در خیابان سبلان ایستاده بودیم. من داخل جیپ مشغول مطالعه بودم. دو تا از سربازهای ما با یک موتور گازی اسلحه خود را برداشتند و از کوچه پسکوچهها ناپدید شدند. هیچکس متوجه نشد، حتی سربازانی که مستقر بودند. این ماجرا را دو نفر ساواکی برای فرمانده گردان شرح داده بودند. گویا در آن محل مستقر شده و مواظب اوضاع خیابان بودند. ما بعداً متوجه شدیم که خود ما هم تحت نظارت و مراقبت ساواک هستیم. این دو نفر ساواکی دو نفر سرباز را تعقیب میکنند تا به خانه خواهر یکی از همین سربازها میرسند.

[بعد از انقلاب، این حادثه فیلم سینمایی شد، با نام خون‌بارش.]

این دو سرباز با ساواک درگیر شدند. یکی از سربازها به شهادت رسید و دیگری مجروح شد. فرمانده گردان به من گفت:

ـ ساواک این مسئله رو پیگیری کرده.

اشتباه من این بود که زمانی که شب به داخل پادگان رسیدیم، متوجه شدیم دو اسلحه گم شده، ولی هنوز متوجه نشدیم دو سرباز رفته‌اند. فرمانده گردان توسط عوامل ساواک مطلع شده بود. من به دفتر فرمانده گردان احضار شدم. سوالاتی از من کردند:

ـ میدونی دو تا اسلحه گم شده؟

ـ بله، ولی نمیدونم چی شده! فرستادم سربازان رو که آمار بگیرند.

ـ زحمت نکش!

دو نفر لباس شخصی داخل دفتر بودند. به این دو نفر اشاره کرد:

ـ این آقایون زحمت کشیدن و اونا رو دستگیر کردن. تنها راه نجات شما اینه که نامه‌ای بنویسی و ماجرا رو این‌طور نقل کنی که این دو سرباز با موتور فرار کردن و من تعقیب کردم و رده بالا رو در جریان گذاشتم و رده بالاتر از طریق ضداطلاعات ساواک وارد عمل شدن و ماجرای بعدی که می‌گویم بنویس و امضاء کن. در غیر این صورت، از همین الآن مجبورم تو رو تحویل ساواک بدهم.

خواستم فرصتی بدهند تا فکر کنم.

ـ تا فردا فکر کن، بعد بیا این نامه رو بنویس.

***

پیکی از طرف فرمانده گردان برای ستوان دلاوری نامه می‌آورد:

ـ شما باید امضاء کنید.

دلاوری امضاء نمی‌کند:

ـ باید پیش فرمانده تیپ و گروهان برم تا فردا برایم مسئله‌ای درست نشه.

سرهنگ گلستانه فرمانده گردان و همچنین فرمانده گروهان هر دو وارد دفتر می‌شوند.

ـ امضاء کن تا نجات پیدا کنی.

فرمانده گردان هم می‌گوید: من نمی‌خوام افسری رو تحویل ساواک بدم. ضمن اینکه شما نماز و دعا هم می‌خونی.

ـ باشه، امضاء می‌کنم، مشروط بر اینکه این آقایون (اشاره به چند نفر داخل دفتر) گواهی بدن که اگر فردا اتفاقی افتاد، برای من مشکلی درست نشه.

ـ شما فکر می‌کنید که قراره انقلاب بشه؟ فکر می‌کنی رژیم عوض میشه؟

امضاء را از دلاوری گرفت و رفت…

به فرمانده گروهان می‌گوییم:

ـ حالا یک درصد احتمال بدیم که رژیم سقوط کنه، با این نامه که این بنده خدا امضاء کرده و با توجه به مطالبی که داخل نامه هست، گورش رو کنده!

داخل نامه اشاره کرده بودند اولین تیر را ستوان دلاوری به سربازها زده. فرمانده گروهان با اینکه قسی‌القلب است، می‌گوید:

ـ اگه دلت می‌خواد گزارشی بنویس، من امضاء نمی‌کنم، ولی هرکس دوست داشت برات امضاء کنه.

من و یک افسر دیگر و دو درجه‌دار امضاء می‌کنیم.

***

دیگر من را به مأموریت و حکومت نظامی نمی‌فرستند. دو روزی هست که من و ستوان دلاوری داخل پادگان هستیم.

26 دی‌ماه است. یک دستگاه تلویزیون در اتاق فرمانده گردان است. ما چند نفر افسر در آنجا نشسته‌ایم. صدا و سیما رفتن شاه را پخش می‌کند. چهار نفر ـ که یکی فرمانده گردان بود و دیگری فرمانده گروهان یکم ـ گریه می‌کنند. برای ما دو سه نفر دیگر زیاد مهم نیست. نقطه اتکایمان او نیست. شاه زمانی رئیس و پادشاه این مملکت بوده. الآن مردم دیگر او را نمی‌خواهند و دارد می‌رود. اینکه ناراحتی ندارد! اما به ظاهر، خود را ناراحت نشان می‌دهیم.

از اتاق فرمانده گردان بیرون می‌آییم. یکی از افسران ستوان دلاوری (خدا رحمتش کند) می‌گوید:

ـ این احمق‌ها برای چی این‌قدر اشک می‌ریختند!؟ ما هم مجبور بودیم پوزخندمون رو پنهان کنیم و خودمون رو ناراحت نشون بدیم. اینا مثل اینکه مادرشون مرده، گریه می‌کنند.

ما تازه به خدمت گرفته شده‌ایم و چندان وابسته نیستیم. و به قول ستوان دلاوری، مگر او برای ما چه کرده، ما که زحمت خودمان را می‌کشیم، تلاش خودمان را می‌کنیم، یک حقوقی هم می‌گیریم، چه کار شاقی برای ما کرده؟

برای آنها نقطه امیدی بود که با رفتن شاه آن را از دست می‌دادند. افرادی هم بودند که می‌گفتند نگران نباشید، به زودی او را برمی‌گردانیم.

با اینکه حکومت نظامی است، اما همه ما داخل پادگان هستیم. با رفتن شاه، اجرای فرامین و قوانین شل‌تر و تمرّدها به مراتب بیشتر می‌شود.

من اصلاً نباید بیرون بروم. کسانی که جمعی یگان گارد هستند، می‌گویند همه به صورت آماده‌باش داخل پادگان باشند. نمی‌دانم علت چیست. تعدادی ناراحت هستند و می‌گویند شاه برمی‌گردد! برای تعدادی هم بود و نبودش فرقی نمی‌کند.

روز سوم به من اطلاع می‌دهند که به گردنه قوچک بروم. انبار مهمات است. باید برای مدت یک ماه افسر نگهبان انبار مهمات آنجا باشم. در واقع، تبعید شده‌ام. منطقه قوچک سرد است. باید تا صبح بیدار باشم. با توجه به اوضاع و احوال این روزها و درگیری‌ها و تظاهرات، مواظبت از انبار مهمات خیلی دشوار است. مسئولیت یگان مستقر در گردنه قوچک هم به عهده من است.

امروز که 12 بهمن‌ماه است، هنوز در گردنه قوچک هستم. آمدن حضرت امام(ره) را از رادیو گوش می‌کنم. همه لحظات از رادیو پخش می‌شود و گوش می‌کنیم.

آقای خمینی آمده‌اند…

فرودگاه…

پرسنل نیروی هوایی آمدند…

مردم تا بهشت زهرا گل چیده‌اند…

آقای خمینی می‌خواهند به بهشت زهرا بروند…

همه این وقایع را از رادیو می‌شنویم.

***

یک ماهی از مأموریت ما در این منطقه می‌گذرد. بهمن‌ماه است که به سمت پادگان برمی‌گردیم. در مسیر برگشت، در خیابان رسالت (فعلی)، مردم تظاهرات کرده و لاستیک آتش زدند و در حال پخش عکس امام هستند. به یگان ما هم که در حال عبور هستیم، عکس امام و گل هدیه می‌دهند.

به پادگان می‌رسیم. ضداطلاعات من را احضار می‌کند:

ـ این چه کاری بود کردید؟

ـ من که کاری نکردم!

ـ این دومین نقطه ضعف شماست. دستور دادید که سربازها عکس امام و گل بگیرن!

ـ من دستور ندادم. به ما عکس دادن، ما هم گرفتیم و نگاه کردیم. الآن هم داخل ماشینه.

ـ آوردی داخل پادگان؟

ـ بله. دست سربازان بود و وارد پادگان شدن.

ـ اینجا بنویس که من دستور ندادم، ماجرا رو نقل کن و امضاء کن.

گزارشی از این ماجرا می‌نویسم و امضاء می‌کنم. نامه را می‌خوانَد…

ـ یا خیلی شجاعی یا نمی‌فهمی!

ـ شما بگذار به حساب دومی.

منبع: آرام سخن بگو(خاطرات سرتیپ دوم احمد آرام)، آموزگار، الهه،1396، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده