خاطرات رزمی(31)
سه­پایه را گذاشتند روی چاه با جرثقیل، چاه هم دارد می­سوزد، انگلیسی آمد با بولدوزر رفت نزدیکش، بولدوزر را برای این میخواستند که فوراً خاک بریزد یا یک چیزی بریزد که این آتش خاموش شود و دیگر روشن نشود. رفتند بالای چاه، با جرثقیل مواد منفجره را آویزان کردند از بالای این سه­پایه که درست کرده بودند و رفت. نزدیک چاه که رسید دیدیم منفجر کردند و چاه خاموش شد. ولی این چاه که از دهانه­اش شعله می­آمد بیرون، اطرافش هم زمین سوراخ سوراخ شده بود و شعله­های کوتاه مثلاً نیم متر ارتفاع از زمین آتش بود. خب چاه آن خاموش شد.

ماجرای خاموش کردن چاه نفت توسط یک انگلیسی

 

قبل از مرحله3 ما دومرتبه به خط مقدم رفتیم، یعنی همان­جا که پاسگاه ابوغریب بود. در راه که داشتیم می‌رفتیم، نفرات ما یک سرگرد عراقی را دستگیر کرده بودند. آمدند پیش من و گفتند جناب سرهنگ ما یک اسیر گرفتیم، خودمان درگیر هستیم. این اسیر را ببرید و بدهید به واحدهایی که اسیر دارند یا به طریقی بفرستید برود کمپ اسرا. من با جیپ داشتم به آنجا می‌رفتم، گفتم چشم. اسیر عراقی را گرفتیم. ما این­قدر مشغول بودیم، حواسمان هم جمع نبود، دیگر یادمان رفت دستش را ببندیم. او را سوار جیپ کردیم و گروهبان مخابراتمان توی ماشین بود. جناب سرهنگ نیکفرد و جناب سرگرد صارم‌پور همان­جا در منطقه مانده بودند. ماشینمان خالی بود، این اسیر را هم سوار کردیم و حرکت کردیم.

 از آنجا دو مرتبه سر چاه نفت آرتزين عراق رفتیم، جاده آسفالت زبیدات به شرهانی. من گفتم از اینجا می‌خواهم به قرارگاه لشکر بروم. گفتند از اینجا هیچ ماشینی تا حالا نرفته. ما این جاده را دیشب گرفتیم. خدای نکرده بروی، از ارتفاعات78 که بالا هست، تانک‌های دشمن آنجاست، تو را می­زنند، نمی‌گذارند بروی و مشکل برایت پیش می‌آید. گفتم گر خداوند من آن است که من می­دانم، شیشه را در بغل سنگ نگه می­دارد. شما نگران من نباشید. من می‌خواهم اولین ماشینی باشم که از جاده زبیدات به شرهانی می‌رود، از آنجا به چم‌سری و بعد به قرارگاه لشکر بروم. دیگر مخالفتی نکردند و ما راه افتادیم. کمی که رفتیم، یادم افتاد که ما دست و پای این اسیر را نبستیم، اگر یک دفعه پرید و به طرف عراق در رفت ما چه کار می­توانیم بکنیم؟ مگر اینکه بزنیم و بکشیمش. به گروهبان مخابرات گفتم دستان این سرگرد عراقی را ببند و بعد بازدید بدنی بکن، بعد برویم.

البته همین­طور که راه می‌رفتیم این کار را بکن. سرگروهبان آمد اول دست‌های عراقی را بست. قبل از اینکه دستانش را ببندد، دیدیم این اسیر دستش را کرد توی جیبش، یک کارتی درآورد، می‌خواست پاره کند. گروهبان مخابرات ما دستش را گرفت. گفت چه کار می­خواهی بکنی؟ کارت را از دستش گرفت. نگاه کردیم دیدیم یک سرگرد عراقی بعثی است. این کارت بعثی­اش است. کارتش را گرفتیم و نگذاشتیم پاره کند. بعد دست­هایش و چشم­هایش را بست. حرکت کردیم و رفتیم.

رسیدیم روبروی ارتفاعات78. نیروهای ما ارتفاعات77 را بعداً رفتند و گرفتند، ولی 78 در اختیار عراق ماند تا عملیات محرم تمام شد. چون در ارتفاعات78 تعداد واحدهای عراق زیاد بودند و دستور حمله به آن ندادند. بین ارتفاعات77 و 78 هم 50-40 متر فاصله بیشتر نبود. ما می‌خواستیم اگر بشود آنجا هم تونل بزنیم و آنها را از آنجا پایین بیاوریم که دیگر اجازه ندادند. گفتند نه، با آنجا اصلاً کاری نداشته باشید. از آنجا، تانک‌ها شروع کردند جیپ ما را زدند. بیش از 8-7 گلوله تیراندازی کردند. یکی جلوتر می‌رفت، یکی عقب­تر می­آمد، یکی بالاتر بود، یکی زمین می‌خورد. به جیپ ما نخورد. ولی یکی از گلوله­های تانک‌ها درست نشانه­گیری کرده بود، به اندازه یک وجبی بالای چادر جیپ رد شد، به طوری که چادر جیپ از وسط دو نیم شد ، ولی به لطف خدا آسیبی به ما نرسید.

ما از این جاده عبور کردیم و رفتیم نزدیکی­های چم‌سری. گفتیم این اسیر را کجا تحویل بدهیم؟ گفتند کمپ اسرا همین نزدیک است، ببریم این را تحویل بدهیم، بعد برویم. برگشتیم از آنجا رفتیم، از این جاده مرزی خود ایران که از چم‌سری شروع می‌شود و تا نهر عنبر می‌رود و سرتاسر مرز است. از آنجا رفتیم و دیدیم واحدها 300-200 اسیر عراقی آوردند اینجا، یک گروهان مسئول تأمینش است و یک افسری هم آنجا هست. بهش گفتیم این سرگرد بعثی عراقی است، بچه‌های خودمان این را اسیر کرده بودند، داشت فرار می‌کرد به طرف عراق، اسیر کردند، حالا هم تحویل شما. آدم زرنگی هم هست. نزدیک بود از دست ما فرار کند که نتوانست، توانستیم چشم­هایش را ببندیم، دست­هایش را هم ببندیم، آوردیم شما تحویل بگیرید، با اسرا بفرستید کمپ اسرا. تحویل گرفتند. ما از اینجا دیگر به لشکر نرفتیم. گفتیم واحدها را بررسی کنیم، بعد هرموقع فرصت کردیم، برویم.

در همین موقع که ما آمدیم قرارگاه تیپ و کارها را انجام دادیم، دستور آمد که مرحله سوم عملیات محرم را انجام بدهید. ما آمدیم مرحله سوم عملیات را همان­جا که بودیم، پاسگاه ابوغریب را گرفتیم، دستور عملیاتی را برای فرماندهان گردان­ها و گروهان­ها شفاهی ابلاغ  کردیم. گردان140 با گردان ادغامیش به چپ، گردان131 با گردان ادغامیش به راست، گردان138 وسط و احتیاط امشب تک می‌کنیم. بررسی بکنید، شناسایی بکنید و ببینید کجا باید بروید که آسیب زیادی نبینید، امشب می‌خواهیم عملیات را انجام بدهیم. در هر صورت شب شد ما رمز عملیات را گفتیم «بسم الله القاصم الجبارین، یا حضرت زینب(س)، عملیات را شروع کنید.» اینها رفتند که مرحله سوم عملیات را انجام بدهند.

البته فاصله بین تپه‌هایی که مستقر بودیم و تپه‌های رملی عراق بیشتر از 600-500 متر نبود. سرباز که می‌خواست راه برود، پوتینش می‌رود داخل رمل و خیلی مشکل داشت، خیلی مسائل داشت و گرفتن تپه‌های رملی، خود تپه‌های رملی مزیتی ایجاد نمی‌کرد. برای اینکه پشت تپه‌های رملی درست است شهرك «طیب» و اينها بودند، ولی آن طرفش هم تقریباً رملی بود و چیزی عاید رزمندگان اسلام نمی‌شد، ولی ما تلاش داشتیم که انجام بدهیم. در هر صورت تا دامنه 100 متری تپه‌های رملی هم توانستیم پیشروی کنیم.

گردان138 از زبیدات تا چاه آرتیزن نفت و گاز و از چاه آرتیزن نفت و گاز تا به چپ تپه‌های رملی گردان131 و از بعد از گردان131 گردان140 که می‌افتد به جاده شرهانی و پاسگاه شرهانی، تلمبه­خانه شرهانی. الحمدلله عملیات به خوبی انجام شد. پاسگاه شرهانی را که گرفته بودیم، ولی تلمبه­خانه شرهانی، چاه­های نفت شرهانی، اینها را گردان140 ما تصرف کرد و حدود تقریباً شاید بیش از یک یا دو کیلومتر پیشروی کرد و تپه‌های رملی را هم گردان138 تقریباً یک کیلومتری رفت تا دامنه تپه‌های رملی و گردان138 ما هم از زبیدات باز هم به طرف آن چاهی که مرز بین 131 و 138 بود، مستقیم حساب کنیم، اینها هم حدود یک کیلومتری رفتند.

 در 100 متر بالای تپه‌های رملی که رمل هنوز شروع نشده بود و آنجا علف داشت و کشاورزی داشت، مستقر شدند و اعلام کردند از اینجا بیشتر رمل است و قابل رفتن نیست. اگر اجازه بفرمایید همین­جا موضع کنیم و مستقر بشویم. ما با قرارگاه قائم تماس گرفتیم، قضیه را گفتیم، گفتند عیب ندارد، حالا آنجا مستقر بشوند تا بررسی کنیم و بعد دستور می­دهیم. در مرحله سوم عملیات هم تا آنجا رفتیم. حدود 700-600 متر یا بیشتر رفتیم و عملیات محرم فعلاً آنجا متوقف شد. بعد گفتند عملیات تا اینجا کافی است. همان هدف تصرف شده و قرار شد آنجا بمانیم تا دستور بعدی را بدهند.

نزدیک­های عید بود، شب عید ما همه امکاناتمان مرتب بود، ولی ما از وجود چاه­های نفت کشور جمهوری اسلامی ایران در منطقه بیات هیچ آگاهی نداشتیم. یعنی کسی به ما چیزی نگفته بود، ما خودمان هم آن طرف­ها نرفته بودیم که ببینیم آنجا چاه نفت هست، البته علتش این بود که چاه نفت بین نیروهای عراق و نیروهای ما بود و اصلاً آنجا نیرو نگذاشتیم. عراق آنجا بالای تپه­ها نیرو داشت. چاه­های نفت ما نزدیک مرز عراق بود، خیلی نزدیک بود، یعنی مثلاً 150-100 متر و این طرفش هم بدون نیرو بود. هیچ فکری برای این چاه­های نفت نکرده بودند که نیرویی بگذارند، از اینها دفاع کنند و پدافند کنند تا دشمن نیاید و این چاه­های نفت و گاز را منفجر کند.

شب عید شد و ما دیدیم صدای انفجار می‌آید. خبردار شدیم که چاه­های نفت را منفجر می‌کنند. به قرارگاه قائم بی‌سیم زدیم، گفتند اینها چاه­های نفت خودمان است، آمدند و منفجر کردند. بعد بررسی شد و رفتند بازدید کردند، اعلام کردند که منافقین از خاک عراق آمدند، از خط مقدم عراق گذشتند و آمدند چاه­ها را منفجر کردند و رفتند. دو یا سه چاه گاز بود و یکی دو تا هم چاه نفت بود. هم چاه گاز­ها را منفجر کرده بودند و هم چاه نفت­ها را منفجر کرده بودند، از این چاه­های منفجر شده شعله­ها می‌زدند بیرون، صدا می‌کرد، مثل دیوی که نعره بکشد، و نورش هم همه ­جای منطقه را روشن کرده بود.

به ما خبر دادند که برویم نزدیک چاه­های نفت، اقلاً آنجا 5-4تا چاه نفت و گاز هم بود، که دیگر نیایند بقیه را منفجر بکنند. مراقبت بکنید. ما شب عید رفتیم آنجا و نفر تعیین کردیم، گروهان تعیین کردیم، واحد تعیین کردیم، گذاشتیم که از اینها مراقبت بکنند. شب عید گذشت، 15-10 روز تعطیل بود، چاه­ها هم داشتند می­سوختند. همه از این مسئله ناراحتیم. شرکت نفت آمد. شرکت نفت ما زیاد آمادگی کافی برای خاموش کردن چاه­های نفت و گاز نداشت، رفتند که کاری برایش بکنند. در این میان، عراقی‌ها یکی یا دونفر از پرسنل شرکت نفت را زدند و یا زخمی شدند، اینها برگشتند و جمهوری اسلامی ایران از انگلیس یک آقایی را آوردند، یک دست نداشت. رفته بود چاه نفت خاموش بکند، یا در انگلیس یا جای دیگر دستش را مواد منفجره برده بود. رفت چاه­های نفت را بازدید کرد. گفت من اینها را خاموش می‌کنم. فقط باید نیرو اینجا باشد، از ما مراقبت بکند، عراقی‌ها ما را نزنند تا ما بتوانیم این چاه­ها را خاموش کنیم.

ما توپخانه بردیم تا اگر عراقی‌ها تیراندازی کردند، تیراندازی بکنیم. مینی کاتیوشا آوردیم که یک اسلحه جدید بود و به ما داده بودند. تانک بردیم، نفربر بردیم، همه اینها را بردیم، تأمین برقرار کردیم. عراقی‌ها تیراندازی می‌کردند، ما هم به آنها تیراندازی می‌کردیم، مشکلی در تیراندازی نبود. این انگلیسی آمد و دستور داد یک چیزهایی درست کنیم. یک بولدوزری درست کنیم که دورتادورش ورقه­های آهن باشد و یک سه­پایه درست بکنیم خیلی بلند باشد. بالأخره دادند. قرارگاه جنوب دادند برادران سپاهی­ درست کردند که بتواند مواد منفجره را از سه­پایه آویزان کنند بالای چاه. سه­پایه خیلی بلند می‌خواست، مثل یک ساختمان دو طبقه یا سه طبقه. چنین سه­پایه­ای هم درست کردند و با تریلی آوردند و خواباندند روی زمین.

 این انگلیسی آمد و سوار بولدوزر شد، جلوی بولدزر را ورقه آلومینیومی گذاشته بودند، بغل­هایش هم همین­طور. یک ماشین آب­پاش هم دائم روی آن آب می­ریخت. چون شعله آتش خیلی شدید و سوزنده بود. مواد منفجره­ای که این درست کرده بود، 4-3 نوع بود؛ اول 150 کیلوگرم تی.ان.تی بود. سه­پایه را گذاشتند روی چاه با جرثقیل، چاه هم دارد می­سوزد، انگلیسی آمد با بولدوزر رفت نزدیکش، بولدوزر را برای این می‌خواستند که فوراً خاک بریزد یا یک چیزی بریزد که این آتش خاموش شود و دیگر روشن نشود. رفتند بالای چاه، با جرثقیل مواد منفجره را آویزان کردند از بالای این سه­پایه که درست کرده بودند و رفت. نزدیک چاه که رسید دیدیم منفجر کردند و چاه خاموش شد. ولی این چاه که از دهانه­اش شعله می­آمد بیرون، اطرافش هم زمین سوراخ سوراخ شده بود و شعله­های کوتاه مثلاً نیم متر ارتفاع از زمین آتش بود. خب چاه آن خاموش شد. این شعله­هایی که از کنار زمین چاه می­آمدند، روشن بودند، آنها دو مرتبه آن چاه را روشن کردند و نشد. برگشتند. عراقی‌ها و منافقین تیراندازی می‌کنند، ما هم جوابشان را می­دهیم، این­قدر ما به شدت جوابشان را داده بودیم که تقریباً خفه شده بودند. آن فرد انگلیسی گفت نشد، این مواد منفجره هم کم بوده است.

این بار250 کیلو تی.ان.تی را آوردند و با بولدوزر بردند آویزان آن سه پایه کردند. گفت همه بروند عقب، خودش هم یک مقدار عقب آمد و پشت بولدوزر ایستاد و آن 250 کیلو تی.ان.تی را منفجر کرد. دیگر آن چنان همه­جا را خاموش کرد که در زمین هم آتشی نماند و چاه خاموش شد. همه تکبیر گفتند و صلوات فرستادند. چاه خاموش شد و انگلیسی سریع رفت شیر فلکه را که قبلاً آماده کرده بودند، گذاشتند روی لوله چاه و بعد با آچار سفت کردند و شیر فلکه را بستند. این چاه به لطف خدا خاموش شد.

بقیه را هم یاد گرفتند. پنج تا چاه بود، سه تا را آتش زده بودند. دو چاه دیگر را هم به همین ترتیب خاموش کردند و پنج تا چاه همه خاموش شدند. حالا شرکت نفت ما اینجا زرنگی کرده بودند. از کارمندهایی که در همین خاموش کردن چاه گاز یا نفت مهارت داشتند، آورده بودند و نحوه خاموش کردن چاه نفت را دیدند و دقیقاً در ذهنشان ماند، اینها را دیدند و یادداشت کردند و این انگلیسی هم بعد از انجام کارش رفت. اینها آماده بودند هر چاه نفتی باشد عین همین روش چاه آتش گرفته را خاموش کنند و قرار شد عراق که کویت را گرفته بود، آنجا را تخلیه کرد بنا به مسائلی 900 حلقه چاه نفت کویت را هم آتش زده بودند، می‌خواستند که این چاه­ها را خاموش کنند. تعداد چاه­ها زیاد بود، نفرات هم کم بود. از شرکت نفت ایران هم به کمک کویتی­ها رفت و اینها هم رفتند به تعداد دیگری یاد دادند و تعداد نفرات زیاد شد و مهندسین ایرانی توانستند 300 حلقه چاه نفت و گاز آتش گرفته کویت را خاموش کنند. البته من این مطلب را از رادیو شنیدم. یعنی این صنعت برای شرکت نفت خودمان هم صنعت خوبی شد، که رفتند در کویت 300 حلقه چاه نفت آنان را خاموش کردند.

ما دیگر آنجا نگهبان و واحد گذاشتیم و راه گشتی­های آنها را به کلی بستیم، مین­گذاری کردیم تا نتوانند بیایند آن سه چهار چاه دیگر، یا همین­ها را منفجر کنند. من تقریباً یک روز درمیان یا اغلب هر روز با بالگرد می­آمدم، هم به این نگهبان­ها و واحد سر می‌زدم و هم خود شرکت نفتی­ها چندتا کانکس آوردند و گذاشتند، خودشان هم روی این چاه­ها کار می‌کردند. شرکت نفتی­ها هم برای سربازان، هم برای خودمان، هم برای خودشان صبحانه و ناهار و شام می‌دادند. کانکسی در آنجا گذاشتند و مقری تشکیل دادند و تا مدت یکی دو ماه همین­طور ادامه داشت. ما هم خیلی دقت می‌کردیم که مبادا یک روز اینها بیایند و دو مرتبه چاه­ها را منفجر کنند. ما تا وقتی که بعد از عملیات محرم آنجا بودیم، نگهداری و نگهبانی از اینها را به عهده داشتیم و الحمدلله به خوبی وظیفه­مان را انجام دادیم.

ما در زبیدات ماندیم. در این مدت، یک استوار عراقی با یک جیپ اواز به طرف زبیدات آمد. از طرف زبیدات تسلیم رزمندگان اسلام شد و گفت من آمدم پناهنده بشوم. او را پیش من آوردند، زنش هم همراهش بود. ما ایشان را فرستادیم قرارگاه قائم(عج) و گفتیم این آمده پناهنده بشود، حالا شما می‌خواهید نگه دارید، یا هر نظر و دستوری هست انجام بدهید. آنها هم فرستادند قرارگاه کربلا و از آنجا به تهران. ایشان پناهنده بود تا مثل اینکه بعد از پایان جنگ هم خودش داوطلبانه در ایران پناهنده ماند، مثل اینکه هنوز هم می­گویند نرفته.

منبع: خاطرات رزمی، رزمی، علی، 1395، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده