خاطرات رزمی(35)
سرگرد جاسم که دید آن لشکری که میآمد گردانش را از محاصره رها کند، نرسید و منهدم شد و تصمیم گرفت با همین گردان خود که در محاصره بود، به یک قسمت از محاصره تک کند و محاصره را بشکند و به طرف عبراق فرار کند. شاید یکی دو کیلومتر از خاک عراق فاصله داشت. به محاصرهکنندگان ارتشی و سپاهی تک کرد. یک قسمت را شکافت، نصف این گردان توانستند با تیراندازی و درگیری با رزمندگان اسلام از محاصره دربیایند و جانشان را نجات دهند، ولی برادران ارتشی و سپاهی دو مرتبه جایشان را پر کردند و نصف دیگر را نگه داشتند.

 

ما نظامی‌ها یک نقطه‌ای را نشانه می‌گیریم ببینم دشمن ایستاده، پنج دقیقه دیگر تا نگاه می‌کنیم، می‌بینیم آن نقطه نشانی ما بالا مانده و ستون آمده. اینها مثل مورچه یواش یواش حرکت می‌کنند، می‌آیند تا به هدف برسند و در فرصت مناسب یک‌دفعه حمله می‌کنند و رزمندگان را سریع محاصره، شهید یا اسیر می‌کنند. در نتیجه ما تحت فشار قرار گرفتیم. نزدیک که شد ما جایمان را خالی کردیم، فرماندهانمان دستور دادند و پشت این جاده آسفالت آمدیم. اینجا هستیم و حداقل 200-150 متر با دشمن فاصله داریم. گفتم فرماندهانتان کجا هستند؟ گفتند آن سنگر جلویی. با دست نشان دادند. کمی از زمین بلندتر است، سنگر عراقی‌ها بود. پیش از اینکه حمله کنیم، عراقی‌ها اینجا بودند، ما حمله کردیم، آنجا سنگر فرمانده‌شان بود، تخلیه کردند و رفتند. سنگر مستحکم و خوبی است.

فرماندهان رفتند آنجا جلسه گرفتند. سریع و خزیده و دولادولا خودمان را به سنگر رساندیم. من داخل سنگر رفتم. دیدم فرماندهان ما که آنجا هستند کمی آشفته‌اند یا رنگ در چهره‌شان نیست. رفتم پیش سرهنگ جابری‌پور که فرمانده تیپ4 زرهی لشکر21 حمزه بودند. برادران ارتشی و سپاهی هم حضور داشتند. برادر سلیمانی هم بود، اما من چون قبلاً ایشان را ندیده بودم، نمی‌شناختم. رفتم پیش جابری‌پور، گفتم جلسه چه شد؟ گفت به نتیجه‌ای نرسیدیم، دشمن هم دارد می‌آید. تو چرا آمدی؟ گفتم آمدم احوال شما را بپرسم، ببینم چه کم دارید. گفت ما تا نیم ساعت دیگر یا شهیدیم، یا اسیر. اسیر که نمی‌شویم، پس شهیدیم. عراق با یک لشکر زرهی تقویت شده بچه‌های ما را از جایشان بیرون کرده، شب سمت جاده آسفالت مهران و دهلران آمده و به ما می‌رسد. نمی‌دانیم چه کار کنیم.

گفتم ان‌شاءالله نه شهید می‌شوید نه اسیر. شما این همه نفر دارید، پرسنل دارید، مهمات دارید. گفت عراقی‌ها با یک لشکر زرهی تقویت شده با توپ‌هایی که خودت دیدی از دور برای ما آتش تهیه اجرا می‌کرد. ما چطور زورمان به این می‌رسد؟ گفتم خدا کریم است؛ آر.پی.جی‌زن داری؟ گفت آره. برادران هم دارند. گفتم برو پیش مسئول برادران، بگو چند نفر آر.پی.جی‌زن ما و چند نفر هم شما و با هرکدام چند گلوله آر.پی.جی7 بفرستیم داخل تانک‌های  عراقی. گفت یکی‌شان هم برنمی‌گردد. گفتم شما راضی نیستی یکی از اینها برنگردد، ولی راضی هستی همه سربازها و خودت و بقیه پرسنل دیگر اینجا شهید یا زخمی یا اسیر بشوند و تمام این منطقه دست دشمن بیفتد و مهران را دومرتبه بگیرند و سرگرد جاسم و گردانش را آزاد کنند. گفت توکل بر خدا.

 رفت و من نفهمیدم با چه کسی صحبت کرد. آنها هم این پیشنهاد را پسندیدند. گفتند برویم بیرون. همه از سنگر بیرون آمدند و فرمانده گروهان‌ها و گردان‌ها را فرستادند که آر.پی.جی‌زن بیاورند. توافق کرده بودند 15 نفر آر.پی.جی‌زن ارتشی و همین تعداد سپاهی و بسیجی بیاورند. گفتم اینها دیگر به فکر برگشتن نباشند، اگر خدا خواست برمی‌گردند. همه فرماندهان از جمله من به دنبالشان رفتیم و 15 دقیقه نشد که دیدیم به همان تعداد آر.پی.جی‌زن از تیپ4 زرهی لشکر21 حمزه و از برادران بسیجی و سپاهی آوردند. من با جابری‌پور راه افتادم دنبال اینها. فرماندهان گروهان‌ها و گردان‌ها و فرمانده تیپ‌ها از جویی داخل شدیم و رفتیم، آنجا چون جالیز می‌کاشتند، جوی‌هایش گود بود، جایی که کمی گودتر بود رفتیم. شاید نزدیک 25-20 متری تانک‌های د شمن بود، ولی ما چون از مسیر جوی و دولادولا می‌رفتیم، ما را نمی‌دیدند. فرمانده تیپ اعلام کرد که باید همه تانک‌های عراق را بزنید، نه یکی و دو تا، کاری کنید که دشمن اینجا منهدم شود. ما در آن گودی نشستیم، با 25-20 متر فاصله، جابری‌پور بی‌سیم هم داشت، بعضی از سپاهی‌ها هم داشتند و دستور می‌دادند و هدایت می‌کردند. 15

 دقیقه‌ای گذشت، دیدیم چند تانک عراق آتش گرفت. در عرض نیم ساعت 40 تانک عراقی با آر.پی.جی‌های این سربازان و برادران رزمنده آتش گرفت. تانک که آتش می‌گیرد، دود می‌کند، نفراتش و مهمات داخلش منفجر می‌شود، خدمه‌اش بیرون پرت می‌شوند، هرکدام به یک طرف می‌افتند. دشمن ترسید، شروع کرد به دور زدن. در همین دور زدن‌ها خیلی از اینها را هم زدند و نیروهای عراقی از ترسشان عقب‌نشینی کردند. به این سرعت تانک‌های عراقی شروع به فرار کردند. گرد و خاکی به پا شده بود. ما هم  دیگر آر.پی.جی‌زن‌هایمان را نمی‌دیدیم. تانک‌ها را هم نمی‌دیدیم. فقط گرد و خاک را می‌دیدیم. جابری‌پور تماس گرفت. یکی دو تا جواب دادند. گفتند باز هم بزنیم؟ گفت هرچه می‌توانید بزنید که اینها دیگر از این کارها نکنند.

چون در راه فرار کردن آنها گرد و خاک بپا شده بود و دید نبود، تانک‌های عراقی با هم تصادف کردند و حدود بیش از 20 دستگاه تانک و نفربرشان هم در اثر تصادف با هم منفجر شدند و اینها هم به آن 40 دستگاه نفربر و تانک اضافه شدند. بعدها که لاشه‌های اینها را دیدیم متوجه شدیم حدود 20 دستگاه تانک به این شکل از بین رفتند. همه الله اکبر می‌گفتند، واحدهایی که به پشت جاده آسفالت رفته بودند و مستقر شده بودند همه تکبیرگویان آمدند و به سنگرهای خودشان که در بهین بهروزان بود رفتند و مستقر شدند.

رزمندگان اسلام در این  عملیات که در حال سقوط بود، پیروز شده بودند. لشکر زرهی عراق، تقویت شده با یک تیپ پیاده مکانیزه قرار بود اول بروند مهران را دوباره بگیرند. پس از آن سرگردجاسم را که در تپه کله‌قندی در محاصره ارتش و برادران سپاهی بود از محاصره دربیاورند و از راه هوا جهت بازسازی گردان مزبور را از مرز مهران به عراق بفرستند. اما نه توانستند مهران را بگیرند، نه پاسگاه درّاجه را و نه توانستند سرگرد جاسم را آزاد کنند.

سرگرد جاسم که دید آن لشکری که می‌آمد گردانش را از محاصره رها کند، نرسید و منهدم شد و تصمیم گرفت با همین گردان خود که در محاصره بود، به یک قسمت از محاصره تک کند و محاصره را بشکند و به طرف عبراق فرار کند. شاید یکی دو کیلومتر از خاک عراق فاصله داشت. به محاصره‌کنندگان ارتشی و سپاهی تک کرد. یک قسمت را شکافت، نصف این گردان توانستند با تیراندازی و درگیری با رزمندگان اسلام از محاصره دربیایند و جانشان را نجات دهند، ولی برادران ارتشی و سپاهی دو مرتبه جایشان را پر کردند و نصف دیگر را نگه داشتند. سرگرد جاسم هم نتوانست برود، آنجا ماند. بقیه هم ماندند. بچه‌ها حمله کردند و باقیمانده گردان سرگرد جاسم را اسیر کردند. سرگرد جاسم هم دست بسته به قرارگاه منطقه عملیات که جناب امیر موسوی قویدل هم آنجا بود، بردند. آنجا برادر محسن رضایی پرسید سرگرد جاسم را آوردید؟ گفتند بله. نشانش دادند. اسرای دیگر را هم نشان دادند. با تسلیم شدن سرگرد جاسم و آزاد شدن همه مناطق اشغالی توسط عراق در مهران عملیات به نفع جمهوری اسلامی ایران و به ضرر صدام تمام شد و کل آن منطقه آزاد شد. مهران آزاد شد، جاده دهلران ـ مهران هم تقریباً باز شد و ما هم آنجا با این عملیاتی که انجام شد بسیار خوشحال شدیم.

استواری داشتیم به نام غفاری[1]، جمعی یگان ما نبود، از واحد هوابرد بود. مأمور به تیپ1 لشکر21 حمزه بود. این استوار تا آن موقع شاید 100 تانک عراقی را زده بود. بعدها سرهنگ شد و الآن بازنشسته است. این استوار را آوردیم که تانک‌هایی که از عراقی‌ها مانده بود را بزند. او هم با موشک تاو 4-3 تا از تانک‌ها را صبح زود زد و تانک‌هایی را که سالم مانده بودند به غنیمت گرفتند. به این ترتیب این عملیات به پایان رسید و عراقی‌ها هم دیگر نیامدند.

بعد از عملیات والفجر3، تا پایان جنگ تحمیلی تعدادی از پرسنل گردان سوارزرهی و مهندسی لشکر21 حمزه در منطقه ماندند و بعد از تمام شدن کارها و فعالیت‌های خود تمامی نیروها به واحدهای خودشان برگشتند. واحدهای ما در منطقه زبیدات عراق بودند و 12 کیلومتر در خاک عراق پیشروی کرده بودیم. حدود 30 تا 40 حلقه چاه نفت عراق دست ما بود و پاسگاه شرهانی و پاسگاه ابوغریب، شهر نفتی زبیدات و نیروها در این منطقه پدافند می‌کردند. تیپ4 را آزاد کردیم که به کمک والفجر3 برود به منطقه سد کنجان‌چم و مستقر شوند.

عزیمت لشکر به منطقه جاده اهواز ـ خرمشهر

بعد از والفجر3، تا مدتی کار قبلی خودمان را که پدافندی بود انجام دادیم. حدود پنج ماه بعد و اواخر سال62 به لشکر21 حمزه ابلاغ شد که منطقه و تمامی امکانات مربوط به منطقه، مثل پادگان عین خوش را به واحد سرهنگ محمدی، فرمانده لشکر58 ذوالفقار تحویل بدهیم و با همه واحدهای لشکر21 به منطقه جاده اهواز ـ خرمشهر برویم. ذوالفقار آن موقع تیپ بود، فرمانده آن هم جناب سرهنگ محمدی بودند. در منطقه اهواز، ایستگاه حسینیه، آموزش‌های خودمان را داشتیم و به منطقه شناخت پیدا کردیم و شناسایی داشتیم. بعد از شناسایی منطقه، عراق که با هواپیما بمباران می‌کرد، چندین نفر شهید شدند. تا زمانی که به ما ابلاغ کردند در عملیات خیبر شرکت کنید در آن منطقه مانده بودیم.

قرارگاه جنوب هم همان منطقه مستقر بود. خیلی کار ساده‌ای نبود، ولی به حول و قوه الهی همه دست به دست هم دادیم، شب و روز کار کردیم تا توانستیم منطقه را تحویل دهیم. هر منطقه‌ای را که تحویل می‌دادیم، واحدشان را توجیه کرده بودیم، جایش را مشخص کرده بودیم، بهشان ابلاغ کرده بودیم، جمع می‌کرد، طوری هم نه که عراق در بین راهپیمایی مثلا اینها را بمباران کند. یا صبح خیلی زود یا مواقعی که هوا ابری بود یا بارندگی بود، در این جور مواقع اینها را می فرستادیم تا در جای خودشان مستقر شوند. دژبان و راهنما هم در جاده گذاشته بودیم. از اول رودخانه کرخه تا اهواز و ایستگاه حسینیه، جاده اهواز ـ خرمشهر همه اینها را طوری فرستادیم که یک جا تجمع نکنند و بمباران نشوند، ضمن اینکه با هم ارتباط هم داشته باشند، مثلاً تیپ1 و تیپ2 و تیپ3 بتوانند اطلاعات و مسائل را با هم رد و بدل کنند، ولی یک‌جا جمع نشوند که مورد تهاجم دشمن قرار بگیرند. اولین واحدی که فرستادیم به منطقه ایستگاه حسینیه، تیپ1 لشکر21 حمزه بود. ما اول این واحد را تعویض کردیم. فکر می کنم در چهار مرحله و چهار ستون تیپ1 لشکر21 حمزا را به محل استقرار جدیدش فرستادیم. ما قبلاً به وسیله دژبان محل‌ها را تعیین کرده بودیم، دژبان گذاشته بودیم، به حسینیه که می‌رسیدند، دژبان راهنمایی می‌کرد، یک جیپ جلو واحد می‌رفت و ایشان را دقیقاً به منطقه خودش می‌برد، ضمن اینکه قبلاً برای شناسایی هم فرستاده بودیم.

آن موقع تیپ1 چهار گردان پیاده داشت. سه گردان عبارت بودند از: 138، 131 و 140 که گردان‌های سازمانیش بودند. در منطقه هم توانسته بودیم یک گردان803 تشکیل بدهیم. ما اول به گردان‌هایمان، سرباز زیاد می‌دادیم، مثلاً 25%. خود لشکر در جریان بود که ما می‌خواهیم یک گردان به گردان‌هایمان اضافه کنیم، 25% سرباز جدید به ما اضافه‌تر می‌داد. ما هم سربازهای جدید را به این سه گردانی که قبلاً داشتیم می‌دادیم و می‌گفتیم این سربازها را به همه گروهان‌های رزمی بدهید تا آمادگی پیدا کنند. بعداً آنها را از شما می‌گیریم و یک گروهان تشکیل می‌دهیم. وقتی یک گروهان تشکیل دادیم، سه گردان بود سه گروهانش که تشکیل می‌شد خود به خود مثلاً هفت یا هشت ماه، یا پنج ماه، بستگی داشت به آن سربازهایی که به ما اضافه می‌دادند و بعد این سربازهای اضافه که داده بودیم از آن گردان‌ها می‌گرفتیم، اینها می‌شدند سه گروهان با تیپ4، چهار گروهان و این چهار گروهان سری بعد همه سربازهایی که اضافه گرفته بودیم اضافه می‌کردیم به این چهار گروهان، می‌شد یک گردان. در نتیجه یک گردان اضافه می‌شد به واحد سازمانی ما. ما شده بودیم چهار گردان پیاده. این گردانی که تشکیل دادیم گردان مکانیزه شد، یعنی گردانی شد که نفربر هم داشت. اگر از جایی می‌خواستند جابجا شوند، از نفربرها برای خودشان استفاده می‌کردند و جابجا می‌شدند. در نتیجه، چهار گردان ابتدا که پیاده بودند، بعداً تغییر رسته دادند و مکانیزه شدند. این چهار گردان همه در اختیار تیپ1 لشکر21 حمزه بود. گردان‌ها به فاصله حداقل 600، 700 تا هزار متر از هم مستقر شدند. جای آنها را هم تعیین کرده بودیم. دژبان راهنمایی می‌کرد. هر گردان جای خودش مستقر شد. قرارگاه تیپ هم جای خودش مستقر شد.

تیپ2 هم تقریباً یکی دو کیلومتر به راست تیپ1 لشکر21 حمزه مستقر شد. چهار پنج روز طول کشید. گردان140 را هم به همین ترتیب جابجا کردیم. این گردان هم با سه یا چهار سریال رفتند و در منطقه‌شان مستقر شدند. گردان803 هم در آن موقع واحدی تشکیل داده بودیم به نام واحد حر یا یگان‌های حر که یکی از آن واحدها گردان803 را فرستاده بودیم فرمانده‌شان هم یادش بخیر جناب سرهنگ مهدی‌پور بود که بعدها امیر شدند. سرهنگ مهدی‌پور رئیس ستاد لشکر بود. ایشان فرمانده قرارگاه حر شده بودند و گردان مکانیزه803، که آن موقع هنوز پیاده بود، چون نفربر نداشتند و آن موقع شد واحد حر. این گردان حر رفت پل مارد در رودخانه کارون. نزدیکی‌های خرمشهر، آبادان واحدی بود که واحد خودمان بود. آن را تعویض کرد و آن واحد به منطقه جنوب آمد. در هر صورت، ما واحدها را جمع و جور کردیم. برای تیپ4 هم تریلی‌های تانک‌بر آمدند و آنها هم به منطقه جنوب آمدند، آنجا نفرات را پیاده کردند. لشکر21 حمزه به طور کلی، به غیر از واحد حر که جناب سرهنگ مهدی‌پور فرمانده آن بود، در پل مارد مستقر شد. همه واحدهای ما آمدند و در اطراف قرارگاه جنوب مستقر شدند. هرکس آنجا در منطقه برای خودش سنگر انفرادی دو یا سه نفره تهیه کرد که اگر هواپیماهای عراق متوجه شدند و بمباران کردند، سنگر داشته باشند و حفاظت شوند تا تکلیف عملیات آینده قرارگاه کربلا مشخص کند، به قرارگاه جنوب اعلام کند و او هم به ما اعلام نماید. بارندگی زیاد بود، خیلی مشکلات داشتیم. بعضی مواقع سنگرها را آب می‌گرفت. مسائل دیگر هم بود. منطقه گِل بود، کم کم می‌خواستند جاده درست کنند.

جاده‌ای بین حمیدیه و جفیر، سه‌راه فتح و ادامه داشت. ما تا جفیر آمدیم. دو طرف پادگان از پادگان حمیدیه تا جفیر مستقر شدیم. واحدهای دیگرمان هم ادامه پیدا کردند از جفیر تا سه‌راه فتح آمدند. دو طرف جاده را سنگر کندیم و مستقر شدیم. احتمال داشت عراق از طرف جنوب به ما حمله کند و واحدهایمان را از بین ببرد تا نتوانیم عملیاتی انجام دهیم. واحدهای دیگر و تیپ‌های دیگر لشکر هم در همان مسیر مستقر شدند. حدود صد تا 150 متر عقب‌تر هم سنگرهای استراحت درست کردند. چون دشمن از کوشک تا جفیر مستقر بود و احتمال داشت حمله کند و درگیری پیش بیاید. در نتیجه خط مقدم را سمت جنوب جاده گذاشتیم، خاکریز زدیم و خط مقدم تشکیل دادیم. هرکس نوبت نگهبانیش نبود به آنجا می‌آمد. خودشان تقسیم می‌کردند، می‌گفتند مثلاً یک هفته در خط مقدم باشید، یک هفته استراحت کنید و عده دیگری در خط مقدم مستقر می‌شدند. هواپیماهای عراقی مدام بمباران می‌کردند، الحمدلله ضدهوایی‌های بسیار خوب زیاد داشتیم. شاید سه چهار هواپیمای عراق را در آنجا زدیم، اما همان‌جا نیفتاد، مثلاً جزیره مجنون افتاد. اما هواپیما بیشتر می‌آمد. آن موقع شیمیایی نزده بودند، چون فکر نمی‌کردند که ما آمدیم کل ارتش عراق را از بین ببریم. به هر حال آنجا بارندگی زیاد بود، همه منطقه گِل بود، من یک روز ندیدم که به منطقه برویم، اما تا نزدیک زانویمان گل نشود، با این حال بازدیدها را ادامه می‌دادیم تا رفتیم به سمت هورالعظیم. به طرف هور، سه‌راه فتح را هم آمدیم، از آنجا کمی بالاتر آمدیم و تقریباً می‌شد جزیره مجنون را دید. دیدیم برادران برای زدن پل به روی هور مشغولند. رفتیم تا سلام علیک و احوال‌پرسی بکنیم و خسته نباشید بگوییم. ماشین‌های پر از خاک از خارج از جزیره هور می‌آمدند، جزیره مجنون پایین دستش طرف جنوب جاده درست می‌کردند به نام جاده کربلا که داخل هورالهویزه می‌شد.

شاید روزی 300 ماشین می‌آمدند و خاک می‌ریختند تا این جزیره را خاک پر کند و جاده کربلا را بسازند که الآن هم از آن استفاده می‌شود. تانک‌های سوخته عراقی‌ها را مثلاً در دشت عباس و عملیات فتح‌المبین که خیلی از آنها را زده بودیم، دیگر به هیچ دردی نمی‌خورد، بار تریلی می‌زدند و می‌آوردند و میریختند آنجا، رویش خاک می‌ریختند تا جاده زودتر تمام شود. آنها مشغول جاده زدن بودند و ما هم مشغول آماده‌سازی خودمان بودیم که اگر حمله‌ای در پیش باشد،  انجام بدهیم. ما از طرف پایین که جاده ایستگاه طلائیه که با جاده اهواز ـ خرمشهر حدود 10 یا 15 کیلومتر فاصله غربی داشت، با درگیری با عراق و با هواپیماهای عراق و با کماندوهای عراق واحدهایمان را به طلائیه آوردیم.

آن موقع افسر رکن3 لشکر یا کمک رکن3 لشکر (شهید) علیاری بود. او را گذاشته بودند که واحدها را به طرف پاسگاه طلائیه راهنمایی می‌کرد. ایشان ما را هم راهنمایی کرد، اولین تیپ‌مان را به طرف پاسگاه طلائیه. تقریباً درگیری بود، اما درگیری اغلب هوایی بود، زمینی خیلی کم، شاید دو سه تا، بیشتر هم با توپخانه دشمن  درگیر شدیم نه با نفرات. او ما را آورد تا نزدیکی‌های پاسگاه طلائیه و آنجا درگیری زمینی هم شروع شد. واحدهای ما با عراقی‌ها درگیر شدند و آنها را پس زدند و این درگیری را تمام کردند. عده‌ای از عراقی‌ها اسیر شدند، عده‌ای کشته شدند و عده‌ای هم فرار کردند. پاسگاه طلائیه را تصرف کردیم و آماده می‌شدیم که اگر لازم شد به جزیره مجنون برویم.

در این زمان برادران هم در عملیات پاسگاه طلائیه به دو جزیره شمالی و جنوبی مجنون حمله کردند و جزایر مجنون را تصرف کردند. فرمانده‌شان (شهید) همت بود و تیپ محمد رسول‌الله(ص) این کار را انجام داد. ما هم خودمان را رسانده بودیم تقریباً به پاسگاه طلائیه. برادران 15-10 روز جزایر مجنون را نگه داشتند، اما دیدند کار بسیار مشکلی است، عراقی‌ها شب‌ها می‌آیند. آب هور طرف جزیره مجنون حدود 10 متر ارتفاع داشت. عراق آب آن را کشیده بود. تابستان‌ها آنجا گرم است، آبی هم که در جزیره مانده بود بخار شده بود. بعضی جاها در جزیره مجنون باتلاق بود، بعضی جاها هم خشک بود. عراق آنجا چاه نفت زده بود. قبلاً پیش‌بینی کرده بودند که احتمال دارد ایران جزیره مجنون را بگیرد، روی چاه‌ها بتن ریخته بودند. حدود هشت متر دهانه چاه‌ها را بتن ریخته بودند و روی آن را هم صاف کرده بودند تا ما نتوانیم منفجر کنیم یا نفت استخراج کنیم. تعداد چاه‌ها کم نبود، شاید 20 چاه یا بیشتر.

 

منبع: خاطرات رزمی، رزمی، علی، 1395، ایران سبز، تهران

 


[1]. انتشارات ایران سبز خاطرات وی را در شکار تانک‌های دشمن در کتابی با عنوان «تانک شکار رفیع» در سال 1380 به چاپ رسانده است. 

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده