاه‌آبادی و تعدادی دیگر

یک بار دیگر هم نوبت من بود و به جزیره آمده بودم، فکر می‌کنم بعدازظهر بود، دژبان ورودی جزیره به من تلفن کرد و گفت برادران سپاهی حاج­آقا شاه‌آبادی را آوردند که به جزیره و محل سقوط هواپیماهای عراقی ببرند. آن موقع ما یک هواپیما را زده بودیم، هواپیما دو تکه شده بود. قسمت جلو داخل باتلاق رفته بود و قسمت عقب هم کمی عقب­تر افتاده بود، خلبانش هم داخلش بود. هیچ­کدام از ما نمی­دانستیم، چون در باتلاق رفته بود، دیگر نمی‌شد دور بزنیم و ببینیم کسی داخلش بوده یا نه. حاج­آقا شاه‌آبادی را به جزیره و جایی که خلبان عراقی افتاده بود آوردند.

بعضی مواقع سربازان و افسران و درجه­خودمان هم سمت آن باتلاق می‌رفتند تا جنازه خلبان هواپیمای عراقی را ببینند. عراقی‌ها هم دید با تانک داشتند، دیده­بان­هایشان هم دید مستقیم داشتند. من گفتم اجازه ندارید بیاورید، بسیار خطرناک است. گفتم خودتان می­دانید اگر حاج­آقا شاه‌آبادی تشریف بیاورند اینجا شلوغ می‌شود، سربازان می‌خواهند برایش تعریف کنند، عراقی‌ها هم با تانک و توپخانه و سایر سلاح­هایشان اینجا را زیر آتش می­گیرند و تعدادی شهید و زخمی می‌شوند. در نتیجه، برگشتند به قرارگاه سپاه که خارج از پل بود. گفتند نه! شما ببرید، اما پرده­های لندکروز را بکشید و بروید. آنجا هم اصلاً نایستید، اگر جلویتان را گرفتند هم نایستید و بروید، حاج­آقا را ببرید تا آنجا را ببیند. مجدداً برگشتند. دژبان که خواست جلویشان را بگیرد، سریع رد شدند. به خاطر اینکه پرده ماشین کشیده بود، دژبان متوجه نشد که حاج­آقا شاه‌آبادی داخل آن است. در نتیجه حاج آقا محل سقوط هواپیمای عراقی را دید.

وقتی حاج­آقا به آنجا می‌روند، بیشتر برادران بسیجی و تعداد حدود 40 نفر هم سربازان و افسران و درجه‌داران می‌روند تا خوشامد بگویند. حدود صد نفر جمع شدند و مشغول تماشای هواپیمای ساقط­شده عراقی بودند که خلبان آن هم در کابین جلو هواپیما به هلاکت رسیده بود. تانک‌های عراقی و توپخانه‌های عراقی و سایر واحدهای عراقی این جمعیت را می­بینند و به شدت منطقه را زیر آتش می­گیرند. چنان شدید آتش می­ریختند، با وجودی که سنگر بعضی از بچه‌ها نزدیک بود و بدو می‌رفتند، اما شش هفت نفر شهید و 20-10 نفر هم مجروح شدند. من دستور دادم تمام واحدها و سلاح­های سبک و سنگین کلیه پایگاه عراق را که در تیررس می­باشند زیر آتش بگیرند و شدیداً آنها را بکوبند و بیش از شهدا و مجروحین­مان از عراقی‌ها کشته و مجروح بگیریم. برادران سپاه هم بسیار ناراحت بودند. بچه‌ها را برای کمک فرستادیم تا شهدا و مجروحین خودمان و برادران را جابجا کنند، ماشین آمد و پیکر حاج­آقا شاه‌آبادی را هم داخل ماشین گذاشتند و بردند.

مشکلات و شرایط جزیره مجنون

مشکلات جزیره مجنون زیاد بود. سالیان سال بود که جزیره مجنون خالی از سکنه بود و باتلاق یا هور بوده، چون گود بود، آب آنجا جمع شده بود. کف جزیره مجنون حدود یک متر تا یک متر و نیم خاک اره بود. ما هم نمی­دانستیم، بعدها که می‌خواستند خاک آنجا را بردارند و جاده کربلا را بسازند، دیدند تا یک متر و نیم خاک اره یا خاک نی است. عراقی‌ها می­آمدند دیوار خاکی جزایر مجنون را منفجر کنند تا جزیره را پر از آب کنند، لذا بعضی شب‌ها می­آمدند یکی از دیوارهای خاکی جزیره را سوراخ می‌کردند و داخل آن را مواد منفجره می­ریختند و منفجر می‌کردند و آب هور مثل سیل به داخل جزیره سرازیر می‌شد و آب هور به داخل جزیره هجوم می­آورد و جزیره را پر از آب می‌کرد.

ما پیش‌بینی کرده بودیم و لودر و بولدوزر و کمپرسی­های پر از خاک آورده بودیم تا فوراً جریان آب به داخل جزیره را سد کنیم و سعی می‌کردیم همان ساعت با زدن خاکریز در جلو، هجوم آب و پیشروی آن را سد کنیم. صبح زود دیدیم که آب به پشت خاکریز نشت کرده و حدود یکی دو کیلومتر جزیره را تبدیل به باتلاق کرده. بررسی کردند و گفتند زمین جزیره خاک نیست، خاک نی است که مثل خاک اره می­ماند. ما باید از بیرون خاک بیاوریم. در نتیجه، از بیرون خاک آوردیم و با کمپرسی می­ریختیم تا آب به جزیره پیشروی نکند.

 

 منبع: خاطرات رزمی، رزمی، علی، 1395، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده