آرام سخن بگو(14)
خمپاره دقیقاً خورد تو سنگر فرمانده گروهان. فکر کنم فرمانده و پرسنل همراهش همه شهید شده باشند. بلافاصله او را صدا میزنم ـ من نیم ساعت پیش از سنگر خارج شدم. خبری نبود. این خبر رو از کجا شنیدی؟ ـ خدا رو شکر که شما تو سنگر نبودی. چند لحظه پیش خبر دادن. سریع به سنگر برمیگردم. گلوله توپ درست داخل سنگر خورده و هر دو سرباز به شهادت رسیدند. یکی در حال استراحت بود و دیگری هم مشغول درست کردن چایی.

 

در منطقه هستم. عادت دارم صبح زود، قبل از طلوع آفتاب، به یگان سرکشی و بازدید کنم و بعد برای صبحانه به سنگرم برمی‌گردم. دو نفر دیگر هم در سنگر من هستند. سربازی داریم از اهالی اصفهان. سن و سال کمی دارد. وقتی گلوله رسام از کلاشینکف تیراندازی می‌شود، نگاه می‌کند و خوشحالی می‌کند!

ـ آتیش‌بازیه!

شناسنامه برادرش را بعد از فوت به او داده‌اند و دیگر برایش شناسنامه نگرفته‌اند. او هم با توجه به سن شناسنامه‌ای به خدمت آمده و در این گروهان است.

کسانی هستند که دنبال راه فرار از خدمت می‌گردند، اما او به خدمت آمده. فرمانده قبلی، پیش از مجروح شدن، او را به خاطر سن کمی که دارد، منشی خود انتخاب کرده بود. خط بسیار خوبی دارد. دفترچه یادداشتی همراهش است و خاطراتش را در آن ثبت می‌کند. زمانی که فرمانده دسته خمپاره بودم، من را می‌شناخت. اسمم را با خط نستعلیق شکسته طوری نوشته که از یک طرف تفنگ ژ3 را نشان می‌دهد و از طرف دیگر شکل خمپاره120میلی متری را. خیلی قشنگ طراحی کرده.

دفترچه‌اش را بعد از شهادتش می‌بینم.

صبح مشغول بازدید و سرکشی سنگرهای پرسنل هستم. نیم ساعتی از زمان بازدید و سرکشی از سنگرها گذشته. صحبت‌های دو نفر از پرسنل را می‌شنوم:

ـ سنگر فرمانده گروهان رو زدن!

نمی‌دانند که من اینجا هستم و مشغول بازدید.

ـ خمپاره دقیقاً خورد تو سنگر فرمانده گروهان. فکر کنم فرمانده و پرسنل همراهش همه شهید شده باشند.

بلافاصله او را صدا می‌زنم.

ـ من نیم ساعت پیش از سنگر خارج شدم. خبری نبود. این خبر رو از کجا شنیدی؟

ـ خدا رو شکر که شما تو سنگر نبودی. چند لحظه پیش خبر دادن.

سریع به سنگر برمی‌گردم. گلوله توپ درست داخل سنگر خورده و هر دو سرباز به شهادت رسیدند. یکی در حال استراحت بود و دیگری هم مشغول درست کردن چایی.

***

استقرار یگان در موضع پدافندی در این منطقه طولانی شده و این وضعیت ثابت باعث فرسودگی نیروهای رزمنده می‌شود. در ستاد گردان و تیپ تصمیم گرفته شد و در سطح گردان، این گروهان را انتخاب می‌کنند. قرار شده یک تا یک و نیم کیلومتر جلوتر از مواضع قبلی و در دشت، مواضع جدید را اشغال کند. خیز رفتنمان به جلو به این صورت است:

مهندسی لشکر شب‌ها چند بولدوزر می‌آورد و در یک تا یک و نیم کیلومتر جلوتر خاکریز احداث می‌کند. بعد یگان‌های ما پشت این خاکریزها مستقر می‌شوند و خود را به دشمن، که روی کانال هندلی و تا ارتفاعات منتهی به تپه چشمه در غرب مستقر است، نزدیک می‌کنیم.

چند ماهی گذشته و بالأخره خاکریزها آماده شده‌اند. بستگی به موقعیتی که داشتیم، در هر قسمت، می‌توانیم خود را جلو بکشیم. حتی بعضی جاها فقط چند متر. روزهای اول، وقتی بولدوزرها روشن می‌شوند، دشمن فکر می‌کند قرار است عملیاتی شروع شود. آتش شدیدی در منطقه اجرا می‌کند. شب اول تیراندازی خیلی شدید است. خاکریز اول احداث شد، در حدود 300 متر. 4-3 دستگاه بولدوزر وجود دارد، اما بیش از این نمی‌توانند خاکریز بزنند. آتش دشمن بسیار شدید است و رانندگان بولدوزر هم اولین بار است که چنین چیزی را تجربه می‌کنند. کار کردن زیر آتش توپخانه بسیار سخت است.

صبح شده است. فرماندهان تیپ و گردان از خاکریز احداث‌شده بازدید می‌کنند. یگان ما همان مقدار خاکریز احداث‌شده را اشغال کرده است. اما می‌بینیم هیچ راه تدارکاتی نداریم. منطقه پشت سرمان دشت باز است و هرگونه رفت و آمدی در طول روز، در تیررس مستقیم دشمن. هیچ راهی نیست، مگر در شب.

من به قرارگاه تیپ احضار می‌شوم و فرمانده گردان با من صحبت می‌کند.

ـ این خاکریزی که اینجا زدید خوبه. اگه بتونید یک کمی دیگه جلوتر برید، کارمون دوباره‌کاری نمیشه. باید تا جایی که امکان داره به خطوط دفاعی دشمن نزدیک بشیم.

ـ اشکالی نداره! ما جلوتر میریم.

وقتی صبح خودمان هم خاکریز را دیده بودیم، متوجه شدیم که اگر حدود 500 متر جلوتر احداث می‌شد، مناسب‌تر بود. اما در تاریکی مطلق شب، با آن حجم آتش دشمن واقعاً کار سختی است.

ـ شب بعد جلوتر میریم. اما راه تدارکاتمون بسته‌ست. اگه در طول روز، کسی مجروح بشه، حداقل تا شب امکان تخلیه نداریم و این مشکل‌سازه.

ـ خب مسیر رفت و آمد به عقب رو هم خاکریز بزنیم.

ـ این کار ممکنه. ولی برای اینکه دوباره‌کاری نشه، روز باید مسیر رو دقیقاً بررسی کنیم. هر دو طرف مسیر رفت و برگشت، باید خاکریز به صورت حفاظ احداث بشه، منتها به صورت مارپیچ. باید طوری باشه که خودرو هم بدون دیده شدن داخل خاکریز رفت و آمد کنه.

یگان مهندسی آن را طراحی می‌کند. شب‌ها یگان ما تأمین وسایل مهندسی را برقرار می‌کند. با نظارت دقیق من، کار مجدداً آغاز می‌شود. در ابتدا، آن خاکریز جلوتر احداث می‌شود تا یگان ما آنجا مستقر شود. بعد مسیر رفت و آمد به عقب را با دو خاکریز موازی، با فاصله حدود چهار متر از یکدیگر، به صورت مارپیچ بالا می‌آورند. در واقع، خاکریز دوجداره است. کاری بس پرزحمت. هر یک متر احداث آن با مشقت و خون‌دل خوردن‌ها همراه است. وقتی راننده بخواهد خاکریزی روبه‌روی دشمن و در فاصله کمی کار را انجام دهد، گه‌گاه که بیلش را بالا می‌آورد، گلوله‌های رسام شلیک می‌شود. البته خط سیر گلوله رسام را می‌شود دید که به طرف بیل می‌آید و به کفه بیل می‌خورد. به هر حال، کار در این شرایط بسیار سخت است. ما در روز، شناسایی را انجام می‌دهیم. نشانه‌گذاری می‌کنیم و شب کار را ادامه می‌دهیم.

بالأخره بعد از چند وقت، خاکریزمان احداث شد. منطقه جدید درست جایی است که در عملیات 23 مهر تا آنجا پیش رفته بودیم و حالا با حرکت خیز به خیز و احداث خاکریز توانستیم خود را مجدداً به این منطقه برسانیم. در قسمت شرقی، خاکریز به پل قدیمی هفت‌دهانه وصل می‌شود. پلی با جاده خاکی، قبل از احداث پل فلزی روی رودخانه کرخه. پس از عبور از پل هفت‌دهانه در غرب رودخانه کرخه، حدود 5/1 کیلومتر جاده ادامه دارد و سپس به جاده دهلران ختم می‌شود. خاکریزمان را به این جاده که خود حکم پناهگاه دارد، وصل می‌کنیم. روی جاده را هم خاک دادیم، تا کمی بلندتر شود و نفربر بتواند راحت‌ در حرکت باشد.

این قسمت را اشغال کرده و مستقر شده‌ایم. بعد از مدتی، اعلام می‌کنند یگان شما تعویض می‌شود. به ما مأموریت می‌دهند به عقب برویم و 15 روز تجدید سازمان کنیم. نزدیک عید است. ما در منطقه سبزآب مستقر هستیم. تجدید سازمان کرده‌ایم. روزانه ورزش می‌کنیم. حداقل روزی دو ساعت ورزش سنگین. یگان را به خط می‌کنم. خودم جلو و بقیه پشت سر. می‌دویم. بعضی از سربازها اعتراض دارند:

ـ ما نمی‌تونیم مثل شما بدویم.

از نفس می‌افتند و جا می‌مانند. یقین دارم که باید خودمان را آماده کنیم. احساس می‌کنم مأموریت جدیدی در راه است و برای همین تمرین بدنسازی می‌کنیم، آموزش می‌دهیم، سازماندهی می‌کنیم و خود را آماده می‌کنیم. در یگان من، افسر کادر وجود ندارد. آنها را منتقل کرده‌اند و به هر کدام مسئولیت جدیدی در یگان‌های دیگر داده‌اند؛ اما افسر وظیفه داشتم، که اکثرشان منقضی خدمت سال56 هستند و احضار شده‌اند. چهار نفر دارم که مسن هستند. مهندس صمدی مهندس شرکت نفت است. دیگری تفضلی فوتبالیست تیم ملی است. ستوان طباطبایی بچه اصفهان است. نفر چهارم هم مهندس راستانی است. هر کدام را فرمانده یکی از دسته‌ها گذاشتیم و ستوان طباطبایی فرمانده دسته پشتیبانی یگان است. حال که افسران جدید داده‌اند، یگان سازماندهی شده است.

 

منبع: آرام سخن بگو(خاطرات سرتیپ دوم احمد آرام)، آموزگار، الهه،1396، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده