خاطرات رزمی(32)
دو نفر فرستادیم، دو تا سرباز خوب و داوطلب فرستادیم، از توی کانال رفتند تا نزدیک شهرک شصت، نگاه کردند، دیدند تعدادی جنازه آنجاست، دیگر نه کسی نفس میکشد، نه کسی هست. با وجود این، من گفتم با آتش مانور بروید، برای اینکه ممکن است در سنگرها پنهان شده باشند و دستور دادم گروهان¬ها حمله کنند. اینها الله¬اکبر گویان، با سرعت و با دقت، ضمن تیراندازی به طرف شهرک شصت حرکت کردند. رفتند توی شهرک شصت، یک نفر هم زنده نبود. یا کشته شده بودند، یا مجروح بودند و یا فرار کرده بودند.

 

آزادسازی مجدد شهرک شصت

حدود یک سال و اندی ما در زبیدات پدافند می‌کردیم. یک عملیاتی هم به ما گفتند انجام دادیم به نام والفجر1. بعضی مواقع آنجا تک­های محلی به عراق کردیم، بعضی مواقع پدافند کردیم. بعد یک شهرک شصتی بود آنجا که اسمش را گذاشته بودند شهرک شصت. هرکس این اسم را می­شنید، فکر می‌کرد آنجا یک شهرک بزرگی بود که مثلاً اسمش هم شهرک شصت بوده. اما آنجا یک منطقه­ای بود که تلمبه­خانه عراق بود، زیاد بزرگ هم نبود، شاید 200 در 250 متر. عراق آنجا را آن­قدر خمپاره60 می‌زد که هیچ نفری در منطقه خودمان نمی‌توانست راه برود. به محض اینکه یک نفر می­آمد در محوطه، خمپاره60 بغل دستش خورده بود. به همین جهت رزمندگان اسلام که جاهای نزدیک آن شهرک بودند، اسم این منطقه را گذاشته بودند شهرک شصت و نام آن در منطقه پیچید.

روزی حاج آقایی آمده بود تا برای مدتی هم از جبهه بازدید کند، هم رزمنده­ها را توجیه کند و اگر سوالاتی دارند، حل کند. حاج آقا که آمده بود، رفته بود عقیدتی ـ سیاسی خودمان. عقیدتی ـ سیاسی خودمان هم به من گفته بودند آقای رزمی مراقب حاج آقا باش، خدای نکرده جایی نرود که نزدیک آتش دشمن باشد یا مثلاً جایی که دشمن همیشه آتش دارد. او را جایی ببر که بچه‌ها را هدایت و توجیه بکند، سوالاتشان را جواب بدهد و جبهه را ببیند. ما آن روز می‌خواستیم به شهرک شصت برویم. جناب سرهنگ صدیق‌زاده آن موقع فرمانده لشکر بودند، من هم معاون لشکر21 حمزه بودم، با تیپ1 لشکر21 حمزه با تعداد دیگری از واحدها رفته بودند سومار تا آنجا، در سومار و نفت‌شهر، عملیاتی انجام بدهند. رفتند، عملیات هم انجام دادند، ولی زیاد مؤثر نبود، بعد از 5-4 ماه برگشتند. حالا من ضمن اینکه معاون لشکر بودم، فرمانده منطقه هم بودم. حدود 200 کیلومتر منطقه بود، از چنگوله تا نزدیکی­های فکه منطقه لشکر21 حمزه بود.

 شب با ایشان صحبت کردیم تا صبح زود با هم برویم به نام شهرک شصت، هم شما شهرک شصت را ببین، هم بچه‌ها را ببین، کمی دلداری بده و توجیهشان بکن و اگر سوالاتی دارند از شما بکنند، برگردیم. ناهار هم یا آنجا می­خوریم، یا برمی­گردیم اینجا می­خوریم. صبح زود ساعت تقریباً 5 بلند شدیم و حرکت کردیم. حاج آقا و من و راننده و یک بی‌سیم­چی و با یک تأمین با جیپ. رفتیم چم‌سری و از چم‌سری رفتیم پاسگاه فرمانده تیپ2. شهرک شصت تحت نظر تیپ2 بود، یعنی روبروی واحدهای تیپ2 بود. سرهنگ مظفری فرمانده تیپ بود، رفته بود مرخصی، سرهنگ شهری جانشینش بود. جانشین فرمانده تیپ بود. دیدیم سرهنگ شهری وسط محوطه است، با یکی دو نفر صحبت می‌کند. رفتم پیشش و سلام علیک و احوال­پرسی نمودیم و حاج آقا را معرفی کردم، سرهنگ شهری را هم به حاج آقا معرفی کردم. سرهنگ شهری خوش­آمد گفت و پرسید کجا می‌خواهید بروید؟ گفتم حاج آقا را می‌خواهم ببرم شهرک شصت، آنجا هم سوالات برادران سرباز، درجه‌دار و افسر را جواب بدهند، هم اینکه جبهه را دیده باشند. گفت نرو! گفتم چرا جناب سرهنگ؟ گفت دیشب عراق حمله کرده، شهرک شصت را گرفته، 5-4 نفر از سربازها و درجه‌دارهای ما را شهید کرده و بقیه یا اسیر شدند، یا فرار کردند و الآن شهرک شصت دست عراق است. عجب شانسی ما داریم! آقای شهری چطور شما نتوانستید جلوی این عراقی‌ها را بگیرید، یک گروهان دیگری مأمور می‌کردید، از اینها پشتیبانی می‌کردند، آتش بهشان می‌دادید. گفت بی‌سیم اینها همان اوایل خراب شده بود و اینها نتوانستند به ما بگویند و صبح یکی از کسانی که فرار کرده بود، آمد به من گفت دیشب این­طوری شده.

یک حاج آقایی بود عقیدتی ـ سیاسی لشکر و تیپ نبود، ولی در همه کارها دخالت می‌کرد. مثلاً امروز می­آمد در تیپ ما دخالت می‌کرد، لشکر ما دخالت می‌کرد، فردا می‌رفت یک واحد دیگر این کار را می‌کرد. آدم شوخی هم بود. این حاج آقا آنجا با نیروی زمینی و خیلی جاها ارتباط داشت. ما به اصطلاح اف ايكس داشتیم، تلفن داشتیم و این تلفن­ها را به تیپ­ها هم کشیده بودیم. تلفن را برمی­دارد، صبح زود قبل از اینکه ما برسیم تلفن می‌کند تهران، به مجلس شورای اسلامی. می­گوید دیشب عراق حمله کرده، شهرک شصت را گرفته، تعدادی را اسیر گرفته و برده، تعدادی فرار کردند، الآن شهرک شصت دست عراقی‌هاست. حالا دیگر نمی­گوید شهرک شصت چی هست، چند متر زمین است؛ همین! می­گوید عراق گرفته.

او هم تلفن می‌کند به جناب سرهنگ حسنی‌سعدی. جناب حسنی‌سعدی هم فرمانده قرارگاه نیروی زمینی در جنوب بودند. ایشان بلافاصله به من تلفن کرد. یعنی تلفن کرده بود به لشکر، لشکر گفته بودند ایشان رفته تیپ2 و شما تیپ2 را بگیرید. تیپ2 به من خبر دادند که جناب حسنی‌سعدی با شما کار دارد، بیا صحبت کن. آمدیم صحبت کردیم، گفت رزمی، چه خبر است؟ می­گویند شهرک شصت را عراق گرفته، پس شما آنجا چه کار می‌کنید؟ گفتم به من اصلاً خبر ندادند. صبح که با حاج آقا خواستیم به شهرک شصت برویم باخبر شدیم که دیشب عراق حمله کرده، گشتی فرستاده و شهرک شصت را گرفته. من می‌خواهم پاتک بکنم شهرک شصت را پس بگیرم و شما مطمئن باش تا بعدازظهر من شهرک شصت را به شما تحویل می‌دهم ان­شاءالله. نگران نباش. گفت باشد، ببینم چه کار می‌کنید.

ما رفتیم دیدگاه توپخانه تیپ2 لشکر21 حمزه، دوربین خیلی خوبی داشتند. دوربین را گذاشتیم روی شهرک شصت، دیدیم بله، عراقی‌ها می‌روند و می‌آیند، سنگر درست می‌کنند، داخل شهرک شصت هستند. گفتم آقای شهری اینجا با من همراهی کن، هماهنگی کن، من این شهرک شصت را با پاتک پس بگیریم. قول دادم امروز تا عصر آن را بگیرم و تحویل جناب حسنی‌سعدی بدهم. گفت باشد؛ حالا چه می­خواهی؟ گفتم من اینها را می‌خواهم. یک گروهان آماده بکنید، چون کوچک بود، زیاد بزرگ نبود که بگویم یک گردان، یک گروهان آماده بکن که هر وقت من گفتم تک بکنید، آنجا یک پلی هست، روی جاده شرهانی به زبیدات، در آن طرف پل یک زمین گودی هست، این گروهان آنجا آماده بنشینند، خودشان را آماده بکنند، غذا و هرچه لازم دارند بهشان بده، آماده باشند که من دستور دادم این پل تا شهرک شصت حدود 250 متر فاصله است، بتوانند بروند شهرک شصت را بگیرند. به توپخانه‌ها بگو از توپ 203م‌م و 155م‌م دو آتشبار بفرستند بیایند، در نزديكي­ها طوری مستقر بشوند که بتوانند شهرک شصت را راحت بزند. گفتم فرمانده گروهان­هایش را خودت توجیه کن، هم گروهانی که شهرک شصت را تحویل داده، هم گروهانی که می‌خواهد برود بگیرد، اینها با هم هماهنگی کنند، همدیگر را توجیه کنند که وقتی گفتیم تک بکنند شهرک شصت را بگیرند، دیگر مشکلی نباشد. از قضا از همان پل یک کانالی زده بودند تا برسد به شهرک شصت، کانال تا سینه آدم گود بود. از این کانال هم استفاده کنیم برویم شهرک شصت. گفت باشد. حالا ساعت 9 شده بود. گفتم بگو امکانات را بیاورند، مستقر کنند. من هم در دیدگاه خودم می­ایستم، دوربین هم دستم است، دوربین سه پایه داشت و می­بینم که اینها چه کار می‌کنند. دیده­بان هم بود، من خودم هم بودم. این امکانات را حاضر کردند. ساعت 5/10-10 شد. وقتی آماده شدند، امکانات آماده شد، بی‌سیم را هم بردم، کنترل بی‌سیم هم دستم بود و اعلام آمادگی کردم، یکی یکی پرسیدم، گروهان آماده است، توپخانه 203م‌م آماده است؟ گفت بله. 155 آماده است؟ گفت بله. واحدهای خودمان آماده باشند که اگر به سر واحدهایمان تیراندازی کردند، جواب بدهند، مشکلی ایجاد نشود و آماده باشید که دستور پاتک بدهم.

پنج دقیقه بعد دستور پاتک صادر کردم، دستور آتش دادم، اول توپخانه‌ها. گفتم توپخانه‌ها تا وقتی که من می­گویم شاید نیم ساعت، شاید یک ساعت این شهرک شصت را باید بکوبند. این توپخانه‌ها که گفتم آتش هم 203م‌م، هم 155م‌م چنان آتشی روی شهرک شصت ریختند که من فکر نمی‌کنم یک نفر از آنهایی که دیشب آمده بودند آنجا را گرفته بودند زنده مانده باشند. در هر صورت وقتی که نیم ساعتی آنجا را زدیم، به توپخانه‌ها دستور دادم که یک ربعی استراحت بدهید تا من یکی دو نفر بفرستم آنجا، ببینند اینجا خالی هست یا نه. به نظرم خالی است، چون هرچه گلوله می­اندازم، کسی را نمی­بینم. اگر خالی بود که رزمندگان را بفرستند بروند بگیرند، اگر که نفر هست بگوییم با آتش مانور بروند و بگیرند. دو نفر فرستادیم، دو تا سرباز خوب و داوطلب فرستادیم، از توی کانال رفتند تا نزدیک شهرک شصت، نگاه کردند، دیدند تعدادی جنازه آنجاست، دیگر نه کسی نفس می‌کشد، نه کسی هست. با وجود این، من گفتم با آتش مانور بروید، برای اینکه ممکن است در سنگرها پنهان شده باشند و دستور دادم گروهان­ها حمله کنند. اینها الله­اکبر گویان، با سرعت و با دقت، ضمن تیراندازی به طرف شهرک شصت حرکت کردند. رفتند توی شهرک شصت، یک نفر هم زنده نبود. یا کشته شده بودند، یا مجروح بودند و یا فرار کرده بودند. گفتیم مجروحان را تخلیه کنید و شهرک شصت را اشغال کنید. اینها تا ساعت 5/12-12 ظهر شهرک شصت را اشغال کردند. این حاج آقا را هم با خودم برده بودم که ببیند رزم یعنی چه و چطور رزم می‌کنیم. حاج آقا گفتند: جناب سرهنگ دستت درد نکند، من فکر می‌کردم اینها اینجا را دیگر گرفتند، خیلی خوب تدبیر کردی، دستور دادی و شهرک شصت را پس گرفتی. اینها مستقر شدند، به تمام واحدهای دیگر هم آماده­باش دادم که اگر عراق خواست دو مرتبه پاتک کند، ما جوابش را درست بدهیم. دیدیم نه، عراق دید جای پاتک نیست و ما آمادگی خیلی خوبی داریم. بعد به بچه‌ها ناهار دادیم و خودمان هم ناهار خوردیم و کارهایمان را هم انجام دادیم. عصر تقریباً ساعت 3-5/2 بعدازظهر بود، تلفن کردم به جناب حسنی‌سعدی. گفت بله رزمی. چه خبر شد؟ گفتم قربان شهرک شصت را پاتک زدیم، پس گرفتیم، من هم به شما تبریک عرض می‌کنم. الآن واحدهای خودمان آنجا هستند. این حاج آقا هم که آمده بود من ببرم آنجا، آمد و همه چیز را دیدند؛ گفتم خیالتان راحت باشد، فقط به من بگویید کی تلفن کرده به مجلس. گفت دنبال این حرف­ها نباشید، شهرک را گرفتید، خدا پدرت را بیامرزد. یعنی اصلاً نگذاشت من اسم آن نفر را هم بفهم‌م. ولی خودم فهمیدم. در هر صورت، ما پاتکی هم آنجا انجام دادیم و شهرک شصت را گرفتیم و خدا توفیق داد معاون تیپ2، جناب سرهنگ شهری هم خیلی با ما آنجا همکاری کرد، خودش هم خیلی تلاش کرد تا توانستیم شهرک شصت را بگیریم.

منبع: خاطرات رزمی، رزمی، علی، 1395، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده