آرام سخن بگو(13)
یک تانک و یک نفربر هم شکار میشود. سر پل کرخه هم دو سه تا از تانکها را گرفتند. اطلاع میدهند که یک فرمانده تیپ عراقی به اسارت درآمده. روحیه رزمندگان چند برابر میشود. همه یگانهای خودی مستقر در منطقه از سنگر بیرون میآیند و دشمن را تعقیب میکنند. حتی در آن منطقه دشت هم آنها را تعقیب میکنند و هرچقدر میتوانند از دشمن تلفات میگیرند. من عناصر خمپارهانداز120 میلیمتری را جمع میکنم و به محل استقرار قبلی خودمان برمیگردیم. تجدید سازمان میکنیم و مهمات دریافت میکنیم. دشمن هم با قبول شکست، عقبنشینی میکند.

تصمیم می‌گیریم به چند گروه تقسیم شویم. اولین گروه سه‌نفره باید حدود 150-100 متر به عقب برود، خود را داخل رودخانه فصلی و پل روی آن برساند. با تمام سرعت حرکت می‌کنند. هنوز 70-60 متر نرفته‌اند که آتش تیربار به سمتشان باز می‌شود. گلوله‌ها دقیقاً پشت سرشان و جای پای آنها به زمین اصابت می‌کند. با دیدن این صحنه، بقیه گروه‌ها حاضر نمی‌شوند به عقب بروند. تصمیم می‌گیریم همانجا بمانیم تا هوا تاریک شود.

سمت چپ خود، در فاصله 400 متری، یک نفر بلند می‌شود و به عقب می‌دود. این بدین معنی است که هنوز تعدادی در بوته‌زارها هستند. اما ما تا ساعت 5 منتظر می‌مانیم تا غروب آفتاب شود. بهترین کار این است که اول مقداری سینه‌خیز برویم. بعد به جاهایی می‌رسیم که یکباره خیز گرفته و از صحنه دور شویم. مقداری که سینه‌خیز می‌آییم، به جایی می‌رسیم که در دید هستیم. باید خیز بگیریم. یک پستی بلندی است. مجبوریم خیلی سریع خودمان را به آن سمت بیندازیم. به محض اینکه بلند می‌شویم، تیراندازها شروع به تیراندازی می‌کنند. چنان سریع عکس‌العمل نشان می‌دهند که گویی می‌دانند اینجا افرادی هستند. یکی از بچه‌ها از ناحیه پا مجروح می‌شود. مجبور می‌شوم برگردم. خود را به او می‌رسانم. با چفیه‌ای پایش را می‌بندم. زیر بغلش را می‌گیرم.

ـ با سه شماره باید بلند بشی و خودت رو به اون سمت برسونی.

ـ نمی‌تونم راه برم.

دستش را می‌گیرم و می‌کشم. او هم کمک می‌کند و در فرصتی مناسب به آن سمت می‌رویم.

با توجه به اطلاعاتی که دشمن از وضعیت ما دارد و بی‌اطلاعی نیروهای خودی از وضعیت دشمن، نباید کسی از آن منطقه زنده برمی‌گشت! اطلاعاتمان از دشمن خلاصه شده بود به دو نفر از عناصر محلی که از بچه‌های باغ خشک (ده حسین‌آباد) بودند. آنها هم واقعاً آنجا نبودند که با چشم خود دیده باشند. صرف اینکه از اهالی روستا بودند، طبق ذهنیت خود و حرکت‌هایی که دیده بودند، یا خودروهایی که تردد می‌کردند، اطلاعات در اختیار نیروهای عمل‌کننده قرار داده بودند.

به سختی به عقب برمی‌گردیم و به پل کرخه می‌رسیم. هیچ اثری از یگان‌ها نمی‌بینیم. از دو گردانی که از پل عبور کرده بودند، هیچ‌کس نیست. تمام وسایل خودرویی از بین رفته و چیزی به عقب برنگشته. اکثر تانک‌های گردان تانک هم از بین رفته است. به خاطر اطلاعات ناقص، فرمانده لشکر در نوک عملیات قرار داشت، فکر می‌کرد باید به سایت برود، حدود 25 کیلومتر جلوتر. به همین خاطر با نفربر فرماندهی این‌قدر جلو رفته بود.

یگان شیراز هنوز همان‌جا مستقر است. پیش آنها استراحت می‌کنیم. به دنبال فرمانده گردان می‌گردیم تا بقیه گردان را پیدا کنیم. پیش فرمانده گردان، جناب سرهنگ جعفر خوشدل، و فرمانده تیپ، جناب سرهنگ سلیمانجاه، می‌آییم. فرمانده گردان در غرب رودخانه و در قسمتی که زاغه‌های مهمات قرار دارد، در حال شناسایی است. او را آنجا پیدا می‌کنیم.

ـ یگان‌ها فعلاً متفرقند. تعدادی به طرف اندیمشک رفتند و تعدادی هم تو مناطق پراکندَن. پیکی رو با یه خودرو فرستادیم تا تعدادی رو جمع کنه و بیاره.

با عناصر خمپاره خودمان با بی‌سیم در تماس هستیم.

ـ کجایید؟

ـ ما از پل عبور کردیم و از فرودگاه اضطراری عقب‌تریم. نزدیکی‌های سه‌راه اندیمشک. باید چیکار کنیم؟

ـ هوا تاریک شد حرکت کنید به سمت غرب رودخانه و از پل فلزی عبور کنید. ما اینجا ایستادیم تا ببینیم مأموریت چیه و باید چیکار کنیم.

قبل از غروب آفتاب، تیپ مأموریت را ابلاغ می‌کند.

ـ گردان131 باید از کنار پل فلزی روی همین ارتفاعات خَروَلی مستقر بشه.

به بقیه گردان‌ها هم مأموریت می‌دهند. هرکدام باید به طریقی مستقر شوند، پرسنلشان را جمع کرده، سازماندهی کنند و تجهیزات بگیرند.

ما چون دسته خمپاره هستیم، باید در جای مناسبی قرار بگیریم. از پشت ارتفاعات خرولی به منطقه مناسبی می‌آییم. در شیار بزرگی که گنجایش یک دسته خمپاره را دارد، مستقر می‌شویم. همه سربازانمان، به جز یک نفر که مجروح شده و همراهمان است، آنجا مستقر می‌شوند. درخواست مهمات داریم. ذخیره‌سازی مهمات صورت می‌گیرد. آمادگی ما طوری شد که تا نهم آبان59، کلیه یگان‌های گردان در خط مستقر شدند و شکل و شمایلی پیدا کردند. تا آن زمان، چون هنوز امکاناتی نبود، ما سنگر سرپوشیده نداشتیم؛ سنگرهایمان روباز بود. بعدها تِراوِرسی به منطقه آوردند. سقف سنگرها را زدند.

تا قبل از نهم آبان‌ماه، مهمات خوبی ذخیره کردیم. روی منطقه دشمن ثبت تیر کردیم. در بالای ارتفاعات، با ابتکار خودمان سنگر دیده‌بانی درست کردیم. برای اینکه پرسنل بیکار نباشند، گفتیم برای روز مبادا هر دو نفر برای خودشان یک سنگر انفرادی تهیه کنند، تا اگر عملیاتی شد و مهماتمان تمام شد و مهمات به دستمان نرسید، بتوانیم از منطقه دفاع کنیم. من گه‌گاه در دیده‌بانی شرکت می‌کنم. حال با مهارتی که داریم، گاهی بسیار دقیق اهداف را با خمپاره می‌زنیم، به طوری که یک مورد تانک دشمن را با خمپاره زدیم. عناصر ستادی تیپ این صحنه را می‌بینند، از جمله جناب سرهنگ پورداراب که رئیس رکن3 تیپ هستند.

ـ ما تانکی رو دیدیم که با خمپاره زدن.

ـ اینجا خمپاره‌ای بجز گردان131 ما نیست.

و ایشان برای قدردانی به محل خمپاره آمدند.

شب نهم آبان، حدود ساعت 5-5/4 صبح، آتش بسیار شدید توپخانه دشمن شروع می‌شود. دشمن پنج قبضه توپ را یکباره با هم شلیک می‌کند. کالیبر توپشان 5/5 اینچ است. به توپخانه خمسه خمسه معروف است. این‌قدر آتش شدید است که کل منطقه را پوشش داده است. کسی نمی‌‌تواند از منطقه خارج شود. حتی ما که عقب هستیم، نمی‌توانیم از سنگر خارج شویم. دشمن کل منطقه را زیر آتش گرفته: از پل کرخه تا جایی که ما مستقر هستیم. این‌قدر آتش شدید است که نمی‌توانیم پای خمپاره یا قبضه بیاییم تا نفر تیراندازی کند.

ما در سنگر مناسبی هستیم که شبیه غار است. سه نفر آنجا نشسته‌ایم. اما یک ترکش خمپاره به ران پای من می‌خورد و مجروح می‌شوم. با یکی از پرسنل، زخم را می‌بندیم و جلو خونریزی را می‌گیریم. با گردان تماس می‌گیریم.

ـ احتمالاً حمله عراق برای عبور از کرخه و به قصد تصرف دزفول آغاز شده.

خوشبختانه همه سنگرهایی که نفرات کنده بودند، جان‌پناه خوبی شده و خود را حفظ می‌کنند. مگر اینکه گلوله توی سنگر می‌افتاد، که بدشانسی آن نفر بود. آتش تهیه دشمن نیم ساعتی ادامه دارد. زمان زیادی است و بسیار سخت می‌گذرد. عناصر پیاده دشمن زیر این آتش، خود را به دامنه ارتفاعات می‌رسانند و حمله را آغاز می‌کنند. یک گردانش هم به پای پل کرخه رسیده. بعدها از این گردان اسیر گرفتیم. ما تازه متوجه شدیم این عملیات برای تصرف دزفول و اندیمشک بود. یعنی باید از پل کرخه عبور می‌کردند و به دزفول می‌رسیدند. لشکر10 زرهی عراق اینجا تک کرده بود. قرار بود وقتی تیپ مکانیزه از پل کرخه عبور کرد، یگان‌های دیگر هم از ضلع جنوب‌شرق قسمت شوش دانیال عبور کنند تا بتوانند جاده اهواز ـ اندیمشک را ببندند و این یگان هم با الحاق به یک تیپ دیگر به سمت دزفول برود.

یگان‌هایی که در 23 مهر با فاصله بسیار کوتاه صدمه دیده بودند، در این مرحله روحیه گرفتند و می‌خواهند انتقام 23 مهر را بگیرند. این‌قدر با گلوله‌های خمپاره تیراندازی کردیم که لوله خمپاره سرخ شده. دیده‌بان مدام اعلام می‌کند:

ـ الآن تانک‌ها میان… الآن تانک‌ها در این مختصات هستن…

ما هم بلافاصله آتش شدیدی روی سرشان می‌ریزیم.

توپخانه نیروهای خودی در شرق رودخانه و در عقب مستقر شده‌اند. اینها هم ثبت تیر شده بود و منطقه زیر آتش قرار می‌گیرد.

خوشبختانه یگان‌هایی که در سر پل هستند، اجازه عبور یگان‌های دشمن را نمی‌دهند.

ما در قسمت دیگری هستیم. با وجود درگیری شدید در نزدیکی پل فلزی، که تنها راه تدارکاتی است و دشمن به آنجا رسیده و عناصر آنجا درگیر و راه بسته شده است، هیچ تدارکاتی انجام نمی‌شود. اصلاً راه کمک نیست. مهماتمان تمام شده. تقاضای مهمات می‌کنیم. اما مهمات نرسید. گفتیم:

ـ درسته که ما خمپاره‌چی هستیم، اما همه اسلحه‌های انفرادیشون رو بردارند، با مهمات کافی برن روی ارتفاع، داخل سنگرهای انفرادی که قبلاً تهیه شده.

من در داخل سنگر دیده‌بانی آمدم. یک یگان خودی از آن سمت می‌آید. گردان138 است.  افسری شجاع فرمانده گروهان است. با یگانش داخل شیار می‌آید. دستش را بالا می‌برد و یگان را هدایت می‌کند. یک دفعه دستش را گرفت! دستش را با تیر زدند! بعد از اصابت تیر، همان‌جا زمین‌گیر شد. درگیری و تبادل آتش شدت گرفته. ما روی ارتفاع هستیم. یکی از درجه‌داران کمی جلوتر می‌رود:

ـ اینا چقد با خیال راحت نشستند!

ـ کی؟

ـ عراقی‌ها. این پایین نشستن و دارن صبحانه می‌خورن. درست تو شیارن، ما هم تو ارتفاع. چیکار کنیم؟

ـ شما یه نارنجک ول کن که قل بخوره. منهدم میشن.

ـ با یه نارنجک نمیشه. اجازه میدین دو سه تا با هم بندازم؟

ـ پس مواظب خودت باش.

بالای سر آنها می‌ایستد. نارنجک را آماده می‌کند. سه تا را قل می‌دهد و خودش را عقب می‌کشد. لحظاتی بعد نارنجک منفجر می‌شود. من از سنگر خارج می‌شوم. از 9-8 نفری که بودند، دو نفر سالم ماندند که حالا دارند فرار می‌کنند. آن دو نفر را هم با تیر مستقیم می‌زنیم.

گه‌گاه صدای گلوله کلاشینکف از سمت دشمن به گوشمان می‌رسد. هنوز عناصری از دشمن هستند. ماندن ما در سنگر بی‌فایده است. تصمیم می‌گیریم یک نفر را پای قبضه‌های خمپاره‌انداز بگذاریم و خودمان به تعقیب دشمن برویم. من مجروح هستم، اما برای اینکه روحیه سربازان و درجه‌داران تضعیف نشود، لنگان لنگان حرکت می‌کنم.

جناب سرهنگ پورداراب به همراه یک نفر دیگر از پشت سر ما می‌آیند تا یگان را بازدید کنند. وقتی می‌بینند خمپاره‌ها ول هستند و هیچ‌کس نیست، خیلی عصبانی می‌شوند:

ـ این ستوان آرام کجا فرار کرده؟ خمپاره‌ها رو گذاشته و رفته!

یکی از پرسنلی که مجروح شده و آن پایین نشسته پاسخ می‌دهد:

ـ فرار نکردن. همه بالا هستن.

ـ بالا کجاس؟

ـ رو ارتفاعند، توی دیده‌بانی.

ایشان نفس‌زنان می‌آید. ما را در حین حرکت به سمت جلو می‌بینند. من لنگان لنگان هستم. روی پوتینم خون ریخته.

ـ مجروح شدی؟ بقیه بچه‌ها کجان؟

ـ بقیه بچه‌ها رو فرستادیم جلو، دشمن در حال فراره، تعقیبش می‌کنن.

ـ اول که رسیدم پای قبضه‌های خمپاره و کسی رو ندیدم، فکر کردم سلاح رو گذاشتید و منطقه رو ترک کردین. خیلی عصبانی شدم. بعد یکی از پرسنل گفت بالا هستید.

نگاهی به منطقه می‌کند. می‌بیند دشمن در حال فرار است. خوشحال می‌شود. جایی که ما مستقر هستیم، بر دشمن مسلطیم. حتی پل کرخه را از اینجا با دوربین می‌بینیم. عناصر دشمن و حتی تانک‌ها در منطقه در حال عقب‌نشینی هستند. روحیه پرسنل مضاعف می‌شود. به دنبال دشمن می‌دوند و نفرات را شکار می‌کنند. چون ما عناصر دسته خمپاره‌انداز هستیم، سلاحمان محدود است. بیشتر ژ3 است، یا نارنجک دستی. به همین خاطر، تانک یا نفربر را نمی‌توانیم شکار کنیم. به یک نفربر زرهی می‌رسیم…

ـ با چی بزنیم؟ گلوله تفنگ که اثر نداره.

گروهبانی را می‌بینیم، از همان گروهانی که کف دست فرمانده‌اش تیر خورده. به آنها اشاره می‌کنیم:

ـ اینها رو با آرپی‌جی بزنید.

ـ سالمن! بهتره سالم بگیریم.

ـ امکان فرار دارن. فعلاً اونها رو از کار بندازین تا فرار نکنن. انتقام عملیات 23 مهر رو بگیرین.

یک تانک و یک نفربر هم شکار می‌شود. سر پل کرخه هم دو سه تا از تانک‌ها را گرفتند. اطلاع می‌دهند که یک فرمانده تیپ عراقی به اسارت درآمده. روحیه رزمندگان چند برابر می‌شود. همه یگان‌های خودی مستقر در منطقه از سنگر بیرون می‌آیند و دشمن را تعقیب می‌کنند. حتی در آن منطقه دشت هم آنها را تعقیب می‌کنند و هرچقدر می‌توانند از دشمن تلفات می‌گیرند. من عناصر خمپاره‌انداز120 میلی‌متری را جمع می‌کنم و به محل استقرار قبلی خودمان برمی‌گردیم. تجدید سازمان می‌کنیم و مهمات دریافت می‌کنیم. دشمن هم با قبول شکست، عقب‌نشینی می‌کند.

عملیات تمام می‌شود. گردان من را احضار می‌کند. در معیت فرمانده گردان به قرارگاه تیپ می‌رویم. تعدادی از پرسنل تیپ هم هستند. به خاطر تصمیم بجایی که بعد از اتمام مهمات خمپاره گرفته و دشمن را تعقیب کردیم، به شش ماه ارشدیت تشویق می‌شویم. دفاع ارزشمندی هم که لشکر21 حمزه انجام داده بود، موجب برهم زدن گسترش دشمن و محروم کردن او از اهداف شوم خود در تصرف دزفول و اندیمشک شده بود. عملیات 23 مهر را هم که تلافی کردیم و تعداد زیادی اسیر و غنیمت گرفتیم.

چند روزی در یگان خودمان مستقر هستیم. به من مأموریت جدیدی اعلام کردند. من به عنوان فرمانده گروهان یکم گردان انتخاب شدم. دسته خمپاره را به فرد دیگری محول می‌کنم. خود را به فرمانده گردان معرفی می‌کنم و همراه ایشان به گروهان یکم می‌رویم، که همان یگان مستقر در پای پل کرخه است و پس از عبور از روی پل، حدود 1500 تا 2000 متر در منطقه گسترش پیدا کرده. به خاطر شرایط منطقه، امکان جمع کردن گروهان و معارفه نیست. برای اینکه پرسنل فرمانده خود را بشناسند و من هم با وضعیت روحی و روانی آنها آشنا شوم، سنگر به سنگر به آنها مراجعه می‌کنم. هم با هم آشنا می‌شویم، هم بازدید می‌کنم، هم تذکرات لازم در مورد مستحکم‌تر کردن سنگرها را به آنها می‌دهم. سقف اغلب سنگرها هنوز چادر است. وقتی گلوله خمپاره و توپ دشمن شلیک می‌شد، پرسنل زیر چادر می‌دویدند! فکر می‌کنند چادر پناهگاه امنی است!

ـ محل سنگر فرمانده گروهان در خط دسته‌ها، حدود 30 متر عقب‌تر، تو یه شیاره.

یک سنگر کنده شده است، چادری هم روی آن کشیده شده. امکانات دیگری وجود ندارد که بتوان سقف سنگر را پوشاند. فقط می‌توانیم پرسنل را وادار کنیم تا سنگرهای خود را بیشتر گود کنند و تا حدی از ترکش‌ها در امان باشند.

با زمین‌گیر شدن دشمن، تبادل آتش توپخانه و خمپاره زیادتر شده است و آسیب‌پذیری پرسنل ما در منطقه و در اثر گلوله‌های خمپاره و توپ بیشتر. چون سنگرها فاقد سرپناه است، از این مرحله به بعد فرماندهان به فکر پوشاندن سقف سنگرها افتاده‌اند. اولین وسیله‌ای که از راه‌آهن می‌آید، تراورس‌های چوبی است که در اختیار یگان‌ها قرار می‌گیرد، تا با آنها سقف سنگرها پوشانده شود.

اواخر آبان تعدادی از مزدوران بعثی توسط گروه گشتی رزمی به هلاکت می‌رسند و یک نفر هم اسیر می‌شود. سه نفر از عناصر خودی هم مجروح می‌شوند و یک نفر به شهادت می‌رسد. زخمی‌ها به عقب تخلیه می‌شوند. حجم آتش دشمن بسیار گسترده است. پیکر مطهر شهید در فاصله حدود 200 متری از سنگرهای دشمن باقی مانده است. خسرو مرادی از سربازان هم‌رزم شهید است. رزمنده‌ای جسور، شجاع، فداکار و ایثارگر. قبلاً هم داوطلبانه عملیات‌های متهورانه‌ای انجام داده بود: یک دستگاه تانکر سوخت حامل هشت هزار لیتر بنزین را با وجود تیر مستقیم و شدید دشمن به نقطه‌ای امن انتقال داده بود، هر لحظه ممکن بود آنجا به جهنمی از آتش تبدیل شود. دائماً درخواست می‌شد به وی اجازه بدهند پیکر شهید را به عقب تخلیه کنند، ولی شرایط مهیا نیست. بعد از 6-5 روز، تصمیم گرفته شد تعدادی داوطلب این کار را انجام دهند.

 سرگروهبان یگان ـ استوار شیری ـ به همراه سرباز مرادی و سرباز موسیانی و چند نفر دیگر این مأموریت را آغاز می‌کنند. در حوالی سنگرهای دشمن به شیئی برخورد می‌کنند. شب مهتابی است و می‌توانند شیئ را ببینند. به آرامی به آن نزدیک می‌شوند. فکر می‌کنند پیکر شهید است. پارچه سفیدی که روی آن است را کنار می‌زنند. جنازه یک سرباز عراقی است. یک قبضه موشک‌انداز دراگون و یک قبضه تفنگ کلاشینکف به همراه دارد. سلاح‌ها را برمی‌دارند. دشمن متوجه حضور آنها می‌شود و آتش شدیدی به رویشان می‌گشاید. افراد در جان‌پناهی قرار می‌گیرند و در فرصتی مناسب، دستور عقب‌نشینی صادر می‌شود.

شب بعد، همان گروه، پیکر شهید را تا سنگرهای خودی حمل می‌کنند و بعد تحویل خانواده‌اش می‌دهند.

 

 منبع: آرام سخن بگو(خاطرات سرتیپ دوم احمد آرام)، آموزگار، الهه،1396، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده