خاطرات رزمی(23)
بعضی مواقع می نشستیم با بعضی از اسرای عراقی صحبت میکردیم، میگفتند شما این بشکه ها را از کجا آوردید، وقتی می زنید زمین می لرزد. گفتیم توپ 203مم است. گفتند هرچه میخواهید بزنید، ولی با توپ 203مم نزنید که یک توپ حداقل 20 نفر را میکشد، از توپ 203مم خیلی می ترسیدند. بعد میگفتند شب ها تا صبح از ترس حمله رزمندگان اسلام نمی خوابیدیم. اگر یک چرتی میزدیم، یا خوابمان می برد، روزها میخوابیدیم،

 

من و جناب نیکفرد و جناب صارم‌پور و یک بی‌سیم چی به نام گروهبان ساروی، یک تأمین، یک سرباز تأمین حوالی ساعت 4 بعدازظهر از شلمچه، جاده عرایض، به خرمشهر رفتیم. هنوز ارتشی ها و برادران می‌خواستند بعضی خانه ها را که داخلشان عراقی بود، پاکسازی کنند. یا اسیر می‌کردند، یا اگر مقاومت می‌کردند از بین می بردند. در هر صورت هنوز درگیری بود، صدای تیراندازی با تفنگ می آمد. ما آمدیم از اول خرمشهر، جاده آسفالت اهواز ـ خرمشهر، از مسجد خرمشهر یک جاده دارد که آن را باز کرده بودند و پرسنل داخل خرمشهر می‌رفتند. همه مان یک جیپ داشتیم، از آنجا رفتیم داخل خرمشهر. دو طرف جاده هم جوی کثیفی بود.

 یکی دو سال که دست عراق بود کسی آنجا را تمیز نکرده بود. هنوز 15 تا 20 متر نرفته بودیم که ماشین ما را بستند به رگبار. گفتند بپرید پایین، ما پریدیم، رفتیم داخل آن جوی کثیف. دیدیم دو تا سربازمان نیامدند، تیر خورده بودند. راننده به کتفش خورده بود، دیگری هم بازویش خورده بود و نمی‌توانستند بیایند. گروهبان ساروی زرنگی کرد، پرید جلو، رفت اینها را کشید پایین، آورد توی جوی. نگاه کردیم ببینیم ما را از کجا زدند، دیدیم دو تا خانه سالم مانده بود، عراقی‌ها آنجا مانده بودند و هنوز پاکسازی نشده بودند.

 وقتی آنها دیدند یک جیپ ارتشی دارد می‌آید، آمده بودند بیرون و از دور ماشین ما را بسته بودند به رگبار و مسلسل دستی. از آن طرف سربازهای ما که داشتند جنگ می‌کردند اینها را دیده بودند و آمدند اینها را اسیر کردند، تفنگ هایشان را گرفتند و آنجا نگه داشتند تا ما برویم یا بیایند ببینند جریان چیست. وقتی مطمئن شدیم آنجا کسی نیست ابتدا زخمی ها را به پد بالگرد رساندیم. پد بالگرد پشت خرمشهر بود. یعنی شاید 200 متر یا 250 متر با همان جا که ما تیر خورده بودیم، فاصله داشت. بالگرد هم آماده بود. گفتیم اینها را یا به پایگاه هوایی ببر که منتقلشان کنند به تهران، یا بده به بالگردهایی که آنجا هستند تا آنها ببرند و اینجا بدون بالگرد نماند.

 بعد رفتیم پیش اینها. گفتند اینها شما را زدند، ما داشتیم پاکسازی می‌کردیم، منتها ما رفتیم یک خانه ای، یک در بیرون داشت، از آنجا رفتیم، این خانه پاکسازی نشده بود  و این نامرد ها این طوری کردند. چه کارشان کنیم؟ گفتیم اسیرشان کنید و بدهید به کمپ اسرای لشکر و تحویل شان بدهید. ما آمدیم خرمشهر شروع کردیم به جمع کردن وسایل. تفنگ75 داشتند، قبلاً ارتش ایران هم داشت. تیربار ضدهوایی داشتند. یک جعبه بزرگی داشتند که داخلش وسایل تیراندازی بود، ولی اصلاً درش را باز نکردند، نو بود. تماس گرفتیم گفتیم دو تا زیل برای ما بفرستید تا این چیزهایی که جمع کردیم را بدهیم. راننده آمد، تانکر آب، خودرو، آمبولانس و چیزهایی که نیاز است در جنگ همراه واحدها باشد، آنها را برداشتند. از همه بیشتر من خمپاره60 جمع کردم. اینها زیاد به ما خمپاره60 می‌زدند، ما خمپاره60 نداشتیم. از عراق تعدادی غنیمت گرفته بودیم و به واحدها داده بودیم، ولی آن تعداد کفاف نمی‌داد.

 آن دو مجروح را هم به تهران فرستادم تا معالجه شدند. الحمدلله بعد از چهار ماه به واحد برگشتند. مردم علاقمند بودند به این جنگ. ما هر روز نفراتمان را با ماشین می فرستادیم خرمشهر وسایل جمع می‌کردند، وسایل سه لشکر بود، هرچه سپاه جمع می‌کرد، ما جمع می‌کردیم، بسیج جمع می‌کرد، برادران جهادی جمع می‌کردند، خود مردم هم آن دور و بر بودند می آمدند، آن چیزی که به دردشان می‌خورد جمع می‌کردند، تمام شدنی نبود. به صدام مهمات و اسلحه و فشنگ داده بودند، ولی غیرت نداده بودند.

بعضی مواقع می نشستیم با بعضی از اسرای عراقی صحبت می‌کردیم، می‌گفتند شما این بشکه ها را از کجا آوردید، وقتی می زنید زمین می لرزد. گفتیم توپ 203م‌م است. گفتند هرچه می‌خواهید بزنید، ولی با توپ 203م‌م نزنید که یک توپ حداقل 20 نفر را می‌کشد، از توپ 203م‌م خیلی می ترسیدند. بعد می‌گفتند شب ها تا صبح از ترس حمله رزمندگان اسلام نمی خوابیدیم. اگر یک چرتی می‌زدیم، یا خوابمان می برد، روزها می‌خوابیدیم، جز اینکه بعضی ها گشتی می‌رفتند، ما که در سنگرمان پدافندی بودیم، در سنگر روز می خوابیدیم. می فهمیدیم در روز حمله نمی‌کنند و شب تا صبح از ترس مان نمی‌خوابیدیم، از ترس رزمندگان اسلام. در هر صورت، خداوند این طور توفیق داد و کل واحدها 19500 نفر اسیر گرفتند، نه تنها یک لشکر، دو لشکر. برادران سپاهی، برادران بسیجی، برادران ارتشی، برادران ژاندارمری هم بود، لشکر مشهد، لشکر21 حمزه تیپ هوابرد ایرانی ها، عراقی‌ها را اسیر گرفتند و آوردند و آمدند دور مسجد خرمشهر نماز شکر و پیروزی بجا آوردند، خدا را شکر کردند که این توفیق را به همه رزمندگان اسلام داد.

حدود 25 خرداد جنگ به پایان رسید، به نظرم ما تا آخر مردادماه در خرمشهر ماندیم. صدام نفری یک بنز از این بنزهایی که در گمرک خرمشهر بود، به پرسنل کادر، افسر و درجه‌دارش داده بود. این قدر بولدوزر و لودر و جرثقیل و وسایل مهندسی برده بودند که دیگر سیر شده بودند و بقیه را نبرده بودند. ما از آنجا یک موتوربرق آوردیم. موتوربرق مثلاً 25 وات است از این کوچک ها. بعضی مواقع که شب ها می‌خواستیم کار کنیم آن را روشن می‌کردیم. نمی‌دانم یک موتوربرق 300 کیلووات بود یا 350کیلووات برده بودیم، لودر و بولدوزر و گریدر برده بودیم، کمپرسی، تانکر آب… هر گردانی شاید 5-4 تانکر آب داشت. نیروهای ارتش و نیروهای سپاه الحمدلله همه از تمام وسایل عراق که به غنیمت گرفته بودند سیر شده بودند، دیگر وسایل جمع نمی‌کردند. اما من حدود 20-10 روز تمام چند سرباز و یکی دوتا درجه‌دار با خودم می آوردم، دیگر آنجا پدافندی شده بودیم، پدافند می‌کردیم. کارمان زیاد سخت نبود، 3-2تا زیل هم می آوردیم، مهمات می بردیم. هرچه می‌توانستیم مهمات می بردیم، سلاح می بردیم. اینها کانال کنده بودند، هیچ سنگری بدون کانال به سنگر دیگر وصل نبود.

 بین همه سنگرها کانال بود، کانال هم تا سینه آدم بود. سنگر برای مهمات هم درست کرده بودند، خاکش هم کمی از کانال بالاتر بود که آب در مهمات نرود. می آمدیم هرچه دلمان می‌خواست مهمات می بردیم، مهمات، تسلیحات و رادارهای رازیت که خودشان در سنگرشان می گذاشتند، روشن می‌کردند و ما در سنگر هرچه می‌گفتیم، اینها استراق سمع می نمودند. برادران سپاه هم ماشاءالله خوب بردند، سپاه امکانات خیلی کم داشت، ارتش هم این قدر زیاد نداشت که به آنها بدهد، چون در آن صورت خودش هم می ماند. هم سپاهی ها شارژ شدند، هم ما شارژ شدیم و حدود یک ماه یا 45 روز آنجا ماندیم و بعد ما را بردند برای عملیات های دیگر، و بدین صورت بود که ما از خرمشهر دفاع کردیم. می‌گفتند ممکن است دشمن پاتک کند. تقریباً ما تا آخر در خرمشهر بودیم، منتها قسمت شهرک ولی‌عصر و به طرف خرمشهر، نه به طرف شلمچه. به طرف خرمشهر خط داشتیم، ممکن بود عراقی‌ها از طرف رودخانه با قایق و یا شنا، غواص بفرستد و یا به هر طریقی زهرش را بریزد. برای همین ما همیشه آماده بودیم و در خرمشهر پدافند می‌کردیم، البته واحدهای دیگر هم بودند، ماشاءالله این قدر واحد بود که به هر واحد بیش از 3-2 کیلومتر نمی‌رسید. خرمشهر هم بزرگ است، رودخانه اروند و کارون هست و از آنها می توان شنا کرد. چند بار غواصان عراق آمده بودند. حتی در خاکریز خود ما هم آمدند، اما آنها را گرفتیم و تحویل دادیم تا از آنها اطلاعات بگیرند. حتی داخل رودخانه طناب کشیده بودند، اما از زیر آب تا دیده نشود. آن را می‌گرفتند و می آمدند این طرف، بعد لباس هایشان را تعویض می‌کردند. این سمت هم اطلاعاتی داشتند، هم دستانشان ماشین وانت پیکان می آوردند و سوار می‌کردند و با خودشان می بردند تا از شهر و از مردم اطلاعات جمع کنند. خیلی کارها کرده بودند، اما الحمدلله به خیر گذشت.

در طرح عملیات، جایی پیدا کردند به نام جزیره ماهی که نزدیک رودخانه اروند و جاده خرمشهر به بصره، یا خرمشهر به چم‌سری بود. طرحی ریختند که ما اول جزیره ماهی را بگیریم. در این جزیره ماهی مسلط به خود اروندرود بشویم. می‌توانستند از همان جزیره ماهی واحدهایی که تک می‌کنند تا به سمت شرق رودخانه اروند بروند را پشتیبانی کنند و آنجا پایگاهی شود، منتها مسئله اصلی برای ما عبور از رودخانه اروندرود بود، و بعد هم اینکه عراق آنجا هم آب انداخته بود و برای رد شدن از آب بین ما و عراق لباس هایی به رزمندگان دادند که آب در آن نفوذ نمی‌کرد. شب عملیات آماده شدند و رفتند. یک تیپ از لشکر21 حمزه بود، واحدهای دیگر هم شرکت کرده بودند، منتها در جای دیگر که آتش‌های دشمن یک جا متمرکز نشود. یک واحدی هم روبه روی پاسگاه کوت‌سواری تک می‌کرد. کمی بالاتر از جزیره ماهی هم یک واحد تک می‌کرد و در نتیجه دشمن همه آتش‌ها را نمی‌توانست روی جزیره ماهی اجرا کند.

به هر حال رزمندگان اسلام توانستند از آب عبور کنند و به نزدیکی ساحل اروندرود رسیدند. نصف جزیره ماهی را تصرف کردیم و نصف دیگر دست عراقی‌ها ماند. نصفش را تیپ1 لشکر21 حمزه تصرف کرد. آن موقع من و جناب شاهین‌راد هر دو معاون لشکر بودیم و پاسگاهمان در نهر عرایض بود، پاسگاه لشکر در نهر عرایض داخل درختان خرما بود. دشمن خیلی تلاش کرد، چون همه نیروهایش را جمع کرده بود که خرمشهر را پس بگیرد، اما دید توانش را ندارد، ولی پس گرفتن جزیره ماهی و یا پاسگاه کوت‌سواری برایش راحت بود. شب این کار را انجام دادیم و صبح روز بعد، دشمن آتش شدیدی روی واحدهایی که در جزیره ماهی بودند ریخت، تعدادی هم می‌خواستند به شرق رودخانه اروندرود بروند.

 این قدر هر دو طرف آتش ریخته بودند که هم جنازه های شهدای ما در  جزیره ماهی مانده بود و هم کشته های عراقی. فرمانده واحدی که در جزیره ماهی بود با بی‌سیم اعلام کرد آتش دشمن بسیار شدید است، یک نفر بیاید اینجا را ببیند. نگه داشتن اینجا برای ما بسیار سخت است، شهید روی شهید گذاشتیم، آتش شما هم خوب است، ولی آتش عراق شدیدتر است، اینجا هم سنگرهای عراق سنگرهای محکمی نیست. آنها فکر نمی‌کردند ما به جزیره ماهی حمله کنیم، برای همین سنگرهای خوبی درست نکرده بودند. در نتیجه خودشان هم سنگرهایشان خوب نیست، با وجودی که ما آمدیم اینجا و سنگرها را بازسازی کردیم، ولی خیلی قابل دفاع نیست. من گفتم من می روم، جناب شاهین‌راد گفت من می روم. افسر دیگری داشتیم به نام جناب سروان فروغی. خیلی افسر خوب، نترس و عملیاتی بود، رکن3 کار می‌کرد. شاهین‌راد گفت رزمی تو بمان، من و فروغی می‌رویم. گفتم یعنی من نمی توانم بروم آنجا منطقه عملیاتی؟ گفت چرا. فروغی که جوان است و سروان است. من هم که ورزشکارم، می توانیم بدویم و بپریم. اجازه بده ما دو تا برویم. گفتم اجازه ما دست شماست. من داوطلب هستم، ولی با توجه به حرف هایی که می زنید و منطقه آنجا خیلی خطرناک است، شما می‌خواهید بروید، بفرمایید.

شاهین‌راد همراه با فروغی و یک راننده سوار جیپ شدند و تا نزدیکی جزیره ماهی رفتند، حدود 50 یا 60 متر مانده به جزیره، جیپ و راننده را جایی گذاشتند که دیده نشوند، سینه خیز و دولادولا خود را به جزیره ماهی رساندند. می‌گفت راه نبود که ما داخل جزیره برویم، مجبور بودیم از روی جنازه های خودمان رد بشویم. هرجا را نگاه می‌کردی پیکر پاک شهدا بود. به هر زحمتی بود خود را به جزیره ماهی رساندیم. دیدیم آتش به قدری شدید است، مثل تگرگ که از آسمان می‌آید، گلوله و توپ و تانک می زنند. فرمانده ای هم که آنجا بود خیلی مشکل داشت. مدام می‌گفتند فلان سنگر از بین رفت، این افراد از بین رفتند، فلان سلاح و تیربارمان با خدمه اش از بین رفت… نگهداری این جزیره به نفع ما نیست. ما می توانیم تا بعدازظهر اینجا طاقت بیاوریم، بعدازظهر یک واحد دیگر بیاید، آن هم یک شب تا عصر فردا می تواند طاقت بیاورد. باید برای نگهداری این جزیره سه یا چهار گروهان و گردان تلفات بدهیم، این کار برای لشکر به صرفه نیست.

 شاهین‌راد گفت من و فروغی پس از این صحبت ها که از سنگر بیرون آمدیم، یک توپی بغل دست ما به زمین خورد، یک ترکش به پای شاهین‌راد و زیربغل فروغی رفت. به هر حال از جزیره ماهی بیرون آمدند و سوار جیپ شدند. قضیه را برای ما تعریف کردند و گفتند برای عبور از رودخانه اروند فعلاً هیچ وسیله ای نداریم، اگر سه روز تحمل کنیم تا برای ما وسیله بیاید، کلی تلفات خواهیم داد. این را به رده بالا گفتند و آنها در پاسخ گفته بودند جزیره ماهی را تخلیه کنید و برگردید.

با فرماندهان صحبت کردیم، دستور دادند بگویید نیروها بروند مرز عراق مستقر شوند و در نتیجه ما نیروهایمان را به مرز عراق فرستادیم. تعدادی زیادی از نیروهایی که به مرز عراق رفتند، سرشان را انداختند پایین و به جلو رفتند! پرسیدیم با بی‌سیم کجا می‌روید؟ چه خبر است!؟ گفتند می‌خواهیم برویم بصره را بگیریم. مثلاً اگر لشکر 25 هزار یا 27هزار نفر بود، شاید بیش از 15هزار نفر موافق این کار بودند، اما بقیه می‌گفتند ما دستور نداریم. فردا اگر اتفاقی افتاد و مشکلی پیش آمد، باید جوابگو باشیم. برای همین می‌گفتند تا دستور ندهند، نمی‌رویم. اینها می‌گفتند ما رسیدیم تا نزدیک بصره. فکر نمی‌کنم بیش از 15-10 کیلومتر با بصره فاصله دارند، خب هدف دم دستمان است، برویم بگیریم. چطور او آمد شهرهای ما را گرفت! ما هم شهرهای او را بگیریم. ما این موضوع را به رده بالا گفتیم. با جناب حسنی‌سعدی صحبت کردیم. گفتند ما مأموریتمان تأمین مرزمان است و برای رفتن به بصره مأموریت نداریم. تحمل کنند تا ما با رده بالا صحبت کنیم، اگر اجازه دادند، روز که نباید برویم، شب باید این کار را بکنیم، دستور می دهیم شبانه همه با هم تک کنید و بصره را محاصره کنید. در هر صورت بگویید نیروها برگردند.

 ما با بی‌سیم دستور رده بالا را به نیروها اعلام کردیم و برخلاف میلشان مجبور به برگشتن شدند. در داخل دو گروه شدند، عده ای موافق رفتن به بصره و عده ای مخالف رفتن. کسانی که موافق بودند می‌گفتند او آمده شهرهای ما را گرفته، زن و بچه‌های مردم را شهید کرده و از بین برده، اسیر کرده و اموالشان را از بین برده، هر کاری از دستش برآمده در دهات و روستاها و شهرها انجام داده، حالا ما که نزدیک بصره رسیدیم، نرویم؟ البت ما فقط می‌رویم محاصره کنیم و کاری به زن و بچه مردم نداریم. او یک شهر ما را پس بدهد، ما هم یک شهرش را پس می دهیم.

عده دیگری می‌گفتند ما به هدفمان رسیدیم، جنگ تمام است. دیگر جنگ را باید تمام کنیم و حالا برویم به خرابی ها برسیم و شهرها را آباد کنیم و به درددل مردم برسیم. ما نشسته بودیم و گوش می‌دادیم، شاید یک صبح تا ظهر بحث آنها با هم طول کشید. بعد به مرحله ای رسیدیم که باید تصمیم می گرفتیم که بگوییم باید چه کار کنیم. سربازها آن موقع همه سیاسی بودند، آدم های رزمنده بودند و به سادگی قانع نمی‌شدند. واقعاً باید این مسئله حل می‌شد. گفتیم ما فرمانده شما هستیم. شما باید به دستور ما عمل کنید و ما هم به دستور رده بالاتر. الآن نه رده بالا دستور دارد که به ما بدهد، نه ما دستور داریم که به شما بدهیم. فقط می توانیم بگوییم تحمل کنید و این مسئله را واگذار کنید به رده بالا. اگر رده بالا تصمیم گرفت ما عملیات را ادامه بدهیم، این کار را می‌کنیم، هدف هم که نزدیکمان است. اگر دستور ندادند، شما همان جا مرز را تأمین کردید، باشید تا بعد به شما دستور بدهیم، شاید بعداً دستور بدهند بروید، ولی الآن خودسرانه کار نکنید؛ صلوات بفرستید و این قضیه را تمام کنید و خدا را شکر قضیه خاتمه پیدا کرد.

چند سال پیش یک برادر سپاهی از من پرسید ما دنبال جنازه های عراقی می گردیم که با پیکرهای پاک شهدای خودمان عوض کنیم. شما خبر دارید؟ گفتم من آدرسی به شما می‌دهم، بروید آنجا و کشته ای عراقی را دربیاورید و با پیکرهای پاک رزمندگان اسلام تعویض کنید. وقتی پاسخ من را شنید با خوشحالی گفت کجاست؟ گفتم سد عرایض. از اول رودخانه کارون تا حدود 20 کیلومتر جنازه های جیش‌الشعبی های عراقی را آنجا وسط سد عرایض ریختند. بروید و هرچقدر دلتان می‌خواهد بردارید و به عراقی‌ها بدهید و معاوضه کنید. رفتند و اینها را پیدا کردند و تعدادی از پیکرهای پاک شهدای اسلام را با اینها معاوضه کردند و به خانواده هایشان دادند.

 

منبع: خاطرات رزمی، رزمی، علی، 1395، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده