خاطرات رزمی(18)
پیش خودم فکر کردم راست می­گوید. ما اتوبوس و مینی­بوس و امکانات زیاد داریم، برادران تازه تشکیل شدند و این­قدر امکانات ندارند. گفتم دوتا راننده بیاورید، در کمپ اسراء عراقیها که پیاده شدند، من سفارش میکنم این اتوبوس­ها را به شما بدهند. تشکر کردند و رفتند داخل ماشین­ها.

مرحله سوم عملیات فتح‌المبین این­طور شد که سربازانی که ما به جلو فرستاده بودیم تا در منطقه­ای مستقر شوند، پس از مستقر شدنشان، می­بینند بعد از رودخانه رفاهیه جلویشان باز است، نه دشمنی است، نه چیزی، همان­طور ادامه می‌دهند، 3-2 کیلومتر می‌روند و می‌بینند نه کسی هست، نه واحدی از ارتش عراق در اینجا نیستند. ما که خیال می‌کردیم سمت راست تپه‌های ابوصلیبی‌خات پر از دشمن است، اما هیچ­کس نبود. بعد به ما این مسئله را خبر دادند و گفتند اجازه بدهید ما از حالا برویم و حمله کنیم. گفتیم نه، ما بدون اجازه بزرگ­ترها و فرماندهان نمی­توانیم کاری کنیم. باید از آنها اجازه بگیریم. شما برگردید به همان منطقه­ای که قرار است مستقر شوید. ما باید هماهنگی کنیم، بعد حمله کنیم و اینجا را بگیریم. متشکریم، خبر خوبی به ما دادید. سپس مسئله را با جناب حسنی‌سعدی، فرمانده محترم لشکر21 حمزه، در میان گذاشتیم. ایشان فرمانده لشکر بودند و باید بررسی می‌کردند و بعد به ما جواب می‌دادند. گفتند فردا صبح ساعت 6 صبح همه آن طرف رودخانه رفاهیه باشید که نزدیک تپه‌های ابوصلیبی‌خات است، من هم می­آیم آنجا و بررسی می‌کنیم؛ اگر مسئله درست بود و مشکلی نبود، همان­جا دستور حمله می‌دهم.

صبح روز بعد رفتیم، تعدادی از فرماندهان هم که در این عملیات دخالت داشتند هم آمدند. مردم آنجا در بوستانی که آنجا بود هندوانه و غیره کاشته بودند، یک آلاچیق هم برای استراحت خودشان درست کرده بودند. ما برای اینکه دشمن زیاد مشکوک نشود داخل آلاچیق رفتیم و خوشبختانه بالای آلاچیق چندجا باز بود. منطقه را با دوربین دیدیم که خالی است، خود جناب حسنی‌سعدی هم تأیید کرد و گفت همین 3-2 روزه اینجا را می­بندند و مین و نفر می‌گذارند. قبلاً اینجا جزو منطقه خودشان بود و نبسته بودند، خودشان رفت و آمد می‌کردند. حالا که این طرف کسی نیست، همه قلع و قمع شدند، نفر می­گذارند. من همین الآن شفاهی دستور عملیات را صادر می‌کنم. شما امشب بروید حاضر شوید برای حمله به تپه‌های ابوصلیبی‌خات. ما همان شبانه آماده شدیم. نفرات من حدود 17 کیلومتر با تپه‌های ابوصلیبی‌خات فاصله داشتند و بایستی راه­پیمایی می‌کردیم و زودتر حرکت می‌کردیم تا خودمان را برسانیم. بقیه هم که نزدیک هستند دستور حمله صادر می‌شود.

 ساعت 7 شب آماده حرکت شدیم و حرکت کردیم تا نزدیکی تپه‌های ابوصلیبی‌خات. در مورد سازمان رزم باید بگویم یک گردان را گذاشتم پهلودار سمت راست، یک گردان پهلودار سمت چپ، که اگر دشمن از هر طرف باخبر شد و با توپ و تانک حمله کرد، ما پهلودار داشته باشیم. دو گردان هم گذاشتم (چهار گردان داشتم) تک اصلی و تک پشتیبانی. به تپه‌های ابوصلیبی‌خات رسیدیم که مرکز رادارهای نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران بود که عراق آمده بود و آنجاها را گرفته بودند و رادارها را آتش زده بودند و سایت­ها را هم خراب کرده بودند. سایت­ها جایی بود که از آنجا موشک پرتاب می‌کردند، نیروی هوایی ایران موشک گذاشته بود که در زمان درگیری از اینجا موشک به عراق پرتاب کند که عراق زودتر آمده بود و آنجا را گرفته و خراب کرده بود. سایت 4 و 5 شناخته می‌شد،

رادارها دوتا بودند، یکی رادار افقی، یکی عمودی. رادار افقی سمت هواپیما را نشان می‌داد، رادار عمودی ارتفاع هواپیما را نشان می‌داد که عراقی‌ها خراب کرده و آتش زده بودند. دستگاه­ها را که همه گران­قیمت بودند، از بین برده بودند. کمی راه دور بود، افسران و درجه‌داران و سربازان تمام این 17 کیلومتر را یا دویده بودند، یا تند راه رفته بودند و خسته شده بودند. حدود ساعت 3:10 یا 3:20 جناب حسنی‌سعدی با بی‌سیم با قرارگاه با من تماس گرفت. چون آنجا زمان حمله خیلی کم با بی‌سیم تماس می­گیرند، زیرا دشمن آگاه می‌شود، استراق سمع می‌کند و رمز می­شکند. گفتند رزمی کجا هستی؟ دیگر روز شد! پس چرا نرسیدی؟ گفتم رسیدیم، در مدرسه بسته است. منظور این بود که جلومان میدان مین است. گفت یا دور بزنید، یا در مدرسه را باز کنید و بشکنید. کارهایتان را انجام دهید، از این طرف واحدهایی که نزدیک بودند، فشار می­آورند که چرا حمله شروع نمی‌شود. این مسئله را با رزمندگان در میان گذاشتم، گفتند که مشغولیم در مدرسه را باز کنیم، نگران نباشید. در مدرسه هم باز شد، خبر دادند و از این طرف هم ما خبر دادیم به جناب حسنی‌سعدی. ایشان رمز عملیات را گفتند: «بسم الله القاصم الجبارین، یا فاطمة الزهراء(س)، شروع کنید.»

وقتی ایشان این را گفت، من هم به رزمندگان گفتم. به یکباره دیدیم منطقه تپه‌های ابوصلیبی‌خات مثل اینکه شعله­های آتش و گاز از آن بلند می‌شود، تمام منطقه در حال سوختن است. گفتم یا اباالفضل، من الآن چهار گردان آنجا دارم و واحدهای دیگر هم همین­طور، اگر اینها در این آتش بسوزند و آتش بگیرند و مشکلی پیش بیاید، چه کار کنیم؟ خدایا خودت کمک کن. با رزمنده­ها تماس گرفتم. گفتند خیالت راحت باشد. ما همه سالمیم و داریم به خوبی پیش می‌رویم و دشمن را محاصره کردیم. تا ساعت 6 صبح اینها با دشمن درگیر بودند و بعد خبر دادند که دشمن را قلع و قمع کردیم و خیلی اسیر گرفتیم. همه امکانات دشمن را یا به غنیمت گرفتیم، یا منهدم کردیم. آماده هستیم که تشریف بیاورید و بازدید کنید. ما هم 3-2 نفری سوار جیپ میول شدیم، بی‌سیم­چی و تأمین. با آنجا 6-5 کیلومتر فاصله داشتیم. رسیدیم به افسرانی که قرارگاه یدک را تشکیل داده بودند، یعنی خودشان نزدیک واحدها بودند و واحد را راهنمایی و اداره می‌کردند و دستور می‌دادند. دیدیم آنها هم آماده شدند. با هم رفتیم و به همان افسرانی که واحدهای حمله را اداره می‌کردند، رسیدیم. مجدداً حرکت کردیم و با ماشین داخل سایت رفتیم و تپه‌های ابوصلیبی‌خات را دیدیم. دیدیم همه پرسنل مستقرند و دارند سنگر می‌کنند و خودشان را آماده می‌کنند که اگر عراق پاتک کرد، بتوانند جوابش را بدهند.

جناب ستوان کرباسی‌زاده خیرمقدم گفت و گفت اوامر فرمانده محترم نیروی زمینی، فرمانده محترم لشکر و شما اجرا شد. ما هدف­ها را کاملاً گرفتیم و آماده است که بازدید کنید. نفراتمان هم دارند تحکیم مواضع می‌کنند تا بتوانند در مقابل پاتک­های دشمن از خودشان دفاع کنند و دشمن را وادار به عقب‌نشینی کنند. منطقه­ای که ایشان گرفته بودند، ساعت4 صبح بود که من بازدید کردم. دیدم بسیار خوب و عاقلانه عمل کردند و همه منطقه تحت اشغال است. گفتم کرباسی‌زاده! بیا با هم برویم منطقه تپه‌های ابوصلیبی‌خات را بازدید کنیم، ببینیم اگر جایی مانده بتوانیم دوباره اینها را از بین ببریم. گفت باشد. با سه ماشین و تعدادی سرباز حرکت کردیم تا اگر جایی مشکلی پیش آمد با دشمن درگیر بشویم. به طرف جاده آسفالتی که ارتش عراق از آن استفاده می‌کرد و به طرف اولین آبادی که دوسلک بود رفتیم. در دوسلک سنگرهای پیش­ساخته­ای ساخته شده بود که اگر ما یک موقع با عراق درگیر شدیم، از این سنگرهای پیش­ساخته استفاده کنیم. ولی رفتیم و دیدیم که عراق آنجا را انبار مهمات کرده و خودش از آنجا فرار کرده، چون نزدیک تپه‌های ابوصلیبی‌خات بود و پر از مهمات، طوری که اگر 20 روز تمام با 40 تریلی یا مثلاً ماشین­های کمپرسی بار مهمات می‌آوردند و می­ریختند آنجا، باز هم این مهمات عراق که آنجا انبار شده بود، بیشتر بود. دوسلک و چنانه را هم دیدیم. موقعی که می­آمدیم و سایت 4 و دوروبرمان را نگاه می‌کردیم، دیدیم عراق یک جا کنار جاده تور استتار کشیده و بلند است. گفتیم بایستیم و نگاه کنیم که این تور استتار برای چیست. رفتیم آن را کنار زدیم، دیدیم یک خودرو زیل روسی نو است. یعنی شاید یک ماه نیست که از عراق آوردند. یک سکوی پرتابی روی این زیل هست که یک موشک نه متری اسکاد روی آن سوار است، به سمت دزفول هم هدف­گیری شده و منتظرند رده بالا دستور بدهند تا این موشک را به دزفول پرتاب کنند. گفتیم الحمدلله که موشک را پیدا کردیم و به دزفول پرتاب نشد. دیدیم باز هم روی زمین تور استتار کشیده­اند. تورهای استتار روی زمین را کنار زدیم و دیدیم دوتا از این موشک­ها روی زمین است، تور استتار کشیده­اند تا مشخص نشود. من از همان­جا با فرمانده لشکر، جناب حسنی‌سعدی، تماس گرفتم و گفتم سه تا موشک اسکاد 9متری اینجا هست، یکی روی سکوی پرتاب، دو تا هم روی زمین. ما بلد نیستیم برویم دست­کاری کنیم و آن را از بالا به پایین بیاوریم. یک موقع آتش می‌کند، هم خودمان را از بین می­برد و هم 30-20 خانه در دزفول را خراب می‌کند و مردم شهید می‌شوند. نیروی هوایی بیاید اینها را جمع کند و ببرد. گفتند چشم، می­گویم نیروی هوایی ظرف یک ساعت الی 5/1 ساعت به آنجا بیاید و این کار را بکند. موشک­ها را گذاشتیم و آمدیم. دیدیم به اندازه لشکر واحدهای خودمان وسایل و مهمات و تیربار و توپ و تانک عراقی‌ها گذاشتند و فرار کردند.

خیلی طول می‌کشد، شاید 4-3 روز طول می‌کشد تا اینها را جمع و جور کنیم. من بیشتر به دنبال تفنگ قرناسه می­گشتم. قرناسه تفنگی است که لوله بلندی دارد، دوربین هم دارد، تفنگ تک­تیرانداز است. یعنی تک­تیراندازها با آن تفنگ می‌توانند نقطه را (مثلاً سر آدم را) در 200 تا 250 متری بزنند، ما در ارتش خودمان تفنگ دوربین­دار داشتیم، ولی این قرناسه­ها خیلی پیشرفته­تر بودند که ما نداشتیم. می‌خواستم یکی را بردارم، بعد گفتم این­همه تفنگ قرناسه را می‌خواهم چه کار کنم؟ بعداً برمی­دارم. حالا می‌رویم بازدید کنیم. همین­طور که می‌رفتیم، رسیدیم به در جنوبی که از آنجا عراقی‌ها به عراق می‌رفتند یا از عراق می­آمدند توی قرارگاه. دیدیم آنجا قبل از ما جناب سروان کرباسی‌زاده نفر فرستاده و آماده­باش هستند. این نفرات را هم که ما آوردیم و تعداد زیاد شد. همان موقع به ما خبر دادند که دو اتوبوس آبی­رنگ از طرف عراق دارند می‌آیند. من گفتم آماده­باش بدهیم، برای اینکه ممکن است اینها همین پاتک­کننده­ها باشند و با کلک دارند می‌آیند. به این چند نفری که آنجا داشتیم آماده­باش دادیم، خودمان هم آماده شدیم، افسرانمان هم آماده شدند. هرکدام‌مان یک موضع گرفتیم.

 اتوبوس­ها آمدند. به کرباسی‌زاده گفتم اگر یک سرباز عرب­زبان داری، بفرست از اینها بپرسد برای چه آمدند و چه می‌خواهند؟ اتفاقاً داشت و همان­جا هم بود. سرباز رفت و با آنها صحبت کرد. اینها گفتند ما افسران و درجه‌داران و سربازان عراقی هستیم، به مرخصی رفته بودیم، مرخصی­مان تمام شده، الآن با این اتوبوس‌ها آمدیم که به داخل برویم. گفتم محاصره­شان کنید. محاصره­شان کردند. گفتم بیایید پایین، اینجا دیشب تصرف شده و دست شما نیست. من احساس کردم اینها خودشان هم مایل بودند تا اسیر شوند. چون این­همه آدمی که فرار کردند و اینها در بین راه دیدند و با آنها صحبت کردند، احتمالاً برای اینکه جنگ نکنند و اسیر شوند آمدند.

به هر حال احتیاط کردیم، دستشان را بستیم و اسیرشان کردیم. حدود 90-80 نفر بودند. با همان اتوبوس­ها که آمده بودند اسکورتشان کردیم و برایشان تأمین گذاشتیم و به کمپ اسرای لشکر21 حمزه، نزدیک پل کرخه فرستادیم. 8-7 کیلومتر فاصله داشت، اینها را بردند و تحویل دادند. از آن طرف سربازها خبر دادند که حدود دو کیلومتر دورتر، تعداد زیادی، حدود 100 دستگاه خودروهای مختلف پارک شده، نکند اینها برای پاتک آنجا مستقر شده باشند. من با دورین نگاه کردم، دیدم این­طور نیست. هیچ نفری پهلوی اینها نیست، احتمالاً در رمل فرو رفتند، چون خواستند از بیابان فرار کنند، عراقی‌ها هم جلویشان را می­گرفتند، اینها در رمل گیر کردند. یک جیپ نفربر آوردیم. آن زمان ارتش جیپ نفربر روسی داشت. چند نفر سرباز سوار کردیم، افسری را هم سرپرستشان گذاشتیم، یک درجه‌دار هم همراهشان گذاشتیم، گفتیم به آنجا بروید. مراقب باشید که اولاً روی مین نروید، ثانیاً کلک نباشد و اینها برای پاتک آنجا نباشند. به ما خبر بدهید که آنها چرا آنجا هستند؟ اگر چنانچه در رمل رفتند، با بی‌سیم بگو من جرثقیل و آدم برای کمک بفرستم تا اینها را دربیاوریم. حدود یک ربع، بیست دقیقه بعد تماس گرفتند و گفتند همه دیشب فرار کردند، شب تاریک بوده و تشخیص نداند کجا رمل است، در این دریاچه رمل فرورفتند. زیاد بزرگ نیست، حدود 5/1 کیلومتر طول و عرضش است. همه در رمل فرو رفتند و قادر به حرکت نیستند. خدمه­هایشان فرار کردند و همه خودروها هم ماندند. من فوری جرثقیل و مکانیک و درجه‌دار و افسر فرستادم تا بروند و این ماشین­ها را بیاورند. دیدم از آن طرف هم چندین واحد به تپه‌های ابوصلیبی‌خات حمله کرده بودند. ما هم یکی از آنها بودیم.

 آنها هم متوجه شدند جرثقیل و آدم دارد می‌آید. من به پرسنل اعزام­شده خبر دادم زودتر هرچه می­توانید خوب­هایش را جمع کنید و بیاورید. حدود 15-10 تا از اینها را توانستند از رمل بیرون بکشند و بیاورند. یکی از این ماشین­ها را که من به چشم خودم دیدم، تریلی تانک­بر بود. ماشین­های تانکر سوخت و تانکر آب هم زیاد بود. اینها را جمع کردند و آوردند که جزو ضمیمه خودروهای خودمان کردیم. تعدادی را هم به سپاه دادیم. با برادران تیپ7 ولی‌عصر(عج) دزفول ادغامی کار می‌کردیم، برادر رئوفی همتای من و فرمانده آن تیپ بود. وقتی اتوبوس­های اسرا را می‌خواستیم به کمپ بفرستیم، دو نفر از برادران پاسدار و شاید دوتا هم بسیجی پیش من آمدند، سلام علیک کردند و خسته نباشید گفتند. گفتند جناب سرهنگ ما عرضی داشتیم. گفتم بفرمایید، من در خدمتم. گفتند شما ارتشی­ها اتوبوس و مینی­بوس زیاد دارید، ما خیلی کم داریم. محبت کنید این دوتا اتوبوس آبی‌رنگ را به سپاه و بسیج و من بدهید.

پیش خودم فکر کردم راست می­گوید. ما اتوبوس و مینی­بوس و امکانات زیاد داریم، برادران تازه تشکیل شدند و این­قدر امکانات ندارند. گفتم دوتا راننده بیاورید، در کمپ اسراء عراقی‌ها که پیاده شدند، من سفارش می‌کنم این اتوبوس­ها را به شما بدهند. تشکر کردند و رفتند داخل ماشین­ها. بدین ترتیب اتوبوس­ها را به برادران سپاهی و بسیجی دادیم. به هر حال از آن خودروهایی که از داخل رمل چندتایی را آورده بودیم استفاده کردیم، رفتیم دوسلک و جلوتر و بعد هم فکه را دیدیم. دیدیم تا اینجا که آمدیم خوب است، اگر بیشتر از اینجا برویم، احتمال دارد روی مین برویم، چون به منطقه هم آشنا نبودیم، برگشتیم. واحدها را جمع و جور کردیم، در آنجا مستقر کردیم، سنگر گرفتند و آماده پاتک دشمن شدند. به تیپ2 لشکر21 به فرماندهی جناب سرهنگ شاهین‌راد، که افسری بسیار خوب و پرکار و مدیر و مدبر می­باشند، مأموریت دادند که با واحدهایش بروند و دشمن را تا فکه دنبال کنند و ببرند و از مرز ایران بیرون کنند و بعد برگردند و بیایند. ما همین­جا توی سایت سنگر گرفته بودیم، آماده­باش بودیم که اگر دشمن خواست پاتک بزند جوابش را بدهیم و پاتک را از بین ببریم. جناب شاهین‌راد با تیپش سواره به راه افتاد، یعنی سربازها سوار کامیون شدند و فرماندهان هم با ماشین­های خودشان حرکت کردند. دشمن هم به سرعت داشت می‌رفت، اینها هم دنبالشان می‌کردند، اینها از مرز فکه که داخل عراق رفتند، نیروهای امیر بزرگوار شاهین‌راد هم برگشتند و آمدند. حدود 3 یا 4 ساعت طول کشید که اینها را تا فکه بردند و برگشتند.

 

منبع: خاطرات رزمی، رزمی، علی، 1395، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده