خاطرات رزمی(24)
عملیات رمضان تصمیم گرفته شد ما به ساحل شرقی اروندرود نرویم، از طرف خشکی برویم و بصره را محاصره کنیم. از طرف خشکی که رفتیم بصره را محاصره کردیم، خود به خود ساحل شرقی هم در اختیار ماست، آن موقع هم وسیله برای ما میآید، هم قایق، هم کشتی، هم هلیکوپتر و میرویم آن طرف را می­گیریم.

ولی تا دستور نیامد این کار را نمی‌کنیم تا بالأخره عملیات رمضان در راه این مسئله طرح­ریزی و اجرا شد که متأسفانه از آن طرف هم دشمن همه نیروهایش را جمع کرده بود و پیش‌بینی کرده بود که ممکن است عملیات بعدی بصره باشد.

در عملیات بیت‌المقدس افسرها و واحدهای همکار عبارت بودند از:

افسران قرارگاه تیپ1 لشکر21، افسران گردان327 توپخانه، کمک مستقیم تیپ1، دسته یکم مخابرات از گردان مخابرات لشکر، دسته یکم دژبان از گروهان دژبان لشکر، گروهان یکم از گردان مهندسی لشکر، گروهان یکم تعمیر و نگهداری از گردان تعمیر و نگهداری لشکر. رسد یکم آماد از گردان آماد و ترابری پشتیبانی لشکر، گروهان یکم بهداری از گردان بهداری لشکر.

اسامی تعدادی از فرماندهان را عرض می‌کنم:

فرمانده تیپ1 لشکر21 حمزه، بنده، سرهنگ علی رزمی که همه این تیپ­ها را هدایت می‌کردم، رئیس ستادمان مرد بسیار زحمتکش، متدین و ساده­ای بود به نام سرهنگ پیاده احد مهدی‌پور، سرهنگ2 علی­بخش نیکفرد رئیس رکن3 تیپ و افسر عملیات، جناب سرگرد پیاده بیژن صارم‌پور رئیس رکن2 و یا افسر اطلاعات، سرهنگ2 پیاده حسین آرمان رئیس رکن1 تیپ که امورات سربازان، افسران و درجه‌داران را از نظر رکن یکمی انجام می‌دادند. سرگرد پیاده مهدی عسگری رئیس رکن4 تیپ که از نظر تدارکات، آب و غذا مدیریت می‌کردند و بعد از بازنشستگی فوت کردند. سرگرد مخابرات صالح­مهر افسر مخابرات که ایشان هم بعد از بازنشستگی به رحمت خدا رفتند. ستوان یکم توپخانه احمد آرام افسر رابط توپخانه گردان327 توپخانه، افسر متخصص و خوبی بود، هم آتش هواپیماها و هم هلی‌کوپترها و هم آتش آتشبارهای گردان327 را روی دشمن هدایت می‌کرد. سرهنگ توپخانه حاج سلطانی فرمانده گردان توپخانه کمک مستقیم تیپ1 و سایر پرسنل گردان توپخانه. فرمانده گردان­های تک­کننده سرهنگ2 پیاده جعفر خوشدل فرمانده گردان131 پیاده تیپ1. یک سرهنگ2 داشتیم به نام اسماعیل اسماعیلی، فرمانده گردان803 بود، او هم کار خودش را کرد، مأمور شده بود با گردانش به پل مارد. ستوان سومی بود به نام عظیمی، فرمانده گروهان قرارگاه تیپ1، افسر خوبی بود، بعد از جنگ تحمیلی سرهنگ شد، مرد لایق و زحمتکشی بود، کسی بود که این گروهان قرارگاه تیپ را به طور کامل اداره می‌کرد و هیچ کم و کسر و زیادی نداشتند. فرمانده گردان توپخانه سرگرد عباسعلی حاج‌سلطانی فرمانده گردان توپخانه327 پشتیبانی مستقیم تیپ1 لشکر21 حمزه، ستوان1 تاج‌الدینی هم یکی از فرماندهان آتشبارش بود. ستوان3 جواد طیبی هم یکی از فرماندهان آتشبارها بود. ستوان کاظم میرحسینی، خدا رحمتش کند، بعدها افسر عقیدتی ـ سیاسی لشکر21 حمزه شدند، یعنی معاون ریاست محترم عقیدتی ـ سیاسی لشکر، ستوان احمد آرام بود که افسر متخصص و خوبی بود.

خداوند به من عنایتی کرده بود، آن هم این بود که پرسنلی به تیپ1 لشکر21 حمزه داده بود، مثل اینکه اینها را دانه دانه از داخل واحدها چیدند و آوردند، روی ایمانشان حساب کردند، روی کارشان حساب کردند، روی درستی­شان حساب کردند، روی همه مسائلی که یک بشر دارد، همه این خوبی­ها را پرسنل تیپ1 لشکر21 حمزه داشتند. هیچ­وقت به من نگفتند جناب سرهنگ چرا شما اول همه می­روی می­گویی من آماده­ام تا فلان هدف را بگیرم. همیشه می‌گفتند دستت درد نکند، ما دوست داریم که شما همیشه بگویی تیپ1 لشکر21 حمزه در هر لحظه آمادگی عملیات دارد. چون اول خدا پشتیبان ماست، دوم ما هم پشتیبان شما و پشتیبان همه فرماندهان هستیم و در نتیجه شما هیچ­وقت ابا نکنید که بگویید همه پرسنلم را دادم و شهید شدند و مثلاً دیگران داوطلب نمی‌شوند. ما داوطلبیم و شما هم همه­جا حرفت را بزن و اولین و سخت­ترین جا را برای پرسنل تیپ1 بگیر، تا ما بتوانیم در آنجا جانفشانی کنیم، به م‌ملکتمان خدمت کنیم و جلوی دشمن را بگیریم. من از کسانی که فراموششان کردم عذرخواهی می‌کنم، ولی خداوند فراموش نمی‌کند. مطمئن باشید که اجرتان نزد خداوند است.

از دیده­بان­های توپخانه که در توپخانه بودند و با ما کار می‌کردند ستوان جمشید رازقیان بودند که شهید شدند. البته خیلی از دیده­بان­ها در این عملیات شهید یا زخمی و جانباز شدند. ستوان وظیفه حمیدی از هر دو چشم جانباز شدند.

اسامی فرماندهان گروهان­های پرسنل حساس گردان­های پیاده تیپ1 لشکر21 حمزه در زمان اجرای عملیات بیت‌المقدس بدین شرح بود:

رئیس رکن3 و ا فسر عملیات گردان138 سروان پیاده (شهید) ضرابی؛ ایشان مثل یاران امام حسین(ع) دور گردان138 می­گشت، پرسنلش را آماده می‌کرد، هدف­ها را شناسایی می‌کرد. از افسرانی بود که داخل واحد، یعنی با سربازان و درجه‌داران و فرمانده گروهانانش به دشمن حمله می‌کرد، بعضی مواقع هم شاید جلوتر می‌رفتند، به اینها خبر می‌دادند که مثلاً بایستید، یا پشت خاکریزی موضع بگیرید، تا چند دقیقه تأمل کنید، بعد به دشمن تک کنید که اینها الآن در کمال آمادگی هستند.

فرمانده گردان140 سرگرد دماوندی بودند. ایشان در یک عملیاتی مجروح شد و برای معالجه رفت. چند تا فرمانده گردان تعویض شد که از این فرمانده گردان­ها هر دو شهید شدند. یکی شهید محمدی که افسر رئیس رکن3 عملیات گردان140 و سپس سرپرست گردان140 شده بودند و گردان140 را به خوبی اداره می‌کردند و بعد از شهادت ایشان که دیدگاه­های تپه‌های حمرین با دوربین دنبال معبر برای رزمندگان گردان140 می­گشتند، دشمن در دیدگاه وی را زد، هم خودش، هم دوربینش خرد شد و ایشان شهید شدند. بعد از شهادت ایشان، سروان حجت‌الله نوردی را به سرپرستی گردان140 معرفی کردم که ایشان هم سرپرست گردان140 بودند و هم رکن سوم گردان را اداره می‌کردند، وقتی گردانش را جابه­جا می‌کردند که آماده بشوند برای تک به دشمن، در اثر توپی که بغلش خورد شهید شد. خداوند هر دو را رحمت کند.

فرمانده گروهان یکم گردان131 ستوان2 احمد آرام بود. چندین بار در عملیات­ها مجروح شد و جانباز است. افسر بسیار خوبی بود. در عملیات فتح‌المبین، اگر ستوان آرام نبود، ما هم نمی‌توانستیم آن تونلی را که زیر میدان مین دشمن بود و 450 متر طول داشت، بزنیم. ایشان در کندن این تونل مؤثر بودند، زیرا اغلب نفرات از گروهان ستوان آرام بودند. خاطرم نیست ستوان2 بودند یا ستوان1. الآن امیر هستند و در هیئت معارف جنگ خدمت می‌کنند.

فرمانده گروهان سوم به نظرم سرکار ستوان رسولی بودند. اسامی گروهان ارکانش را فراموش کردم.

معاون گردان131 سرگرد پیاده یوسفی بودند، افسر زحمتکش و خوبی بود. یک یار خوب برای فرمانده گردانش، سرهنگ2 جعفر خوشدل بود و اغلب هم در خط بودند. من هروقت در خط می‌رفتم، می­دیدم یوسفی هم آنجا هست، بعضی مواقع فرمانده گردان هست و بعضی مواقع یوسفی. یک فرمانده دسته خمپاره‌انداز 120م‌م داشتند، استوار1 بود، بعداً سرهنگ شد، به نظرم سرکار استوار یعسوبی بود. ایشان هم با این خمپاره­اش گلوله می‌ریخت سر صدام و صدامیان و همیشه با واحدهای پیاده به جلو می‌رفت.

فرمانده گروهان یکم گردان138 پیاده و فرمانده گروهان دوم گردان138 (شهید) ستوان بیات بودند که با سروان ضرابی با هم شهید شدند. فرمانده گروهان سومش یادم نیست. فرمانده گروهان ارکانش جناب سروان پیاده قاسمی  بودند که افسر بسیار دانا و ورزیده­ای بودند.

این گردان138 یک دسته خمپاره‌اندازی داشت که خیلی کارها کرد. در کردستان، در بانه با این گردان با هم بودند. استوار1 ابراهیم یعسوبی که اکنون سرهنگ بازنشسته هستند، با این گردان بود. در شروع جنگ تحمیلی، 20 یا 31 شهریورماه، این گردان در پاسگاه سمیده بود و با عراقی‌ها درگیری داشتند و مدت سه روز حمله عراقی‌ها به خاک ایران را با همین خمپاره‌های 120م‌م و با همین استوار یعسوبی که فرمانده دسته­اش افسر تیر خمپاره‌انداز 120­م‌م گردان138 بودند، خمپاره‌انداز 120م‌م را هم هدایت می‌کرده، انجام داده. در عملیات­هایی که در این هشت سال دفاع مقدس انجام شد، همیشه استوار­یکم یعسوبی فرمانده دسته خمپاره‌انداز 120م‌م بود و همیشه هم خمپاره‌هایش مثل آتشبارهای توپخانه شدیداً کار می‌کردند و هدف­هایش را هم خیلی درست می‌زد.

فرمانده گردان140 پیاده سرهنگ دماوندی بود. ایشان مدتی در کردستان مأمور بود و  در آنجا جابه­جا می‌شد، سوار ماشین معمولی،  اتوبوس یا مینی­بوس می‌شد. در راه، ضدانقلاب جلویشان را می­گیرند، ایشان را شناسایی می‌کنند، در کردستان پیاده می‌کنند. مدتی اسیر کردها بود در جنگ کردستان. معاونش در گردان140 جناب سروان تیمور گودرزی بود که ایشان هم افسر بسیار خوب و زحمتکش و افسر عملیاتی بودند و در گردان خیلی زحمت می­کشید. بعدها امیر شدند و فرمانده لشکر21 حمزه در تبریز شدند. چون آشنایی به لشکر21 حمزه داشت، او را فرمانده لشکر21 حمزه گذاشتند. در عملیات بیت‌المقدس سروان بود و مجروح هم شده بود.

فرمانده گروهان یکم گردان140 پیاده ستوان2 نامی بود. افسر خوب، زحمتکش، عاقل، دانا و باانضباط. هر دستوری که فرمانده به او می‌داد، فوراً و خیلی بهتر از آن دستور عمل می‌کرد. واحدش را از خرمشهر به عین خوش می­برد برای عملیات محرم. در راه، هواپیماهای عراقی واحدش را به شدت زیر آتش می­گیرد. خود جناب سروان نامی طوری مجروح شده بودند که مردم انتظار نداشتند زنده بماند، ولی خدا او را زنده نگه داشت و الآن سرتیپ هستند.

گردان140 بدشانس بود، ولی آدم­های بسیار خوبی در آن بودند. فرمانده گروهان دومش ستوان2 پیاده منوچهر کرباسی‌زاده بود که بعدها به درجه امیری رسید و فرمانده قرارگاه جنوب­شرق کشور شد و الآن هم بازنشسته می‌باشد. ایشان هم در بانه، در کردستان فرمانده گروهان من بودند. من یادم نمی‌آید مأموریتی که از آن خطرناک­تر نباشد به او داده باشم، یک بار بگوید مثلاً گروهان دیگری را بفرست. همیشه داوطلب بود، همیشه هم خودش فرماندهی می‌کرد و جلو می‌رفت و همیشه خدا پیروزی نصیبش می‌کرد. عصای دست فرماندهان بود.

فرمانده گروهان سوم گردان140 به نظرم ستوان والی‌زاده نامی بود. فرمانده گروهان بود، ستوان2 بود، ایشان هم افسر عملیاتی بود، افسر زحمتکشی بود. هیچ بار از هیچ مأموریتی عقب نزد و همیشه جلو بود.

فرمانده گروهان ارکان گردان140 ستوان یکم پیاده اکبر فزون‌مهر بود که متوجه نشدم امیر شدند یا نه. مدتی در ستاد کل ارتش بودندو بعد از آن بازنشسته شدند. همه کارها و مأموریت­ها را به محض واگذاری به سرعت انجام می‌دادند و افسر خوبی بودند.

فرمانده دسته خمپاره‌انداز گردان140 هم سرکار استوار بود به نام استوار ایل‌بیگی. ایشان هم سرهنگ شدند و بازنشست شدند. می‌گفتند استوار ایل‌بیگی هدف را با دو گلوله می­زند، اولی را می­زند، اگر احتمالاً گلوله اول نخورد، دومی دیگر رد خور ندارد. هدف را با دو گلوله از بین می­برد. ایشان در کردستان با من بودند و همه هدف­ها را ثبت تیر کرده بود.

من افسر دیگری داشتم به نام استوار آریافر که تعمیرکار توپ بود. همه کار از دستش برمی‌­آمد. لاستیک پنچری می­گرفت، توپ تعمیر می‌کرد، خودرو تعمیر می‌کرد. آدم بسیار متدین و خوب و کاری بود. بعضی مواقع که من شب­ها از خواب بیدار می‌شدم و می‌رفتم گشت می‌زدم تا ببینم نگهبان­ها خواب نباشند، می­دیدم او هنوز نشسته و پنچری لاستیک­ها را می­گیرد. کلی خودروهایی که از بیابان­ها جمع کرده بودیم را ایشان آماده کرده بود. حتی چند اسکورپیون را که جمع کرده و آورده بودیم ایشان درست کرده بود. بسیار زحمتکش بود.

حدود دهم تیرماه بود، 12-10 روز مانده بود تا عملیات رمضان انجام شود. به ما خبر دادند که می‌خواهیم در همان منطقه­ای که هستید، یعنی دژ عراق، عملیاتی انجام دهیم، تک بکنید به سوی بصره و روستاها و شهرهایی که اطرافمان هست، برویم سراغ آنها. ما خودمان را آماده کردیم، طرح را ابلاغ کردند. سمت چپ ما تیپ3، جناب پورداراب بود، می‌گفتند نصر3. من نصر1 بودم. به خاطر ندارم شاهین‌راد در عملیات رمضان بود یا نه، شاید احتیاط لشکر بود. حاج غلامحسین را فرستادیم از قم آوردند. مرز عراق خیلی پهن بود، خیلی هم بلند بود. ما می‌توانستیم داخل دژ عراق تونل بزنیم. از زیر دژ یک تونل زدیم. البته خیلی زیر نرفتیم، چون آنجا آب انداخته بودند و آب بالا می‌زد. حاج غلامحسین مساوی کف زمین برای ما تونل زد و شاید 30 متر جلو رفتیم. چون آن طرف آب بود، یعنی از دژ عراق پایین می­آمدیم آب بود، عقب دژ هم آب نشت کرده بود و جاده پشت دژ را آب گرفته بود، بعضی جاها که بلندتر بود خشک بود. برای رفت و آمد ماشین زیاد مانعی نبود و رفت و آمد می‌کرد. در هر صورت ما یک تونل زدیم و دستور اجرای عملیات را ابلاغ کردند. ما دیدیم اگر از تونل سوراخ بزنیم، آب داخل تونل می‌آید و همه کسانی که اینجا هستند غرق می‌شوند. اگر از سقف سوراخ بزنیم که بالا بیاییم، خیلی طول می‌کشد. چون آن موقع که تونل را شروع کردیم آب نبود، حالا که 30 متری رفتیم، آب انداختند آن طرف و بعضی مواقع هم آب نشست می‌کرد داخل تونل. بنابراین تونل را گذاشتیم کنار. همه دژ عراق این نبود، جلوتر هم می‌رفت، به طرف واحد جناب پورداراب می‌رفت تا رودخانه اروندرود می‌رفت. گفتیم این طرف که ما تونل زدیم هیچ، از آن طرف تونل حمله می‌کنیم به عراق، روبه­روی پاسگاه کوت‌سواری.

طرحمان را این­طور ریختیم که از روبه­روی پاسگاه کوت‌سواری یک واحد ما که گردان140 بود، سرهنگ2 دماوندی فرمانده گردان بود، آن را گذاشتیم آن سمت تک ک ند، واحدهای دیگرمان به چپش یک گردان دیگر گذاشتیم، یک گردان احتیاط هم گذاشتیم، حمله کنید که آب گرفتگی هم نداشت. چون عراق برای خودش خاکریزی زده بود، مثلاً تا 50 متر، پشتش را هم کوبیده بود که آب به آن طرف نفوذ نکند. این نیروهای ما را اینجا جلوی آب گذاشته بودند، از کوت‌سواری به آن طرف خشکی بود، می‌رویم از آن خشکی حمله می‌کنیم. بالأخره دستور حمله صادر شد. ما هم واحدها را فرستادیم سمت راست و دستور تک دادیم. عراقی‌ها میدان مین گذاشته بودند، سیم خاردار و تأمین هم گذاشته بودند. تأمین­هایشان آمده بودند به جلو. عملیات شروع شد. آن طرف هم بعد از ما واحد سپاه و بسیج بود. آن موقع آنها مستقل عمل می‌کردند.

 واحدها از خاکریز بیرون رفتند و به طرف دشمن رفتند و با آتش شدید دشمن روبه­رو شدند که حدود 50 متری ما جلو آمده بودند، یعنی جلو خط ما که از آنجا ما را می‌زدند، قبل از اینکه از خط مقدمشان بزنند، جلو همه واحدهای ما را سد کردند و آنها نتوانستند بروند. ضمن اینکه میدان مین شدید بود. برادران سپاه هم بعد از ما بودند و من جایی سنگر فرماندهی را گذاشته بودم که بین برادران سپاه و بین گردان140 ما بود، یعنی 140 سمت راستم و برادران سپاه سمت چپم بودند. گفتم اینجا باشد تا اگر کمکی احتیاطی بود مضایقه نکنیم. دیدم در بی‌سیم برادران سپاه می­گویند: حسن حسن، اسب سفید بفرست. این برادر شاید نیم ساعت این حرف را تکرار می‌کرد. منظور از اسب سفید آمبولانس بود. تعداد زیادی شهید دادند و این بی‌سیم­چی آمبولانس می‌خواست. من پیش خودم گفتم اگر من آمبولانس بفرستم آنها مال ما را نمی­شناسند. چانل فرمانده­شان را هم نمی­دانستم که اطلاع بدهم، ولی می­دانستم اینها می­شنوند، می‌فهمند، ولی نمی‌توانند. بچه‌های خودمان هم می‌گفتند جلویمان را سد کردند، جلوتر از 50-40 متر کانال عراقی‌هاست، منطقه مین­گذاری است و سیم خاردارکشی است و رفتنمان به آنجا و اضافه کردن نیرو مشکلی را حل نمی‌کند.

ما به رده بالا گزارش کردیم یک طرف که آب است، نمی­توانیم برویم، طرف دیگر که خشکی بود، رفتیم، اما آنها کانال کندند و جلو آمدند و نمی­گذارند تکان بخوریم و ادامه بدهیم. از آن طرف هم یک تیپ لشکر92 زرهی که از جای بالاتر که آب نبود از روی پل کانال ماهی­گیری عبور کرده بودند، رفته بودند. صدام قبل از اینکه ما عملیاتی انجام بدهیم و جنگ را شروع کند، شاید سال­های قبل نقشه­ای کشیده بود که کانال ماهی­گیری درست کنند. اول اسمش را بگذارد کانال ماهی­گیری تا مردم بیایند مجانی ماهی بگیرند و ببرند. چون آنجا یک منطقه و دشت صاف بود و منطقه عمل تانک‌ها بود، اگر درگیری بین ایران و عراق پیش بیاید، زمان قبل از انقلاب، این کانال مانعی برای عبور تانک‌ها به طرف بصره باشد. یک پل بیشتر نداشت، این پل هم یک طرفش تأمین داشت و طرف دیگر هم نگهبان و تأمین داشت که آنها را زیاد کرده بود. لشکر92 از روی آن پل رد شده بود به طرف بصره، آنجا که زمین صاف و مسطح بود در محاصره یک لشکر تانک عراقی گیر می­افتد و آن تیپ زرهی لشکر92 همه اسیر عراقی‌ها شدند، فرمانده تیپ و معاون تیپ و ستاد تیپ و گردان­ها و تانک‌ها همه اسیر می‌شوند. لشکر92 به فرماندهان رده بالا، یعنی جناب حسنی‌سعدی، جناب صیادشیرازی هم خبر داده بودند و اینها صلاح ندانستند تا ما به آن طرف برویم و پیش­روی کنیم. گفتند بگویید اینها برگردند. هم برادران سپاهی و ارتشی و هم تیپ1 لشکر21 حمزه، برادر رزمی، و هم تیپ3 لشکر21 حمزه، برادر پورداراب. به همه دستور عقب‌نشینی دادند که عقب‌نشینی کردیم. این مرحله اول عملیات رمضان بود. بعد دومرتبه آمدیم خط پدافندی که روی دژ عراق داشتیم را اشغال کردیم و آماده شدیم تا مبادا دومرتبه عراقی‌ها تک کنند. 

 

منبع: خاطرات رزمی، رزمی، علی، 1395، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده