آرام سخن بگو(4)
مهر1394: تهران نمی­دانم چرا معده­ام درد گرفته و تهوع و استفراغ دارم. یکی دو روز تحمل می­کنم. اما دیگر بیش از این تاب ندارم. به بیمارستان آتیه مراجعه می­کنم. 48 ساعت در آی­سی­یو قلب بستری هستم، 24 ساعت در آی­سی­یو اورولوژی و در نهایت، آی­سی­یو گوارش. هیچ درمانی صورت نمی­گیرد، فقط مسکن! با یکی از پزشکان جرّ و بحث می­کنم. خانواده­ام از ادامه درمان ناامید شدند.

 

ـ سرطان کیسه صفرا داره، تو کل بدنش پخش شده.

با رضایت شخصی، از بیمارستان مرخص می­شوم. همسایه­مان از ماجرا باخبر می­شود.

ـ یکی از اقوامموم از آمریکا اومده، سهام­دار بیمارستان آتیه هم هست. مدارک رو به او هم نشون بدید.

مدارک را نشان می­دهیم. مجدداً در بیمارستان آتیه، تحت عنوان بیمار خصوصی دکتر بستری می­شوم.

امروز قرار است کیسه صفرایم را عمل کنند. پس چرا پزشک نیامده! من از شدت درد به خود می­پیچم.

چند ساعتی از قرار عملم گذشته. دکتر تازه به سراغم می­آید.

ـ با دو نفر از همکارام در خارج از کشور مشورت کردم. قرار شد قبل از عمل یه آزمایش مخصوص انجام بدیم.

آزمایش انجام شد. دو سه ساعتی منتظر نتیجه آزمایش می­مانیم. دکتر باز هم به سراغم می­آید.

ـ الله اکبر. نتیجه آزمایش با آزمایشات قبلی متفاوته. هیچ  خبری از سرطان نیست. اما به خاطر دو عمل جراحی قبلی، مواد زائدی داخل کیسه صفرا جمع شده و باید خارج بشه. فردا شما رو جراحی می­کنیم.

کیسه صفرا را کامل خارج می­کنند. جواب پاتولوژی هم هیچ عارضه سرطانی را گزارش نمی­کند. بعد از 48 ساعت مرخص می­شوم.

باز هم معجزه‌ای دیگر… مثل اربعین سال 84:

***

طبق روال هر سال، در ایام محرم، برای عزاداری سید سالار شهیدان، به ساوه، محل زادگاهم سفر می‌کنم و میهمان اباعبدالله‌الحسین(ع) در هیئت «قمر بنی‌هاشم» هستم، که پدربزرگم آن را در سال 1342 تأسیس کرد. افتخار نوکری آقا عبدالله و قمر بنی‌هاشم را دارم.

 با پسرم، محمدسعید، عازم ساوه هستیم. محمدسعید شب قبل از عزیمت، با کمک دوستانش مشغول پختن شله‌زرد بود و تا صبح نخوابید. صبح اول وقت به منزل آمد. من زیارت عاشورا می‌خوانم. بعد از اتمام زیارت و دعا، آماده حرکت می‌شویم.

اتفاقی که نباید، افتاد.

یک لحظه محمدسعید پشت فرمان خوابش برد.

خودرو: پراید

سرعت: 100 کیلومتر در ساعت

مسیر: آزادراه تهران ـ ساوه.

علت: خواب‌آلودگی راننده و اصابت به دیواره جدول وسط آزادراه.

یک چرخ خودرو کاملاً خم شد و گردش به راست…

خدا را شکر که در آن موقع، خودرویی از آن قسمت در حرکت نبود. ماشین ما از جاده خارج می‌شود، چند بار غلت می‌زند و در نهایت در حاشیه جاده آرام می‌گیرد.

جراحاتی جزئی داریم. با کمک مردم، از لابه‌لای ماشین، که حالا بیشتر به آهن‌پاره شبیه شده، خارج می‌شویم.

***

 

 

تهران: 1394

مدتی هست که حال و روزم بد نیست. گرچه کم­کم رو به بهبود هستم، اما میل به غذا ندارم. با استشمام بوی غذا، حالت تهوع پیدا می­کنم. به خاطر مصرف داروهای زیاد، دچار خون­ریزی معده شدم. احساس می­کنم واقعاً سرطان بخشی از وجودم را فراگرفته. همگی متأثر هستیم. 25 کیلو کاهش وزن دارم.

برای اینکه کمی از احساس درد و ضعفم کاسته شود، خودم را با خاطراتم سرگرم می‌کنم:

***

 

 

حال که دوره شیراز هم تمام شده، من تهران را برای یگان خدمتی خود انتخاب می‌کنم: ستاد گارد شاهنشاهی.

20 نفر افسر ستوان‌دوم هستیم که به تهران، منطقه لویزان می‌آییم. از بین ما، 8 نفر برای گارد جاویدان انتخاب می‌شوند، 12نفر باقیمانده هم برای لشکر گارد: چهارراه قصر (شهید قدوسی فعلی).

سرلشکر امین‌افشار فرمانده لشکر ما 12 نفر است. به سه گروه تقسیم می‌شویم:

چهار نفر: تیپ1، معروف به تیپ نادری

چهار نفر: تیپ2، به نام تیپ آهنین در افسریه

چهار نفر: تیپ3، در عشرت‌آباد و حشمتیه

ـ به خاطر وقایع 17 شهریور و وضعیت انقلاب، حکومت نظامیه و نیروها در حالت آماده‌باش هستن. تیپ2 مأموریتی در علی‌آباد قم داره. قراره یک مانور رزمی به نام «سورنا» انجام بده. چون شما افسران جوانی هستید و تازه وارد عرصه خدمت شدید، من با فرمانده تیپ هماهنگ می‌کنم، با وجودی که یگان‌های خدمتی‌تون رو مشخص کردم، اما برای تجربه علمی و عملی، همه به تیپ2 برید. حدود 45 روز تا دو ماه این مانور تحت نظارت مستشاران آمریکایی انجام میشه.

آموزش و تجربه عملی بسیار خوبی برایم خواهد بود.

اواخر مهرماه است که به تیپ2 می‌رویم. فرمانده تیپ2 لشکر گارد، سرتیپ ناظمی است، افسری ورزیده، بسیار باسواد و با اطلاعات مذهبی بالا. ابتدا برایمان صحبت و بعد ما را بین گردان‌های تیپ تقسیم می‌کنند و به هرکداممان یک مسئولیت شغلی می‌دهند.

ـ شما در این مشاغل، آموخته‌های خودتون رو عملاً پیاده می‌کنید.

من فرمانده دسته شناسایی یکی از گردان‌های پیاده اعزامی به مانور هستم. دسته شناسایی در رزم، قبل از سایر یگان‌ها و در جلو حرکت می‌کند، منطقه را شناسایی می‌کند تا عاری از کمین باشد. تأمین را برقرار می‌کند تا سایر نیروها بتوانند از این منطقه عبور کنند. مأموریت خوبی است که به عهده من واگذار شده.

در علی‌آباد قم اقامت داریم. به مرور اطلاعات لازم را کسب می‌کنیم و با چگونگی طرح مانور سورنا هم آشنا می‌شویم. با اینکه ستوان و تازه‌وارد به امور نظامی هستیم و تجربه کافی نداریم، اما با جلساتی که فرمانده تیپ برای آگاه‌سازی ما تشکیل می‌دهد، متوجه قضایا می‌شویم. همیشه هر 12 نفر با هم در چادر فرماندهی احضار می‌شویم.

ـ متأسفانه این مانور رو آمریکایی‌ها برای ما روی کاغذ ترسیم کردند. من خیلی از این موارد رو قبول ندارم. اگه جایی می‌بینید که به شما نمره نمیدن، من باعث اون هستم… این مسائلی رو که من بهتون میگم انجام بدید، اینها به درد ما می‌خوره و با فرهنگ ما هماهنگی داره و سازگاره. ان‌شاءالله که جنگی نباشد، ولی اگه روزی جنگی بشه، باید این مطالب رو یاد بگیرید.

آموزش خیلی خوبی است. مانور مرحله به مرحله انجام می‌شود و سرتیپ ناظمی هم دائم ما را هدایت می‌کنند.

شب تاسوعا فرارسیده. همه در منطقه وسیعی جمع شده‌ایم تا به صحبت‌های سرتیپ ناظمی گوش دهیم. از زمان حرکت امام حسین(ع) از مدینه به مکه و ناتمام گذاشتن حج و ترک مکه تا قیام کربلا، همه را برایمان می‌گویند. ایشان می‌گویند و ما گریه می‌کنیم:

ـ ما الگویی مثل امام حسین(ع) داریم. حالا یک آمریکایی برای من امر و نهی می‌کنه که این مانور رو این‌طور انجام بده، این کار رو بکن یا نکن، یا از واحد من ایراد می‌گیره! اما من باید بگم: ما الگو داریم و از الگوی خودمون پیروی می‌کنیم.

روز عاشورا است. مرحله اصلی مانور.

بعد از آن اعلام می‌کنند باید ظرف سه روز آینده یگان‌ها به پادگان برگردند.

هفتم یا هشتم دی‌ماه است که به پادگان برمی‌گردیم و بلافاصله هر 12 نفر به دفتر فرمانده تیپ احضار می‌شویم.

ـ چهار نفری که برای تیپ2 بودند به واحدهای خودشان برگردند. دوست داشتم یک هفته به شما مرخصی بدهم، اما اختیار دست من نیست. نهایتاً میتونم سه روز مرخصی بدهم و بعد از اون، باید به واحدهای خودتون برگردید.

چهار نفر جمعی تیپ1 به چهارراه قصر ـ که ستاد لشکر وستاد تیپ1 هم در آنجا بود ـ برمی‌گردیم. وقتی وارد تیپ1 می‌شویم، هرکدام را به یکی از گردان‌ها منتقل می‌کنند. من به گردان140پیاده می‌روم.

فرمانده گردان: سرهنگ2 هادی گلستانه، افسری علاقمند به ترقی مقام.

ـ از امروز که شما به این گردان آمدید، بایستی جانی و مالی ـ دربست ـ در اختیار سلطنت باشید. از فردا هم باید در حکومت نظامی شرکت کنید.

در مناطق حساس شهر، یک افسر با یک دسته کامل، مأموریت تأمین امنیت آن منطقه را بر عهده دارد.

اولین مأموریت من در میدان خراسان است، با یک ماشین زیل روسی که داخل آن حدود 30 سرباز و سه درجه‌دار هستند، یک جیپ، یک سرباز راننده، یک سرباز بی‌سیم‌چی و یک درجه‌دار.

فرمانده گروهان ستوان‌یکم بهادری است (بعد سروان شد) و بسیار مورد توجه فرمانده گردان.

سه نفر فرمانده دسته هستیم. دو نفرمان تازه از دانشکده افسری فارغ‌التحصیل شدیم و دیگری ستوان2 دلاوری است که از درجه‌داری به افسری رسیده. از ما مسن‌تر و باتجربه‌تر است. از افسران مذهبی است. ته‌ریشی هم دارد. نمازش را به موقع می‌خواند.

ـ حواستون باشه! بیرون که میاین و زمانی که درگیری پیش میاد، اگر برخورد بدی نکنید، مردم با شما کاری ندارند. مطمئن باشید. من تجربه کردم.

 

منبع: آرام سخن بگو(خاطرات سرتیپ دوم احمد آرام)، آموزگار، الهه،1396، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده