تا هنوز (1)
درگیری ممنوع تمام شهر خانه های به هم ریخته بود و مغازه ها رها شده و سرباز های گرسنه.

 

کیسه پر از کنسرو را که روی دوش انداخت، سرباز دشمن را با کیسه بزرگ تر و گردن سنگین شده از زنجیر هاای طلا رو به روی خود دید.

به هم زل زدند و دلش سوخت که دستور داده اند در تنهایی با کسی درگیر نشود.

منبع:

محمدی، محمدعلی، تا هنوز، 89، انتشارات سوره مهر

 

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده