آرام سخن بگو(10)
زمستان از راه میرسد. مأموریت ما کماکان ادامه دارد. تدارکات در قله آربابا واقعاً مشکل است و سرمای زمستان هم آن را مضاعف میکند. نمیتوانیم بیش از یک هفته آذوقه ذخیره کنیم. برای اینکه بتوانیم پرسنل را در سرما در آنجا نگه داریم، باید حداکثر استفاده را از زمین و کندن سنگر بکنیم. امکان سنگرکنی نداریم، به خصوص در قله. در پایین قله و داخل پادگان هم برای اینکه بتوانیم وسایل را نگه داریم، باید سنگر بکنیم. سقف سنگر را با چادر انفرادی پوشانده بودیم که از سرما و باران حفظ شود.

در ارتفاع هم همین‌طور بود. اما سرمای زمستان غیرقابل تحمل است. روزی شدت بارش برف به قدری شدید بود که حدود 45 سانتی‌متر برف نشسته بود. چون نمی‌توانیم همه افراد را یک جا جمع کنیم، بالطبع باید به صورت دیده‌بانی در سنگر باشند. قله نسبت به پایین، کلی اختلاف دما دارد، منطقه یخ می‌زند. تنها چیزی که به فکرمان می‌رسد این است که اتاقکی پیش‌بینی کنیم. فرمانده گردان داخل شهر به یک نجار سفارش ساخت اتاقکی به مساحت 12 متر با در و پنجره مناسب می‌دهد، تا اتاق استراحت باشد. سقفش مانند شیروانی است که برف و باران داخل آن نفوذ نکند. یک هفته طول می‌کشد تا اتاقک ساخته شود و بعد با هلی‌کوپتر به قله آربابا حمل می‌شود.

زمانی که اتاقک به بالا حمل می‌شود، در شهر شایعه می‌شود که دارند تانک به قله می‌برند. تا آخر مأموریت ما هم عوامل ضدانقلاب فکر می‌کردند تانک در قله مستقر شده است. بالأخره اتاقک در قله مستقر می‌شود. محل درب ورودی به راهرو ختم می‌شود و از داخل راهرو می‌توان به داخل اتاقک رفت و آمد کرد، یا از آن طریق وارد سنگرهای دیده‌بانی رفت. از این اتاقک برای استراحت، بعد از تعویض از محل پست دیده‌بانی استفاده می‌شود.

شب هنگام است. با معاون فرمانده گردان، اطراف پادگان گشت می‌زنیم. برف سنگینی باریده است. به ضلع جنوبی پادگان می‌رویم که کمی دورتر از قسمت مرکزی قرار دارد و تپه‌ای است که روی آن سنگر دیده‌بانی تهیه شده و سربازی هم داخل سنگر دیده‌بانی است. سرباز دیگری هم در محدوده این سنگر در حال قدم زدن و پاسداری است. این‌قدر سردش شده که با سرعت مسیری را می‌رود و برمی‌گردد. ما را می‌بیند:

ـ ایست!

همه دیده‌بان‌ها اسم رمز دارند. ما هر شب اسم رمز را در اختیارشان قرار می‌دهیم. سرباز دستپاچه می‌شود و بدون اینکه منتظر پاسخ از طرف ما شود و رمز عبور را بخواهد، با اولین قدمی که به جلو برمی‌داریم، شروع به تیراندازی هوایی می‌کند. معاون گردان با لهجه آذری که دارد، شروع به داد زدن می‌کند:

ـ چرا تیراندازی می‌کنی؟

سرباز به شدت هول می‌شود:

ـ فکر کردم شغاله!

ـ آخه بی‌شعور! شغال چکمه می‌پوشه؟ شغال کلاه آهنی می‌ذاره؟

با اینکه به شدت خنده‌ام گرفته بود، به معاون گردان گفتم:

ـ سرباز هول شده، ترسیده. شما ببخشید.

به مسئول مربوطه تذکر می‌دهیم که به سرباز آموزش لازم را بدهد.

بارش برف و مه غلیظ منطقه را پوشانده است. ده روزی این وضعیت ادامه دارد. به خاطر دید محدود، هلی‌کوپتر نمی‌تواند از زمین بلند شود. از قله اطلاع می‌دهند که تعدادی بیمار شده‌اند و عناصر دیده‌بانی به شدت کاهش یافته و آذوقه در حال اتمام است و شرایط بسیار سختی برای پرسنل ایجاد شده است. دارویی هم ندارند. چون منطقه برایمان ناشناخته بود و شرایط جوّی درست پیش‌بینی نشده بود، غافلگیر شدیم. تنها ارتباط ما با قله از طریق بی‌سیم است که آن هم امنیت تأمینی ندارد. شاید عوامل ضدانقلاب آن را شنود کرده و فهمیده باشند که پرسنل روی قله ضعیف شدند. باید هرچه سریع‌تر فکری بکنیم. جلسه‌ای در ستاد گردان تشکیل می‌شود. تنها راه رفتن به قله این است که پیاده برویم. باید داوطلب انتخاب می‌کردیم. فرمانده گردان اعلام می‌کند:

ـ برای قله آربابا 15-10 نفر داوطلب بشن تا پیاده آذوقه ببرن و تعدادی هم جایگزین بیماران روی قله بشن و بیماران رو به پایین منتقل کنیم.

این کار انجام می‌شوند. افراد را ساماندهی می‌کنیم. نمی‌توانیم با خودمان سلاح ببریم. فقط یک نفر جلو و یک نفر عقب، با مهمات کافی مسلح هستند و در نتیجه، نمی‌توانند چیز دیگری حمل کنند. یکی از افراد مسلح من هستم. کلت کمری دارم، تفنگ ژ3 و مهمات هم می‌گیرم. نفر دیگری هم مشخص می‌شود. بقیه افراد مقداری نفت، نان خشک، برنج، روغن، سیب‌زمینی و… می‌گیرند. راه می‌افتیم. هر نفر یک کوله درست می‌کند و به پشت خود می‌بندد. هوا تقریباً روشن شده است. ساعت 8-5/7 از پادگان بیرون می‌آییم. عوامل دیده‌بانی از داخل پادگان، پرسنل را زیر نظر دارند که اگر در طول مسیر، با مشکلی برخورد کردیم یا در کمین عناصر ضدانقلاب افتادیم، بتوانند ما را پشتیبانی کنند.

شرایط طوری است که وقتی حرکت کردیم، تازه متوجه شدیم که چقدر شرایط سخت است و حتی ضدانقلاب هم به اینجا نمی‌آید تا عملیات اجرا کند. در طول مسیر، به جاهایی می‌رسیم که گودال‌ها از برف پر شده است و هم‌سطح بقیه جاها شده است. همه‌جا تقریباً یکسان دیده می‌شود. نمی‌دانیم زیر پایمان گودال است یا تخته سنگ. در برخی مناطق، این‌قدر برف زیاد است که تا کمر می‌رسد. یکی از سربازان تا گلو در برف گیر می‌کند. یک ساعت تمام تلاش می‌کنیم تا او را از برف بیرون بکشیم. وقتی به قله می‌رسیم، تمام لباسمان خیس شده است. حتی نمی‌شود این افراد را با عناصر دیگر تعویض کنیم. چند نفری که کمی سرحال هستند را آنجا می‌گذاریم. تمام وسایلی که با خودمان برده‌ایم خیس شده‌اند. از پایین تا قله حدود سه کیلومتر است، اما چهار ساعت و نیم طول می‌کشد تا به قله برسیم. موقع برگشتن روی برف می‌نشینیم و سُر می‌خوریم. دو نفر از بچه‌ها مریض هستند. با یک پتو و دو عدد چوب، برانکارد درست می‌کنیم و آنها را روی برانکارد می‌گذاریم و روی برف سُر می‌دهیم. چهار نفر جایگزین می‌شوند و بقیه برمی‌گردیم. بعد از یکی دو روز، بالأخره شرایط کمی بهتر می‌شود و هلی‌کوپتر می‌تواند پرواز کند.

تعدادی از عوامل ضدانقلاب بادگیرهایی سرتاسر سفید پوشیده‌اند و خود را استتار کرده‌اند. وقتی متوجه شدند یگان مستقر در قله ضعیف شده، تصمیم می‌گیرند به آنجا بیایند و آنجا را اشغال کنند. ساعت 5/9 شب از قله پیام فرستادند:

ـ اینجا سروصداهایی میاد و حرکت‌هایی شنیده میشه.

به فرمانده مسئول قله دستور داده می‌شود:

ـ دقیقاً بررسی کنید. شاید جانوری باشه.

بررسی می‌کنند، اما متوجه چیزی نمی‌شوند. یک‌دفعه می‌بینند یک نفر بلند شد و دوید. مطمئن می‌شوند که عناصری از عوامل ضدانقلاب هستند. اعلام می‌کنند. قبلاً با خمپاره و توپ105 میلی‌متری ثبت تیر کرده بودیم. به خمپاره‌اندازها و توپ‌ها دستور شلیک چند گلوله داده می‌شود و عناصر دشمن فرار می‌کنند. مقداری از وسایلشان جا ماند که بعدها آنها را جمع کردیم. از خونی که روی زمین ریخته شد متوجه شدیم که تعدادی از آنها مجروح شدند.

بعد از این قضایا، حدود شش ماه یگان ما در قله مستقر بود و بعد با یگان دیگری جابه‌جا شد. یکی دو ماه هم آن یگان در قله مستقر بود. اواخر خرداد یا اوایل تیرماه59 است که یگانی از لشکر77 مشهد به پادگان شهر بانه آمده و آنجا را تحویل می‌گیرد.

مأموریت ما در بانه به پایان رسیده. گردان ما با هلی‌کوپتر از بانه به پادگان سنندج می‌آید و با هواپیمای سی130 به تهران برمی‌گردیم.

پس از پیروزی انقلاب، خدمت سربازی از دو سال به یک سال کاهش یافت. سربازان ما هم سربازان قدیمی هستند. سرباز جدید نگرفتیم. بنابراین، اکثرشان ترخیص می‌شوند. 20-10 نفر برایمان می‌مانند، که یکی دو ماه بیشتر از خدمتشان باقی نمانده است.

داخل پادگان هستیم. جلو درب ورودی، دژبان لیستی به همراه دارد. ظاهراً عناصری را شناسایی کرده‌اند که در آن لیست بود. ما در آن لیست نیستیم. اما به ما مرخصی می‌دهند.

ـ فعلاً شما به مرخصی برید!

از اینکه یک هفته به ما مرخصی داده‌اند، خوشحالیم. بعد از یک هفته برمی‌گردیم. تعداد سربازان بسیار کم است. همه اینها برنامه‌ریزی برای کودتا بوده! تعدادی از پرسنلی که جزء عوامل کودتا هستند، با انقلابیون همکاری دارند و با آنها در ارتباطند. در نتیجه، کودتا لو رفته و خنثی می‌شود. بعد از یک هفته از این قضایا، تازه متوجه دلیل مرخصی می‌شویم.

به پادگان که برگشتیم، از یک گردان، فقط نام آن باقی مانده. به جای 70درصد سرباز که پرسنل سازمانی گردان را تشکیل می‌دهند، حدود 20-15درصد سرباز داریم.

خبر می‌رسد که عراق گه‌گاه در مناطق به پاسگاه‌های مرزی تیراندازی می‌کند. سرباز جدید هم به گردان ما اضافه می‌شود. من به گردان131 منتقل می‌شوم. در گردان، اکثر سربازها جدید و آموزشی هستند. احتمال جنگ بین ایران و عراق هست. به همین خاطر، قرار شده که ما به مأموریت برویم. باید به سربازان هم آموزش بدهیم و هم سازمان رزم تشکیل بدهیم. سربازها حتی بلد نیستند با تفنگ ژ3 تیراندازی کنند. من فرمانده دسته خمپاره‌انداز120میلی‌متری شدم. یعنی از فرماندهی گروهان تنزل پیدا کردم. البته در کردستان که بودیم، به صورت افتخاری فرماندهی گروهان را به من داده بودند. به هر حال، سازماندهی انجام می‌شود و من به سربازان آموزش خمپاره می‌دهم.

 

منبع: آرام سخن بگو(خاطرات سرتیپ دوم احمد آرام)، آموزگار، الهه،1396، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده