آرام سخن بگو(2)
تهران: 1394 سه روز از عمل جراحی گذشته و من بالأخره از بیمارستان مرخص شدم. دو هفته است که در منزل استراحت می­کنم و تلاش می­کنم برای بهبودی هرچه سریع­تر. به ماه مهر نزدیک شدیم. بوی ماه مهر باعث میشود تا باز هم سری به خاطرات قدیم بزنم. ورودم به دانشکده افسری و خاطرات آن سالها...:

 

***

مهرماه1353 آغاز سال تهیه‌گی، یعنی ورود دانشجو به دانشکده افسری. دو ماه در اقدسیه آموزش رزم مقدماتی داریم. مثل دوران سربازی می­مانَد. در واقع، آموزش اردوگاهی و سربازی است. نحوه سنگرکنی و رزم گروه… بعضی از مربی­ها از تیپ نوهد هستند؛ افرادی بسیار ورزیده که چند ساعت ورزش صبحگاهی و زندگی در شرایط سخت را آموزش می­دهند. استخوان­بندی نظامی­مان در همین دوران شکل گرفت. می­خواهند ما را از نظر جسمی و روحی و روانی بسازند. البته که تعدادی هم مریض شدند، می­روند که می­روند، بعضی دیگر فراری می­شوند، بعضی هم استعفاء می­دهند که باید مبلغی بابت انصراف پرداخت کنند، اما دوام نمی­آورند و عطایش را به لقایش می­بخشند.

خب! منِ بچه کشاورز عادت دارم به این سختی­ها؛ کارهای کشاورزی کرده بودم. البته دوران سختی است، مخصوصاً دوره تهیه یا مقدماتی. در رزم شبانه باید شرکت کنیم، به اقدسیه می­رویم و سنگر می­کَنیم و داخل آن می­مانیم. مدام ورزش­های سنگین انجام می­دهیم، حرکات نظامی و نظام­جمع و…

در آسایشگاه ساکن هستیم. از 26-25 نفرمان، 8 نفر را اخراج کردند، چند نفری استعفاء دادند، یا مریض شدند و دیگر نیامدند، یا فرار کردند. بالأخره از یک آسایشگاه، 12 نفر توانستیم از این دوره­ها عبور کنیم. حالا بعد از گذراندن این دوران، دانشجوی سال1 به حساب می­آییم و اجازه داریم سر کلاس­ها بنشینیم.

روزها سر کلاس هستیم؛ شب­ها بچه­های سال2 و 3 یک­دفعه وارد آسایشگاه می­شوند، عده­ای از سال اولی­ها را انتخاب می­کنند:

ـ شما چند نفر! داخل محوطه! تمرین نظامی دارید! دور ساختمان بدوید! کلاغ­پر! سینه­خیز!

گاهی، بعضی افراد خیلی سخت­گیری می­کنند و دیگر رمقی برایمان باقی نمی­مانَد. چه دوران سختی!

فرمانده دانشکده‌مان سرلشکر لطیفی است. به خاطر رأفتی که دارد، به «بابالطیف» معروف شده. با ورود ما به دانشکده توصیه‌هایی به سال سومی‌ها می‌کند:

ـ این سال تهیه‌ها بچه‌های من هستن، اینها رو زیاد اذیت نکنید. درسته که مانور اینها رو می‌سازه، اما خیلی وقت‌ها من می‌بینم این کارها به خصومت و عقده تبدیل میشه.

در نهایت، با همه سختی­ها دوران سال اولی تمام می­شود.

روزی در بحبوحه انقلاب، سرلشکر لطیفی با خودرو و راننده‌اش، با لباس نظامی، در حال عزیمت به منزل بود که در مسیر حرکت، به محل تظاهرات مردم می‌رسند. مردم طوری او را ضرب و شتم می‌کنند که در بیمارستان بستری می‌شود. دیگر نمی‌دانم چه بلایی سرش آمده.

***

سال دوم دانشکده

سرلشکر لطیفی به سِمت فرمانده ژاندارمری و سرلشکر مقصودی به جای ایشان منصوب شدند. ایشان هم از افسران خوب و بنام هستند (چندی پیش به رحمت الهی پیوستند).

ما دانشجویان باید موهایمان را آلمانی اصلاح کنیم. داخل محوطه دانشکده، فرمانده تیپ در حال توصیه این مورد هستند. سرلشکر مقصودی نیز در حال قدم زدن هستند. میکروفن را از دست فرمانده تیپ می‌گیرد:

ـ آقا آلمانی چیه!؟ ما همه ایرانی هستیم. از امروز به بعد، ما سرمان رو ایرانی اصلاح می‌کنیم.

اردوگاه جنگل

به شهرستان شاهی (قائم‌شهر فعلی) و دوآب در استان مازندران می‌رویم. در جنگل‌های اطراف، باید آموزش می‌بینیم. اساتید، بدون اینکه ما دانشجویان بدانیم، پیکه‌هایی به عنوان نشانه در جاهای مختلف جنگل تعیین کرده‌اند. هر دو نفر داخل یک چادر انفرادی زندگی می‌کنیم. واقعاً سرد است. با اینکه منطقه جنگلیست، اما کوهستانی هم هست. آموزش تئوری دسته‌جمعی انجام می‌شود. بعد تعدادی افراد به طور ناشناس، نقطه‌نشانه‌هایی را در جنگل پنهان می‌کنند. گروه ‌گروه تقسیم می‌شویم. بایستی داخل جنگل برویم و آن پیکه‌ها را پیدا کرده و بیاوریم. همه اینها نمره آموزشی دارد. همراه خود قطب‌نما داریم. کار با آن را قبلاً فراگرفته‌ایم.

ـ اگه تو جنگل گم شدید، باید با قطب‌نما راه رو پیدا کنید و برای زنده ماندنتون از میوه‌های جنگلی، یا حتی از حیوانات و پرندگان استفاده کنید. حتی اگه چیزی گیرتون نیومد، یه وجب از انتهای دم مار و یه وجب هم از سرش قطع کنید، وسطش رو کباب کنید و بخورید.

گروه نه نفره هستیم. حرکت می‌کنیم. از ارتفاعی داخل جنگل بالا می‌رویم. در طول مسیر، آن هم شب‌هنگام، پیدا کردن نقطه نشانی کاریست بسیار مشکل. البته چراغ قوه همراهمان داریم. نقطه نشانی‌ها هم طوری هستند که با نور چراغ قوه ما انعکاس دارند.

شب اول

هرچه می‌گردیم چیزی پیدا نمی‌کنیم. در جنگل گم شدیم. فقط با بی‌سیمی که در اختیار داریم، با یگان در ارتباط هستیم. اما نمی‌توانیم بگوییم کجاییم! به هر طرف نگاه می‌کنیم فقط درختان سر به فلک کشیده می‌بینیم. خیلی گرسنه‌ایم. درخت انار می‌بینیم. البته بعضی از انارها خشک شده، بعضی هم روی زمین ریخته. شروع کردیم به جمع کردن و خوردن. در تاریکی شب، مشخص نیست چه می‌خوریم. آب هم نداریم!

هوا دیگر روشن شده. متوجه می‌شویم داخل تمام انارهایی که خوردیم، کرم بوده. جیره جنگی‌مان یک تکه نان و شکلات است. از اینها استفاده می‌کنیم. اینها هم تمام شد!

روز دوم

خیلی می‌گردیم. اما فقط یک پوکه پیدا می‌کنیم. پوکه‌ها شماره دارند. شماره را به یگان اعلام می‌کنیم.

ـ شما آخرین پوکه رو پیدا کردید. بایستی از آنجا برگردید.

اما از کدام سمت؟! ما که نمی‌دانستیم این آخرین پوکه است. نمی‌دانیم از کدام طرف آمده‌ایم و باید به کدام سمت برگردیم. شانسی مسیری را انتخاب می‌کنیم. همه‌اش سراشیبی است. فکر کردیم مسیر درست را انتخاب کرده‌ایم. مسیر را ادامه می‌دهیم. به کلبه‌ای می‌رسیم. تعدادی مرغ در اطراف کلبه پخش هستند. در کلبه را باز می‌کنیم. پیرمردی داخل کلبه است.

ـ شما اینجا چیکار می‌کنید؟

ماجرا را تعریف می‌کنیم.

ـ جزو آن دانشجویانی هستید که طرف دوآب هستند؟ اطراف پل سفید؟

ـ بله. اینجا کجاست؟

ـ اینجا 25 کیلومتر با آنجا فاصله دارد. حالا بیایید داخل کلبه، آب و چایی میل کنید.

همه‌مان دست در جیب می‌کنیم. نه نفری حدود چهار، پنج تومان پول داریم! پول را با اصرار به پیرمرد می‌دهیم و او هم یک مرغ به ما می‌دهد. آتش روشن می‌کنیم و مرغ را کباب می‌کنیم. پیرمرد هم مقداری نان به ما می‌دهد. با راهنمایی او دوباره مسیر سربالایی را برمی‌گردیم. باز هم به شب خوردیم.

روز سوم

رمقی برایمان نمانده. اما کماکان ادامه می‌دهیم. با بی‌سیم از ما می‌پرسند؟

ـ شما کجایید؟

ماجرا را تعریف می‌کنیم و نام محلی را که پیرمرد را ملاقات کردیم می‌گوییم.

ـ چرا آنجا رفتید؟

ـ گم شدیم.

ـ الآن کجایید؟

ـ دوباره برگشتیم به این سمت، داریم می‌آییم.

لحظاتی بعد، روی درختان افرادی را می‌بینیم. افراد یگان نوهد که در مسیرهای گروه‌های گشتی کمین گذاشته بودند. با همه خستگی‌مان، به دام هم افتادیم. از قبل نمی‌دانستیم. شروع می‌کنند به تیراندازی هوایی.

ـ اسلحه‌هاتون رو بذارید زمین!

با خود گفتیم: اینها دیگه کی هستند!؟

ما اسلحه داریم، اما مهمات نه. تنها چیزی که به دردمان می‌خورد سرنیزه است. اسلحه‌هایمان را می‌گیرند و بعد یک کارت زرد به ما می‌دهند. یعنی مهره سوخته هستید. قبلاً یک کارت سبز به خاطر آن پوکه دریافت کرده بودیم، اما با این کارت زرد، کارت سبزمان از بین رفت. با کمک آنها برگشتیم. در واقع، به عنوان اسیر ما را به یگان آوردند.

هنوز سه گروه دیگر برنگشتند. آنها هم گم شده‌اند. ارتباطشان قطع شده. پنج روز می‌گذرد و بالأخره آنها را پیدا می‌کنند. از شدت ضعف، دیگر نای راه رفتن هم برایشان نمانده.

 

منبع: آرام سخن بگو(خاطرات سرتیپ دوم احمد آرام)، آموزگار، الهه،1396، ایران سبز، تهران

 

 

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده