خاطرات رزمی(17)
واحد من حدود 14 کیلومتر از تپههای ابوصلیبیخات دور بود، ولی پورداراب حدود 500-400 متر فاصله داشت. گفت واحد رزمی زود حرکت کند، ساعت 7 شب حرکت کند، اول تاریکی. پورداراب هم هروقت رزمی رسید حرکت کند. 20 دقیقه، نیم ساعت زودتر. باید امشب حمله کنید و تپههای ابوصلیبیخات را بگیرید. من دستور دیگری ندارم. هر کاری یا کم و کسری داشتید با بیسیم به من اعلام کنید، من انجام میدهم. ما به واحدهایمان برگشتیم

خاطره دیگر

صبح روز دوم فتح‌المبین، من بالای تپه‌های دکل مخابرات منطقه دشت عباس رفته بودم. خودمان درگیر بودیم، واحدهای دیگر هم درگیر بودند. دیدم امامزاده عباس خیلی درگیری است. من دو سه سرباز در ماشین داشتم که تفنگ داشتند. خودم هم مسلح بودم. گفتم برویم امامزاده عباس کمک کنیم. تا نزدیکی­های امامزاده عباس رفتیم و دیدم 5-4 تا جنازه از بچه‌های خودمان، از واحدهای تیپ55 هوابرد و 8-7 جنازه عراقی هم افتاده­اند، تیراندازی هم هنوز ادامه دارد. ما ماندیم، همه خوابیدیم و شروع کردیم به تیراندازی به طرف عراقی‌ها. بالأخره کمک رسید و ما توانستیم از آنجا سالم بیاییم و کمکی هم کرده باشیم.

ادامه شرح عملیات فتح‌المبین

ما با تیپ7 ولی‌عصر(عج) با برادر رئوف که فرمانده تیپ 7 ولی‌عصر دزفول بودند، ادغام شده بودیم. همه در جای خودمان مستقر شده بودیم تا با گفتن رمز عملیات، حمله فتح‌المبین شروع شود. جناب حسنی‌سعدی رمز را گفتند. من هم که فرمانده تیپ1 لشکر21 حمزه بودم با بی‌سیم رمز عملیات را به واحدهای خودمان اعلام کردم و گفتم شروع کنید. واحد من که یک تیپ بود و یک تیپ ادغامی از برادران سپاه، شروع به آتش کردند. ما داخل سنگر نرفتیم و در دیدگاه نشستیم، دوربینی داشتیم به نام دوربین توپخانه که قطر دهانه­اش 20 در 120 است. وقتی شب 14 به ماه نگاه می­کنی، ماه را در 100 متری آدم نشان می‌دهد. دوربینی بسیار قوی است. با آن دوربین منطقه را زیر نظر گرفتم و آتش و درگیری را می­دیدم و صدای الله اکبر در خط را می­شنیدم، خط مقدم را می­دیدم، بچه‌ها هم شدیداً اجرای آتش مانور می‌کردند، عده­ای آتش می‌کردند، عده­ای جلو می‌رفتند، عده­ای دیگر آتش می‌کردند، عده دیگر هم به جلو می‌رفتند. جلو را کانال کنده بودیم، هر دسته لااقل یک کانال به طرف خط مقدم دشمن کنده و یک تونل هم کنده بودیم، تا نزدیک خاکریز دشمن رفتیم. لذا از زیر خاکریز دشمن رد نشدیم، برای اینکه صدای کلنگ کندن تونل در شب یا روز به نفراتی که روی خاکریز نشسته بودند می‌رسید و تونل لو می‌رفت. در نتیجه پشت دشمن نرفتیم. بچه‌ها روبه­روی دشمن، حدود 10 متر فاصله از دریچه تونل بیرون می­آمدند و به دشمن تک می‌کردند. همه­جا آتش و گلوله و حرکت و درگیری با دشمن بود. ما هم دعا می‌کردیم و نگاه می‌کردیم و گوش به بی‌سیم بودیم که کسی به مشکلی برمی‌خورد یا نه. کاتیوشاها می‌زدند. 5-4 ماه مانده به جنگ، به واحدهای ما مینی­کاتیوشاهایی دادند که روی جیپ سوار می‌شدند و مثل کاتیوشا تیراندازی می‌کردند. اینها هم تیراندازی می‌کردند. توپخانه‌ها و تانک‌ها تیراندازی می‌کردند. آتش بود و دود. خداوند هم دلی محکم و قرص به ما داده بود که رزمندگان اسلام ان­شاءالله پیروزند. ما با بی‌سیم وضعیت تونل را پرسیدیم. گفتند بچه‌ها از تونل درآمدند، به سنگرهای دشمن رفتند، اغلبشان خواب بودند، تعداد کمی بالای خاکریز بودند، زیرا خیالشان از این میدان مین راحت بود که کسی نمی­تواند عبور کند. بچه‌ها به سنگر عراقی‌ها می‌روند و در سنگر عراقی‌ها را باز می‌کنند. 3-2 نفر با هم نارنجک می­کشند و می­گویند تسلیم می­شوید یا نارنجک را بیاندازیم داخل؟ آنها جواب می‌دهند و می‌خواهند تسلیم شوند «الدخیل الخمینی، الدخیل الخمینی» یعنی ما را نکشید، ما به امام خمینی دخیل می­شویم. سپس تفنگ­هایشان را می‌اندازند و بیرون می‌آیند. شاید حدود 30-20 سنگر عراقی پشت خاکریز دشمن بود، همه تسلیم می‌شوند. فرمانده گروهانشان داد و بیداد می‌کند که چرا تسلیم شدید؟ یکی از سربازان ما شکم او را به رگبار بسته بود و همان­جا افتاده بود. بقیه هم تسلیم شدند و می‌خواهیم بقیه را بیاوریم و در کمپ اسرا تحویل بدهیم.

از طرفی درست چسبیده به رودخانه کرخه که کمی بلند هم هست، یک تیربار گذاشته بودند که نه تسلیم می‌شدند و نه دست از تیراندازی برمی­داشتند. همه بچه‌های ما را به رگبار می­بستند. یک تیربارچی هم آن طرف سمت راست خاکریز او با تیربار بچه‌ها را به تیربار بسته بود و بچه‌ها هرچه می‌زدند به آنها نمی‌خورد. چون آنها سنگر داشتند، سرشان را هم بعضی مواقع پایین می­گرفتند و همین طور تیراندازی می‌کردند. یک درجه‌دار یا افسری که احتمالاً گروهبان اوش‌تپه بود، سرگروهبان گروهان2 گردان131، گروهان جناب سروان آرام، داخل درگیری رفته بودند. او آر.پی.جی می­گیرد و نشانه را درست می­گذارد روی سینه تیربارچی و تیربارچی همان­جا کشته می‌شود. صبح زود که من رفتم، هوا گرگ و میش بود، جنازه او را دیدم که سر و تنش یک طرف افتاده و پاهایش داخل سنگر است. آن دیگری را هم بالأخره می­کشند و درگیری تمام می‌شود. از طرفی هم دیدم لودر آمده، دارد به طرف خاکریز کانال هندلی جاده می‌کشد، تعدادی مین­یاب هم آمدند تا مین جمع کنند و راه را باز کنند. من با چشم خودم دیدم که حدود 500 نفر عراقی را ظرف یک ساعت و نیم بعد از حمله گرفته بودند، ده­ها جنازه عراقی پشت خاکریز افتاده بود و بقیه تسلیم شده بودند و ده­ها نفر از بچه‌های ما هم شهید شده بودند. یکی از آنها گروهبان اوش‌تپه بودند که بسیار آدم درست و خوبی بود، بسیار زحمت­کش بود. من نمی‌دانم ارتش برای این استوار یا گروهبان چه کارهایی کرد. بچه‌ها غنائم جنگی زیادی هم آورده بودند. سلاح و مهمات اصلاً حساب و کتاب نداشت، هر سلاحی که دلت می‌خواست! پرسنلی که مشغول جنگ بودند نمی‌توانستند سلاح جمع کنند، ولی تعدادی جمع کردند و تعدادی هم نتوانستند. به هر حال این کانال هندلی بود که از آن استفاده کردیم و دشمن را کلاً اسیر کردیم و آوردیم.

نبرد بعدی سه­راه قهوه‌خانه بود. عراقی‌ها جلوی جاده خاک ریخته بودند. داخل خاک را هم مین گذاشته بودند. 5 تا 8 متر به طرف راست جاده و 5 تا 8 متر به طرف چپ جاده مین گذاشته بودند. مین ضدتانک و ضدنفر و ضدخودرو، بعضی­ها را تله کرده بودند. پرسنل ما که حمله کرده بودند به سه­راه قهوه‌خانه بروند، مین­یاب داشتند. اول مین­یاب­ها را فرستادند تا مین­ها را به اندازه جاده باز کنند. لودر خاک­ها را کنار می‌زد و آنها از همان جاده می‌رفتند و کاری به کناره­ جاده نداشتند. سه­راه قهوه‌خانه جایی است که یک راه از دزفول می‌آید، از روی پل کرخه رد می‌شود، به طرف جنوب که می‌رود کوت‌کاپن و تپه‌های ابوصلیبی‌خات می‌رود. یک راه به راست و به طرف دشت عباس و عین خوش می‌رود. چون یک قهوه‌خانه هم قبل از جنگ تحمیلی آنجا بود، به آن سه­راه قهوه‌خانه می‌گفتند. یک هدفمان سه­راه قهوه‌خانه بود، کسی آنجا نبود، فرار کرده بودند. به طرف دشت عباس ادامه می‌دهند. یک هدف هم آنجا داشتیم و به طرف آن هدف می‌روند. بعد کارخانه شن متروکه بود. یک گردانمان هم به آنجا می‌روند و با عراقی‌ها درگیر می‌شوند. نیم ساعتی درگیر بودند که تعدادی از آنها فرار می‌کنند، تعدادی هم کشته می‌شوند. سنگرهایشان را به رگبار می‌بندند که اگر کسی هم مانده باشد از بین رفته باشد و بالأخره آنجا را هم تصرف می‌کنند.

سپس باغ خشک می‌شود. یک باغی که به علت جنگ تحمیلی کسی دیگر به این باغ آب نمی‌داد و باغ خشک شده بود. باغ خشک را هم تصرف می‌کنند. تکه تکه بالا می‌روند تا می­رسند به معبر میانی. معبر میانی هم یک تپه بود، زیاد بلند نبود، شاید مثلاً 15-10 متر ارتفاع داشت. منفرد بود و محل دیده­بان­های ما بود که از آنجا دشمن را دیده­بانی می‌کردند. از تپه سرازیر شده و رفته بودند عراقی‌ها را قلع و قمع کرده بودند. تپه منفرد نزدیک خط مقدم بود، شاید مثلاً 200 تا 250 متر با خط مقدم فاصله داشت. آنجا تعداد زیادی اسیر می­گیرند که دیگر راهی برای فرار نداشتند. بچه‌های ما هم آنجا کانال کنده و معبر آماده کرده بودند. از آنجا می‌روند و تعداد زیادی از دشمن را اسیر می­گیرند.

بعد از تپه منفرد به تپه چشمه می‌آیند. از ساعت 1230 شب که گردان140 به تپه چشمه حمله کرد، ساعت 5/4 صبح هم نتوانستند داخل دشمن بروند، چون دره بین این دو که 70 متر بود به علت داشتن مین فشرده قابل عبور نبود، کانال هم نتوانسته بودند بکنند و مین­ها را هم نتوانسته بودند جمع کنند. در نتیجه مدام تیراندازی بود. بالأخره ساعت 5/4 تا 5 صبح واحد کرباسی‌زاده که در آنجا بود و خط­شکن بود، می­گویند توکل به خدا و با احتیاط داخل میدان مین می‌روند. چند نفر روی مین می‌روند، چند نفر رد می‌شوند و عراقی‌ها را نابود یا اسیر می‌کنند. در ساعت 5 صبح امیر کرباسی‌زاده اعلام کردند من تپه242 را از دست عراقی‌ها گرفتم و تعداد زیادی از عراقی‌ها کشته شدند و تعدادی هم اسیر گرفتم.

امیر کرباسی‌زاده (ستوان آن موقع) افسری خوب، مطیع، فرمانبردار، زحمت­کش، عاقل و واحددوست بود. نفرات واحدش را مانند برادران و بچه‌های خودش دوست می­داشت و همیشه همراهشان بود. هرجا واحدش می‌رفت ممکن نبود او همراهشان نرفته باشد.

ما در این حمله­ها، از حمله اول تا آخر، که من شخصاً در حدود 16-15 حمله را شرکت داشتم، خط­شکن نداشتیم. همه ما خط­شکن بودیم. یعنی واحد که حمله می‌کرد، خودش هم خط­شکن بود، هم حمله­ور بود، هم تیراندازی و دشمن­کش بود. ما بعدها از دهان عده­ای که یا در جنگ نبودند، یا اگر بودند در خط مقدم نبودند، شنیدیم. ما همه حمله­هایمان را ادغامی انجام می‌دادیم. یعنی هیچ­کس در سپاه یا ارتش نمی­تواند بگوید من فلان حمله را خودم انجام دادم، مگر اینکه تنها به او مأموریت دادند که حمله کن. ولی ما بیشتر حمله‌هایمان با برادران سپاهی و بسیجی ادغامی بود. این اتفاق در زمان این حمله­های جنگ تحمیلی برای ارتشی­ها و سپاهی­ها نیفتاد. اوایل ادغام­ها نفری بود، مثلاً یک نفر سپاهی و دو نفر ارتشی، یا هر طور که عده­های نفرات حکم می‌کرد، آن­طور حمله می‌کردیم. زمانی این ادغام تبدیل به گروه نه نفره شد، یک گروه ارتشی و یک گروه برادران سپاهی و بسیجی. فرماندهی هم همین­طور بود، فرمانده گروه ارتشی فرمانده گروه خودش بود و سپاهی فرمانده گروه خودش، ولی با هم عمل می‌کردند و فرماندهی رده بالا هم مثل دسته و گروهان و گردان و تیپ لشکر اشتراکی بود. یعنی فرمانده ارتشی، فرمانده سپاهی هم بود و بالعکس. یعنی دو فرمانده بودند که اگر یکی شهید یا زخمی و از منطقه خارج می‌شد، دیگری فرمانده هر دو گروه باشد. اگر کاری پیش می­آمد، اگر می‌توانستیم حل می‌کردیم، اگر نمی‌توانستیم دوتایی با هم مشورت می‌کردیم و حل می‌کردیم. در نتیجه ما در حمله­هایمان خط­شکن هم خودمان بودیم. در عملیات فتح‌المبین هم ارتش و هم سپاه هیچ مشکل و جروبحثی نداشتند.

ما مرحله اول فتح‌المبین را تمام کردیم و به خط نور رسیدیم. خط نور خطی بود که از تپه چشمه که می­آمدی، سه تپه دیگر بود که کوتاه بودند و دست عراقی‌ها بودند. آنها را هم از دشمن پس گرفتیم و به کانالی به نام کانال ال­شکل رسیدیم. یعنی رودخانه­ای از بالا، از ارتفاعات تپه چشمه می­آمد و به یک رودخانه­ای به نام رودخانه ال­شکل می‌رسید. رودخانه رفائیه 5-4 کیلومتر دورتر بود، می‌رسید به آنجا. این رودخانه که از شمال می­آمد، 90 درجه به طرف شرق برمی­گشت. محل این برگشت را پل زده بودند به نام پل ال­شکل. این پل برای رفتن به طرف دشت عباس بود. برای رفتن به شرق هم باید از این پل می­گذشتند. پل ال­شکل را که رد می‌کردیم، حدود دو کیلومتر جلوتر به خط نور می‌رسیدیم. هدف اول ما خط نور بود. ما خط نور را گرفتیم. واحدهای دیگر هم حمله کردند و هدف­هایشان را گرفتند. گفتند امشب کافی است، مراقب باشید دشمن پاتک نکند، خودتان سنگر درست کنید و آماده شوید برای پاتک دشمن جواب بدهید. در این روز حدود 35 تا 40 کیلومتر طول خط ما، یعنی تیپ1 لشکر21 حمزه و تیپ7 ولی‌عصر بود. 30 تا 45 کیلومتر را ما تصرف کردیم. آنجا خاکریز زدیم. برادران جهادی به سرعت خاکریز می‌زدند، و دیدیم تا خط نور خاکریز زدند. ما نفراتمان را پشت خط نور مستقر کردیم. شب قبل سربازها تا صبح جنگیده بودند و نخوابیده بودند، صبح هم فرصت نداشتند، اسیر جمع می‌کردند و تحویل می‌دادند. من رفتم سه­راه قهوه‌خانه، ساعت 3-2 بعدازظهر. دیدم بچه‌ها خودبه­خود از خستگی افتاده­اند. بعد از یک ساعت بیدارشان کردیم، حرکت دادیم و گفتیم خاکریزتان آماده است، بروید پشت خاکریز، اگر خواستید بخوابید، پشت خاکریز بخوابید. مطمئن بودیم دشمن این­قدر متلاشی شده که فعلاً قادر به پاتک نیست. ولی دورتر نیروهای زیادی دارد که احتمال دارد تا غروب یا فردا صبح آنها را آماده کند و برای پاتک بیاورد. آن روز واحدهای من و واحدهای برادر رئوفی سه هزار نفر اسیر گرفته بودیم، از کانال هندلی، تپه چشمه و معبر میانی، باغ خشک و سه­راه قهوه‌خانه، همه را تحویل کمپ اسرای لشکر21 حمزه دادیم و رسید گرفتیم. بعضی از واحدهای دیگر هنوز درگیر بودند، مثل تپه جفینه که هنوز آزاد نشده بود. بعضی دیگر هم زودتر گرفته بودند و دشمن را از بین برده بودند. دشمن خواست فرار کند. یعنی آمد از جلوی تپه جفینه فرار کند، به رودخانه رفاهیه برود، از آنجا به جاده ابوغریب برود، بعد جاده پالایشگاه نفت و از آنجا به زبیدات و بعد به طرف عراق و ما به فرماندهان رده بالا، جناب سرهنگ حسنی‌سعدی، فرمانده لشکر اطلاع دادیم که اینها دارند فرار می‌کنند. گفتند احتیاط تیپ4 زرهی است. من الآن می­گویم اینها را دنبال کند و از بین ببرد. جناب حسنی‌سعدی به سرهنگ2 (آن موقع) جابری‌پور، فرمانده تیپ4 زرهی که احتیاط لشکر هم بودند، خبر داده بودند. جابری‌پور وارد عمل شد، با تانک‌های چیفتن در حال حرکت، شروع به تیراندازی کردند. تعداد زیادی را زدند و تعداد زیادی از عراقی‌ها تانک‌ها را گذاشته و پیاده دررفتند. حدود 100 تا 150 نفر هم اسیر گرفته بودند. آنهایی که فرار کرده بودند، دیگر تانکی هم نداشتند که پاتک کنند، چون عراق بیشتر با تانک پاتک می‌کرد.

به هر حال آن روز سه هزار نفر به علاوه حدود 200 نفر اسیر گرفتیم و با تصرف همه هدف­های از پیش تعیین­شده روز را به شب رساندیم. شب هم آماده­باش دادیم، تا با وجود خستگی، اما آمادگی داشته باشند که اگر دشمن پاتک کرد، آن را از بین ببرند.

فردا صبح حدود ساعت 5/7 واحدها را از خط نور که حدود 30 کیلومتر بود، جمع کردیم و به طرف آبادی حسن بربوطی و واوی حرکت دادیم. توپخانه‌هایمان مختلط بودند، جلوی واحدها حرکت می‌کردند. گفتیم مثلاً 300-200 متر جلوتر، اینها که می‌روند آتش کند و جایش را تغییر دهند و همین­طور بزند تا دشمن خیال نکند ما دست خالی می­آییم. همه خودروها و وسایل و امکانات و نفربرها آماده بودیم و حرکت کردیم. توپخانه‌ها به چپ و راست و جلو می‌زدند. وقتی رسیدیم جلو، دیدیم دشمنی نیست. ما حدود شاید 25 یا 30 کیلومتر آمدیم و به دشمنی برخورد نکردیم، جز جنازه­های دشمن. تپه‌های علی‌گره‌زد دو قسمت هستند، یکی جلو، لب جاده سه­راه قهوه‌خانه یا پای پل کرخه تا برود به دشت عباس، اینها از جفینه، روبه­روی جفینه تپه‌های علی‌گره‌زد شروع می‌شود تا حدود 15 کیلومتر برود جلوتر، تپه‌های تپه­تپه هنوز هستند و آنجا توپخانه‌های عراق بوده که شب قبل، تیپ جناب شاهین‌راد حمله کرده و تمام توپخانه‌های ارتش عراق را گرفته بودند. حتی یک توپ هم نتوانسته بود در برود. طوری که وقتی ما حمله کردیم، عراقی‌ها درخواست آتش پشتیبانی توپخانه کردند، دیدند جواب نمی‌آید، بررسی کردند، دیدند همه توپخانه‌های ارتش عراق یا واحدهای عراق در منطقه را تیپ2 لشکر21 حمزه، به فرماندهی جناب شاهین‌راد و تیپ محمد رسول­الله(ص) به فرماندهی برادر احمد متوسلیان تصرف کردند و هم­اکنون توپخانه‌های ارتش عراق در این منطقه وجود ندارند. این دو تیپ ادغامی قبل از شروع عملیات فتح‌المبین از پشت تپه‌های350 و از آن رودخانه و تپه350 رفتند پشت دشمن کمین کردند. به محض اینکه حمله شروع شد، تمام توپخانه‌های عراق را با نفراتش سالم گرفتند و عراق آن شب توپخانه نداشت، یک توپ هم تیراندازی نکرد. حدود 100 تا 150 قبضه توپ‌های کالیبر­های مختلف را گرفتند و آوردند. عراقی‌ها هرچه می‌گفتند آتش! آتش! خبری نبود. در هر صورت ما داشتیم می‌رفتیم از کنار رودخانه رفاهیه به طرف واوی یا حسن بربوطی که جنازه­های عراقی‌ها را می­دیدیم که روی هم ریخته شده بودند، تانک‌ها و نفربرهایشان با هم تصادف کرده بودند. من به چشم خودم دیدم 4-3تا نفربرهای شنی­دار یا چرخ­دار عراقی‌ها که با هم تصادف کرده بودند و روی هم رفته بودند. خدا رحمت کند جابری‌پور را، با یک تیپ زرهی اینها را دنبال کرد، تا اینجا آورده بود، اینها هم از ترسشان که گلوله نخورند، اسیر نشوند یا کشته نشوند با یکدیگر تصادف کرده بودند، یا تاریک بود همدیگر را ندیده بودند. در هر صورت شاید 400-300 جنازه عراقی، همه هم راننده تانک و نفربر یا پیاده­های همراهشان در آن جاده افتاده بودند، طوری که ما مجبور بودیم کمی از کنارتر برویم. علی‌گره‌زد دو قسمت است. یک قسمت کنار جاده آسفالته دهلران و مهران که آنجا پاسگاه پلیس هم هست، رادار هم الآن هست، رادار مخابرات هست؛ یک قسمت به طرف رودخانه رفاهیه به طرف حسن بربوطی و واوی است. به اینها می­گویند علی‌گره‌زد و به آن تپه­ها می­گویند علی گره­زرد. ما به سمت علی‌گره‌زد رفتیم. وقتی بوی جنازه­های عراقی کمتر شد، موضع گرفتیم، مستقر شدیم و آماده شدیم تا دستور بیاید و ببینیم باید به کجا حمله کنیم. گردان140 ما عقب­تر از ما می­آمد. یعنی همه گردان، منطقه دشت این­قدر باز نبود که ما هر سه گردان را یک خط کنیم و ببریم. گردان به گردان بردیم. اول گردان138 را آوردیم، بعد گردان131 و بعد گردان140. گردان140 خودش رفته بود طرف واوی و بعد هم عراقی‌ها از آنجا پاتک زده و اینها را عقب رانده بودند، آمده بود حسن بربوطی. این گردان نباید از رودخانه رفاهیه رد به آن طرف می‌رفت. رودخانه رفاهیه اول شمالی ـ جنوبی بود، بعد 90 درجه برمی­گشت و شرقی ـ غربی می‌شد، یعنی رودخانه به طرف شرق می‌رفت. ما کنار رودخانه رفاهیه بودیم که دیدیم گردان140 اعلام کرد من دارم می­آیم. کجا مستقر شوم؟ نشانی جا را به او دادیم و گفتیم بیا اینجا، شمال رودخانه رفاهیه، نزدیکی­های تپه‌های علی‌گره‌زد، به جنازه­های عراقی‌ها نرسیده، در دامنه تپه‌های علی‌گره‌زد مستقر شوید. پرسنل گردان140 به رودخانه رفاهیه می­رسند، به خاطر آب داخل رودخانه می‌روند و دست و صورت­هایشان را می­شویند و آب می­خورند. سپس پرسنل گردان140 به سمت عراق می‌روند. سرهنگ2 دماوندی با من تماس گرفت و گفت جناب سرهنگ رزمی سربازهای ما دارند به طرف تپه‌های دوسلک و عراق و فکه می‌روند. من هرچه بهشان می­گویم هدف ما اینجاست، ما باید اینجا باشیم تا به ما دستور بدهند، می­گویند جلو خالیست، ما به جلو می‌رویم. من از عهده­شان برنمی­آیم. من با بی‌سیم با جناب حسنی‌سعدی صحبت کردم. گفت بهشان بگویید برگردند. ان­شاءالله آن طرف هم می‌رویم، ولی باید آمادگی داشته باشیم، توپخانه­مان آماده شود، تانک‌ها آماده شوند، وسایلمان آماده شود. این حرف­ها را بهشان گفتم، قبول کردند و برگشتند. این سربازان و افسران و درجه‌داران گفتند دشمن اشتباه کرده. سمت چپش از طرف عراق به طرف ما نیرو نگذاشته، یعنی جلو و عقب و سمت شرق، سمت قرارگاه نیرو دارد، ولی این طرف که طرف خودش بود، که از جاده ابوغریب می­آمد و می­پیچید به قرارگاه لشکر1 مرکز، نیرو نگذاشته، چون واحد خودش بوده و گفتند اینجا نیرو ندارد، ما می­توانیم از اینجا حمله کنیم. من با بی‌سیم با جناب حسنی‌سعدی تماس گرفتم و موضوع را گفتم. البته چون بی‌سیم‌ها رمزدار بود می­دانستم دشمن نمی­تواند استراق سمع کند. گفتم سربازان گردان140دو سه کیلومتر جلو رفته بودند و دیدند هیچ دشمنی نیست. تپه‌های ابوصلیبی‌خات مانده بود سمت چپش. من اجازه می‌خواهم به عراقی‌ها حمله کنم. هر وقت شما بگویید من از سمت چپ ما و سمت راست خودش که نیرو ندارد، از همین­جا حمله کنم. گفت آقای رزمی همین­طور نمی‌شود، ولی بگذار فردا صبح زود شما هم بیایید. آدرسی داد. آنجا آلاچیقی بود نزدیکی همان تپه‌های ابوصلیبی‌خات. روستائیان آنجا خربزه و هندوانه می­کاشتند، آلاچیقی هم درست کرده بودند که وقتی آفتاب گرم بود بروند آنجا و غذا بخورند. گفت برویم داخل آن آلاچیق. گفتم یک آلاچیق دیگری هم هست، از آنجا من بررسی کنم ببینم می­توانیم این کار را بکنیم یا نمی­توانیم. من و افسر رکن3 تیپ1 سرهنگ نیکفرد و رکن3 لشکر سرهنگ سالارکیا و فرمانده تیپ3 سرهنگ پورداراب و فرماندهان گردان­هایشان و تعداد زیادی از افسران ستاد تیپ1 صبح زود با خودروهای خود آمدیم. آن جلوها را پاکسازی کرده بودند، عراقی نبود، در ادامه از کوت‌کاپن رد شدیم، نزدیکی تپه‌های ابوصلیبی‌خات رفتیم، داخل آن آلاچیق شدیم، دیدیم خبری نیست، دیده­بانی هم نیست. همه آمدند بیرون و گفتند آنجا (آلاچیق) گرم است. آمدیم بیرون. آنجا را بررسی کردند، دیدیم درست است، سمت راست ما و سمت چپ قرارگاه لشکر1 مکانیزه مرکز عراق هیچ­کس سمت راستش نیست. توپخانه‌هایش کنار جاده­اند، ولی واحدهایش روی تپه‌های ابوصلیبی‌خات هستند، خودشان پدافند دورتادور گرفتند. گفتند الآن این قسمت باز است، ولی احتمالاً فردا، پس­فردا اینجا بسته می‌شود و اینها می­فهمند و می‌آیند اینجا نیرو می­گذارند و فرصت نیست، فرصت صادر کردن دستور عملیاتی هم نیست. من به شما دستور شفاهی صادر می‌کنم. رزمی و پورداراب! آن تک درخت را بالای تپه ابوصلیبی‌خات می­بینید؟ گفتیم بله. گفت به راستش واحدهای سرهنگ رزمی، به چپش واحدهای سرهنگ پورداراب. این خط حد بین شما، دیگر هرچه جلوتر یا عقب­تر بروید امتداد این درخت باشد. امشب حمله می‌کنید. اصلاً وقتی برای آماده شدن برای حمله نداریم. سریع به واحدهایتان برسید. واحدتان که الآن نزدیکتان است، آماده کنید، سازمان رزمی بهشان بدهید. واحد من حدود 14 کیلومتر از تپه‌های ابوصلیبی‌خات دور بود، ولی پورداراب حدود 500-400 متر فاصله داشت. گفت واحد رزمی زود حرکت کند، ساعت 7 شب حرکت کند، اول تاریکی. پورداراب هم هروقت رزمی رسید حرکت کند. 20 دقیقه، نیم ساعت زودتر. باید امشب حمله کنید و تپه‌های ابوصلیبی‌خات را بگیرید. من دستور دیگری ندارم. هر کاری یا کم و کسری داشتید با بی‌سیم به من اعلام کنید، من انجام می‌دهم. ما به واحدهایمان برگشتیم. شروع به آماده کردن واحدها و سازمان دادن و دستور دادن واحدها. ما 14 کیلومتر با هدف جدید فاصله داشتیم و جاده­ای هم آنجا نیست که ما را به طرف قرارگاه لشکر1 مکانیزه عراق راهنمایی کند. برادران سپاه پرسنل محلی داشتند، بسیجی­های محلی داشتند، راهنما داشتند. اینها گفتند ما می‌رویم پیدا می‌کنیم. 5-4 نفر برای هر گروهان، یا اگر نشد یک یا دو نفر برای هر گردان راهنما بدهیم که شما را شبانه و در تاریکی به نزدیکی­های تپه‌های ابوصلیبی‌خات برساند. برادری بود به نام سوداگر که یک پایش در جبهه قطع شده بود، بعداً دکتری هم گرفت. خداوند رحمتش کند و با شهدای کربلا محشور شود. آن موقع مسئولیتش اطلاعات بود، در اطلاعات سپاه کار می‌کرد. به ما قول داد که راهنما بیاورد و سر قولش هم ایستاد. آماده شدیم. من سازمان رزم دادم: گردان وسط گردان140 به فرماندهی سرهنگ2 دماوندی، گردان تک اصلی، که این گردان کارش تک اصلی بود. گردان سمت چپ یعنی به طرف همان رودخانه رفاهیه و پایین تپه‌های ابوصلیبی‌خات، چون آنجا هم امن نبود، تأمین نداشت، گردان131، اسمش را گذاشتیم تأمین سمت چپ، سمت طرف رودخانه رفاهیه. گردان سمت راست گردان138، فرمانده­اش سرهنگ بخشایی، تأمین سمت راست. اگر دشمن از سمت راست بیاید یک گردان در مقابلش مقاومت می‌کند، اگر از سمت چپ بیاید، نزدیک رفاهیه که توپخانه‌ها و تانک‌های دشمن بود، بیاید، گردان131 پهلودار چپ، پهلودار راست، تک اصلی با گردان140 دماوندی. با وجودیکه ما سه گردان بودیم، من آن دو نیرو را برای پهلوداری گذاشتم. چون خطر پهلوداری بیشتر بود تا جلو. آن موقع پایین تپه‌های علی‌گره‌زد، پایین رودخانه رفاهیه خیلی گود بود، یعنی اقلاً 15-10 متر گودی دیواره­های رودخانه بود، سمت شمال این­طور بود، ولی سمت جنوب کوتاه بود، شاید 3-2 متر بود. ما آنجا مستقر بودیم، اینها را قسمت کردیم، گردان وسط برود وسط، پهلودار سمت راست به راست برود و پهلودار سمت چپ به پهلوی سمت چپ برود. ما نیم ساعت هم زودتر از ساعت 7 حرکت کردیم. یک پاسگاه سیار درست کردیم، پاسگاه یدکی فرماندهی و پاسگاه ثابت فرماندهی. من دیدم اگر پاسگاه ثابت ما هم دنبال واحد برود، چون گود بود و پایین می‌رفتیم، احتمال دارد صدای بی‌سیم‌مان به قرارگاه لشکر21 حمزه که در تپه سپتون بود و شاید حدود 15-10 کیلومتر با ما فاصله داشت، نرسد. تپه سپتون، قرارگاه لشکر21 حمزه و کربلا2 بود. کربلا2 هم پهلوی لشکر21 حمزه قرارگاه درست کرده بود. برای دیده­بان توپخانه لشکری من این قرارگاه را درست کرده بودم. در اوایل جنگ تحمیلی، آن هم شبانه، دیدگاه درست کرده بودم. من برای سروان صادقی‌گویا که دیده­بان توپخانه لشکری بودند این را درست کرده بودم و این دیدگاه یک ستاد لشکر را هنگام اجرای عملیات فتح‌المبین در خود جای داده بود. در حالی که دیدگاه فقط سروان صادقی‌گویا دیده­بان­های توپخانه‌های لشکری ساخته بودم که یک قرارگاه ستاد لشکر21 حمزه را در خود جای داده بود. به هر حال ما حرکت کردیم و رفتیم. نیروهای راهنما ما را درست به تپه‌های ابوصلیبی‌خات بردند و بدون هیچ آسیبی به آنجا رسیدیم.

 

منبع: خاطرات رزمی، رزمی، علی، 1395، ایران سبز، تهران

 

 

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده