آرام سخن بگو(9)
وقتی با دوستم در مغازه بودیم، خانم جوانی دستم رو گرفت و گفت بیا، تو مغازه بعدی همه چیز ارزونتره. دوستم متوجه رفتن من نشد. بعد که داخل کوچه پیچیدیم، چشمم رو بستن، از کوچهپسکوچهها رد شدیم و به خونهای رسیدیم. داخل خونه خانمی بود. آلبوم عکسی رو آورد که تمامش دختران جوان بودن. گفت هرکدوم از اینها رو بخوای در اختیارت میذاریم. به شرط اینکه ثابت کنی با مایی.

 

داخل پادگان حمام مناسبی نیست. گردان داخل شهر حمامی را به صورت دربست اجاره کرده و طبق جدول زمان‌بندی، هفته‌ای یک بار نوبت گروهان ما است که در دو نوبت صبح و عصر پرسنل از آن حمام استفاده کنند. قبل از استفاده، تأمین حمام کاملاً برقرار می‌شد تا عوامل ضدانقلاب نتوانند به آن دستبرد بزنند و پرسنل هم با خاطر آسوده استحمام کنند. بعد از استحمام، سربازان با کسب اجازه، برای خرید لوازم ضروری‌شان به مغازه‌های اطراف می‌روند و رأس ساعت مشخصی، همه سوار وسیله نقلیه می‌شوند و به پادگان برمی‌گردند.

دو نفر سرباز داخل مغازه‌ای می‌شوند. خانمی با چرب‌زبانی، یکی از سربازان را که اصفهانی هم بود و قامت کوچکی داشت، به مغازه دیگری داخل کوچه‌ای می‌برد. وقتی سرباز به آنجا می‌رود، ضدانقلاب او را دستگیر می‌کند. چشم او را می‌بندند و سوار ماشین می‌کنند.

رأس ساعت تعیین‌شده همه سوار ماشین هستند. آمار می‌گیریم. یک نفر از پرسنل نیست. از هرکسی می‌پرسیم، اظهار بی‌اطلاعی می‌کنند و فقط می‌گویند: تا آخرین لحظه آنجا بود! اما چه بلایی بر سرش آمده خدا می‌داند! بلافاصله به فرمانده گردان اطلاع می‌دهیم و او هم قضیه را به رئیس شهربانی می‌گوید.

ساعت 4 بعدازظهر است. سرباز به پادگان برگشته! او را به دفتر فرماندهی گروهان می‌آورند.

ـ کجا بودی؟

ـ تو شهر گم شدم.

او را پیش فرمانده گردان می‌بریم. به او هم چیزی نمی‌گوید.

ـ تو شهر گم شدم. پیاده برگشتم. می‌ترسیدم از کسی هم بپرسم.

بعد از اینکه او از دفتر بیرون رفت، فرمانده گردان به من گفت:

ـ او رو زیر نظر داشته باش. احتمال داره به دام عوامل ضدانقلاب افتاده باشه. شاید بخوان ازش اطلاعاتی بگیرن. حواست باشه.

او را زیر نظر می‌گیریم. گاهی به ضلع شمالی پادگان، کنار سیم خاردار می‌آید و بیرون را نگاه می‌کند. بعد از سیم خاردار، رودخانه فصلی است و بعد از آن هم منازل مردم شهر بانه. چند روزی گذشت. سرباز را می‌خواهم. در دفتر با او صحبت می‌کنم:

ـ من هم مثل تو جوون و مجردم. نکنه تو شهر با کسی آشنا شدی؟ به من بگو، من هم کمک می‌کنم.

خنده‌ای بر لبانش ظاهر می‌شود:

ـ وقتی با دوستم در مغازه بودیم، خانم جوانی دستم رو گرفت و گفت بیا، تو مغازه بعدی همه چیز ارزون‌تره. دوستم متوجه رفتن من نشد. بعد که داخل کوچه پیچیدیم، چشمم رو بستن، از کوچه‌پس‌کوچه‌ها رد شدیم و به خونه‌ای رسیدیم. داخل خونه خانمی بود. آلبوم عکسی رو آورد که تمامش دختران جوان بودن. گفت هرکدوم از اینها رو بخوای در اختیارت میذاریم. به شرط اینکه ثابت کنی با مایی. از شما چیزی نمی‌خواییم، فقط بگو داخل پادگان، یگان و روی قله چند نفرید؟ گفتم یک گروهانیم. اسامی همه فرماندهان گروهان رو که می‌شناختم هم گفتم.

ـ دیگه چی خواستند؟

ـ از من یک جعبه مهمات خمپاره خواستن.

ـ چطور قراره جعبه خمپاره رو ببری؟

ـ به من گفتن ضلع شمالی پادگان، قسمتی هست که سیم خاردارش پاره شده. اول باید اونجا رو خوب یاد بگیری.

با سرباز به همان قسمت می‌آییم. عوامل آنها قبلاً وارد پادگان شده بودند. به قدری پادگان را دقیق می‌شناختند و بلد بودند که وقتی بررسی کردیم، دیدیم تمام مواردی که سرباز گفته بود، درست است و ما تا آن موقع نمی‌دانستیم که قسمتی از سیم خاردار پاره شده، ولی آنها درست نقطه نشانی داده بودند و ما تازه متوجه شدیم… عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد… به سرباز دستوراتی داده بودند:

ـ اواخر شب یکی از جعبه‌های مهمات رو بردار و بذار اونجا. یک جعبه هم مهمات تیربار 7/12 میلی‌متری هم می‌خواهیم. این تیربارها رو ببین تا اشتباه نکنی.

اوایلی که ما وارد اینجا شده بودیم، عوامل ضدانقلاب یک قبضه تیربار 7/12 روی پشت بامی مشرف به پادگان گذاشته بودند. بعدها که ما تیراندازی می‌کردیم، آن را جمع کردند. مشخص شد مهماتش را ندارند.

ـ وقتی اینها رو اینجا گذاشتی، دیگه کاری نداشته باش. ما خودمون میاییم و می‌بریم.

از سرباز می‌پرسم:

ـ قرار بعدیت کی و چه وقتیه؟

ـ به من گفتن اگه بعد از یک هفته این کار رو همین‌طور که گفتیم انجام بدی، می‌تونی به بهانه مرخصی به شهر بیایی. به این مغازه که نشونت دادیم بیا، بچه‌های ما میان و شما رو میارن. موقع برگشتن از اون خونه هم چشمام بسته بود.

آنجا خانه تیمی آنها بود که نمی‌خواستند لو برود. موضوع را به فرمانده گردان می‌گویم و ایشان هم بلافاصله رئیس شهربانی را احضار می‌کنند و ماجرا را برای ایشان توضیح می‌دهیم.

ـ حالا شما چطور می‌خواهید با این مسئله برخورد کنید؟

ـ ما باید بذاریم این سرباز مأموریتش رو انجام بده تا از این طریق بتونیم اون خونه رو پیدا کنیم و اونها رو منهدم کنیم.

یک جعبه از محموله خمپاره را برای اینکه بلااستفاده باشد، بدون خرج در محل مورد نظر می‌گذاریم. البته سرباز از این قضیه مطلع نیست. به او می‌گویم:

ـ ما با هم مثل دو دوست و به دور از روابط فرمانده و سربازیم. هر وقت خواستی بری، من هم می‌خوام بیام.

ـ من باید قبلاً به اونا بگم. اگه شما با من باشی، شاید من رو به اون خونه نبرن.

ـ من همرات میام. جلو اون مغازه ازت جدا میشم. شما به اونا بگو جلسه بعد یک نفر دیگه هم میخواد با من بیاد. اگه قبول کردن، بعد من میام.

افسر شهربانی هم پیش‌بینی کرده که از راه دور و با لباس مبدل مواظب باشد که وقتی سرباز را بردند، بتواند خانه را شناسایی کند. شرایط را برای سرباز فراهم می‌کنیم تا بتواند جعبه گلوله خمپاره را در محل مورد نظر قرار بدهد. آنها می‌آیند و جعبه را می‌برند. بعد از آن هم به سرباز اجازه مرخصی می‌دهیم تا به شهر برود. ما هم با لباس محلی داخل شهر می‌رویم. افراد شهربانی هم هستند، اما ما آنها را نمی‌شناسیم. سرباز که جلو مغازه می‌رسد، دو نفر او را دوره می‌کنند و با خود داخل کوچه‌ای می‌برند و بعد هم سوار ماشین می‌شوند. قبول نمی‌کنند کسی همراه سرباز باشد. افسر شهربانی آنها را تعقیب می‌کند و خانه شناسایی می‌شود. به سرباز گفته بودیم اگر ایرادی از جعبه گرفتند، چه بگوید.

ـ خمپاره‌هایی که دادی خرج نداره!

ـ من فقط جعبه رو دیدم. من اصلاً نمی‌شناسم که خرج یعنی چه!

ـ اینا به درد نمی‌خوره!

ـ شما یه خرج نمونه به من نشون بدید.

همین کار را می‌کنند.

ـ اگه خرج نباشه، این اصلاً قابل استفاده نیست. این هم باید تو جعبه باشه. توی جعبه‌های آکبند این هم هست، چطور داخل این نبوده؟

ـ گلوله‌های خمپاره رو برای استفاده، روزها اطراف قبضه‌های خمپاره می‌چینن و برای اینکه رطوبت نگیره، یا زیر بارون خیس نشه، شَبا جمع‌آوری میکنن و داخل جعبه میذارن. من چون با عجله برداشتم و دیدم درِ جعبه بسته‌ست، فکر نکردم ناقصه.

دوباره عکس را به او نشان می‌دهند:

ـ اگه این بار با خرج و کامل تحویل دادی، صاحب هرکدام از این عکس‌ها رو که خواستی در اختیارت میذاریم.

سرباز به پادگان برمی‌گردد.

روز بعد شهربانی با کمک تعدادی از یگان‌ها به خانه تیمی می‌روند و با اجرای عملیاتی غافلگیرانه و درگیری مختصری، خانه را منهدم می‌کنند. البته نمی‌توانند کسی را دستگیر کنند، چون همه افراد خود را می‌کشند. 5-4 نفر داخل خانه بودند. تجهیزاتی هم که به دست آمد، به پادگان بانه می‌آورند.

 

منبع: آرام سخن بگو(خاطرات سرتیپ دوم احمد آرام)، آموزگار، الهه،1396، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده