خاطرات رزمی(28)
ما توانستیم از داخل کانال ها که روز قبل موضع گرفته بودیم و به دشمن نزدیک شده بودیم بالا بیاییم. عراق زمین را با مین و سیم خاردار و تله منور و بشکه های فوگاز فرش کرده بود. وقتی من از دور با دوربین اینها را دیدم، گفتم خدایا سربازان و افسران و درجهداران ما را خودت حفظ کن. چه کسی می تواند از اینجا رد بشود و بالای این ارتفاعات برود و عراقیها را یا از بین ببرد، یا اسیر کند.

 

بعد از آن، من سریع با واحدها تماس گرفتم و گفتم امروز که گذشت، شب باید تک می‌کردیم، آماده هستید چلو و خورش بخورید؟ خودشان منظور را می­دانستند. تنها کسی که گفت آماده هستیم، گردان138 پیاده به فرماندهی سرهنگ2 بخشایی و افسر عملیات هم (شهید) ضرابی بودند. گفتند آماده آماده هستیم. اگر ما چلو و خورش نخوریم از گرسنگی می­میریم. یعنی ما حتماً می‌خواهیم تک بکنیم. واحدهای دیگر همه گفتند این پل چم‌سری آب از رویش رد می‌شود، خیلی هم بلند است، هرکس برود رویش آب می­برد. باز هم نیست، قسمت­های زیادی را هم آب برده، ما نمی­توانیم. یعنی پل باز نمی‌شود، وگرنه پل باز بشود ما هم آماده هستیم.

جناب دژکام با من تماس گرفت و گفت آقای رزمی خیلی وضع خراب شد، شانس نیاوردیم. اگر شانس می­آوردیم دشمن را غافلگیر می‌کردیم، گفتم حالا هم شانس داریم. شما امر بفرمایید ما در اجرای اوامر آماده­ایم. گفت: من با واحدهای دیگر تماس گرفتم، بچه‌های سپاه و ارتش، همه گفتند اولاً این پل آماده نیست، ثانیاً کلی وسایلمان را آب برده و حتی دیگ­های پخت غذا را هم آب برده، مهماتمان را هم آب برده، تعدادی از نفراتمان را هم آب برده، عراقی‌ها هنوز این­ طرف پل هستند. عراقی‌ها یک پایگاه درست کرده بودند این­ طرف پل، یعنی طرف ایران، یک گروهان دژبان هم آنجا گذاشته بودند. گفتند هنوز آنها این طرف هستند و نمی­گذارند ما پل را باز کنیم. گفتیم: خیلی خوب، فقط من می­گویم گردان138 ما و واحدهای ادغامی که در آن کانال­ها هستند، چیزی­شان را سیل نبرده، همه ماشین­ها و وسایل و مهمات در کانال­ها بوده، او آماده تک است، من هم با آنها موافقم. اگر اجازه بدهید سهم ما از منطقه­ای که باید حمله می‌کردیم 15 کیلومتر بود، طرف راست ما برادر قربانی بود از تیپ25 کربلا، و طرف چپ ما هم واحدهای خودمان بودند، گردان 138 وسط حمله می‌کرد، طرف چپمان گردان140 بود، طرف چپ او هم گردان131 بود که گردان131 احتیاط بود، فقط طرف چپ ما گردان140 بود که نمی‌توانست از پل عبور کند و بیاید.

 گردان140 باید از معبر روستای روكاس حمله می‌کرد و گردان131 هم از معبر نهر عنبر. جناب دژکام گفت: شما دو گردان، یک گردان ارتشی و یک گردان سپاهی، چطور می‌خواهید با یک واحد بزرگ عراق، که احتمالاً یک لشکر هست، درگیر بشوید و حمله کنید؟ گفتم: شما اگر اجازه بدهید، ما توکل به خدا می‌رویم و حمله می‌کنیم. چون باران آمده، اینها فکر می‌کنند ما حمله نمی‌کنیم، برای همین با خیال راحت می­خوابند و اصلاً نمی­فهمند ما کی بالای سرشان رسیدیم. جناب دژکام گفتند: بگذارید کمی با بچه‌های دیگر صحبت کنم ببینیم چه می‌شود، بعد به شما خبر بدهیم. ایشان با برادران ارتش و سپاه و با قرارگاه کربلا و با لشکر21 حمزه صحبت کرده بودند. گفته بودند رزمی داوطلب است؟ گفته بود بله، رزمی داوطلب است، واحدش هم داوطلب است. گفته بودند یکی می‌خواهد داوطلب برود به دشمن حمله کند با واحدش، ما چرا بگوییم نرود؟ خب حتماً یک چیزی می­داند. می­داند که موفق می‌شود ان­شاءالله. همه قبول کرده بودند ما دو گردان، یعنی یک گردان ارتشی و یک گردان سپاهی، از داخل کانال­ها بیرون بیاییم، حمله کنیم، منطقه جلوی خودمان را پاکسازی کنیم و از آنجا حمله کنیم، یعنی گردش به چپ بکنیم، چون سمت راستمان برادر قربانی بود، او خودش واحد داشت و حمله می‌کردند، گردش به چپ بکنیم تمام منطقه حمرین را، یعنی سهم خودمان، از نهر عنبر به چم‌سری به طول 12 کیلومتر را پاکسازی کنیم و همه بدانند این تیپ1 لشکر21 حمزه همه آدم­هایی که در آن کار می‌کنند، همه بنده­های خدا و داوطلب برای شهادت و داوطلب برای انجام عملیات هستند.

لذا جناب دژکام به من تلفن کرد، گفت: واحدت را آماده کن، سر ساعت موعود کارها و اقداماتتان را انجام بدهید. ما به بچه‌ها گفتیم، همه هم خوشحال شدند. گفتند چه کسی با ما حمله می‌کند؟ گفتم دست راست ما برادران سپاهی، لشکر برادر خرازی، لشکر برادر کاظمی، لشکر برادر قربانی. از سمت چپ از نهر عنبر تا چم‌سری هم  تیپ1 پیاده، ما هم با آن برادران تک می‌کنیم. گفتند ان­شاءالله ما پیروز می­شویم.

 قرار بود ساعت 7 شب، رزمندگان گردان138 پیاده و گردان ادغامی برادران سپاهی با هم از کانال دربیاییم، از تاریکی هوا استفاده کنیم و به نقطه­های عزیمت برویم. در روز می­گویند خط عزیمت، یعنی از آنجا به طرف دشمن تک می‌کنند، در شب می­گویند نقطه­های عزیمت. در روز به صورت خط زنجیر است، در شب به صورت کپه کپه است، یعنی مثلاً یک دسته این نقطه… این­طوری آماده می‌شوند که به دشمن تک کنند. رفتند نشستند و ساعت 7 از کانال­ها درآمدند، حرکت کردند و رفتند به نقاط عزیمت. در نقاط عزیمت از هم باز شدند و آماده شدند برای صدور رمز عملیات و حمله به دشمن. آنجا کمی شناسایی کردند، کمی جابه­جا شدند و بالأخره جناب حسنی‌سعدی رمز عملیات را در ساعت 11:30 با بی‌سیم اعلام کرد: «بسم الله الرحمن الرحیم، یا فاطمه زهرا(س)، شروع کنید.» ما هم این رمز را به گردان138 و گردان برادران سپاهی که آماده تک بودند، اعلام کردیم.

من به گردان138 اعلام کردم، برادر زین‌الدین هم به گردان ادغامی ما اعلام کردند وحمله شروع شد. قرار بود اینها سروصدا نکنند و تا وقتی دشمن نفهمیده، بدون سروصدا بروند. حرکت کردند، نیم ساعتی گذشت، دیدیم هیچ سروصدایی نیست. من با جناب ضرابی تماس گرفتم که گردان را هدایت می‌کرد. گفتم ضرابی چه خبر؟ گفت خیالت راحت باشد. هیچ خبری نیست، ما هم راحت داریم می‌رویم. اینها قبلاً که شناسایی کرده بودند در منطقه دشمن دیده بودند 5-4تا معبر هست، که دشمن خودشان از این معبرها گشتی­هایشان می‌آیند و می‌روند تا نزدیک رودخانه، بعد صبح برمی­گردند و از این معبرها بالا می‌روند. ما این کار را در عملیات­ها می‌کردیم، وقتی از معبر می­آمدیم، یکی دو تا مین اول می­گذاشتیم، از معبر هم خارج می‌شدیم یکی دو تا مین هم آخر می­گذاشتیم تا اگر در نبودن ما، که رفتیم جلو، کسی از بالا بخواهد بیاید، یا کسی از پایین برود بالا، به مین بربخورد و کشته یا زخمی بشود. اگر خودی بود می­فهمید که اول معبر و آخر معبر مین است، ولی عراقی‌ها یادشان رفته بود که حتی اول معبر و آخر معبر هم مین بگذارند، دفعه قبل که آمده بودند. هیچ مینی هم نبود، بچه‌ها هم افتاده بودند در این معبرها، 4-3تا معبر بود، ستون1 می‌رفتند بالا. فقط در معبر نهر عنبر که یک جاده ماشین­رو بود، اینها آمده بودند و در آن 4-3تا گشتی گذاشته بودند که اگر کسی با ماشین یا پیاده خواست برود بالا اینجا باشند، اینها را بگیرند، خفه کنند، یا اسیر کنند، یا بکشند. آن واحدی که از این جاده آسفالت پیاده­رو افتاده بود، فقط به 3-2 نفر گشتی­های عراقی برخورد کرده بودند و بقیه برخورد با هیچی نداشتند.

اما، دشمن زمین را مثل  نقش فرش از موانع آرایش داده بود. زمین ارتفاعات حمرین به طرف ایران را مانند فرش، موانع چیده بود، ولی آن معبری که می‌خواست برود به طرف عراق، جاده خاکی بود. بچه‌ها پیش‌بینی کرده بودند و اینها را با سیم تلفن خفه کرده بودند 4-3 نفر بودند، خفه­شان کرده و انداخته بودند کنار جاده که سروصدا نکنند.

اینها از معبرهای گشتی­های خود عراقی‌ها بالا رفته بودند و سایرین هم با استفاده از معبرهای خود گشتی عراقی‌ها رفته بودند بالا و دیده بودند در خط مقدم چندتا آدم بیشتر نیست، بقیه رفته و خوابیده بودند. چون ساعت حدود 2 یا 5/2 شب بود. اسرایی که از آنها گرفته بودیم و بازجویی کردیم، اینها را به ما گفتند. گفتند ما تا ساعت 12 بیدار بودیم. 12 به بعد گفتیم در این بارندگی و گِل، کی می‌آید به ما حمله کند؟ خبر داشتیم که شما به ما حمله می‌کنید، درنتیجه گفتیم برویم استراحت بکنیم. در این بارندگی کسی حمله نمی‌کند. یک ساعتی بود خوابیده بودیم که شما آمدید بالای سر ما.

رزمندگان ایرانی هم رفته بودند بالای سر نیروهای عراقی و سنگرهایشان. سنگرها، سنگرهای پیش­ساخته و آهنی و بتنی بود. نیروهای ایرانی درب سنگر را که یک پارچه آویزان بود کنار کشیده بودند و نارنجک کشیدند. گفته بودند که تسلیم می­شوید یا بیندازیم؟ همه داخل سنگرها با هم گفته بودند الدخیل الخمینی! الدخیل الخمینی! و تسلیم شدند. 4-3 نفر فرماندهانشان که تسلیم نشده بودند، کشته شدند، بقیه همه را جمع کرده و آورده بودند کمی پایین­تر. خود نیروهای عراقی جاهایی را نشان داده بودند که مین نیست، رفته بودند آنجا. بارانی­هایشان را هم کشیده بودند رویشان. نیروهای عراقی­ و ایرانی نگهبان برایشان گذاشته بودند. اینها شروع کرده بودند از همان­جا که وارد شدند به بالای حمرین، گردش به چپ و رفته بودند داخل سنگرها، تا نزدیک­های آخرین ارتفاعات حمرین را پاکسازی کرده بودند تا صبح. عراقی‌ها هم بارانی­هایشان را کشیده و خوابیده بودند. رزمندگان ایرانی هم نگهبان گذاشته بودند که در نروند.

فقط یک تپه مانده بود که نیروهای خودی خواسته بودند آن تپه را پاکسازی بکنند و نیروهای عراقی را اسیر کنند یا بکشند که روز شده بود و نیروهای خودی مجبور شده بودند دیگر سراغ آن تپه نروند، به خاطر اینکه نفرات عراقی هم بیدار شده بودند و آمادگی داشتند و کمی با هم تیراندازی کرده بودند. ولی آنجا تعدادی فرار کرده بودند، تعدادی مانده بودند در آن تپه که انگار تپه290 یا 240، آخرین تپه بود و پاکسازی کرده بودند سایر ارتفاعات را و فقط آن تپه آخری مانده بود. ارتفاعات حمرین را از جاده نهر عنبر تا آخرش 15 کیلومتر است، این طرف هم 15 کیلومتر است. برادر قربانی هم به راست تا برسد به رودخانه میمه، 15 کیلومتر است. 15 کیلومتر برادر قربانی باید پاکسازی می‌کردند، 15 کیلومتر هم تیپ1 لشکر21 حمزه با یک گردان ادغامی برادران سپاهی ما همه را پاکسازی کردیم، یک تپه ماند فقط، و یگان برادر قربانی دیگر نمی‌دانم چه مقداری پاکسازی کردند. بدین ترتیب در آن شب بارانی ما این کار را انجام دادیم.

اگر امداد غیبی خداوند نبود و آن باران و سیل فرستاده نمی‌شد، عراقی‌ها نمی­خوابیدند؛ چون می­دانستند ما حمله خواهیم کرد.

 اگر به ارتفاعات حمرین برویم، همان که مرز بین ایران و عراق است، و از بالای ارتفاعات به طرف ایران نگاه کنیم، می­بینیم که ارتفاعات بلندی را عراق تصرف کرده که مرز ایران و عراق بوده، شیب کوه زیاد بود، ارتفاع بسیار زیاد بود؛ اما این ارتفاع مشکلی برای ما ایجاد نکرد و به خاطر آن امداد خداوند، عراقی‌ها خوابیدند. بارانی که آمده بود باعث شد عرض رودخانه در پل چم‌سری تا پل یا زهرا(س) سه کیلومتر شده بود، مانند یک دریاچه. آب با فشار دور می‌زد و پیچ می‌خورد، گرداب داشت.

 ما توانستیم از داخل کانال­ها که روز قبل موضع گرفته بودیم و به دشمن نزدیک شده بودیم بالا بیاییم. عراق زمین را با مین و سیم خاردار و تله منور و بشکه­های فوگاز فرش کرده بود. وقتی من از دور با دوربین اینها را دیدم، گفتم خدایا سربازان و افسران و درجه‌داران ما را خودت حفظ کن. چه کسی می­تواند از اینجا رد بشود و بالای این ارتفاعات برود و عراقی‌ها را یا از بین ببرد، یا اسیر کند. رفتنش خیلی سخت بود. از اول ارتفاعات، تقریباً از پاسگاه نهر عنبر شروع می‌شد که این پاسگاه را هم خراب و منفجر کرده بودند و فقط کمی از زیرزمین آن باقی مانده بود. از این پاسگاه که پاسگاه ایران بود، تا بالای ارتفاعات، که درست خط­الرأس نظامی این ارتفاعات بود، موضع گرفته بود. تمام ایران شاید حدود 20 یا 30 کیلومتر جلوتر و 50 کیلومتر به راست و چپ در دید این ارتفاعات بود. خود این ارتفاعات هم 30 کیلومتر به هم پیوسته بودند، یعنی از اول ارتفاعات حمرین تا آخر آن که به رودخانه میمه می‌رسید، همه در دست عراقی‌ها بود. البته ارتفاعات دیگر هم دستش بود، ولی از همه مهم­تر همین بود.

من با افسران زحمتکش تیپ1 لشکر21 قبلاً شناسایی کرده بودیم، از رودخانه دویرج عبور کرده و آمده بودیم جلوتر، نزدیک خود ارتفاعات حمرین، از موسیان هم که شاید 5-4 کیلومتر فاصله داشت عبور کردیم و تا نزدیکی­های مرز را شناسایی کرده بودیم، مسیر و معبر پیدا کردیم. به دسته­های شناسایی خودمان گفته بودیم نهر عنبر جای یکی از بهترین معبرهاست. می­توانیم بالا برویم. تپه­ای در معبر رکاس است، تپه آثار باستانی است، نزدیک جاده آسفالت عین خوش به دهلران، حدوداً 500 متر با جاده آسفالت عین خوش به دهلران فاصله دارد. به ده رکاس رفتیم، دیدیم مسیر خیلی خوبی است، واحد یا نفرات به راحتی می‌توانند از آنجا به بالای ارتفاعات حمرین بروند. ارتفاعش هم از ارتفاعات دیگر کمتر است. چم‌سری پل هم دارد، دشمن یک گروهان تقویت­شده دژبان را از پل عبور داده و به طرف شرق منطقه آمده بود. اگر ما می‌خواستیم حمله کنیم، باید این دژبان را که نگهبان پل است از بین ببریم تا بعد بتوانیم از چم‌سری به طرف حمرین برویم. این سیل که آمد، همه جای منطقه چم‌سری را فراگرفت.

هدف تیپ84 خرم‌آباد این بود که باید پل را آزاد می‌کرد، هم ایشان و هم سیل به دژبان­ها فشار آورد و خود دژبان­ها فرار کردند و رفتند، برای اینکه در رودخانه غرق نشوند. یک معبر هم آنجا است. گفتیم شما این سه معبر را بررسی کنید، اگر به نظرتان خوب بود به ما گزارش بدهید تا ما بگوییم از همین معبرها حمله کنند. اینها رفتند، برادران ارتشی و سپاهی هم با هم جای معبرها را بررسی کردند، دیدند ما بهترین معبرها را انتخاب کردیم. هرچه گشتند دیدند بهتر از اینها نیست.

وقتی رفتیم بالا، حمرین را گرفتیم، از آنجا به طرف ایران نگاه کردیم، دیدیم اگر این باران نبود، ما شاید اینجا بیش از 5-4هزار شهید و اسیر و زخمی می‌دادیم و احتمالاً مقدور نبود که بالای ارتفاعات حمرین بیاییم. اما با لطف خداوند که همیشه از رزمندگان اسلام پشتیبانی می‌کرد، توانستیم با کمترین تلفات به بالای نهر عنبر روی ارتفاعات عنبر برویم.

وضعیتی که عراق درست کرده بود به این شکل بود: عراقی‌ها از پاسگاه نهر عنبر ایران، که کنار جاده مرزی اطراف ایران و پایین ارتفاعات حمرین بود، منطقه را بافته بودند. سیم خاردار کشیده بودند، تله منور گذاشته بودند، بشکه­های فوگاز گذاشته بودند. بشکه­های فوگاز همان بشکه­های 220 لیتری بنزین و نفت گاز خودمان است. اینها را خالی کرده بودند و با فشار داخلش گاز تزریق کرده بودند. ماسوره هم گذاشته بودند و در دامنه ارتفاعات گذاشته بودند. میدان مین هم درست کرده بودند، میدان مینی که ضدتانک داشت، ضدخودرو و ضدنفر هم داشت. شاید بیش از یک میلیون مین در این میدان ریخته بودند.

چون طول ارتفاعات حمرین 30 کیلومتر بود، از بالای ارتفاعات تا پایین آن هم چهار کیلومتر بود. منطقه ما 15 کیلومتر بود. شاید بیش از دو هزار بشکه فوگاز گذاشته بودند. این بشکه‌های فوگاز سیم تله داشت و به پای نفر تک­ور گیر می‌کرد، به خصوص اگر در شب حمله می‌کردند، دیده نمی‌شد و بشکه منفجر می‌شد. بین یک تا دو ساعت می­سوخت، مثل ده نورافکن بزرگ نور می‌داد و منطقه را کاملاً روشن می‌کرد. تله منور هم گذاشته بودند. روی تله منور لاستیک­های فرسوده خودرو گذاشته بودند، در واقع تله منور داخل لاستیک بود. سیم‌هایش را از زیر لاستیک بیرون کشیده بودند، سیمش به نازکی مو بود، اصلاً دیده نمی‌شد، رنگ زمین بود، سیم را با میخی به زمین کوبیده بودند و کمی از زمین فاصله داده بودند، مثلاً به اندازه پوتین سرباز که زیرش برود. وقتی نفر از آنجا می‌خواست حرکت کند، اگر پایش به مین، یا تله بشکه فوگاز برخورد نمی‌کرد، حتماً به سیم این تله منورها می‌خورد. تله منور روشن می‌شد، لاستیک روشن می‌شد و لاستیک حدود یک ساعت می­سوخت و منطقه را روشن می‌کرد. کسانی که آن بالا ایستاده بودند، می‌توانست راحت سربازها را با تفنگ بزنند، وای به حال اینکه سد آتش هم با خمپاره و توپخانه و سایر سلاح­های سنگین ایجاد کرده بودند و نفرات هم آتش دستی ایجاد می‌کردند. در نتیجه کسی نمی‌توانست بالا برود!

 

منبع: خاطرات رزمی، رزمی، علی، 1395، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده