قبل از شروع عملیات بیتالمقدس شناسایی­ها شروع شد. واحدها هم آموزش میدیدند، هم برای شناسایی می­فرستادیم. مثلاً دسته­های شناسایی را یک روز میفرستادیم، دسته شناسایی گردان138، گردان131، گردان140، گردان803 از ما و واحدهای دیگر هم همین­طور، با قایق میرفتند آن­ طرف رودخانه، منطقه را شناسایی میکردند و بررسی میکردند عراقیها کجا مستقر هستند و واحدهای ما کجا مستقرند.

 

عملیات بیت‌المقدس

روز نهم خود جناب حسنی‌سعدی، استاد و فرمانده بزرگوار لشکر21 حمزه، با من تماس گرفت و گفت رزمی فردا صبح خودت، با فرماندهان گردان­هایت آماده بشوید تا با هم برویم برای بازدید و شناسایی از محلی که می‌خواهیم آنجا عملیاتی به نام عملیات طرح کربلا3  (بیت‌المقدس)، آزادسازی خرمشهر را انجام بدهیم. گفتند من می­آیم سه­راهی دهلران به دزفول و دهلران به اهواز، سر آن سه­راهی ساعت 5/7 صبح منتظر شما هستم. ما هم فردا صبح فرماندهان گردان­های خودمان را ـ گردان­های رزمی خودمان را ـ برداشتیم و با هم با جناب حسنی‌سعدی تا دارخوئین رفتیم.

دارخوئین روستایی بود که آن­موقع به آن انرژی اتمی می‌گفتند. شهر انرژی اتمی که آنجا اول آب رودخانه کارون را شیرین و تصفیه می‌کردند و این آب را به شادگان و به اهواز می­فرستادند و به سایر روستاهای اطراف هم این آب را پخش می‌کردند. در دارخوئین مدرسه­ها به خاطر گرمای هوا تعطیل بودند. بررسی کردیم، من در نظر گرفتم، مدرسه­ای که تعطیل شده است را قرارگاه تیپ1 لشکر21 حمزه بکنیم. همان روز چند نفری که با خودمان برده بودیم، چند درجه‌دار، را گذاشتیم آنجا بمانند تا واحدهای دیگر نیایند اینجا را بگیرند و از لب رودخانه کارون نزدیک خود ده ما محل قرارگاه خودمان را همان مدرسه تعیین کردیم. نفر هم گذاشتیم. در هر صورت با جناب حسنی‌سعدی رفتیم کنار رودخانه را دیدیم، چپ و راستش، طرف آبادان، طرف اهواز و طرف شمالش را دیدیم. قرار شد فردا هم با جناب سلیمانجاه، فرمانده عزیز سابق خود من و معاون عملیاتی آن زمان لشکر21 حمزه، و با سایر فرماندهان تیپ­ها و گردان­ها و شما مجدداً بررسی کنیم. آنها هم بیایند و بررسی کنند، هرکدام جا تعیین کنند. ضمناً محل بنه­های[1] ما را هم تعیین کردند.

دهی به نام سلیمانیه بود که قبلاً واحدی در آنجا مستقر بودند که محل تدارکات آن واحد بود. چون جای خوبی بود و دشمن دید کمی به آنجا داشت، قبلاً هم آشپزخانه بود و آثارش هنوز باقی مانده بود، قرار شد آنجا محل تدارکات و آشپزخانه تیپ1 لشکر21 حمزه بشود.

دو روستای دیگر هم بود، یکی به نام مشارع و دیگری به نام محمدیه. یک روستای دیگر هم یک کیلومتر بالاتر از آن بود. چون ده بود و اگر رفت و آمدی در آن می‌شد، فکر نمی‌کردند نظامی هستیم، قرار شد از آنجا هم در صورت نیاز استفاده کنیم. بین نیروهای عراقی و محل استقرار ما 17کیلومتر فاصله بود. البته، عراقی‌ها بین این 17 کیلومتر و رودخانه کارون پاسدار رزمی داشتند، نیروهای محلی داشتند، پاسدار عمومی داشتند و تا 6-5  کیلومتری رودخانه کارون اینها نیرو داشتند. ولی از آنجا که خدا با رزمندگان اسلام است، اینها جرأت نکرده بودند بیایند و به رودخانه کارون بچسبند. در نتیجه، بین رودخانه کارون و نیروهای تأمینی عراق حدود 6-5 کیلومتر فاصله بود که آنها استقرار ما را نمی­دیدند.

در هر صورت، ما هم خودمان غرب رودخانه کارون،  یک یا دو کیلومتر بالاتر نیروهای گسسته داشتیم. یعنی نیروهای ما یک دسته تقویت­شده آن طرف کارون مستقر بودند، 3-2 کیلومتر بعدش یک دسته دیگر تا از این طرف از طرف آبادان، از آن طرف تا نزدیکی­های جاده آسفالته ما نیرو داشتیم. البته قبلاً نیرو داشتیم، ولی این نیروها، نیروهای پیوسته نبودند، نیروهای گسسته بودند. در هر صورت، روزهای بعد هم با جناب سلیمانجاه و فرماندهان همه تیپ­ها و همه گردان­ها مثل همین روز اول ساعت 5/7 صبح آمدیم سر سه­راهی دهلران ـ دزفول و آنجا باهم جمع شدیم و بعد حرکت کردیم. باز هم آمدیم دارخوئین، تیپ­های دیگر هم جایشان تعیین شد. یک جاده­ای به طرف شهر شادگان داشت، از همان­جا که ما مستقر شده بودیم، اطراف آن جاده تعدادی از واحدها مستقر شدند و قرار شد همه  لشکر به آنجا بیایند و از آنجا عملیات بیت‌المقدس را شروع کنیم.

دستور راهپیمایی دادند و ظرف چهار الی پنج روز همه واحدها توانستند واحدهای پیاده­شان به وسیله خودروها، واحدهای خودرو و تانک و نفربر هم به وسیله تریلی و تانک­ بر از رودخانه کرخه عبور کنند و در دارخوئین مستقر بشوند. وقتی به آنجا رسیدیم، گردان مهندسی و جهاد سازندگی شروع کردند به خاکریز زدن و در آن منطقه برای هر گردان، هر تیپ و هر گروهان خاکریز زدند و آنجا را برایشان آماده کردند تا اگر هواپیماهای عراقی آمدند بمباران کنند، خاکریز و سنگری داشته باشند و تلفات زیاد نشود. آنها هم خاکریزها را زدند، آماده شدند، واحدها آمدند مستقر شدند و خودشان را برای عملیات بیت‌المقدس آماده کردند.

 قبل از شروع عملیات بیت‌المقدس شناسایی­ها شروع شد. واحدها هم آموزش می‌دیدند، هم برای شناسایی می­فرستادیم. مثلاً دسته­های شناسایی را یک روز می‌فرستادیم، دسته شناسایی گردان138، گردان131، گردان140، گردان803 از ما و واحدهای دیگر هم همین­طور، با قایق می‌رفتند آن­ طرف رودخانه، منطقه را شناسایی می‌کردند و بررسی می‌کردند عراقی‌ها کجا مستقر هستند و واحدهای ما کجا مستقرند. واحدهایی که مال ما، یعنی لشکر21 حمزه، نبود، ولی مال واحدهای دیگر بود کجا مستقرند، تا کجا می‌توانند بدون اینکه دیده بشوند و راه را گم کنند، روز «ر»، یعنی روز تک مستقر بشوند و برای حمله آماده بشوند. تعدادی هم آموزش می­دیدند، بعد جابه­جا می‌شدند.

من خودم روزی با شهید بزرگوار سروان ضرابی، معاون و افسر رکن3 گردان138 تیپ1 لشکر21 حمزه و احتمالاً یک معاون گردان دیگری هم که همراه ما بود، سه نفری سوار قایق جُمینی، از این قایق­های لاستیکی شدیم. رودخانه کارون را که از دور نگاه می‌کردیم رودخانه به نظر می­آمد که اصلاً آب ایستاده، مثل آب ساکن می­ماند، ولی وقتی با قایق رفتیم رویش، دیدیم از زیر آب چنان با سرعت بعضی موقع­ها بالا و پایین می‌رود، یعنی جزر و مد می‌شود که آدم می­ترسد. دو سه جا هم گرداب بود و قایق ما را یکی دو دور برگرداند. پارو هم برده بودیم، با پارو توانستیم از گرداب دربیاییم و به جلو برویم. تا جایی که قرار بود در نزدیک آبادی مشارع  قایقمان را بگذاریم، برویم شناسایی بکنیم و برگردیم. همین کار را کردیم، رفتیم و پیاده شدیم. دیدیم زمین بعضی جاها خشک است، بعضی جاها کمی رطوبت دارد، بعضی جاها کمی آب­گرفتگی دارد، ولی آن­طوری که مانع حمله رزمندگان اسلام بشود نیست. فقط احتمال دارد برای خودروها مانعی پیش بیاید، آن هم چون نفر داخلش سوار بود، هر وقت کمی گیر می‌کرد، هل می‌دادند و جلو می‌رفت. به هر حال، بازدید کردیم، هدف­هایمان را تعیین کرده بودند و آماده شدیم، آموزش هم دیدیم. الحمدلله تدارکات خیلی خوب رسید، مهمات و غذا و امکانات و سوخت و هرچه که مورد نیاز عملیات بود، همه را آوردند. قرار شد روز حمله در تاریخ 10/2/1362 باشد.

در آنجا باز هم با همان گردان­هایی که قبلاً ادغام شده بودیم، کار می‌کردیم. یعنی برادر رئوف با سپاهیان و بسیجیانش به ما ملحق شدند. آنها هم آموزش دیدند و کارهایی که برای عملیات بیت‌المقدس لازم بود، آنها هم انجام دادند. ولی دیگر مانند فتح‌المبین ادغام نشدیم. یعنی گردان به گردان نبود، بلکه دسته به دسته ادغام شدیم. یعنی یک دسته ارتشی و یک دسته سپاهی. فرمانده ارتشی از ارتش و فرمانده سپاهی از سپاه. منتها این دو فرمانده با هم تبادل نظر می‌کردند و به هم کمک می‌کردند. در هر صورت اقدامات انجام شد. گشتی رزمی فرستادیم داخل دشمن، گشتی شناسایی فرستادیم تا معبرها راشناسائی و تعیین نمایند مثلاً اینکه گردان138 ادغامی ، گردان140 ادغامی ، گردان131 ادغامی، گردان803 ادغامی هرکدام چند معبر از محل خودشان لازم دارند.

در همین موقع به ما دستور دادند که یک قرارگاه تشکیل بدهید. تیپ2 لشکر21 حمزه در پل مارد تا آبادان، قبلاً مستقر شده بودند، از آنجا تیپ40 سراب را عوض کرده بود. تیپ40 سراب رفته بود جای دیگر موضع گرفته بود. بعد به ما گفتند قرارگاه حرّ تشکیل بدهید، اصلش گردان803 باشد و واحدهایی هم از جاهای مختلف به این اضافه کردند و یک گردان275 تانک هم به آن دادند تا ببریم اینها را بگذاریم از پل مارد تا خرمشهر یا آبادان تا آن واحد تیپ2 را که یکی از یگان‌های تک­ور عملیات بیت‌المقدس بود، آزاد کنیم، او هم بیاید برای خودش آموزش ببیند، شناسایی بکند، معبر تعیین بکند و آماده بشود که با ما با هم به عراق تک بکنیم.

بالأخره همه کارها و شناسایی­ها انجام شد، معبرها تعیین شدند. آنجا مشکل بزرگی بود که تابحال ما در جنگ­های دیگر نداشتیم. آن طرف جاده آسفالته اهواز ریل راه­آهن بود که در دسترس عراق بود، آن هم آهن­هایش را عراقی‌ها کنده بودند و برده بودند برای خودشان سنگر درست کرده بودند، سنگرهای دوبامه یا دو سقفه، یک بام اول داشت، یک بام دوم، هم روی این خاک ریخته بودند هم روی آن. اگر توپ هم می‌خورد، اگر بام اول را خراب می‌کرد، بام دومش مانده بود، آن هم آهن­های قطور فولادی که اینها را از راه­آهن کنده بودند. از لب رودخانه کارون تا جاده آسفالت خرمشهر و اهواز بیش از 17 کیلومتر راه بود و هیچ خط لوله یا مثلاً برجستگی­های م‌متد یا ریل راه­آهن و خلاصه هیچ مسیر و جوب و مزرعه کشاورزی در مسیر نبود و مشکل ما این بود که مسیر و معبر را چطور نشانه­گذاری کنیم تا  رزمندگان گم نشوند. در تاریکی شب، زیر آتش، نفر جدا می‌شود، می­خوابد،می دود، یک­دفعه بعضی­ها بلند می‌شوند، می‌روند و او جا می­ماند. همه فقط تکیه کردند به قطب­نما. اگر می‌رفتیم به جاده اهواز می‌رسیدیم، ولی در تاریکی شب، سرباز چراغ قوه ندارد،اگر کبریت هم بکشد مشخص می‌شود. مشکلات زیاد بود.

ما باید ساعت 5/12 حمله را آغاز می‌کردیم، اما برادران سپاهی ادغامی گردان140 نیامده بودند. احتمالاً راه گم کرده بودند که بیایند دارخوئین تا ادغام بشویم. ما هم قبل از اینکه بیاییم آن طرف رودخانه به این ترتیب روز عملیات ادغام کردیم. اولاً آمدند دو پل پی.ام.پی، که به پل­های دوبه­ای معروفند و مثل کانکس هستند، اما بزرگ­تر، داخل آب می‌اندازند. قلاب­هایی دارد که آنها را به هم وصل می‌کنند، بعد همه را در ساحلی که نزدیک خودمان است توی آب به طرف ساحل می­چرخانند و به هم وصل می‌کنند و آماده می‌کنند. دو سیم بکسل خیلی قوی دارند، این سیم بکسل خیلی قوی را با قایق می­برند آن طرف ساحل. آن طرف باز هم خودروهای سنگینی هست، که پل را می­کشند، وصل می‌کنند به اینها، آنها هم می‌آیند بکسلی به میخی می­کوبند در آن طرف زمین، یک بکسل از اینجا می‌گیرند، می‌آورند وصل می‌کنند به آن خودرو، این بکسلی که وصل کردند به خودرو، به دو طرفش، این را با موتور می­چرخانند و سیم را جمع می‌کنند، ماشین می‌خواهد برود به طرف آن میخی که زدند، بکسل را جمع بکند، درنتیجه پل را از توی آب می­کشند، می­آورند به ساحل دور، ساحل طرف دشمن و این­طوری این پل را می­زنند.

خوشبختانه پل­ها جایی در نظر گرفته شده بود که این خودروها و این دوبه ها از دور با اینکه دشمن روی دکل سوار می‌شد و از آنجا می­دید، ضمن اینکه کمی هوا تاریک شده بود، ساعت 6-5/5 بعدازظهر بود، دیده نمی‌شدند. خلاصه اینها پل­ها را زدند. به ما این­طوری تقسیم کرده بودند، پل نزدیک سلمانیه آماده شده بود تقدم عبور با تیپ1 لشکر21 حمزه بود. اول خودروهای سبک، مثل آمبولانس­ها، مثل توپ­کش­ها، مثل خودروی فرماندهان، مثل مینی­کاتیوشاها، بالأخره آنها که خودروی سبک داشتند، اول آنها بیایند وقتی اعلام کردند رد بشوند از پل، بعد نوبت به واحدهای دیگر هم داده بودند، بعد هم خودروهای سنگین و توپ‌ها و تانک‌ها و… در هر صورت این پل آماده شد.

به ما 30 فروند قایق جمینی داده بودند که مال نیروی دریایی ارتش است. قایق جمینی کمی خطرناک است، برای اینکه اگر همین­طور الکی هم با توپخانه، یا  با تفنگ، یا با تیربار بزنند، این قایق سوراخ بشود، دیگر کارآیی­اش را از دست می‌دهد. ولی توکل به خدا 30 قایق جمینی به ما داده بودند و دوتا طراده. طراده یا جی.اس.پی ساخت کشور شوروی است. ارتش ما از قبل داشت. طراده­ها با هم جفت می‌شدند. یعنی طراده مثل یک نفربر است. منتها نفربر داخل اتاق دارد، بلند است، ولی طراده به آن صورت اتاق ندارد و جای دوری زنجیری بستند، یا طناب بستند که نفر از آنجا به رودخانه نیفتد. دوتا طراده به ما دادند که این دوتا طراده را قلاب می‌کنند به هم و تبدیل به یک کشتی بزرگ می‌شوند، می‌آیند کنار ساحل می­ایستند.

ساحلی که قبلاً مهندسی درست کرده تا طراده بتواند بایستد، کمی هم بلند باشد که نفر توی گِل نرود و برود توی طراده، کمی خاکریزها بلند باشد، برود داخل طراده. ما 30تا قایق را به یک گردان دادیم. گفتیم فرمانده محترم گردان140 شما از گدار جلوتر، سمت راستتان نیروهایت را با این 30تا قایق به آن طرف رودخانه ببر. گردان131 و 138 هم همین­طور. ما قبلاً گردان803 را با تعدادی از واحدها مأمور کرده بودیم تا به پل مارد در نزدیکی آبادان بروند و آنجا تیپ2 را عوض کنند، که رفتند و عوض کردند و یک گردان از ما کم شد، یعنی شدیم سه گردان. گردان138 و گردان131 هرکدام در یک مرحله. من خودم اولین مرحله با گردان138 پیاده، سوار طراده یا جی.اس.پی شدم، خیلی خوشم آمد. این طراده عین کشتی از این طرف رودخانه حرکت کرد و به آن طرف رودخانه رفت که آنجا هم ساحل­سازی شده بود، ما را پیاده کردند. گفتیم برو آن گردان131 را هم سوار کن و بیاور و واحدهای قرارگاه تیپ و سایر واحدهای پشتیبانی مستقیم را هم سوار کن و بیاور. این طراده یکی دو مرتبه رفت و برگشت و همه را آن طرف رودخانه آورد. شب ساعت 6، اولِ تاریکی بود، تقریباً 5/5 تا 6 خودروهای سبکمان را با راهنما فرستادیم. رفتند از روی پلی که خبر داده بودند آماده شده، پل پی.ام.پی1، عبور کردند و به آن طرف رودخانه رفتند. جاهایشان را هم قبلاً مشخص کرده بودیم، هرکس رفت واحد خودش. بعد نوبت خودروهای سنگین شد، مثل توپخانه‌ها، توپ­کش­ها، تانک‌ها، نفربرها، خمپاره­ اندازهای120 م‌م که سنگین بودند. اینها بایستی با ماشین از روی پل عبور می‌کردند، رفتند از پل سلمانیه رد شدند و رفتند آن طرف. قبلاً شناسایی کرده بود نه که محلشان کجاست، جایی که باید مستقر شوند کجاست، همه رفتند واحدهای خودشان و محلشان را پیدا کردند. در نتیجه، ما که همه رفته بودیم آن طرف آماده شده بودیم به دشمن تک کنیم. گردان131 آماده بود، گردان138 آماده بود، گردان140 ادغامی­هایش هنوز نیامده بودند. ما نمی‌توانستیم منتظر بمانیم. گردان138 تک اصلی بود، گردان131 احتیاط تیپ بود و گردان140 تک پشتیبانی بود. پس تک اصلی آماده است، تک احتیاط هم آماده است، تک پشتیبانی واحد ادغامی­اش نیامده.

 

منبع: خاطرات رزمی، رزمی، علی، 1395، ایران سبز، تهران

 


[1]. بنه یعنی تدارکات مورد نیاز جنگ.

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده