آرام سخن بگو(11)
برمی­گردم و شهید صیاد را پشت سرم می­بینم که دستش را روی شانه­ام گذاشته. به هم دست دادیم. ـ آرام! دعاگو زیاد داری. چرا ناراحتی؟ می­خواهم بیماریم را بگویم، اما... ـ خداوند به واسطه قمر بنی­هاشم، شما رو شفا داده. هیچ بیماری نداری، بلند شو، نماز اول وقت بخوان. بعد از نماز با پسرم مهدی تماس بگیر، بگو آن لباس من رو بفرسته. آماده شو، باید با هم تو یه مراسمی شرکت کنیم. با هم به جایی می­رویم که شبیه به مسجدالحرام است. در صف اول جمعیت می­نشینیم. بعد از گوش دادن به سخنرانی، با هم خارج می­شویم. ـ نماز اول وقت رو فراموش نکن.

 

تهران: 1394

تهوع شدیدی دارم. دراز می­کشم. حدود ده دقیقه­ای خوابم ‌می‌برد:

برمی­گردم و شهید صیاد را پشت سرم می­بینم که دستش را روی شانه­ام گذاشته. به هم دست دادیم.

ـ آرام! دعاگو زیاد داری. چرا ناراحتی؟

می­خواهم بیماریم را بگویم، اما…

ـ خداوند به واسطه قمر بنی­هاشم، شما رو شفا داده. هیچ بیماری نداری، بلند شو، نماز اول وقت بخوان. بعد از نماز با پسرم مهدی تماس بگیر، بگو آن لباس من رو بفرسته. آماده شو، باید با هم تو یه مراسمی شرکت کنیم.

با هم به جایی می­رویم که شبیه به مسجدالحرام است. در صف اول جمعیت می­نشینیم. بعد از گوش دادن به سخنرانی، با هم خارج می­شویم.

ـ نماز اول وقت رو فراموش نکن.

تا می­خواهم دهانم را باز کنم و سوالی کنم، مثل نوری پر می‌کشد و می‌رود.

از خواب بیدار می­شوم. خانواده­ام کنارم هستند. همسرم، پسرم محمدسعید و دخترانم سمانه و سارا. از تلویزیون اذان ظهر پخش می­شود. بلند می­شوم، وضو می­گیرم و نماز می­خوانم.

ـ من شفا گرفتم، به گفته شهید صیاد. الحمدلله هیچ ناراحتی ندارم. باید ببینم میل به غذا دارم یا نه.

کمی ناهار می‌خورم. مشکلی احساس نمی­کنم. انگار بیماری تمام و کمال از بدنم رخت بربسته.

چند روزی استراحت می‌کنم و مجدداً به محل کارم، هیئت معارف جنگ شهید سپهبد علی صیادشیرازی، برمی­گردم.

به پیشنهاد هیئت معارف جنگ، خاطراتم را در زمان جنگ مکتوب می‌کنم. به همین خاطر، سری می‌زنم به خاطرات آن روزها تا دقیق به یاد بیاورم:

***

 

 

حمله سراسری عراق انجام شده است. تیراندازی یگان‌هایمان را به طور نظری آموزش داده‌ایم، اما عملاً تیراندازی نکرده‌اند. سربازان حتی آموزش رزم مقدماتی خود را به طور کامل طی نکرده‌اند. اواسط مهر1359، است که به ما مأموریت می‌دهند:

ـ تیپ1 با همین وضعیتی که دارد باید به منطقه جنوب حرکت کند.

گردان140 تیپ1، که بعداً سازماندهی شد، در کردستان است. دو گردان تیپ، یعنی گردان138 و 131، یگان سازمانی تیپ1 هستند.

جناب سرهنگ سلیمانجاه از فرمانده گردانی به فرمانده تیپ1 ارتقاء شغلی گرفته است.

15مهر59 از پادگان شهید قدوسی تهران به ایستگاه راه‌آهن اعزام می‌شویم. کل گردان باید با قطار به منطقه جنوب و ایستگاه اندیمشک برود.

هنگام نماز مغرب است. به ایستگاه راه‌آهن قم می‌رسیم. مردم در ایستگاه برای پذیرایی از رزمندگان با ظروف یک بار مصرف غذا، تجمع کرده‌اند. شور و هیجان خاصی حاکم شده است. رزمندگان از این استقبال مردم قم شرمنده شدند. بعد از نماز مغرب و عشاء، با بدرقه مردم مجدداً حرکت می‌کنیم.

در ایستگاه درود هم چنین استقبالی می‌شود.

72 ساعت طول می‌کشد تا به ایستگاه اندیمشک برسیم. قطار فقط شب‌ها حرکت می‌کند، چون هواپیماهای دشمن دائم در حال بمباران مناطق هستند و ایستگاه‌های راه‌آهن هم از این وضع مستثنا نیستند.

شب نوزدهم مهرماه به اندیمشک می‌رسیم. اکثر شهرها تخلیه شده‌اند. مردم به بیابان‌ها و کوه‌های اطراف پناه برده‌اند. هواپیماها به بهانه تأسیسات، بیمارستان اینجا را هم بمباران کرده‌اند. تک و توک یگان‌های نظامی در داخل شهر رفت و آمد می‌کنند. با اینکه اول شب است، اما هیچ مغازه‌ای باز نیست. تمام چراغ‌ها خاموش است. شهر در تاریکی مطلق فرو رفته. می‌گفتند: «شهر خاموش». شب را در ایستگاه می‌مانیم.

در سبزآب، منطقه‌ای اطراف اندیمشک، به عنوان منطقه پراکندگی مستقر می‌شویم. از آنجا تا خطوط جبهه حدود 15 کیلومتر فاصله است. اولین خط جبهه دشمن، پل کرخه و نزدیک‌ترین جا به کانال هندلی است.

کانال هندلی را کشاورزان کنده بودند. شکل خاکریز درست شده بود. بعضی جاها حدود چهار متر ارتفاع داشت. داخل آن را جوب درست کرده بودند. آب با موتور از رودخانه کرخه پمپاژ می‌شد و داخل جوب می‌ریخت. از حاشیه غرب رودخانه کرخه به سمت شرق حدود دو کیلومتر بود. چون ارتفاع بلندی داشت، به کل دشت غربی رودخانه کرخه مسلط بود. قبل از جنگ، محصولات کشاورزی با این کانال هندلی آبیاری می‌شدند.

دیده‌بان دشمن اینجا مستقر بود. ما این را بعدها که عملیات انجام شد متوجه شدیم.

دیگر به منطقه جنگی وارد شده بودیم. در سبزآب مستقر بودیم. هنوز تیراندازی انفرادی سربازانمان انجام نشده بود. تازه داشتیم با صدای انفجار آشنا می‌شدیم. گلوله‌های خمپاره گاهی به اطراف می‌خورد، گاهی داخل شهر، به خصوص دزفول، گاهی به اطراف محل استقرار یگان ما و به بیابان‌های اطراف. تا روز 22 مهرماه، آموزش نشانه‌گیری داشتیم.

ـ سیبل‌هایی رو در فواصل مختلف بذارید. به سربازها بگید همین‌جا تیراندازی کنن. نمره آموزشی هم لازم نیست. هر سرباز با نشانه‌گیری دقیق تیراندازی کنه و مهارت کسب کنه. سربازان دائم تیراندازی کنن تا عادت کنن، هم به صدا، هم به تیراندازی.

22 مهرماه است. صبح دستوری رسیده است:

ـ در نقطه‌ای تو پاسگاه گردان جمع بشید.

پاسگاه گردان منطقه‌ای است که چادر زده‌ایم. همان‌جا جمع می‌شویم.

ـ قراره فردا عملیاتی انجام بشه. امروز باید از نزدیک‌ترین محل به منطقه دشمن، شناسایی انجام بدید.

ـ چطور ممکنه برای عملیات بزرگی که فردا قراره انجام بشه، شناسایی و برنامه‌ریزی ظرف مدت یک روز انجام بشه؟

همه فرمانده دسته‌ها سوار ماشینی می‌شوند. به طرف رودخانه کرخه و پل کرخه حرکت می‌کنیم. قبل از آن، یک فرودگاه اضطراری است. بیشتر از فرودگاه نمی‌توانیم جلو برویم. دو نفر از اهالی همان محل، جزو بلدچی هستند.

ـ دشمن تو فلان منطقه سایت 4 و 5 نیروی هواییست. اونجا شوشه، اینجا فلان منطقه…

چون در تیررس دشمن هستیم، نمی‌توانیم سرپا بایستیم؛ روی زمین درازکش هستیم. گلوله مستقیم تانک فرودگاه را می‌زند. طوری است که هیچ رفت و آمدی در فرودگاه اضطراری انجام نمی‌شود. در قسمت غربی آن، پل فلزی بر روی رودخانه کرخه قرار دارد که ظاهراً شرکت نفت آن را احداث کرده است. بعد یک پل شناور هم در کنار آن احداث شد. در آن سوی پل و در حاشیه ارتفاعات، یک سری زاغه‌های مهمات وجود دارد که تی‌ان‌تی مورد نیاز شرکت نفت نگهداری می‌شود. در قسمت غرب پل کرخه، پاسگاه ژاندارمری قرار دارد، اما این‌قدر گلوله های توپ و تانک به آن خورده، که خراب شده. جلوتر از پاسگاه، یگانی از یگان شیراز، که حتی یک گردان هم نمی‌شود، به عنوان سرپل و تأمین رزمی در آنجا مستقر است و پل را حفاظت می‌کند. 4-3 دستگاه نفربر زرهی هم دارند. ما هنوز جلو نیامده‌ایم و نمی‌دانیم پل کرخه چه پلی است. فقط از راه دور توضیح می‌دهند و ما فرماندهان را توجیه می‌کنند:

ـ پلی به نام پل فلزی هست، کنارش هم یه پل شناور که یگان مهندسی ارتش اون رو احداث می‌کنه و تا امشب تکمیل میشه.

بعد از عبور از روی پل، سایت‌های 4 و 5 نیروی هوایی، منطقه چنانه و ارتفاعات چنانه را می‌بینیم.

ـ تا اینجا نیروی آنچنانی وجود نداره. فقط عناصر محدودی از دشمن به صورت پاسدار رزمی در منطقه پراکنده‌اند.

بلدچی‌ها ما را این‌طور توجیه می‌کنند و این شناسایی فرماندهان شد. در واقع، شناسایی تعجیلی بود. به یگان برمی‌گردیم. باید یگان را آماده کنیم. من که فرمانده دسته خمپاره120 هستم، تا حالا فقط تئوری به سربازها گفته بودم و هیچ‌کدام با خمپاره تیراندازی نکرده‌اند. البته پرسنل باتجربه کادر هم در این دسته داریم، حدود پنج نفر که کارشان خمپاره است. بالأخره سازماندهی می‌کنیم. قرار شده ساعت 3 نیمه‌شب حرکت کنیم و تا قبل از طلوع آفتاب، همه یگان‌ها از پل عبور کرده باشند. در این عملیات‌ها، شناسایی بسیار حائز اهمیت است و نبود آن باعث بروز فاجعه می‌شود.

صبح روز 23 مهرماه عملیات انجام می‌شود. دشمن آمادگی کامل دارد و سمت عملیات را می‌داند. ابتکار عملیات دست دشمن است، چون قبلاً یک عملیات کرده و تا پای پل پیش آمده بود، اما نیروهای ایرانی او را عقب رانده بودند. تنها محل عبور ما یک پل فلزی است. دشمن خبر ندارد که پل شناور هم زده شده. پل فلزی را دقیق ثبت تیر کرده و از همان اول شب شروع به زدن پل و اطرافش کرده است. یکی دو گلوله به خود پل خورده بود. چون پل فلزی بود، گلوله آن را شکافته و پایین رفته بود. البته ستون‌های پل آسیب ندیدند.

تعدادی تانک از روی پل شناور عبور می‌کنند، اما در اثر شدت آتش توپخانه، یکی از تانک‌ها داخل رودخانه می‌افتد. رودخانه گود است. راننده تانک بعدی دست‌پاچه می‌شود و در لبه پل شناور گیر می‌کند. همین باعث می‌شود که پل خم شود و آسیب ببیند و بنابراین، تانک‌ها مجبور می‌شوند از پل فلزی عبور کنند. تانک چیفتن نیروهای خودی در حال عبور از پل فلزی است. به وسط پل که می‌رسد، گیر می‌کند. به همین خاطر، تا 5 صبح هم یگان نتوانست از پل عبور کند. بالأخره با تلاش فراوان تانک را عبور می‌دهند. اطراف پل نرده‌هایی دارد که با توجه به عرض زیاد تانک، با چند سانتی‌متر انحراف به چپ و راست، به نرده‌ها گیر می‌کند. در نهایت، با زخمی و کج شدن نرده‌ها، تانک از پل عبور می‌کند و بعد از آن هم خودروهای ما.

 

 منبع: آرام سخن بگو(خاطرات سرتیپ دوم احمد آرام)، آموزگار، الهه،1396، ایران سبز، تهران

 

 

 

 

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده