آرام سخن بگو(5)
به سمت من شروع به تیراندازی میکند و تیری به کنار پایم میخورد. خودم را داخل جوی آب پرت میکنم. درجهدارم سرباز را از پشت میگیرد. من هم سریع اسلحه را از او میگیرم و دو سیلی محکم به صورتش میزنم و او را داخل ماشین میبریم. راننده ماشینهایی که دنبالمان بودند، با دیدن این صحنه از ما تشکر میکنند و خسارتی هم نمیگیرند. این سرباز تنها سربازی بود که در انقلاب اعدام شد. با ساواک همکاری میکرد و در یگانها میچرخید.

حکومت نظامی است. پایین‌تر از پل سیدخندان در کلانتری هستم. رئیس کلانتری مرا صدا می‌زند:

ـ سرلشکر مقصودی، فرمانده دانشکده افسری با شما کار داره.

داخل دفتر رئیس کلانتری که یک سرهنگ2 است، می‌شوم.

ـ قبلاً تیمسار زنگ زده بود. گویا پسرش در تظاهرات دستگیر شده، الآن هم تو کلانتری و تو زیرزمینه. با چند نفر دیگه دستگیر شده. از من خواسته آزادش کنیم، گفتم در اختیار من نیست. پرسید افسر حکومت نظامی کیه داخل کلانتری؟ گفتم شما هستید. گفت این دانشجوی من بوده.

گوشی را برمی‌دارم و سلام و احوال‌پرسی می‌کنیم.

ـ به هر حال اینها جوانند. پسر من هم دانشجوست و همگام با مردم بوده. یادته من در دانشکده گفته بودم ما ایرانی هستیم، آلمانی نیستیم؟

ـ بله، یادمه.

ـ این پسر ما رو آزاد کن.

پسرش را احضار می‌کنم. با 5-4 نفر از دوستانش است.

ـ کارتون چیه؟

ـ ما کتاب دکتر شریعتی رو همراه خودمون داشتیم. تو سیدخندان عده‌ای جمع شده بودن، یه سری شعار می‌دادن، ما هم جزوشون بودیم و شعار می‌دادیم. اگه میشه دوستانم رو هم آزاد کنید.

ـ شتر دیدی، ندیدی! همه‌تون برید.

***

مأموریتی در چهارراه ولیعصر(عج) (پهلوی سابق) دارم. سربازی نیز همراه من است. نبش چهارراه مغازه عینک‌فروشی است که با صاحب آن رفیق شدم. داخل مغازه نشسته‌ام. سربازهایم داخل زیل هستند. حدود ساعت 10 صبح درجه‌دارم سراسیمه وارد مغازه می‌شود:

ـ چرا نشستی جناب سروان؟ این سرباز با چند خشاب فشنگ سوار جیپ شد و به طرف دانشگاه تهران حرکت کرد.

به سرعت از مغازه بیرون می‌آیم. داخل زیل می‌نشینم:

ـ با تمام سرعت به سمت دانشگاه برو!

در طول مسیر به چند ماشین خسارت می‌زنیم. صاحبانشان دنبال ما می‌آیند و خسارت می‌خواهند.

مقابل درب دانشگاه می‌رسیم. سرباز در حال خشاب‌گذاری است. دانشجوها شعار می‌دهند. به سرعت از ماشین پیاده می‌شوم.

ـ کره‌خر! داری چه کار می‌کنی؟

به سمت من شروع به تیراندازی می‌کند و تیری به کنار پایم می‌خورد. خودم را داخل جوی آب پرت می‌کنم. درجه‌دارم سرباز را از پشت می‌گیرد. من هم سریع اسلحه را از او می‌گیرم و دو سیلی محکم به صورتش می‌زنم و او را داخل ماشین می‌بریم. راننده ماشین‌هایی که دنبالمان بودند، با دیدن این صحنه از ما تشکر می‌کنند و خسارتی هم نمی‌گیرند. این سرباز تنها سربازی بود که در انقلاب اعدام شد. با ساواک همکاری می‌کرد و در یگان‌ها می‌چرخید.

هر روز تا ساعت 6 بعدازظهر داخل شهر در مأموریت هستیم. از جلو دانشگاه تهران که به محل مأموریت خود برمی‌گردیم، داخل ماشین از سرباز پرسیدم:

ـ چرا این کارو کردی؟

ـ به حساب آن کسی که به شما خبر داد، می‌رسم! شما هم خودتو آماده کن!

ـ برای چی خودمو آماده کنم؟

ـ بعداً متوجه میشی!

بعضی از سربازان می‌گویند که این سرباز با فرمانده گروهان در میدان مولوی، برای اینکه کنترل مردم و اغتشاش و تظاهرات را به دست بگیرند، با حرکت جنگ سرنیزه در بین جمعیت شکاف ایجاد کرده و یک سری از مردم را به داخل کاروانسرامانندی که نزدیک میدان بود، فرستاده. اطلاع دقیقی ندارم که آیا کسی را هم شهید یا مجروح کرده یا نه. به خاطر این کار، به او یک پیکان هدیه داده بودند. از میزان صحت این حرف دقیقاً مطلع نیستم. داخل ماشین کماکان با هم صحبت می‌کنیم. حرف‌های بی‌شرمانه‌ای می‌زند، ظاهراً مادرش در منطقه گمرک، از زن‌های بدکاره است:

ـ من فکر می‌کنم تمام این مردم به مادرم تجاوز کردن.

ـ این چه حرفیه که می‌زنی؟!

ـ شاید تو هم این کارو کردی!

به پادگان رسیدیم.

برای او برگه بازداشتی می‌نویسم، اما به جای تنبیه او، من را توبیخ می‌کنند.

البته شاید در سطح تیپ، این فرمانده گردان تنها فردی بود که این‌قدر وابسته به مقام بود و با همین کارها هم گور خود را کند. فرمانده گردان از افسران گارد جاویدان است، که به حالت نزول موقعیت شغلی به این لشکر منتقل شده. علت انتقال آن را نمی‌دانیم.

صبح به پادگان می‌آیم. قبل از اینکه فرمانده گروهان را ببینم، خبر می‌دهند که دیشب این سرباز وارد آسایشگاه شده. سربازی که رفتن او را به دانشگاه به درجه‌دار خبر داده و او هم به من، از آسایشگاه بیرون می‌برد. آنها را به سمت میدان صبحگاه می‌برد، لخت مادرزاد می‌کند و برای زهر چشم گرفتن از بقیه سربازان، دور آسایشگاه می‌چرخاند. چراغ‌ها را روشن می‌کند و می‌گوید:

ـ این سزای کار هرکسیه که به من خیانت کنه.

سرباز را مجبور می‌کند که برای دیگران تعریف کند که کنار میله پرچم صبحگاه، کاری با او کرده است. همه وحشت کردند. او تنها سربازی است که اجازه دارد اسلحه کمری داشته باشد. آن شب هم اسلحه کمری بسته بود.

او را می‌خواهم:

ـ اگه بخوای تو دستۀ من چنین کارهایی بکنی، گورتو گم کن و برو. جات اینجا نیست.

می‌خواهم او را به بازداشتگاه ببرم. فرمانده گردان با چند نفر دیگر می‌آیند.

ـ چی شده؟ سرباز رو رها کن. اصلاً می‌دونی این کیه؟ بیا دفترم!

ـ چیکار کردی؟ آبروی ما رو بردی….

ـ من کار خلافی نکردم! اگه مسئله آن سربازه، باید بگم محل مأموریت برای یگان من نبود. این سرباز خودسر این کارو کرده. حق نداشت بدون اطلاع من ماشین رو برداره و به سمت دانشگاه بره.

ـ تو این سرباز رو نمی‌شناسی؟

ـ هرکی می‌خواد باشه. دیشب چنین غلطی کرده. شما اون رو به عنوان سرباز به من دادید.

ـ به شما مربوط نیست.

ـ چطور به من مربوط نیست!؟ من فرمانده این دسته هستم. چطور میتونم فرماندهی کنم؟

ـ دیگه فرمانده نیستی! کارت تمومه! با این کار گور خودت رو کندی.

ـ من کار خلافی نکردم!

پوزخندی می‌زنم:

ـ خدا را شکر.

داخل اتاق انتظار دفتر فرمانده گردان می‌شوم. ستوان دلاوری هم آنجا نشسته. وقتی فرمانده گردان داخل دفترش می‌رود، تا درباره من تصمیم بگیرند، دلاوری جریان خودش را برایم تعریف می‌کند. ….( ادامه دارد)

 

منبع: آرام سخن بگو(خاطرات سرتیپ دوم احمد آرام)، آموزگار، الهه،1396، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده